گزارش جلسه ششم کلاس جهاد نرم

دوربین دوم:

حسین مختاری

وقتی قرار شد یادداشتی درباره ی جلسه ششم کلاس جهاد نرم بنویسم،  قصد داشتم  اندکی پیرامون فضای درونی و بیرونی ام در آن روز صحبت کنم، از حضور  دو پسر به ظاهر دبیرستانی در کلاس که مرا پیرامون میادین فعالیت  آنها درمدرسه به فکر فرو برد،از حضور یکی از همکلاسی هایم برای اولین بار، از اینکه مرحله اول عملیات یک هفته ای جذب او با موفقیت انجام شده و اینک وارد فاز تثبیت گشته بود؛ و خدا خدا کردن های  من که نکند عملیاتی که استاد برای این جلسه طراحی کرده، کمانه کند و مؤثر واقع نشود(اگرچه ندرتاً چنین می شد). در حین همین دعا کردن های درونی ام بود که به تدریج متوجه کلاس شدم و اینکه استاد می خواست در  این جلسه ماراتن دعا راه اندازد، ماراتنی که مستلزم توجه مستمر و نفَس طولانی بود و گرنه باید از گردونه خارج می شدی! هنوز متحیر حکمت دعازده شدن هر دو فضای درونی و بیرونی ام شده بودم ، که استاد بعد از بیان جمله ای، اولین نفرنام مرا برد و باید دعایی می گفتم؛ اما توپ را نتوانستم استوپ کنم و آن را به دیگری برسانم.  با لبخندی استاد را متوجه اوت شدن آن نمودم. بگذریم...

حالا که خوب فکر می کنم، می بینم که آن جلسه ویژگی جالب توجهی داشت و آن اینکه شیوه پیشبرد جلسه  برگرفته از یک نماز معروف بود، نماز "جعفر طیار"، که برای ما مثلی شده از یک نماز طولانی، حال آنکه با یک دید جهاد نرمی می توان از یک نماز، مدلی  یافت برای اداره یک کلاس، یا به عبارتی به یک فن تدریس دست پیدا کرد.یا از روایتی مانند توحید مفضل به راهبردهایی در عرصه جهاد نرم رسید.

 هرچه بیشتر می گذشت، بیشتر جذب موضوع آن جلسه می شدم، چرا که "دعا" در جهاد نرم موضوعی است چند وجهی:

  • از یک طرف اگر به حقیقت آن توجه کنیم، متوجه مسبب الاسباب و عمل در راستای نظام اسباب می شویم. در عملیات القا هم شاید مهم ترین موضوعی که باعث ثبوت قدم مجاهد در جبهه حق می شود، نصب العین قرار دادن آیه " و ما رمیت اذ رمیت و لکنّ الله رمی" است و این مهم برای مجاهدی که متأسفانه اتصالی دارد و قطع و وصل می شود، یا به عبارتی دچار آفت غفلت است؛با دعا محقق می شود . چراکه دعا جهت توجه نفسانی را به سمت حقیقت عالم و  مسبب الاسباب سوق می دهد و دیگر مجاهد علی رغم تلاش همه جانبه ، نگران نتیجه نیست.
  • علاوه بر توجه نفسانی ، ارتباط دعا با تفکر در ساختار وجودی انسان  قابل توجه است. موضوعی که در کلاس  بیشتر مورد توجه قرار گرفت. اگر از یک طرف زنجیره حس،خیال و وهم را که به تفکر منجر می شود ونقش تفکر را در بروزات مجاهد که سبب القاست، در نظر بگیریم؛ و از طرف دیگر به حساسیت تصاویر ذهنی  و جنبه خیال در شکل گیری فرایند تفکر توجه کنیم، اهمیت دعا در طهارت خیال  برایمان ملموس می شود.

تصور مجاهدی  که تصاویر ذهنی اش را از دعا می گیرد، طهارت خیال دارد و به مؤثر واقعی در القا و تأثیر آن توجه می کند،به قدری شوق انگیز بود،که زمزمه " یا لیتنا کنا معک" را بر لبان آدمی جاری می نمود.

  • نکته ی لطیف دیگری که در خلال مباحث مطرح شد، نوع دعای مجاهد است. واقعیت آن است که  خیلی از ما در مواجهه با دعا به دنبال تناسب دعا با احوالات درونی خود هستیم و به نحوی در بین دعاها به جستجوی دل نوشته مشغول می شویم؛ حال آنکه دعاهای مجاهد اگرچه از درون او بر می خیزند،اما نوک پیکان آن به سمت دیگران و بیرون اوست. و این موضوع حاکی از عظمت درونی مجاهد است. و با تأمل در این عظمت،  ندای " یا لیتنا کنا معک" است که در وجود آدمی طنین می اندازد.

گاهی اوقات آن قدر جذب یک موضوعی می شوی که کلامت به درازا می کشد، به ویژه اگر آن موضوع پر کشش دعا باشد –به هر حال شرمنده!-خلاصه آنچه آن روز دستگیرم شد این بود که دعا، سلاحی است برای مجاهد تا به وسیله آن از یک طرف به طهارت خیال در ساحت تفکر و ادراک خود برسد، و از سوی دیگر توجه نفسانی خود را در ساحت عمل،به سوی مسبب الاسباب و مؤثر واقعی سوق دهد. مجاهدی که بلندی اهداف  و افق دیدش به او اجازه نمی دهد دعایش در حد خویشتن متوقف شود. این جاست که وجودت از زمزمه "یا لیتنا کنا معک" لبریزمی شود. آرزو می کنی دو بال علم و عمل رابه توفیق خداوند بگشایی ، کبوتر وجودت را که چیزی جز فقر و نیاز نیست،با اکسیر دعا به پرواز در آوری و در حالی که دیواره ی منیت را میشکنی سر به آستان بی نیاز فرود آری و در کنار آنانکه جهاد در رکابشان غایت آمالت است، آرام گیری....

... از فضای درونی و بیرونی کلاس می گفتم، از حضور آنهایی که ابتدای کلاس مرا به خود مشغول کرده بود و دیگر هیچ یک از آن سه نفر را در کلاس جهاد نرم در این ترم ندیدم! و حالا دیگر به فکر تثبیت آنها نیستم؛زیراهمو که آنها را خوانده بود، یقیناًخود راه را نشانشان می دهد؛ وتنها دعا می کنم  خداوند آنها، ما و تمام همسنگران ر در معیّت حضرتش قرار دهد.

