گفتمان فکری واجتماعی جهان اسلام درعصر امام صادق(علیه السلام)

  

فصل اول: برخی از سؤالها و موضوعات اصلی در این عصر 1-1. سوالات وموضوعات مربوط به اعتقادات ومسایل فکری

«آیا معرفت و انکار که -به چیستی قرآن نیز مربوط می شود-  جزء مخلوقات خداوند محسوب می شوند؟» و «آیا استطاعت(اختیار) پیش از فعل است یا همراه فعل است؟» و«آیا حرکات، مخلوق هستند یا غیر مخلوقند؟» و«ایمان چیست؟» و «آیا روایاتی که خداوند را بشکل جوانی نو خط که خطش تازه روییده باشد، توصیف می کنند، درست است؟» و « چگونه مردم خدایى را که نمى‏بینند مى‏پرستند؟» و« آیا خدا قادر نیست خود را بنمایاند تا دیده شود، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال یقین او را پرستش کنند؟» و« از کجا وجود انبیاء و رسولان ثابت مى‏ شود؟» و « از چه «شى‏ء» و چیزى خداوند اشیاء را آفرید؟» و« آیاخالق جهان، پیوسته بتمام این احداث که ایجاد کرده قبل از آن عالم بوده؟ » و«چرا خداوند خلق را آفرید؟» و« چرا خداوند به خلق دنیا کفایت نکرده و سراى دیگرى براى ثواب و عقاب آفرید؟ » و «چرا خداوند دشمنش شیطان را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوایشان را بر او باز نگه داشت؟ » و« چرا خداوند فرشتگان را امر به سجده آدم کرد؟» و« اصل غیبگویى چیست و چگونه انسانها پیشگویى مى‏کنند؟ » و « سحر و جادو چیست؟ » و « آیا جایز است خداوند براى بنده‏اى بدى و شرّ مقدّر کند و همو را- با اینکه قرار نیست خوبى کند- امر به نیکى نموده و بر همان عذابش کند؟ » و« چرا گروهى ثروتمند و پر روزى‏اند و گروهى فقیر و تنگدست؟» و «گناه نوزاد در آن همه درد و مرضى که به او مى‏رسد چیست؛ بى‏آنکه مرتکب جرمى در گذشته شده باشد؟! » و« آیا آفریدن پوست ختنه‏گاه، از سر حکمت بوده یا عبث و بیهوده است؟» و « دلیل خلق پشه و ساس و مار و عقرب و... چیست؟» و«آیا موی زهار و... بیهوده آفریده نشده است؟» و «آیا روح انسان نیز مانند نور چراغ؛ پس از مرگ، از بدن خارج شده و دیگر بدان باز نمى‏گردد؟» و « مگرنه اینکه بهشتیان مى‏خورند و مى‏آشامند،آیا نیاز برفع حاجت ندارند؟» و غیره.[3]

2-1. سوالات مربوط به موضوعات اجتماعی

«براى چه خداوند شراب را حرام کرد در حالی که،  لذّتى بالاتر از آن نیست؟» و «شاخصه های رفاه و دنیا کدامند؟» و«مروّت چیست؟» و«ورع چیست؟» و «زنان به چه گروه هایی تقسیم می شوند؟» و«علم چیست؟» و «فقیه کیست؟» و «آیا قیاس مناسب مبنا قرار گرفتن است؟» و «آیا شیعیان مجاز به مراجعه در محاکم دیگران هستند؟» و «قرآن چگونه ملاک مشروعیت سیاسی است؟» و «آیا مدد رسانی و رسیدگی به بازماندگان مبارزان علوی و ابراز تأسف و رقت برای ایشان، به معنای حمایت و پذیرش مواضع ایشان است؟» و «آیا نسبتی میان عدم پرداخت خمس و ارتکاب زنا وجود دارد؟» و غیره.

فصل دوم: پاسخ های امام صادق(ع)به موضوعات وسؤالات فکری 1-2. توحید، اسماء و صفات، دهریگری، تشبیه

    بعد از حساسیتی که مباحث مربوط به توحید در عصر امام علی(ع) داشت، عصر امام صادق(ع) نیز بدلایل مختلف، که از جمله آن، ظهور و بروز زنادقه است، حساسیت ویژه ای در این موضوع یافت؛ این در حالی است که اصلی  ترین شاخصه در تعیین روند گفتمان فکری در هر دوره ای، مبحث مربوط به توحید بوده است؛ لذا حساسیت مضاعف آن در یک دوره، حکایت از حساسیت گفتمان فکری و به تبع، گفتمان اجتماعی آن عصر است. در واقع جغرافیای اسلام در این زمان خود را مواجه با چند سرفصل از توحید و شبهات و انحرافات مربوط به آن می دید. بحث دیرینه و تثبیت شده تشبیه خداوند به مخلوقات، بمانند مباحث مربوط به جبر و استطاعت، که هر دو میراث عمده امویان بوده و سیاست های ایشان، در نزدیکی به فرهنگ جاهلیت و اهل کتاب، بویژه مسیحیان و یهود، موجد آن بود، همچنان گستردگی استثنایی و دامنه داشت. همچنین مباحث مربوط به اسماء و صفات الهی که بی ارتباط با انحرافات مربوط به موارد فوق نبود؛ این بار با صراحتی عریان، مستقیم و غیر مستقیم بر ابهامات موجود می افزود. و از همه مهمتر، نفی صریح خداوند و انتساب وقایع و اداره امور عالم  به دهر، که مبلغین اصلی اش عناصر ایرانی پیرو مانی و مزدک بودند، همگی سرفصل های موضوعات مربوط به گفتمان توحید در عصر امام صادق(ع) محسوب می شدند. روایت ذیل که سؤالات کلّی اهل عراق را در برخی شاخصه های یاد شده در بر دارد، می تواند بخوبی گویای فضای گفتگو در عصر مورد بررسی باشد. پاسخ امام صادق(ع) به آن نیز که تباری کاملاً قرآنی دارد، تصویری استثنایی ازفضای