جدیدترین عملیات بر و بچه های جهاد نرم(احضار یک کلاس)

دوربین اول:

کاظم رجبعلی

معمولاَ توی دل کار متوجه یک سری از نواقص می شوم وقت هایی که علی رغم ظاهر موفقیت آمیز آن کار دلم راضی نمی شود و به فکر فرو می روم و بعد اگر خدا بخواهد می فهمم که ایراد و عیبی در میان بوده و یا چه چیزی کم است.

جداَ کلاس های گذشته من را راضی نکرده بود با خودم می گفتم جهاد نرم که اینقدر نرم نمی شود گیرم صدتا از این کلاسها را برگزار کنیم بعید است روحیه ای که از یک معرکه جهاد توقع می رود ایجاد شود. حتماَ جایی از کارمان گیر دارد. برخی از روحیه ها اصلاَ احتیاج به آزمودن ندارد معلوم است که بسیاری از ما کافی است کوچکترین عیبی را از کسی ببینیم به راحتی او را دور می اندازیم قیمت مجاهدان برای یکدیگر شناخته شده نیست. اصلاَ فراموش نمی کنم فضایی را که بر بسیاری از به اصطلاح اهل ایمان حاکم است. هر کس کمی صدایش بالا برود بد است و حق با او نیست. گل و بلبل! کسی نباید با کسی کاری داشته باشد اصلاَ انگار از هر گونه بلند شدن صدا می ترسیم هر چه سربه زیرتر بهتر! نمی دانم با چنین روحیه ای در یک معرکه تمام عیار چگونه می توان دشمنی را کشت؟کسی باور نمی کند که در جبهه جنگ هم سر مثلاَ برخی تجهیزات دعوا بوده نه دلخوری ساده نه دعوای لفظی گاهی همدیگر را می زدند به درست و غلطش کاری ندارم یعنی کسی که تندی کرد دیگر مجاهد نیست؟ واقعاَ به این نتیجه رسیده ام ک حق نداریم هر دعوایی که شد را تبدیل به صلح کنیم البته هر مصالحه ای با اغماض و گذشتن از حقی شخصی همراه است اما اگر همه جا با این نسخه عمل کنیم که هیچ اصلاحی صورت نمی گیرد. البته افراط در این خصوص هم همیشه نگرانم کرده است خدایا چطور می توان این مطلب را بدون اینکه برداشت های نادرستی از آن بشود جا انداخت؟ توی این افکار بودم که حسین مختاری از درب اتاق وارد شد فکری به نظرم رسید نگاهی به او انداختم و گفتم حسین بزن زیر گوش من! خنده اش گرفت فکر کرد یک سر کاری دیگر است تا اومد بخنددجدی به او گفتم منظوری از این کار دارم بزن! آرام به صورت من زد محکم زدم زیر گوشش شپلق صدا کرد گفتم بزن کمی محکم تر زد. گفتم آفرین! بعد از ظهر سر کلاس به موقع بیا بعد از چند دقیقه با من وارد بحث بشو الکی کل کل کن وقتی آمدی کنار من همینطوری چندتا کشیده حواله هم می کنیم. به کسی چیزی نگو...

 

دوربین دوم

خانم ناصرالملکی

عادت دارم وقتی سر کلاس مینشینم خیلی جدی به بحث گوش کنم البته زیاد سوال نمیپرسم و همیشه حس میکنم دیگران فکر میکننند من خیلی ضریب هوشی ام پایین است اما خیلی موارد ، سوالها که در وجودم ایجاد میشود مغزم به کار میافتد و شروع به تحلیل و پاسخ دهی درونی میکنم ، از این کار لذت میبرم البته اگر واقعا مطلبی را هم متوجه نشوم حتما سوال میکنم ، راستش ان حالت را هم دوست دارم ، هر حالتی که احساس کنم به فممم کمک میکند را دوست دارم ، الان جلسه پنجم کلاس جهاد نرم احساس میکنم خیلی جا ماندم اما همیشه به خودم امید میدهم که میرسم ، گاهی سعی میکنم اما گاهی نمیتوانم که سعی کنم علل خاص خودش را دارد ، همیشه سرکلاس یک جای ثابت در عقب مینشستم و باز هم همیشه نفر اولی بودم که با فاصله زیاد از بقیه شاگردان و استاد وارد کلاس میشدم و منتظر میماندم تا انها هم بیایند تقریبا حول و حوش 2 و گاهی 2:30 میرسیم در این مدت به همه چیز فکر میکردم اگر برای کلاس به عنوان تمرین مطلبی را آماده کرده بودم آن را چک میکردم و یا گاهی کم و زیادش میکردم و البته برایم چیزی که خیلی مهم بود اینکه بتوانم با استاد هماهنگ باشم و از صحبتهایی که میکند استفاده عملی کنم این موضوع برای من خیلی مهم است ، اصلا اگر یک مطلب تئوری تبدیل نشود به یک بعد عملیاتی چه ارزشی دارد ( البته این نظر کاملا شخصی است ) من این فرصت را داشتم که کاملا آرام سر کلاس بنشینم چون تمام دغدغه ها ، احساسات و حالات من ، فشارها و هرآنچه که در آن روز اتفاق افتاده بود تا امدن افراد از بین میرفتند ، برای همین این موضوع مرا خوشحال میکرد .