آمین یا رب العالمین

 دوربین سوم:

خانم ناصرالملکی

جلسه ششم ، به نظر من یک جلسه عجیب بود ، نه بخاطر اینکه تا انموقع هرگز چنین ایده و روشی را در هیچ کلاسی که در تمام عمرم گذرانده بودم ،  تجربه نکرده بودم ، بلکه بنفسه جلسه عجیب بود ، فکرش را بکن بدون هیچ ذهنیتی در کلاسی مینشینی و منتظری ،  تا یک بحث در حوزه که بخاطرش انجا هستی گفته شود ، حالا قرار بحث گفته شود اما با یک شیوه خاص ، اینکه قبل و بعد هر آنچه میگویی و میشنویی یک دعا باید بکنی ، وقتی کسی ، از شما چنین چیزی را بخواهد و تو بدانی که مجبوری ان را انجام دهی مطمئنا حالت های مختلف را از سر میگذرانی که بیشتر آنها نماد خلق و خوی راستین خودت هستند ، اگر تا آنموقع هم نمی دانستی ، آنموقع خودت را خوب میتوانی برانداز کنی .

 راستش اولش تا نزدیک های آخرش فلسفه این عمل را درک نمیکردم ، تمام سعی ام این بود که خواسته استاد را پیاده کنم و از آنجایی که در آن زمان من عاشق دعاهای امام سجاد ( علیه السلام ) بود م ، بخشی از کتاب را که دعاهای ایشان را نوشته بود باز کرده بودم و سعی میکردم برای انکه همراه کلاس باشم انها را بخواندم ، نمیدانم کارم درست بود یا نه ، اما کاری بود که من در سر کلاس انجام دادم ، وقتی استاد دعای یکی از بچه ها را میپرسیدند و بعد از چند دقیقه قرار بود اسم کس دیگری گفته شود من یک دعایی که از همه بیشتر خوشم آمده بود و ان  را گلچین کرده بودم ، نگه داشتم تا اگر استاد اسمم را گفتند ان را بگویم و در حینی که از اسم من خبری نبود بقیه دعاها را میخواندم ؛  البته بچه های دیگر خیلی موفق عمل میکردند آنها کاملا مطابق با فضای کلاس و حرفهایی که زده میشد در ارائه دعا سرعت عمل داشتن ، خوش به حالشان ، ولی خوب این هم یکجورش بود دیگه .

هر وقت از چیزی زیاد خوشم نیاید اما اذیت ام نکند در مقابل اش ساکت میشوم و چیزی نمیگویم اما در تمام مدت به این فکر میکردم چرا باید چنین کاری را انجام دهیم ، مطمئن بودم این موضوع در همین زمان و کلاس روشن خواهد شد ، شک نداشتم چون دیگر با شیوه استاد آشنا بودم ، وقتی جراحی می کنه تا ته اش میرود ، برای همین مشتاق بودم  ، آنروز به بحث گوش میدادم اما مدام در حال دعا خواندن بودم ، خدا کنه استاد وقتی میفهمد ناراحت نشود .

خیلی جالب بود البته بیشتر برای بچه هایی که هماهنگ شده بودند ( البته من هم هماهنگ بودم ، فقط کمی شیوه خودم را هم در آن ضرب کرده بودم ) آن چیزی که با سرعت میگفتند همان چیزی بود که باید در آن لحظه در آن کلاس به همه گفته میشد ، یک نفر در یک لحظه میشد پیامبر همه و به نوعی ( نه حالا خیلی عرفانی ) اما در آن لحظه او نماینده خدا با بقیه بود ، فکر کن ،  اگر باور کنی ، برایت شیرین میشه و در خیلی زمانها خودت پیامبر و این حس را داری و در دیگر زمانها دوستانی که در اطرافت نشسته اند پیامبر تو میشوند و این نشان می دهد که شخص مهم نیست ، مسیر ، پیام و جهت و اول و آخر خدا مهم است .

که بتوانی ببینی و بتوانی دوستش داشته باشی ، چون خیلی مهمه که بتوانی دوستش داشته باشی ، اگر نتوانی حتما باختی و دعا دریچه ای سبز و باز است که به تو اجازه میدهد او را ببینی به سبکی زیبا و لطیف و حس اش کنی و لبخند بزنی و احساس کنی قلب ات برای او میتپد .

آن جلسه را دوست دارم چون رابطه طهارت ، خیال و دعا و محبت را دیدم و حس کردم ، ما مدام و مدام فکر میکنیم به همه چیز و همه کس و مثل یک گنجشک از این شاخه فکر خود به شاخه دیگری میپریم ، فکر ما ، فکر کلا انسانها  مثل یک درخت بعضی ها انبوه و پر و بعضی ها تنک و کم بار و خالی ، بعضی ها منظم و بعضی ها نامنظم و اشفته ، مثل یک بید در باد ، که شاخه هایش سرگردان و حیرانند ، میچرخند و حرکت میکنند اما بالا نمیروند مدام پایین پایین تر میآیند و جالب که بین درختان محبوبیت زیادی دارد ( البته این مسئله علل زیبا شناختی دیگری هم دارد ) شاید چون آدمها اون را مثل خودشان حیران میدانند ، شاید آن برایشان یک مونس و شاید ..... اما خلاصه فکر ما مثل درخت است ، شاخه شاخه میشود و ما کاری اش نمیتوانیم بکنیم اصلا هم در این زمینه کاری قرار نیست بکنیم اما یک کاری هست که ما باید انجام دهیم ، ان هم اینست که در نهایت اختیار  ، شاخه مد نظر خودمان را انتخاب کنیم  و محکم بچسبیم و با اون بالا بالا بالاتر برویم ، اما به اقتضای زمان ، شرایط ، مکان ، خیلی از این حرفها ، که برشمردن آنها نشان دهنده همه جانبه نگری گوینده اش است و یا شاید نشان دهنده نفس گرم  ، که بهرحال هرکدام هم که باشد در عمل پیرت میکند باید بتوانیم شاخه های مختلف را بگیریم و رشد دهیم و با ان بالا برویم ، چون اگر فقط یک شاخه رشد کند که دیگر ما درخت نیستیم ، اما اگر در  درخت به صورت خدا دادی مسیر را به سمت بالا طی میکنه ما هر مسیری که دوست داشته باشیم را میتوانیم طی کنیم معمولا هم مسیری عاقلانه ای را طی نمیکنیم (  منظورم خودمم ) پس ما چی می خواهیم !!!!!!!