فکری نقطه ای مهم از جغرافیای عالم اسلام، -یعنی عراق- ترسیم می کند: «و حدیث کرد ما را حماد بن عثمان از عبد الرحیم قصیر که گفت عریضه‏اى بخدمت امام جعفر صادق (ع) نوشتم و بدست عبد الملک بن اعین دادم که بآن حضرت برساند باین مضمون که فداى تو گردم مردم در چیزى چند اختلاف کرده‏اند و من آنها را بخدمتت نوشته‏ام از برایم شرح و بیان فرمائى شرح فرما که بسیار محتاجم فداى تو گردم مردم در عراق در باب معرفت و جحود که شناخت و انکار است اختلاف کرده‏اند پس مرا خبر ده فداى تو گردم که آیا این دو امر مخلوقند که خدا اینها را آفریده یا نه و در قرآن اختلاف کرده‏اند پس گروهى پنداشته‏اند که قرآن کلام خدا است که مخلوق نیست و دیگران گفته‏اند که کلام خدا است که مخلوق است و مرا خبر ده از استطاعت و توانائى که آیا پیش از فعل یا با فعل است چه اصحاب ما در آن اختلاف کرده‏اند و در آن روایت نموده‏اند و از خداى تبارک و تعالى که آیا توصیف مى‏شود بصورت و شکل و بجوان نو خطى که خطش تازه دمیده باشد پس اگر صلاح بدانى خدا مرا فداى تو گرداند که مذهب درست از توحید را بمن بنویسى، بنویس که بسیار بجا است و از حرکات که آیا آنها مخلوق است یا غیر مخلوق و از ایمان که آن چه چیز است پس حضرت (ع) به من نوشت و بدست عبد الملک بن اعین داد که به من برساند به این عبارت که سؤال کردى از معرفت که آن چیست پس بدان خدا تو را رحمت کند که معرفت از صنع و کارگرى خداى عز و جل باشد در دل که مخلوق است و جحود نیز صنع خدا است که در دل مخلوق است و بندگان را در این دو امر صنعى نیست و ایشان را در این‏ها اختیار است از اکتساب پس بشهوت ایشان که ایمان را خواهش داشتند معرفت را اختیار کردند و باین واسطه مؤمن عارف شدند و بشهوت ایشان که کفر را خواهش داشتند جحود را اختیار کردند و باین واسطه کافر جاحد گمراه شدند و این بتوفیق خدا است که ایشان را توفیق داده و خذلان و واگذاشتن کسى است که خدا او را واگذاشته پس خدا باختیار و اکتساب‏ ایشان را عقاب میفرماید و ثواب میدهد  و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از قرآن و اختلاف مردمان پیش از شما پس بدرستى که قرآن کلام خدا است که محدث است و مخلوق نیست و با خداى تعالى ذکره ازلى نبوده که همیشه با خدا بوده باشد و خدا از این برترى دارد برترى بزرگ و خداى عز و جل بود و هیچ چیز غیر از خدا نبود نه معروف و نه مجهول و خداى عز و جل بود و هیچ متکلمى نبود و نه مریدى و نه متحرکى و نه فاعلى و پروردگار ما از این جلیل‏تر و عزیزتر است پس همه این صفات محدث است غیر از حدوث فعل از او یا در نزد آن و پروردگار ما جلیل‏تر و عزیزتر است و قرآن کلام خدا است که مخلوق نیست و در آنست خبر کسى که پیش از شما بوده و خبر کسى که بعد از شما خواهد بود و از نزد خدا بر محمد که رسول خدا است فرو فرستاده شده و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از استطاعت و توانائى از براى فعل پس بدرستى که خداى عز و جل بنده را آفرید و آلت صحت را از برایش قرار داده و آن قوه ایست که بنده بآن متحرک و مستطیع از براى فعل میباشد و هیچ متحرکى نیست مگر آنکه او فعل را اراده دارد و آن را میخواهد و آن صفتى است مضاف بسوى شهوتى که آن آفریده خداى عز و جل است که در انسان مرکب است و در او برنشانیده شده پس هر گاه شهوت در انسان بجنبش آید چیز را خواهش کند و بعد از آن اراده نماید و از این جهت انسان را مرید گفته‏اند پس هر گاه فعل را اراده کند و بجا آورده با استطاعت و حرکت باشد و از این جهت بنده را مستطیع و متحرک گفته‏اند پس هر گاه انسان ساکن باشد و فعل را اراده نداشته باشد و آلت با او باشد و آن قوت و صحتى است که حرکات انسان و فعلش بآنها میباشد سکونش بجهت علت سکون شهوت باشد و گفته مى‏شود که ساکن و بسکون وصف شود پس هر گاه انسان شهوت بهمرساند و شهوتش که در او مرکب شده بحرکت آید فعل را خواهش و کند بقوه که در او مرکب شده حرکت کند و آلتى که فعل را بآن بجا مى‏آورد بکار دارد و فعل از او بوجود آید در نزد آنچه حرکت کرده و آن را کسب نموده پس گفته مى‏شود که فاعل و متحرک و و مکتسب و مستطیع آیا نمى‏بینى که همه این‏ها صفاتى است که انسان بآنها وصف مى‏شود. و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از توحید و آنچه کسانى که در نزد تواند یا پیش از تو بوده‏اند بسوى آن رفته‏اند پس برتر است خدائى که مانند او چیزى نیست و او است شنواى بینا و خدا برتر است از آنچه وصف‏کنندگانى که خداى تبارک و تعالى را بخلقش تشبیه میکنند