  خلاصه اینکه کلاس شروع شد ، استاد هروقت که وارد میشد یک نگاه کلی به کلاس میانداخت دلایل مختلف دارد اما یکی ارزیابی افراد حاضر بود و همیشه خوشحال بود ، نمیدانم کلا خوشحال بود یا میامد خوشحال میشد اما همیشه خوشحال بود البته در حین کلاس نسبت به مباحث حالاتش تغییر میکرد و به طور کل هم لازم بود دیگه وگرنه که حق مطلب ادا نمیشد و من فقط آرام او را نگاه میکردم در مورد بقیه نمیدانم چون ته کلاس بودم دیدو برایندی نسبت به حالات آنها ندارم ، اصلا بخاطر همین هم به ته کلاس میرفتم دلم نمیخواست کسی متوجه من باشد و یا من متوجه کسی باشم ، دوست داشتم در دنیایی که با کلام استاد از جهاد نرم میساختم تنها باشم .

اگر بخواهم یک چیزی را اعتراف کنم باید بگویم استاد خیلی از موضوعات بی ربط صحبت میکند ( نه اینکه واقعا بی ربط باشه ، منظورم این نیست که عصبانیت میکند ) منظورم اینست که آخرش میفهمی منظورشان چی بود و این در اوایل که من به مستقیم گویی عادت داشتم بسیار ناخوشایند بود گاهی هم به بعضی از دوستانم نسبت به این موضوع گلایه کرده بودم ( استاد ببخشید ) اما کم کم راه افتادم و برایم شیوه جدیدی محسوب میشد مثلا فکر کنید استاد در جلسه پنجم خوشحال مثل همیشه وارد شدند و چون تخته در مقابل پرده بود ، پرسیدند که اگر ما بخواهیم استفاده کنیم باید این را چکار کنیم و بعد بچه ها هم نظراتی دادند وخلاصه فهمیدیم باید چکار کنیم  ، بعد گفتند این از باب « ثانی عطفه »(اشاره به واژه ای در آیه 9سوره حج که در ترجمه ها پهلو تهی کردن آمده است، معنایی که خود مترجم هم متوجه آن نشده است در حالی که کاری شبیه جاخالی دادن و خود را به کوچه دیگر زدن است) و بعد خاطره شان را در باب این موضوع بیان کردند که چطور با ساختن صحنه به همراه یکی از دوستانشان، آن را فهمیده بودند.  حالا آخرش هرکی بود میپرسید این همه آسمان و ریسمان منظورت چیه استاد !!!!!!!!!!!!!

و خودشان خیلی قشنگ گفتند : خلاصه یکی از کارهایی که در جهاد نرم است اینست که بعضی از چیزها را یک خورده آزمایش کنید ، ببینید چه طوری در میآید ، الکی سر تکان ندهید .

خنده ام میگیرد خیلی وقتها ، خود من یکی از کسایی بودم که الکی سر تکان میدهم ، برایم شیوه انتقال پیامشان خیلی بامزه است با خنده و آسمان و ریسمان حرفهایش را میزند البته باید این را بدانی که نیامده سرت را گرم کنه وگرنه توی کوچه و پس کوچه هایی که میبرتت گم میشی ، من خیلی وقتها گم شدم و گریه کردم اما الان دیگه کم نمیشم خدا را شکر .