 طهارت ، آخ استاد یادتان هست در جلسه ای قرار بود غول چراغ جادو داشته باشیم تا هر آرزویی داشتیم برآورده بشود و شما هم خیلی سریع و بی مقدمه طهارت را خواستید ، چقدر بدرد  بخور بود ، میشه یکبار دیگه همان غول چراغ را صدا کنی و ازش طهارت را طلب کنیم ، اخه انگار فقط شما میتوانید اینکار را خوب انجام دهید ،  اما  و باز هم اما امروز در این جلسه از غول چراغ خبری نبود ولی یک چیز دیگر بود ، دعا ، راست میگفتند استاد اگر بخواهیم تفکر الهی داشته باشیم تا سر از فاضلاب های جهنم درنیاریم ، باید طهارت خیال داشته باشیم ، اما حالا که من غول چراغ جادو ندارم از دعا استفاده میکنم ، دعا سطح من را ، سطح فکر من را ، سطح محبت من را ، سطح باور من را ، سطح بودن من را تغییر میدهد  ، ملکوتی میکند ، خدایی میکند ، آنوقت که فکرم خدایی شد ، جهت و مسیر و عمل را رها کن ، چون خودش به تبع ان الهی میشود .

استاد در این جلسه نه با حرف های احساسی که تو را به گریه بیندازد و منقلب کند که معلوم نیست تا کی حیات داشته باشد ،  بلکه با روشی که حتی در ابتدا در مقابل آن موضع میگیری و آن را نچسب میدانی ، در حین دوساعت ، ان را برایت قابل لمس و فهم کرد ، حتی اگر پیاده اش نکنی ، ولی فهم عملی و شیوه انتقال اش جذاب بود .

یک لحظه یاد جلسه پنجم افتادم ، در ان جلسه بعد سخت و مقاتله و خشونت تقویت شد ، مهم شد ، یادآوری شد ، قبولانده شد اما در این جلسه ، دقیقا در جلسه ای بعد از آن روحیه خاص و سخت ، جلسه ای با ترکیبی واقع شد که پر از لطافت و نرمی ، پر از احساس است ، اگر نداشته باشی نمیفهمی ، سختته ، البته سعی نکن به زور بقبولانی ، چون این چیزها زورکی نیست نه تنها کارکرد ندارد  ، بلکه دورت میکنه ، آرام باش و راحت  ، اینطوری درست تر ، من واقعا به اینکه این مسائل برای هرکسی زمانی و شیوه ای دارد اعتقاد دارم ، حرفهای قشنگ و خوب ، برای بعضی ها که زمانش نرسیده زشتند و اگر بزور بخواهی ادا درآوری ممکن باعث ذبح زمان خودت شوی.

شاه کلید این جلسه این حرف بود که : اصلا واسطه انتقال حرفهای ما به همدیگر و فهم ما چیزی جزء همان دعا نیست  .

پس من برای تو دعا میکنم که این مطلب را حس کنی با ذره ذره اجزای بدنت و تو هم برای من دعا کن تا این را بفهمم با ذره ذره اجراء بدنم .

نه صبر کن هنوز برکات جلسه ششم ادامه داره ، بفرمایید شیرینی و شربت ، اینطوری که خوب نیست ( محض شوخی ) ، چشم ، خیلی متشکرم ، وای چقدر شما خوش سلیقه اید من از این شیرینی ها خیلی دوست دارم ، قابل شما را ندارد نوش جانتان ، این شیرینی را از شیرینیکده امامان گرفتیم خیلی خوبه شما هم از انجا خرید کنید ، هیچ وقت ناراضی نیمشید ، ادم همیشه سرافراز است وقتی شیرینی دعا را میچشی با خودت میگی کاش یک جوری بقیه را هم سهیم کنم ، بعد با خودت فکر میکنی که چطور میتوانی اینکار انجام دهی !!!!!!!!!!! ، از آنجایی که پاتوق استاد شیرینیکده روایات است وزیاد هم مهمانی میگیره ( که ما صمیمانه از ایشان متشکریم و امیدواریم همیشه ما را هم دعوت کنند ) گفتند که بعد از آنکه از شیرینی دعا استفاده کردید حالا دیگه وقته آن است که بعد عملیاتی آن را هم توجه کنید ، دعا نباید فقط دعا باشه ، آخه انوقت اصلا دعا نیست ، دعایی که از دلش عملیات مجاهدی در نیاید حیف میشه ، بعد آدرس شیرینیکده امام صادق ( علیه السلام ) را دادند از نوع توحید مفضل ، من هم آن مدل را خیلی دوست دارم ، خوشمزه و شیرین و خیلی رنگی ( من کلا چیزهای رنگی را خیلی دوست دارم برای همین همیشه عاشق بستنی میوه ای و اسمارتیز ، پاستیل ، میوه و مداد رنگی ، گلها بودم و اصلا نمیتوانم از انها صرف نظر کنم ) مدل پرنده پر جوجه و پرنده کم جوجه راگفتند ،  خوردید ؟! ، خوشمزه بود ؟!  ما هم در حالیکه با ولع در حال خوردن بودیم و فرصت جواب دادن نداشتیم سرما ن را به نشانه تایید تکان دادیم ، بعد گفتند حالا از این چه استفاده ای می کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!

این سوال خیلی مهمی است برای همین میگذارم به عهده خودتان که جوابش را بدهید اما خدا وکیلی حالا که اینقدر شیرینی خوردید از زیر تعارف کردن به دیگران در نروید .