آن را وصف مى‏نمایند و بر خداى عز و جل افتراء مى‏بندند پس بدان خدا تو را رحمت کند که مذهب صحیح در توحید آن چیزى است که قرآن بر آن نازل شده از صفات خداى عز و جل پس بطلان و تشبیه را از خدا دور کن که نفى و تشبیهى نیست او است خداى ثابت موجود و خدا برتر است از آنچه وصف‏کنندگان آن را وصف میکنند و از قرآن در مگذر که بعد از بیان تو را گمراه میکند و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از ایمان پس ایمان اقرار بزبان و عقد بدل و عمل به ارکانست و ایمان بعضى از آن از بعضى است و گاهست که بنده مسلمان میباشد پیش از آنکه مؤمن باشد و مؤمن نمیباشد تا آنکه مسلمانان باشد پس اسلام پیش از ایمان است و آن با ایمان شرکت دارد پس هر گاه بنده کبیره را از گناهان کبیره بعمل آورد که خداى عز و جل از آنها نهى فرموده خارج از ایمان باشد و نام ایمان از او ساقط و نام اسلام بر او ثابت باشد پس اگر توبه نمود و آمرزش طلبید بسوى ایمان برگردد و او را بیرون نبرد بسوى کفر و انکار و حلال شمردن و هر گاه از براى حلال بگوید که اینک حرام است و از براى حرام که اینک حلال است و باین دیندارى و اعتقاد کند پس در نزد آن بیرون باشد از ایمان و اسلام بسوى کفر و بمنزله مردى باشد که در حرم داخل شود و بعد از آن داخل خانه کعبه شود و در خانه کعبه حدثى را پدید آورد از خانه کعبه و از حرم بیرون شود و گردنش را بزنند و بسوى آتش دوزخ باز گردد »[4] نکات و پاسخ های امام صادق(ع) که در روایت فوق متجلّی است، بسیار گویا و بی نیاز از هر گونه تفسیری است. تأکید مستقیم ایشان بر مدار و منهج قرآنی در موضوع تشبیه، بمانند استدلال های عقلی که برگرفته از ادبیات قرآنی هستند، همگی مؤیّد خوبی بر تبار قرآنی روایت پیش گفته می توانند باشند.

اما بخشی عمده از پاسخ های امام صادق(ع) مربوط به شبهاتی مربوط می شد که زنادقه مطرح می کردند؛ نکته برجسته در شبهات ایشان، نوع نگاه بد بینانه به پدیده ها و اجزاء عالم مربوط می شود؛ عمده اشکالات ایشان یا شامل تفاسیری می شد که بعنوان گزاره های غلط از علوم مختلف داشتند و یا مشکلات و گرفتاری ها و نقص جان و مال افراد را مایه انتساب بی تدبیری عالم می کردند و یا با تفکیک و جزئی نگری، و سلب هرگونه یکپارچگی در عالم، در صدد اثبات بی هدف و کور بودن جهان هستی می شدند. عمده پاسخ های امام صادق(ع) به ایشان و موضوعاتی که آنها در سطح جامعه مطرح می کردند، شامل یک تدبیر ساده و البته محکم می شد، و آن تفسیری دیگر غیر از آنچه که زنادقه برداشت کرده بودند، از عالم بود. صرف انجام این کار برای اثبات پوچ بودن ادعاهایشان کافی بود؛ چرا که آنها فقط قرائتی از عالم ارائه می کردند که در صورت نبودن قرائتی دیگر، می توانست مؤثر واقع شود. دریافت و درک چنین فضایی از پاسخ های امام صادق(ع) بخوبی در روایاتی که به تفصیل ذکر خواهند شد، قابل بررسی است.

روایت ذیل و روایاتی که در ادامه خواهد آمد، همگی در بر دارنده شبهات زنادقه و پاسخ های امام صادق(ع) به آنها هستند:  «روزى فردى زندیق بنام أبو شاکر دیصانىّ بر امام صادق علیه السّلام وارد شده و گفت: اى جعفر بن محمّد مرا به معبود و خدایم راهنمایى و دلالت کن!. امام صادق علیه السّلام فرمود: بنشین، در این وقت پسر بچّه‏اى وارد شد که با تخم- مرغى بازى مى‏کرد، امام فرمود: اى پسر این تخم مرغ را به من بده. آن را گرفت و فرمود: اى دیصانىّ، این سنگرى است پوشیده، که پوستى ضخیم دارد و زیر آن پوسته‏اى نازک است، و زیر آن طلایى است روان و نقره‏اى آب شده، و هیچ کدام با هم مخلوط نشده و بهمان حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن را اصلاح کردم‏ و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد کردم، و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه میشکافد و طاوسى رنگارنگ بیرون میدهد، آیا تو براى این مدبّرى در مى‏یابى؟! راوى گوید: دیصانىّ مدّتى سر بزیر افکند و سپس گفت: گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه بى‏شریک نیست، و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجّت خدایى بر مردم و من از حالت پیشین توبه‏گزارم.» [5]