این بخش برای شادی کلاس بود و یک جورایی جمع و جور کردن در ادامه استاد به ارزیابی محتوایی بچه و پا بودن انها اندخت حس میکردم داره ناراحت میشه البته بخاطر خود بچه ها کلا خیلی انلاین نبودیم و یکی از معضلاتی که بود این بود که همه مان از معلوماتی که در این ور و انور جمع کرده بودیم استفاده میکردیم خیلی از مطالبی که قرار بود خوانده شود و مورد استفاده قرار گرفته بشود خبری نبود ( البته این در مورد همه صادق نبود ) ولی استاد اینطوری را دوست نداشت برای همین دوباره مثال پایی را که جلسه قبل به ما گفته بود را تکرار کرد دفعه اول که شنیدم برایم جالب بود ، کلا مثالهای ایشان جالب و چون به صورت  تصویر رنگی تعریف میکنه بامزه تر هم میشود اینکه هربار یک پا به جلو برود و بعد دوباره دیگری ، اگر هر دو تعارف کنند که دیگری حرکت کند ، هیچ حرکتی صورت نمیگیرد ، درسته دیگه ، برای همین در این بخش کلاس مجبور شدند برایمان یک روضه بخوانند ، خدایا اساتید ما فقط فقط انگار باید روضه بخوانند اخرش ما ...... نگم بهتره ، هرکسی خودش بهتره میداند .

در خلال بحث های ایشان موضعات زیادی را فهمیدم که مثل قواعد میمانند باید مدام جلوی چشمانت باشند تا راه را گم نکنی اما بعضی هایشان مثل شیوه های اجرایی هستند که باید شرایط را بسنجی و ببینی کدامشان بیشتر بدرد میخوره به قولی انعطاف داشته باشید این موارد را برای خودم مثل قوانین ردیف کردم تا گم نشن ، حیف نشن ، نادیده انگاشته نشن :

 1: مفاهمه ( که نیاز به بستر و آبشخور مشترک میان افراد دارد )

2: خوانش مطالب مرتبط با موضوع عملیاتی ( برای اینکه دستت خالی نباشد و جا بمانی و ترس بگیردت )

3: باید امام و رهبرت را کاملا بلوتوث کنی ( وگرنه درکش نمیکنی ، عقب میمانی ، شک میکنی )

4: مدام منتظر روزی جدید باشی

در بقیه کلاس ، موضع کلی بحث رفت سر شیوه ها ارائه و مصلحت بینی ها و سنجش شرایط بحث داغ خاطرات تلخ و شیرین بچه ها ( البته از ان خاطراتی که بعد نرمی اش کم شده بود و بعد سختش زده بود بالا ) که در حوزه هایی که در زندگی شخصی چند ساله شان ایجاد شده بود و تحلیل و راهنمایی هایی که استاد بیان میکرند .