بعد گفتند بازهم شیرینی میخواهید خجالت نکشید ، هر چقدر که دوست دارید میتوانید بخورید ، ما هم از خدا خواسته گفتیم ، پس از همان نوع توحید مفضل بدهید ، چشم ، خواهش میکنم ، بیایید اندفعه این مدلش را امتحان کنید ، مدل آب و طلا و نقره ..... به به دستتان درد نکند یکی از یکی خوشمزه تر است میتوانیم چند تا هم با خودما ببریم ؟؟؟

استاد خنده ای میکند ، چیزی نمیگوید ، بعد از مدتی ادامه میدهند که حالا از این مدل چه استفاده عملیاتی میکنید !!!!!!!

استاد ، هضم اینهمه شیرینی خوشمزه زمان میبرد ما هنوز کیفور خود شیرینی هستیم اما خودمان هم دوست داریم جواب ان را بدهیم ، پس اگر الان نمیگوییم ، به این معنی نیست که نمیخواهیم بگوییم ، اما بازهم شما پیگیر باشید و کمکمان کنید ، وقتی شما هستید ، وقتی همه هستیم خیلی خوبه اما وقتی تنها میشویم خیلی بده ، واقعا همه چیز یک رنگ و بوی دیگر میگیرد ، چرا مهمانی جدیدی نمیگیرید و ما را دعوت نمیکنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادتان است که در همین جلسه میگفتید که الان همه ما فاصله مان نزدیک و قدر نعمت را نمیدانیم اما ممکن دنیا با همه ما 20 / 30 نفری که سر کلاس بودیم بازی کند  و هرکدام از ما بمانیم و یک مملکت ، الان هر کدام از ما نماندیم و یک مملکت ، ما ماندیم و خودمان و چه تنهایی سرد و تلخ و غریبی ، انگار روح ات دارد له له میزنه ، برای یک لحظه بودن در جایی که قدرش را ندانستی .

 دوربین چهارم:

خانم شریعتمداری

دعا توی هوا ، گم نمی شود!

فکر کن رفته ایم بیرون قدم زدن، یکهو یه افغانی بنده خدا را می بینیم، با چشم های کشیده. یاد چی می افتی؟ من مثلا یاد شباهت ش با کسی. یاد مشهد. یاد زیارت. یاد بچگی م در بغل آدمی که دوستم می داشته و توی مشهد، بستنی به دست می بردت ام.

چقدر پرواز! من فقط یه آدم با ظاهری کمی متفاوت دیدم! چقدر زمین و زمان را درنوردیدم!

خیال یک همچین چیزی ست... شبیه الکل است! می پرد و یکهو همه ی فضای ذهنت را پر می کند. همچین قدرتی، عجب شمیشیر دو لبی ست، چه مدیریتی نیاز دارد. باید همه ی این پرش های خیال را به خیر تبدیل کنم، مثلا این یادآوری ها را بریزم توی ظرف دعا: دعا می کنم همه ی افغانی ها را، همه ی آنها که از بچگی دوستم داشتند و لطفی بهم کردند، دعا می کنم بروم مشهد زیارت، دعا می کنم آقای بستنی فروش کودکی هایم را!

ما خواستیم این تمرین را آنلاین سر کلاس کنیم! خواستیم آماده شویم برای این مجاهدت نرم که از القا تا طراحی عملیات کار می برد و همه ش توی این خیال و وهم و عقل و کلا تفکرت دور می زند، ذهن متمرکزی داشته باشیم.

استاد حرف می زد، وقتی می خواستیم جوابی بهشان دهیم، اول از حرف هایشان یک دعای پرمایه (و نه آبکی! قبول نبود دعاهای از سر بازکنی!) در می آوریم، حرف مان را می زدیم، بد بالافاصله از حرف مان عملیات را طراحی کرده و می گفتیم.

دعای اول کار القای روحیه ای بود که می خواستیم داشته باشیم، و عملیات آخرش اجرایی آن دعا و حرف مان بود.
اصلا یک چیز دیگر. آدم وقتی با حس دعایی توی خیابان راه می رود، خیلی مهربان تر است! به تک تک آدم ها دقت می کند و آنی را برایشان می خواهد که انگار نیاز آنی شان است.

دعا توی هوای این عالم گم نمی شود! قضیه این است...دعای ما همان است که می شویم، می خواهیم. دعا، در آمدن از کاشکی ها و حسرت های پوچ است. دعا کنیم که ، دعا کنیم!

دوربین پنجم:

خانم باباشاهی

بسم الله و الحمد لله

اینجا خط مقدم، عملیات ششم جهاد نرم

داشتم توی ذهنم اتفاقات جلسه قبل را مرور و تحلیل می کردم، بین مجاهدان کسی هست که اینقدر به فرمانده نزدیک است که برای رشد مجاهدان از فرمانده سیلی می خورد، خدای من چقدر نزدیکی که یک معلم بتواند روی شاگردش برای آموزش سایر شاگردان حساب کند .خوش به حال آن مجاهدانی که خوب بلدند اطاعت کنند طوری که دست فرمانده را برای هر تدبیری باز می گذارند، یعنی این هفته چه تدبیری در پیش است؟ یعنی میشه من هم جزو این دست مجاهدان باشم که سیستمشون سمعاً و طاعتاست. به نظرم این حد را می شود حدی از بلوغ برای مجاهد دونست، به بلوغ رسیده که می تونه با اشاره منظور فرمانده رو متوجه بشه.

در جریان فعالیت های گروهی که با مجاهدان داشتیم متوجه خلا خاصی شده بودم که با فرمانده در میان گذاشتم ایشان به من جوابی دادند که فکر کردم نتوانستم منظورم را منتقل کنم و در انتها در جواب ایشان گفتم به هرحال اول و آخر همه این حرف ها دعا راهگشاست.

فرمانده اومدند ، نمی دونم چرا اینقدر نفس نفس می زدند یا خیلی سریع اومدند یا اینکه این هم جزو سناریوی عملیاته. بلافاصله لب تابشونو باز کردن و به دو تا از مجاهدا که روی فایل های روایات کار کرده بودند و نمودار درست کرده بودند گفتند که«شما آماده اید؟»  بعد یه حرفی زدند که کلی منو برد تو فکر که چرا مشقای روایت رو انجام میدم نمی رم با ایشون چک کنم و یا اینکه چرا هیچ وقت داوطلب نمی شم که ارائه بدم. این خودش نوعی القا داره برای بروز روح مجاهدانه در عملیات.« چه کسانی پیاده مانده ها را انجام دادند که روی آن حساب کنیم ، پیاده مانده هایمان چه بود ؟؟؟ توحید مفضل ، نامه امام هادی و آخرین خطابه رسول خدا ؛ اگر کسی سوار نباشد خیلی متوجه نیست .» نه واقعا مثل اینکه خبریه ! اینا انگار مواد لازم برای عملیات امروزمونه.