روایت ذیل، تصویرگر زوایایی دیگر از پرسش های زندیقان در سطح گفتمان فکری عصر مذکور، و پاسخ های امام صادق(ع) به آنهاست: «و باز از هشام نقل است که گفت: در مصر فردى زندیق مى‏زیست که سخنانى از حضرت صادق علیه السّلام به او رسیده بود، روزى به مدینه آمد تا با آن حضرت مباحثه کند؛ وى را نیافت، گفتند به مکّه رفته، آنجا آمد، ما با آن حضرت مشغول طواف بودیم که به آن حضرت نزدیک شده و سلام کرد، حضرت پرسید: نامت چیست؟ گفت: عبد الملک،: کنیه‏ات؟: أبو عبد اللَّه حضرت فرمود: این سلطانى که تو بنده اویى-اشاره به نام عبدالملک- از سلاطین زمین است یا آسمان؟ و نیز بگو: پسرت بنده کدام خدا است؛ خداى آسمان یا خداى زمین، بگو!. ولى او ساکت ماند، باز فرمود: بگو! ولى لب نگشود. امام فرمود: وقتى از طواف فارغ شدیم نزد ما بیا. زندیق پس از پایان طواف امام علیه السّلام آمده و در مقابل آن حضرت نشست و ما نیز اطرافش بودیم. امام بدو فرمود: قبول دارى که زمین زیر و زبرى دارد؟ گفت: آرى. فرمود: زیر زمین رفته‏اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه میدانى که زیر زمین چیست؟ گفت: نمیدانم ولى گمان مى‏کنم زیر زمین چیزى نیست! امام فرمود: گمان؛ درماندگى است نسبت به چیزى که به آن یقین نتوانى کرد، سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‏اى؟ گفت: نه، فرمود: مى‏دانى در آن چیست؟ گفت: نه. فرمود: آیا به مشرق و مغرب رفته‏اى و پشت آن دو مکان را نظاره نموده‏اى؟ گفت: نه فرمود: شگفتا از تو که نه به مشرق رسیدى و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چیست و با این حال آنچه را در آنها است منکر گشتى، مگر عاقل چیزى را که نفهمیده انکار مى‏کند؟!! زندیق گفت: تا حال کسى غیر شما با من این گونه سخن نگفته بود، امام فرمود: بنا بر این تو در این موضوع شکّ دارى که شاید باشد و شاید نباشد! گفت: شاید چنین باشد. امام فرمود: اى مرد، کسى که نمى‏داند بر آنکه مى‏داند برهانى ندارد، نادان را حجّتى نیست، اى برادر مصرى از من بشنو و دریاب که ما هرگز در باره خدا شکّ نداریم، مگر خورشید و ماه و شب و روز را نمى‏بینى که به افق درآیند، و از هم سبقت بجویند، مى‏روند و مى‏آیند و در این عمل ناچار و مجبورند و مسیرى جز مسیر خود ندارند، اگر نیروى رفتن دارند پس چرا بر مى‏گردند؟ و اگر مجبور و ناچار نیستند چرا شب روز نمى‏شود و روز شب نمى‏گردد؟ اى برادر مصرى بخدا آنها براى همیشه به ادامه وضع خود ناچارند. سپس افزود: براستى آنچه را به او گرویده‏اید و گمان مى‏کنید که دهر است، اگر دهر مردم را مى‏برد چرا آنها را بر نمى‏گرداند و اگر بر میگرداند چرا نمى‏برد؟ آیا آسمان را نمى‏بینى که افراشته است و زمین نهاده شده، بدون آنکه آسمان بر زمین بیفتد، و چرا زمین بالاى طبقاتش سرازیر نمى‏گردد و به آسمان نمى‏چسبد!؟ خدا که پروردگار و مولاى زمین و آسمان است آنها را نگه داشته!. راوى گوید: فرد زندیق بدست امام علیه السّلام ایمان آورد، و حضرت به هشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعلیمش ده.»[6] چند نکته در خصوص روایت فوق بارز و برجسته است: یکی جغرافیایی که زندیق مورد اشاره، از آنجا آمده و سراغ امام صادق(ع) را می گرفت، که حکایت از شهرت حضرت در مصر دارد و نیز بیانگر وجود جریان فکری زندقه، در آنجاست. دوم، نوع پاسخ امام (ع) است که تمرکز بر روی نقطه ضعف زنادقه، -یعنی مبنا قرار دادن «ظنّ» در نتیجه گیری ها- دارد. و سوم تبار قرآنی مباحث مطرح شده است که تداعی گر سوره های بسیاری از جمله سوره های جاثیه و یونس(ع) است. در سوره مبارکه جاثیه مستقیماً اشاره شده است که عده ای  گفتند: جز زندگى دنیوى ما هیچ نیست. مى‏میریم و زنده مى‏شویم و ما را جز دهر هلاک نمی کند. در ادامه نیز سوره مزبور اشاره دارد که: آنان بر اساس دانش این ادعا را نمی کنند بلکه «مستیقن» -یعنی طالب یقین-نیستند.[7] اساساً این سوره دو کلید واژه اصلی، یکی «مستیقن» در مقابل «مستکبر» دارد. در ابتدای سوره اشاره به نزول کتابی از جانب خداوند دارای عزّت، عزیز و حکیم می شود و بعد سخن از این می رود که در آسمان ها و زمین آیه ها و نشانه هایی برای مؤمنین وجود دارد؛ همچنین در، از پی هم آمدن روز و شب و نیز آنچه که از آسمان بعنوان رزق نازل می شود و سبب حیات زمین بعد از مرگش است و همینطور، آیه بودن وزش بادها، مورد توجه قرار می گیرد و از همه اینها تلقّی به آیات برای قومی که تعقّل دارند می شود. در ادامه، حالات منکران که برغم ادلّه مذکور، به انکار می پردازند، و سرنوشت تلخشان، مورد اشاره قرار می گیرد و بعد در تصویر گری تفصیلی تر آیات مختلفی که در طبیعت موجودند مورد بررسی قرار می گیرند. از مؤمنین خواسته می شود که از کسانی که نسبت به ایّام خداوند نا امیدند، در گذرند و بعد انحراف بنی اسراییل در زمینه های مذکور مورد اشاره قرار می گیرد