نه..... مثل اینکه فقط خ صادقی نیست، افراد دیگه ای هم هستن که مفصل روی روایت ها کار کردن، فرمانده خطاب به یکی دیگه از مجاهدا گفتن «شما هم چیزی دارید که بشه رو ویدئو پرژکتور نشون داد.کسی دیگه چیزی نداره؟؟» سرمو انداختم پایین، فکر می کردم حتما باید نمودار درست کرده باشم و توضیحات در قالب جدول منظور فرمانده نیست. در عین حال چون اولین بار بود که حضور مجاهد رو در خط مقدمی دیدم نمی دانستم چه جور فایلی مدنظر ایشان است؟

بعد از جابه جا کردن فایل ها و نشستن مجاهدان، عملیات امروزکلید خورد « ما چند تا کار را کردیم تا حالا، نمیدانم دقت کردید یا نه !!!!!!!!!!!!!! ( قبل اش میخواهم حرف بزنم ، جدی....... منتها می ترسم آدم اضافه شود» مگه می خواد چی بشه که حضور تک تک نفرات اینقدر مهمه؟!

 «جلسه امروز یه قدری نفس گیر است ،یعنی اگر نفس  آماده نکرده باشید نفستان می گیرد... می بُرید، به شدت به تمرکز احتیاج دارد» لحن فرمانده جدی و مصصم بود، طوری که خیلی حس کنجکاوی را تحریک می کرد، داشتم ژست نشستنمو جدی تر می کردم که فرمانده تاکیدات بعدی را حواله کردند « تمرکزش هم لحظه ای است یعنی الان ساعت چنده....،3:15 دقیقه است ، تا آخر جلسه باید متمرکز شوید بر روی یک چیزی» یعنی میشه یه اتفاقی بیفته که کل جریان عملیات همه توجهم تحت فشار عملیات باشه، من که خیلی پایه این جور عملیاتام، عملیاتی عملیاته که نفس مجاهدو بند بیاره« کاری که می کنه ، کاری که می کنید، به شدت احتیاج دارید به ریتم کُند ،یعنی خدا خدا می کنید این جمله که من گفتم و دارم مکث می کنم  بینش ،ای کاش می شد یک کلمه اش را ...... کلمه کلمه ای این کار را می کردیم » مجاهدا کاملا در حال گوش کردن بودند چون توضیحات فرمانده ، منظور ایشان را باز نمی کرد که هیچ ..... پیچیده تر هم می کرد برای همین ، همه کاملا در حال گوش دادن بودند که چیزی از دستشون نره. من خیلی حس خوبی داشتم از اینکه کلمه به کلمه یه کاری یا یه حرفی مهم باشه، برام خیلی جذاب و قابل توجه بود چون این جور کارا ذهنو ورزش میده و از حالت خام و وارفته خارجش می کنه « پس ما الان قرارمان را می گذاریم ، هر کس هم که آمد با ملاحظه همین قاعده بهش میگویید یعنی سریع ماجرا بلوتوث شود......کسی هم از دستش در نرود ، قصد کنید تا ته اش انجام دهید» هیچ مجاهدی از جریان عملیات نباید جا بمونه و همه ما در قبال هم مسئولیم. « یک جملاتی من دارم به شما میگویم ، من میشوم گوینده ، شما میشوید شنونده  ، گاهی اوقات بحث مان دوطرفه میشود  و دیگرانی هم هستند ،اینجا کار سه بعدی می شود ..... یه دو نفری دارند که با هم صحبت می کنند. یه متکلم داریم یه مخاطب یه انا و انت و هو ، یه جاهایی هو میشه هن ،خب چی می شود ، چه اتفاقی می افتد هر جمله ای که من به شما می گویم در دلم قبل اش یک دعایی می کنم در رابطه با جمله ام ، شما که شنیدید به عنوان شنونده دعا می کنید به استناد جمله ، یعنی دعا مرتبطه، نیاید صلوات بفرستید پشت سر هم، فعلا قید صلوات نزنید به خودتون.» خدایا....فرمانده اسلحه ساختند. قبل و بعد از همه کارها دعایی که راهگشا میشه، دعایی که باید مرتبط باشه....من تا آخر عملیاتو میام هر چی می خواد بشه بشه . فکر کنم فرمانده هم وجد منو دیدن ، وجد من و شگفتی همه رو «پس من که دارم حرف می زنم به شما دعا می کنم قبل حرفام، شما هم که شنیدید دعا می کنید شما هم که می شنوید دعا می کنید بعد خواستید جواب بدید دعا می کنید. میشه شبیه نماز جناب جعفر که تو هر بندش سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر ، 15 باره.حمد و می خونی و سوره و ذکر بعد رکوع بعد بلند میشی و سجده نه یه دونه 15 تا که 4 رکعتیه» همیشه فرمانده نماز رو برامون مجسم می کردن وقتی می گفتن رکوع خودشون هم به رکوع می رفتن.... همین تصویرسازی به ظاهر ساده کلی ارادت ما رو به فرمانده برده بود بالا.

مقدمات و لوازم عملیات رو هم گوشزد کردند تا کسی دست و پا بسته نباشه «اینکه قبل هر شنیدنی و قبل هر گفتنی یک دعا  باشد ، به شدت هم تمرکز می خواهد و البته سرعت، نشینید فکر کنید ، چه دعایی کنم!!!!  تا شما فکر کنید که خدایا چه دعایی کنم، دعا کنید که خدایا یه دعای خوب به ذهنم بفرست. یعنی اولین چیزی که توی کارتابل تان میگذارند ، همان که به ذهنتان می آید» باید تند تند و بی فاصله و حواس جمع دعا کنم به قول یکی از بیمارام non stop !!!!!

همه باید گرد عملیات بخورن« بعد ممکن وسط گفتگو اسمی کسی را ببرم ، آن فرد جمله ای که شنیده باید دعا کند ....... سعی کنید یک جمله باشد ، به شدت از کلماتتان بزنید ، وگرنه کلاس مورچه ای می شود ....یعنی انگار وزنه بستند به پاتون. البته یک مدت که بگذرد پرواز می کنید و تمام این اتفاقات در سریع ترین حالت خودش اتفاق میافتد .........پس گوشی دستتون باشه» انگار همه این اتفاقاتو فرمانده تو مدل آزمایشگاهی تست کرده باشند همه چی رو پیش بینی می کنند تا کسی زمین نخوره و جا نمونه و احساس غربت هم بهش دست نده.

اومدم دفترمو باز کنم که نکته برداری کنم که فرمانده اضافه کردند « بعضی شاید فکر کنند که نیاز به کاغذ دارند، البته اگر بنا به کاغذ باشه هیچ کاغذی کافی برای یک جلسه یک و نیم ساعته یا حتی یک ساعته نیست. اما کاغذ برای این کار به کار نمیاید ، بااین حال بعضی ممکنه فکر کنند اگه کاغذ نباشه نمیشه.  باید کد بندی کنید ، اگر بخواهید جمله بنویسید تمام وقتتون میره به نوشتن ، ......... همه چیزتان درگیر می شود» بر عکس خیلی جاها که نوشتن خیلی موثره، اینا مجاهد باید بنابه ساختار عملیات بدونه چی رو کجا استفاده نکنه. چشم این بار فقط ذهنمو درگیر می کنم.

با وجود این توضیحات مثل اینکه مجاهدا دقیق و شفاف منظور فرمانده رو متوجه نشده بودند به همین خاطر خواستند فرمانده براشون یه مثال بزنه « مثلا فکر کنید من یه دفعه میام تو خیابون، یه مشهدی می بینم ، مشهدی تصور کنین، بعد...سریع یه سرچ ذهنی ، اولا یاد تمام مشهدیایی که رفقام بودن می افتم یه دعا واسه اونا می کنم، بعد یه دفعه متوجه میشم که مساله ای که منو توجه داد همین چشمشه، مشابه همین میلیاردها مسلمون داریم واسه اونام دعا می کنم بعد یه دفعه یکی تو خیابون می گه بستنی کیم...بعد یه دفعه یادم می افته یه عمو داشتم سیبیلو.... یه روز داشتم از خیابون رد می شدم خیلی هم لپ منو گاز می گرفت منو بعد یه بستنی کیم خرید برام..... بعد بنده خدا به رحمت خدا رفته، مثلا دعاش می کنم، بعد یه دفعه یه پدر پسر می بینم، یه نوزاد می بینم تو چرخکه، می گم که خدایا چی میشه این بشه سرباز امام زمان، و تمام نوزادهایی که هستند خواهند بود و گذشته. بسته به بردتون داره، حالا کار تصویریش نیست، فضا جمله ایه، جملاتتون درگیر این مساله است » ذهنم همه اون جاهایی که استاد گفتند رفت دعا می کنم که تو جریان عملیات همین طوری پا به پای فرمانده بریم و هر کس که این متن رو می خونه پا به پای عملیات جهاد نرم با ما بیاد و این جریان تا بی نهایت ادامه داشته باشه چون پس زمینه بحث دعاست.  چقدم میشه وسیع تو همه ابعاد دعا کرد، به جای اینکه ذهنت هر جا بره یا بدتر بیراهه بره مدام با هر صحنه دعا کنی چه حالی می کنه ذهن!!!

«من می دونم که خیلی سنگینه اگه جایی برای نفس خواستید، می گم خیلی خوب.... یه دقایقی صبر می کنیم... یه نفس می گیریم. ولی کسی بالاغیرتاً ول نکنه. هر جا هم ول شد سریع استغفارکنید، یعنی سریع برگردید، بیخود هم سر و صدا نکنید، یعنی بیاید سوار بشید و گرنه اگه این کارو نکنید مزخرف ترین کلاسی که خواهید داشت همین کلاسه، واسه سواره ها خیلی خوبه واسه پیاده ها یه کلاس سنگین و نفس گیره، پس الان قاعده معلوم شد.» فضای عملیات فضای حمله به دشمنه و به یه نفس گرفتن قوی و پرحجم احتیاج داره. شدت و سختی عملیات نباید باعث کوتاه آمدن مجاهد شود ، هر جا کم آورد می تواند استغفار کند. پس من همین شروع نیتمو می کنم....... من تا آخر عملیات فرمانده و همرزمامو تنها نمی ذارم قربة الی الله.......اگرم غافل شدم خودمو نمی بازم....می دونم که راه استغفار بازه و مهم اینه که سریع برگردم به جریان عملیات.

فرمانده در حال پخش کاغذ در میان کلاس بودند و توضیحات مختصری را هم برای عده ای دوباره مطرح می کردند ، صدای پچ پچ بچه ها به گوش می رسید و همین طور صدای فکرشان که چرا باید این کار را انجام دهند و یا اینکه باید در هر بار که اسمشان گفته می شود چه بگویند و اینکه آیا می توانند همپای کلاس بیایند و اگر نیایند چه مشکلی ایجاد می شود ، اصلا مشکلی ایجاد می شود ، اصلا ضرورت دارد ، حتما فرمانده گفتند ضرورت دارد ، قرار بود کارها حکیمانه باشد و خلاصه افکار ادامه داشت تا شروع جدی عملیات.

 قبل از شروع جدی هم یه دست گرمی رفتیم با فرمانده « بسم الله الرحمن الرحیم... با سوت من شروع شدها....... ما در هرجلسه ای که در خدمت شما بودیم ، کتاب را یک دور رونمایی کردیم ، یعنی اگر الان چهارمین یا پنجمین جلسه است .......... حسین مختاری» مجاهد جا خورد و چیزی نگفت «نیامد ، نشد ، نگرفتی هنوز ، هر چه می شنوید قبل و بعد داره» چون شرایط جمله ای برای بچه ها سنگین بود ، استاد تغییر رویه دادند و قرار شد پاراگراف پاراگراف دعا صورت بگیره تا برای بچه ها سبک تر باشد « من الان از تو تست یه چیزی فهمیدم ، پاراگرافش می کنیم، من سر مطلب توقف می کنم.....قبوله؟؟  دیگه از جمله یه خرده سبک ترش کردیم.یه موضوع می گم بعد دعاتونو بگید.» از مدل کپ کردن طرف بفهمی که روشتو عوض کنی....بعدم معطلش نکنی، سر ضرب خواستشو که تو نگاهش مخفیه برآورده کنی، همون غول چراغ جادو......اینا همش فوته ها تو جهاد نرم!!!