در ادامه این منکران به کسانی که برغم داشتن علم، هوس خود را معبود می گیرند و بواسطه این کار،پرده بر گوش و چشم و قلبشان کشیده می شود، تشبیه می شوند. ادعایشان مبنی بر انکار معاد و انتساب همه چیز به دهر، مورد انتقاد قرار می گیرد و تنها حجت آنها این نکته معرفی می شود که: به اهل ایمان می گویند، اگر راست می گویید، پدران ما را زنده کنید. البته خداوند وعده این اتفاق را در قیامت به ایشان با لحنی عتاب آمیز می دهد و در ادامه نیز علت العلل اشکال کار ایشان، انکار قیامت و عدم طلب یقین، بدلیل استکبار معرفی می شود. و در آخرین آیه نیز سخن از کبریا و بزرگی شأن خداوند و عزّت و حکمت اوست که ابتدای سوره نیز به آن اشاره شده بود. نکته برجسته در این سوره، شاید به یک اصل باز گردد و آن معرفت نسبت به خدایی است که خدا بودنش هم به عالم بالا(آسمان) و هم به زمین مربوط است و انکار آن به معنای انکار هدفمندی عالم و سرانجام و بازگشت به سوی خداوند است؛ بروز و تجلّی این اعتقاد، در پذیرش یک چیز متمرکز است و آن پذیرش کتاب و شریعت آسمانی، برای زندگی در زمین است. به هر حال گزارشی از این سوره-یعنی سوره مبارکه جاثیه- که بسیاری از روایات بعدی تبارشان به آن باز می گردد می تواند بسیار راهگشا باشد. بررسی روایات بعدی گویای زوایای دیگری از نکات پیش گفته خواهند بود. روایت ذیل، شبهه ای از ابن ابی العوجاء- که از زندیقان معروف بود- را نسبت به تبیین قرآنی از عذاب جهنم بعنوان سؤال مطرح کرده و بعد پاسخ امام صادق(ع) را که در قالب یک تمثیل بیان شده بود، نشان می دهد: «حفص بن غیاث گوید: در مسجد الحرام حاضر شدم و ابن أبى العوجاء از امام صادق علیه السّلام در باره این آیه مى‏پرسید: «هر گاه پوست تنشان پخته شود و بسوزد آنان را پوستهاى دیگرى جایگزین سازیم تا عذاب را بچشند- نساء 56» که آن پوستهاى دیگر چه گناهى مرتکب شده‏اند؟. امام علیه السّلام فرمود: واى بر تو، آن آن است و آن غیر آن! گفت: مثالى در این باره از امور دنیا برایم بزنید، فرمود: بسیار خوب، آیا فکر مى‏کنى اگر مردى آجرى را بشکند سپس بر روى آن آب بریزد سپس آن را به همان شکل اوّلیه خود بازگرداند مگر نه این است که آن آن است و آن غیر آن؟! گفت: آرى همین طور است، خدا بر عمرت بیفزاید.»[8] روایت پیش رو نیز، که در ادامه خواهد آمد، از چند جهت مهم و برجسته است: یکی طول و تفصیل آن است که مزیّتش در بر داشتن زوایای مختلف سؤالات و شبهات زنادقه است؛ دیگری عبارات مستقیم و غیر مستقیم و نیز کلید واژگان و ادبیاتی است که تبار پاسخ های امام صادق(ع) را به سوره مبارکه جاثیه و دیگر سوره های قرآن پیوند می دهد: « و از جمله پرسشهاى زیادى که فرد زندیق از امام صادق علیه السّلام نمود یکى این بود که: چگونه مردم خدایى را که نمى‏بینند مى‏پرستند؟فرمود: دلهاى مردمان با نور ایمان او را بیند، و عقول با بیدارى خود آن را اثبات ظاهر و عیان کند، و دیدگان از حسن ترکیب و انتظام أهل عالم و احکام تألیف و نظام عوالم، سپس انبیاء و معجزات و کتب اینان و محکماتشان، و علماء و دانشمندان بر رؤیت عظمت و جلال حضرت حقّ اقتصار از رؤیت ذات حقّ نمودند و در استدلال متوسّل به آثار و علامات شدند. پرسید: مگر قادر نیست خود را بنمایاند تا دیده شود، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال یقین او را پرستش کنند؟حضرت فرمود: مطلب محال و ناشدنى جوابى ندارد. پرسید: از کجا انبیاء و رسولان را ثابت مى‏کنى؟امام صادق علیه السّلام فرمود: چون ثابت کردیم ما را خالق و صانعى است که متعالى از ما و تمام مخلوقات مى‏باشد، و حکیم است (همه کار او از سر حکمت است)؛ دیگر جایز و روا نیست او را دیده یا مشاهده کنند، و نه اینکه او را لمس کنند و در این صورت دیگر جایى براى مباشرت و محاجّه میان او و خلق نمى‏ماند، از همین جا ثابت مى‏شود که او را سفیرانى بسوى خلق و بندگان است که ایشان مردم را به سوى مصالح‏ و منافع و آنچه موجب بقایشان است سوق مى‏دهند، و اگر نبود همه هلاک مى‏شدند، پس آمران و ناهیان از جانب حکیم علیم در میان مردم ثابت مى‏شود، و نیز اینکه خداوند را شارحانى است و ایشان همان انبیاء و برگزیدگان از خلقند، حکیمانى که به حکمت تربیت یافته و از جانب او مبعوث شده‏اند، ایشان در خلق و ترکیب همانند دیگر مردمانند، و از جانب خداوند حکیم علیم؛ با حکمت و دلائل و براهین و شواهد؛ از قبیل زنده کردن مردگان، و درمان کوران و جذامیان تأیید شدند؛ پس هیچ گاه زمین از وجود حجّتى که برخوردار از علمى که دلالت