ادامه « هر جلسه ای که خدمتتان بودیم ، یک رونمایی از کتاب بوده ، که در هر رونمایی همه کتاب وجود داشت ، تمام درسها بود» خدارو شکر، امیدوارم تا آخرش همین طوری از زوایای مختلف بشه رو تمام کتاب عملیات داشت. هر جلسه... چه تو این کلاس ،چه تو کلاس گردان سلمان با وجود فرمانده از کتاب رونمایی شده، دعا می کنم هر جا که هستیم دوربین جهاد نرممان روشن باشه و نحوه حضور ما القاگر مفاهیم جهاد نرم. « چرا ؟؟؟ چون کتاب عمدتا به دو بخش عمومی تقسیم می شود ، که بخش اولش عناصر جهاد است که شامل فرمانده و مجاهد و دشمن و ...بود و بخش دومش اسلحه ها بود ، که باز در خود این درسها یکی توضیح درسها بود و یکی عینیت شان بود ........... ( آقای خ : بعد از هر کتابی میشه یه کتاب دیگه ای هم نوشت. دعا: ای کاش هر کتابی مثل این کتاب جهاد نرم یک رونمایی شود از رویشان»  خوب بود .مجاهد راه اومد، دوباره سوال شدکه« باید برداشتمان را از پاراگراف بگوییم؟»

« اگر تو بخواهی دعا کنی ناچاری برداشتت را بگی ، چون یا یک کلمه تو را به سوی دعا می برد و یا برداشتی که از آن جمله داشتی و گاهی ممکنه برداشت شما خیلی وقتها یک جای دیگر برود ذهنتون ، حرف من اینست که اصلا اگر شما بخواهید تفکر الهی داشته باشید ( که مایه تفکر الهی پرواز ذهن است ).... تو پرواز که من می گم یهو یه هواپیما میاد تو ذهنت ....یه دفعه بویینگ هفتصدو چند....یاد چین می افتید که الان اختلاف داره با اروپا، بعد که دوباره می گن چین یاد غذاهایی که می خورن می افتین.....دیدین کجاها رفتین؟ اول کجا بودین.... پرواز ........الان کجایین ...غذاهای چینی. فکر این طوریه....یه دفعه یه چیزی جرقه می زنه... تو همین پرش ها اگه استناد گزاره ها به هم دیگه چفت و منطقی باشه این ذهن منظمه که می تونه توی عمق نفوذ کنه . اما گاهی اوقات پرت است یعنی اگر شما پرینیت بگیرید از ذهنتان معلوم میشود که ذهنتان منظم است یا منظم نیست ، قطعا خیال درگیر است و جنس اش طهارت است ، که اگر این طهارت خیال ایجاد شود ، شما در واقع ملکوتی تفکر میکنید وگرنه فکر هر شکلی میتواند باشد. الان یک واژه بگویم ذهنتان برود به یک جایی و بعد پشت اش و پشت اش خیال بسازد و برود برود و سر از توالت های جهنم در بیاره، بعد یکدفعه به خودتان می آیید و می بینیند چقدر گذشته است و میتوانم بگم و بگم و وقتی به ته اش می رسید معطر شوید ، محصولی که حاصل آن تفکر است . حاصل آن جرقه هایی است که در آن بستر ایجاد می شود ، با حاصل جرقه هایی که در این بستر ایجاد می شود ، خیلی متفاوت است » توی حرف های فرمانده یکیش خیلی برام بولد شد اینکه اگه ا

/ 7 نظر / 8 بازدید
خوش حال

همه متن ها کنار هم به شدت "چینش حکیمانه" را القا می کند دوربین1: بسیار بیشتر به نویسنده نزدیک است نسبت به متن جلسه 5 و می شود گفت تنها متن "قبل از عملیات" است که جامعیت خوبی دارد. نگاه علمی در خاطره نویسی دوربین2 ضرب شده بود که پختگی کلامشان را بالا برده بود دوربین سوم صداقت دارد ولی فکر می کنم اگر ایشان با نگاه کنونی شان به آن جلسه نگاه کنند متن متفاوتی خواهند داشت ،الان اتفاقات آن جلسه چگونه خاطره ای برای ایشان است؟ نه صرفا همان لحظات.چون متن 5 ایشان چنین به نظر می آمد که در نگاه کنونی شان هم ضرب شده و طبیعتا هم نگاه حین جهاد نرم با نگاه بعد از جهاد نرم خیلی متفاوت است و نگاه بعد عمدتا پخته تر است دوربین چهارم به سبک قبل ادامه داده بودند که یک نگاه اجمالی و البته بسیار متفاوت از سایر دوربینهاست و خصوصیت آن نمکین بودن است که برای مخاطب نوعا جاذبه دارد دوربین 5: علی رغم اینکه خودم به این سبک نوشته خیلی علاقه ندارم ولی خصوصیت جالب آن تداعی لحظه به لحظه عملیات است انگار می خواهد مفهوم انابه را در جهاد نرم القا کند،انگار دوربینی در کلاس نصب شده که تمام لحظات را جهاد نرم دیده و میخواهد این مف