بر صدق گفتار رسول و وجوب عدالت او مى‏کند خالى نمى‏ماند. سپس فرمود: ما معتقدیم که زمین از حجّت خالى نمى‏ماند، و حجّت جز از پشت انبیاء نیست، و اینکه خداوند هیچ پیامبرى را جز از نسل انبیاء مبعوث نکرد، و آن بدین جهت است که خداوند براى فرزندان آدم راه روشنى را معیّن فرمود، و از پشت آدم نسل پاکیزه و طاهرى را خارج ساخت، که انبیاء و رسولان از همان بودند، ایشان افراد برگزیده و پاک جوهرند، و در پشتهاى پاکیزه بودند و در ارحام حفظ شدند، از عمل نامشروع (زنا) جاهلیّت بدورند و از خلط نسب عارى، زیرا خداوند ایشان را در چنان موضعى قرار داد که از لحاظ درجه و شرافت بالاترین است، پس هر که خزانه‏دار علم الهى؛ و امین غیب و محلّ اسرار، و حجّت بر خلق و ترجمان و لسان خدا شد جز این صفات را ندارد، پس حجّت جز از نسل این گروه نخواهد بود، حجّت خدا با علمى که نزد او است و از رسول به ارث برده جانشین پیامبر در میان مردم مى‏شود، اگر مردم انکارش کنند ساکت مى‏ماند. امکاناتى که مردم با اختلاف نظر براى بقاى خود دارند بسیار کمتر از آن چیزهایى است که حجّتهاى الهى از علم پیامبر در دستشان مى‏باشد، مردم مبتلا به رأى و قیاس شدند و اگر بدیشان اقرار کرده و اطاعتشان مى‏کردند و علم را از ایشان دریافته بودند، عدل ظاهر شده و هر اختلاف و تشاجرى رخت بربسته و جاى خود را به حکم الهى و دستورات دینى مى‏داد، و شکّ بر یقین غالب مى‏شد، ولى [افسوس‏] مردم بدو اقرار نکرده و رعایت حالش نیز نکردند، و پس از وفات تمام رسولان و انبیاء امّت دچار اختلاف شدند، و دلیل اختلافشان فقط و فقط مخالفت با حجّت وقت و ترک کردن او بود. فرد زندیق پرسید: با حجّتى که چنین صفاتى دارد تکلیف چیست؟ فرمود: باید به او اقتدا شود در این صورت پیوسته خیرات یکى پس از دیگرى براى خلق از ایشان خارج شود، اگر مبتلا به بدعت یا زیاده‏روى یا کاستى شوند در همه حال بدادشان برسد.پرسید: از چه «شى‏ء» و چیزى خداوند اشیاء را آفرید؟ فرمود: از هیچ شى‏ء. پرسید: چگونه از هیچ؛ اشیاء مى‏آید و خلق مى‏شود؟ فرمود: تمام اشیاء یا از چیزى خلق شده‏اند یا از غیر شی‏ء، اگر از چیزى که با آنست خلق شده باشد مسلّماً آن قدیم است، و قدیم حدیث (جدید) نمى‏شود و دستخوش فنا و تغییر نیز نمى‏گردد، و یک چنین چیزى یا جوهر واحد است یا رنگى واحد، پس دیگر از کجا این همه رنگهاى مختلف آمده؟! با اینکه جوهرهاى بسیار موجود در این عالم گوناگون است! و اگر چیزى که از آن درست شده زنده بوده مرگ از کجا است؟ و از کجا زندگى آمده اگر آن چیز مرده بوده؟ بنا بر این باید آن چیز از مرده و زنده؛ قدیم و ازلى بوده باشد، زیرا از زنده مرده نمى‏آید و آن پیوسته زنده است، و نیز جایز نیست که میّت قدیم پیوسته مرده باشد، زیرا بى‏جان عارى از قدرت و بقا است. پرسید: پس از کجا گفتند: اشیاء ازلى هستند؟ گفت: این عقیده جماعتى است که منکر مدبّر اشیاء بوده و تکذیب‏کننده رسولان و گفتارشان و انبیاء و آنچه خبر داده‏اند مى‏باشند، و کتابهاى اینان را اساطیر مى‏نامند، و با آراء و صوابدیدشان دینى براى خود ساخته‏اند، اشیاء دلالت بر حدوث خود مى‏کنند، از گردش افلاک نه‏گانه گرفته تا تحرّک زمین و آنچه در آن است و تغییرات زمانه، و اختلاف اوقات، و حوادثى که در عالم از زیادى و نقصان و مرگ و بلاء همه و همه نفس را ناچار مى‏سازد که اقرار کند براى همه اینها صانع و مدبّرى است، مگر شیرینى را نمى‏بینى که ترش مى‏شود، و گوارا تلخ، و جدید کهنه، و همه و همه روى به تغییر و فناء دارند؟!.پرسید: پس خالق جهان پیوسته بتمام این احداث که ایجاد کرده قبل از آن عالم بوده؟ فرمود: پیوسته علم داشت و با علم همه را خلق کرده پرسید: آیا خالق مختلف است یا مؤتلف فرمود: حضرت بارى در خور اختلاف و ائتلاف نیست، زیرا فقط متجزّى و جدا جدا اختلاف دارند، و آنچه مؤتلف گردد متبعّض است، و به او مختلف و مؤتلف نگویند.پرسید: پس چگونه او خدایى واحد است؟ فرمود: در ذات واحد است (منحصر بفرد است) نه واحدى همچون یک؛ زیرا هر واحدى جز او قابل جزء شدن است، و او تبارک و تعالى واحدى است که نه جزء جزء شود و نه شمارش. پرسید: پس به چه دلیل خلق را آفرید، زیرا نه بدان محتاج بود و نه به خلقشان ناچار، و در خور این هم نیست که ما را از سر عبث و بیهوده خلق کرده باشد؟فرمود: خلق را براى اظهار حکمت و جارى ساختن علم و امضاى تدبیر خود آفرید. پرسید: پس چرا به خلق این سرا کفایت نکرده و سراى دیگرى براى ثواب و عقاب آفرید.