یعقوبی زاده

بسم الله سلام حکمت و موقعیت شناسی و خروج از ساحت فرد به جامعه در تمام نگاهها بود. بدون وجود دوربین فرمانده باز هم انگار بقیه از وسط مراسم فیلم گرفته بودند. دوربین دوم: مثل قبل منظم بود هر چند به نظرم چند جمله می خواست. دوربین سوم: تا جایی که راجع به "شاه کلید جلسه" بود، خوب بود اما مثالهایی که نصفه نیمه رها می شوند برای کسی که سر کلاس نیست، فایده که ندارد، جسارتا گیجی هم به بار می آورد.اما نتیجه گیری ها انصافا کاربردی و خوب بودند. دوربین چهارم:بسیار ذوقی بود و من اگر متون دیگرا نبودن جز چند ترکیب زیبا چیز دیگری دستگیرم نمی شد. شرمنده، اشکال از من است. دوربین پنجم:با توجه به ابهام زدایی که از نوشته های دیگران دوستان می کندو لی به شدت حداقل، من را خسته کرد.کنار ابهام زدایی از نوشته های دوستان و هیجانی که از نوشته به انسان منتقل می شود، به مقدار زیادی چه سبک نگارش و چه کل متن، تا حدی ابهام آفرین است. به نظرم این متن جملات کلیدی خوبی دارد که می توان با همانها یک متن روانتر و البته خلاصه نوشت. با اجازتون من هم یک دعا می کنم. دعا می کنم که منصف باشیم و خدا هر آنچه باید بنویسیم و بگوییم خودش در قلم و بر زب

س.ش*

فرصت نیست به همین دلیل می پردازم به اصل مطلب: 1. دوربین یک: تحلیلی مقدماتی از چرایی ایجاد عملیات و اتفاقاتی که قرار است بیفتد. دیدن با این دوربین بیننده را به مطالعه ی بقیه ی نوشته ها می کشاند. 2. دوربین 2: قسمتی از کلاس را که ارتباط دعا با ساختار وجودی و تاثیرات آن را بیان کرده است و مقداری از احساسات ظاهرا کاربردی خود را.و اینکه حرکت باید از فرد به جمع شکل گیرد در دعا.(که فهم این مطلب ستودنی ست)

س.ش**

3. دوربین 3 در این دوربین علاوه بر مفاهیم والایی که فهم شده است، من جمله: دعا انسان را ملکوتی می کند و ...؛ دعا به عنوان یک امر زیبا و احساسی معرفی شده و به عنوان جنبه ی نرم مجاهد- در مقابل جنبه سختش- یاد شده است. 4. دوربین 4: دریافتن گم شده ای به اسم دعا در زندگی، آنچه که تا کنون مغفول مانده و آنچه که با یاری آن می توان با دیگران خوب تا کرد همان است که با این دوربین دیده شده است.(که البته با بیانی خوب قلم زده و اما از کفایت محتوایی مناسب و همه بعدی ای برخوردار نمی باشد) 5. دوربین 5: کسی که دوربین های دیگر را ندیده باشد، با مطالعه ی 5، گزارشی احساسی-هیجانی و نیز گزارشی از روند جزء به جزء کلاس به سمع ونظرش می رسد. انصافا اگر از این مطالب پرینتی گرفته شود با فونت 11 در حدود 17 صفحه مطلب عائدمان می شود که از این تعداد 11 صفحه را دوربین 5 به خود اختصاص داده است.

س.ش***

دو اتفاق یا دو خطای فهمی یا دو بحث خطرناک در بک گراند مطالب به چشم می خورد: 1. پاراگراف آخر دوربین 2. که فضا را از تلاش برای دیگران خالی کرده و تاکید بر آن، نوعی از سر باز کردگی را ترویج می کند. 2. پاراگراف 4 دوربین 3. نوعی جو زدگی و زمین، خورشید پنداری از آن به مشام می خورد که ترویج آن در سطح کلان قابل کنترل نیست. در کل می توان از دید کسی که در کلاس نبوده بحث را اینطور دید که: &دعا سلاح مومن است. &دعا اگر به عمل نیاید احساسی بیش نیست. &انسان با دعا از جانب خود برای دیگران موتور خودش را برای رفع حوایج و مشکلات جمع روشن می کند. &دعایی که عملیاتی نشود، یک بعدی ست. با تشکر از همه ی دوربین های داخل صحنه و خارج صحنه...نثار دوربین های عالم صلوات

شریعتمداری

بسم الله.باسلام. من هرچند معتقدم که آنچه در کلاس اتفاق می افتاد حکیمانه بود ولی فکر نمی کنم هدف این کتابچه و هدف ما باید این باشد که به آنچه آنجا اتفاق افتاد خیلی مومن باشیم! جسارتا. و به همین دلیل با پیاده سازی کلاس و اتفاقاتش چندان موافق نیستم. اگر کسی واقعا در موردش کنجکاو است به فایل صوتی مراجعه کند. چون برگردان شفاهی به کتبی هم مهارت ویژه ای می طلبد. من خودم که در کلاس بودم از پیاده سازی صوت، کلاس را نمی فهمم! و اگر اسم دوم این کلاس/کتاب "تفکر بلاغی" است آنچه در توضیحش نوشته می شود هم باید تلنگر تفکری باشد. تفکری که به بلوغ برسد و با ابلاغش به بلوغ برساند. در نتیجه خلاصه نویسی چند نکته که درگیرت می کند اما خودش طولانی نیست قالب مناسب تری ست برای این هدف تا احساسات شخصی و طولانی. فرم از محتوا جدا نیست. پیام همان رسانه ست! و نهایتا اینکه هرآنچه ما شاگردان بنویسیم به جامعیت متن شما استاد نمی شود. چه اینکه ما آنچه که برحسب تمرکز و سطح فهم خود از تلاش شما گرفته ایم را می نویسیم، و شما نیت و هدف حکیمانه تان از آن تلاش را توضیح می دهید.

م

سلام خداوندا گرد ناامیدی را از ما برهان و آنچنان امیدی به ما ده که لحظه ای از جهاد ننشینیم من تا قبل از خواندن این متنها هیچ ااز جهاد نرم نمی دانستم و جز اسمی از آن نشنیده بودم متنهای اول مرا به شناخت موضوع کلاس که ضرورت دعا برای مجاهد است نزدیک کردند اما با ابهام آخرین متن خیلی خوب فضای کلاس را برایم تداعی کرد درک مرا نسبت به ضرورت دعا و چگونگی دعای مجاهدانه بالا برد من هم پا به پای مجاهدان آن کلاس نفس نفس می زدم و دعا می کنم همه ما که اینها را شنیدیم و دیدیم رسول آنانی باشیم که ندیدند و نشنیدند آنگونه که همه باهم نفس نفس بزنیم خداوندا آنچنان طهارتی بما ده که هر لحظه مختصات فردی و اجتماعیمان را بشناسیم و بر مبنای آن عمل کنیم