فرمود: بى‏شکّ این سراى امتحان، و آن محلّ کسب ثواب و دریافت رحمت است، این پر از آفات است و طبقات شهوات، تا بندگان خود را در آن به طاعت بیازماید، پس سراى عمل را سراى جزا و ثواب قرار نداد. پرسید: آیا از حکمت اوست که براى خود دشمنى قرار دهد با اینکه پیش از آن دشمنى نداشت، ابلیس را- بنا به گفته تو- آفرید و بر بندگان خود مسلّط نمود تا ایشان را به خلاف عادت او بخواند، و به معصیت امر کند، و به این دشمن- به اعتقاد تو- قوّت و قدرت دهد که با حیله به قلب اینان رسوخ نموده و همه را پس از وسوسه دستخوش تردید در خدایشان کند، و در دینشان دچار اشتباه سازد، و آنقدر از معرفتشان بکاهد تا در آخر گروهى منکر ربوبیّت او شده و دیگرى را پرستش کنند، چرا دشمنش را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوایشان را بر او باز نگه داشت؟ فرمود: این دشمنى که نام بردى نه دشمنى‏اش زیان رساند و نه دوستى‏اش فایده بخشد، و دشمنى او از ملک خداوند هیچ نکاهد و دوستى‏اش در آن نیفزاید، و تنها باید مراقب دشمنى قدرتمند بود که در سود و زیان مؤثّر باشد، اگر به کشورى حمله کند آن را بگیرد و حکومت پادشاهى را نابود نماید. امّا ابلیس بنده‏اى است که او را خلق فرمود تا عبادتش نموده و به یگانگى بخواند، و خود هنگام خلق او نیک مى‏دانست که او کیست‏ و به چه راهى خواهد رفت، پس پیوسته با دیگر فرشتگان او را عبادت کرد تا او را به سجده آدم آزمود، ولى از روى حسد امتناع کرد، و به جهت شقاوتى که بر ابلیس چیره شد او را لعن کرد و از صف فرشتگان خارج ساخت و ملعون و شکست خورده به زمین پایین آورد، و به همین سبب از آن زمان به بعد دشمن آدم و اولاد او شد، و ابلیس جز وسوسه و خواندن به بیراه هیچ سلطه‏اى بر فرزندان آدم ندارد، و با وجود سرکشى و معصیتى که کرد پیوسته به ربوبیّت خداوند معترف است. زندیق پرسید: مگر سجده بر غیر خداوند صحیح است؟ فرمود: نه. پرسید: پس چگونه فرشتگان را امر به سجده آدم کرد؟فرمود: بدرستى هر که به دستور خداوند سجده کند در اصل خدا را سجده کرده، پس سجده او اگر در پى دستور حضرت حقّ باشد همان سجده خدا است. پرسید: ریشه و اصل غیبگویى چیست و چگونه انسانها پیشگویى مى‏کنند؟ فرمود: کهانت و غیبگویى مربوط به دوران جاهلیّت است، در هر روزگارى فاصله‏اى زمانى میان انبیاء رخ مى‏دهد، و فرد غیبگو مانند حاکمى است که در مسائل شکّ و شبهه دعوى نزد او برند، و او بر ایشان پیشگویى مى‏کند، و این صورتهاى مختلفى دارد که عبارتند از: تیز چشمى، تیزهوشى، وسوسه نفس، و جادوى روح با پرتابى در قلب، زیرا حوادث ظاهرى که در زمین رخ مى‏دهد را شیطان بدان عالم است و همو است که به غیبگو و کاهن مى‏گوید، و او را از وقایعى که در منازل و اطراف رخ مى‏دهد با خبر مى‏سازد. و امّا اخبار آسمانها؛ شیاطینى در آنجا سرگرم به استراق سمع مى‏باشند، زیرا اخبار در آنجا پوشیده و محجوب نیست و شیاطین نیز با ستارگان رجم نشوند، و زمانى از استراق سمع منع مى‏شوند که از اخبار آسمان مشکلى براى وحى پیش آید که بخواهند مردم را در دستورات الهى دچار شکّ و تردید کنند، و این براى اثبات حجّت و نفى شبهه مى‏باشد. و شیطان تنها به یک کلمه از اخبار آسمان که قرار است از جانب خدا در باره مردم اتّفاق بیفتد دزدکى گوش داده و آن را ربوده سپس به زمین مى‏آورد و به قلب کاهن مى‏اندازد، پس چون این کلمات نزد او زیاد شد، حقّ را به باطل مى‏آمیزد، پس هر چه به او تلقین شده همه اخبار درستى است که از شیطان شنیده، و هر چه خطا کند همان باطلى است که بدان افزوده، و از زمانى که شیاطین از گوش دادن دزدکى منع شده‏اند دیگر کهانت و غیبگویى نیز ورافتاده، و امروز شیاطین تنها به غیبگوهاى خودشان اخبارى براى مردم مى‏گویند چه آنها که در باره‏اش حرف مى‏زنند، و چه آنها که قرار است رخ دهد، و شیاطین به شیاطین حوادثى که قرار است در دور دست رخ دهد اعمّ از سارقى که دزدى کرده، و قاتلى که مرتکب قتل شده، و از غایبى که پنهان شده، و اینان مانند همین مردمند، راستگو هستند و دروغگو. زندیق پرسید: چگونه شیاطین به آسمان صعود نمودند با اینکه در خلقت و سنگینى مانند همین مردمند، حال اینکه براى سلیمان بن داود علیهما السّلام ابنیه‏اى ساختند که سایر مردم از ساخت آن عاجزند؟فرمود: آنها براى حضرت سلیمان غلظت یافته و سنگین شدند همان طور که مسخّر شدند، با اینکه آفرینشى رقیق داشته و غذایشان نسیم بود، و دلیل این مطلب همان صعود ایشان به آسمان براى استراق سمع مى‏باشد، و گر نه این جسم سنگین کجا مى‏تواند جز با نردبان یا سبب دیگرى به آسمان ارتقاء یابد. زندیق پرسید: بفرمایید اصل سحر و جادو چیست؟ و کار جادوگر با تمام عجایبى که در باره‏اش آمده چگونه است؟فرمود: سحر و جادو چند گونه است: یک نوع آن مانند طبّ و پزشکى است، همان طور که پزشکان براى هر دارویى درمانى قرار مى‏دهند، همین طور است علم جادو و سحر، با فریب براى هر سلامتى آفتى مى‏سازند، و براى هر درمان دردى، و براى هر معنى حیله‏اى. و نوع دیگر سحر عبارت است از: شعبده، تردستى، خوارق عادات و چشم بندى.و نوع دیگر آن همان است که دوستان شیاطین از ایشان اخذ مى‏کنند. زندیق پرسید: از کجا شیاطین علم سحر را یاد گرفته‏اند؟ فرمود: از همان جا که طبیبان طبّ را دریافتند، مقدارى با تجربه و قدرى با درمان. پرسید: نظر شما در باره دو فرشته هاروت و ماروت چیست؟ و آنچه مردم قائلند که این دو به دیگران سحر مى‏آموختند؟ امام صادق علیه السّلام فرمود: آن دو در مکان امتحان و جاى فتنه بودند، از تسبیحات آن دو فرشته این بود که: امروز اگر انسان فلان کار را انجام دهد چنین مى‏شود، و اگر این گونه علاج کند چنان مى‏شود، در انواع سحر و جادو، و مردم نیز آنچه از این دو صادر مى‏شد را مى‏آموختند، و آن دو مى‏گفتند: ما فقط وسیله فتنه و آزمایشیم، مبادا از ما چیزى اخذ کنید که به شما زیان رسانده و هیچ سودتان نبخشد. پرسید: آیا ساحر قادر است انسان را با سحر بصورت سگ یا خر یا غیر درآورد؟فرمود: عاجزتر و ناتوانتر از آن است که بتواند آفرینش خدا را تغییر دهد، هر که اقدام به ابطال آنچه خدا ساخته و صورت داده نموده و آن را تغییر دهد، چنین شخصى شریک خدا در آفرینش او است، پس برتر است خداوند از آن، برترى بزرگ اگر آن طور که مى‏گویى ساحر بر آن قادر بود حتماً از جان خود هر ضعف پیرى و آفت و مرضى را دفع مى‏ساخت، و سفیدى را از سر خود دور نموده و فقر و ندارى را از ساحت خود بیرون مى‏کرد، و بى‏شکّ از اکبر سحر و جادو سخن چینى است، که با آن میان دو دوست را تفرقه مى‏اندازد، و دشمنى را میان رفقاى با صفا وارد مى‏کند، و با آن خونها مى‏ریزد، خانه‏ها خراب مى‏کند، و پرده‏ها را مى‏اندازد، و فرد سخن چین بدترین کسى است که بر روى زمین قدم نهاده. پس بهترین تعریف صحیح در باره سحر این است که آن مانند طبّ مى‏باشد، ساحر کسى را جادو مى‏کند در نتیجه از نزدیکى زنان مى‏افتد، پس نزد طبیب رفته و از راه دیگرى او را علاج مى‏کند، پس درمان مى‏شود. پرسید: چرا میان فرزندان آدم شریف و وضیع بوجود آمده؟ فرمود: شریف فرد پرهیزگار است و وضیع فرد گناهکار. پرسید: مگر میانشان فاضل و مفضول نیست؟ فرمود: ملاک فضل؛ تقوا و پرهیزگارى است. پرسید: شما قائلید که تمام اولاد آدم در ریشه برابرند و جز با تقوا بر هم فضیلتى ندارند؟ فرمود: آرى، من معتقدم که اصل خلقت خاک است، و حضرت آدم پدر و حوّا مادر است، خالق پروردگار یکتاست و همه بنده اویند، بى‏شکّ خداوند از میان بنى آدم گروهى را برگزید، میلادشان را پاکیزه داشته و اجسامشان را طاهر نمود، و آنان را در اصلاب مردان و ارحام زنان حفظ کرد، و تمام انبیاء و رسل را از میان همین افراد خارج نمود، پس این گروه پاکترین شاخه‏ها و فروع حضرت آدم مى‏باشند، این براى کارى که مستحقّ آن شدند نبود، بلکه خداوند در همان عالم ذر دریافته بود که اینان او را اطاعت نموده و عبادت مى‏کنند و شرک نمى‏ورزند، پس اینان در پرتو طاعت بکرامت و منزلت‏ رفیع نزد خدا رسیدند، و شرف و فضل و حسب براى آنان است و دیگران یکسانند، بدان هر که رعایت تقوا نماید خدا او را گرامى بدارد، و هر که اطاعت حضرت حقّ کند محبوب او شود، و خداوند محبوب خود را به آتش عذاب نکند. پرسید: بفرمایید چرا خداوند عزّ و جلّ تمام خلق را مطیع و موحّد نیافرید با اینکه بر این کار قادر و توانا بود؟فرمود: در این صورت ثواب معنایى نداشت، زیرا اگر فعل خلق فقط طاعت بود بهشت و جهنّمى نبود، بلکه خداوند انسان را آفرید و او را امر به طاعت نمود و از معصیت بازداشت و با ارسال رسل احتجاج نمود و با کتابهاى آسمانى حجّت را بر آنان تمام کرد، تا دو گروه مطیع و معصیت‏کار شوند: مطیعان ثواب برند و معصیت‏کاران عقاب شوند.پرسید: آیا عمل نیک و بد آدمى همه و همه فعل خدا است؟فرمود: عمل نیک از بنده نتیجه فعل خود اوست و خداوند بدان امر فرموده، و عمل شرّ از بنده نیز از فعل خود او مى‏باشد و خداوند فقط از آن بازداشته است.پرسید: مگر فعل بنده با همان آلات و لوازمى نیست که خدا برایش ساخته؟ فرمود: آرى خدا برایش ساخته، ولى با همان آلات مى‏تواند عمل

/ 1 نظر / 14 بازدید
محسن

از متن قشنگتون ممنون