آخه انروز از ان جلسه های پر نبوغ استاد بود ، آقای رجبعلی استاد تغییر فضا است ، فضای آرام کلاس با بحث روتین با یک چرخ خیلی آرام که کم کم داشت لحن خاصی میگرفت در حال وقوع بود جهاد نرم ما و استاد آرام و شاد ما ، تبدیل شد به جهاد سخت ، استادی خشن و بهت بچه ها از صحنه ای که شاهد ان بودند ، من معمولا نمیترسم ، ان موقع هم نترسیدم اما منکر بهت ام  از عملکرد آقای رجبعلی در مقابل یک پرسش ساده که با یکی ، دو جمله قابل رفع بود نمیشوم ، چشمانم داشت از تعجب از حدقه بیرون میزند و کاملا خشک شده بودم و انجا من از دو موضوع احساس خوشحالی کردم اول انکه پسر نیستم و دوم انکه من این سوال را نپرسیدم اما یکدفعه استاد خندید و آن پسر را در آغوش گرفت و همه متوجه شدیم که سرکار بودیم و کم کم بچه ها از بهت درآمدند و خندید و فضا کمی تلطیف شد اما استاد نمیخواست فضا خیلی تلطیف شود ، میخواست از انچه هریک از ما به اقتضای خودمان حس کرده بودیم جمع بندی صورت دهد ، و ادامه داد که شما دیگه خیلی نرم شدید ، بعد قتال و سخت در شما از بین رفته و حتی تحمل کمی تشر و ... را ندارید ، من احساس کردم واقعا اینطوری ، ( البته این احساس ها را کاملا معطوف به خودم میکنم و هیچ وقت به دیگران نسبت نمیدهم ) اما من خیلی در شرایط خاص شاید چنین روحیه ای را نشان دهم البته تازه خیلی مطمئن نیستم ، استاد همچنان که من دارم وضعیت خودم را بررسی میکنم در حال توضیح دادن بیشتر مطلب هستند و تفکرات من در مورد خودم عمیق تر میشد اما بحث را از دست نمیدادم ، هر دو را همزمان انجام میدهم در خلال بحثشان استاد گفتند اخرین چیزی که کشتید چه بوده است ، کسی جوابی نداد ، یکی از خانمها گفت سوسک ، در این میان فکر کردم من اگر سوسک را ببینم قالب تهی خواهم کردم ابدا انتظار کشتنش را از من نداشته باشید خیلی لطف کنم صدای فریادم را کنترل کنم ، حالا شرایط داشت سخت تر میشد خیلی سریع از گزینه سوسک به گزینه موش رسیدیم ، دیگر این انتظار زیادی ، نه ، من انقدر هم شجاع نیستم انگار همان سوسک بهتر بود ، در همین میان استاد یکی از خاطرات خودشان را در مورد کشتن موش تعریف کردند تصور کنید من حتی در خیال و فقط خیال نمیتوانستم همذات پنداری بکنم همان موقع هم بدنم سرد شده بود اما انگار به حرمت کلاس و مطالب میدانستم باید چنین کاری را بر خود فرض کنم و البته از انجایی که من نباید بترسم خیلی زود من در مقابل یک موش واقع شدم ، باید بگویم وقتی او را دیدم که به زیر کمدم رفت تمام بدنم یخ کرد وفقط میخواستم جیغ بزنم همین ، تنها فکری که داشتم همین بود و به هیچ چیز فکر نمیکردم که واقعا در ان لحظه به یاد قولی که در کلاس داده بودم افتادم ،  حالا دوست داشتم بزنم زیرش و بگویم دقیقا که منظور این نبوده اما چطور!!!!  استاد دقیقا و کاملا واضح گفته بود موش بکشید و این تنها و تنها چیزی بود که مرا وارد به جنگیدن کرد و اگر ان قول نبود هرگز و هرگز من چنین اقدامی را انجام نمیدادم خلاصه بعد از 2 ساعت تلاش و ترس من موفق شدم موش را از پای دراورم ، مرا در حالی که به جنازه اش نگاه میکردم که دیگر آرام گرفته و نمیتواند این ور و آن ور رود در نظر بگیرید ، شوقی بی امان که غیر قابل وصف بود .

خلاصه برگردیم به کلاس در جلسه پنجم ، در شیوه های اجرایی هم یکسری قوانینی اسن که باید در نظر گرفته شود و انها به این قرار هستند :

1: اینکه موضعات نباید برای ما مبهم باشد ، یک خوبی نباید فقط خوب باشه در ذهن ما بلکه باید جنس خوبیها از هم مشخص باشد ، همانطور که یک بد فقط نباید یک بد باشد باید جنس بدی ، طعم بدی کاملا مشخص باشند .( این ما و واکنش ها را برای ما پخته تر میکند ، فضا را شفاف تر میسازد )

2: باید وقتی عملیات را طراحی میکینم کاملا مشخص نماییم که افرادی که میخواهند آن را اجرا کن چه کسانی هستند به نوعی ارتش و سپاه ان قلمرو محسوب میشونند یا انکه دغدغه دارند اما در کنار دغدغه های دیگر .

3: اینکه نباید در مسائل شکننده باشیم ، بلکه خیلی محکم در ضمن اینکه باید رو های گوناگون داشته باشیم که بتوانیم به اختیار و کاملا به اختیار نسبت به شرایط از انها بهره ببریم .

4: افراط و تفریط نکردن در مسائل .

5: داشتن روحیه شجاعت و یا استفاده کردن از ظرفیت های دیگران { انسانهایی که در مرز تهور هستند ، میتوانند فحش دهند ، اهل کتک کاری هستند ، اگر خودتان چنین شرایطی را ندارید از این ادمها استفاده کنید }

6: باید در میان کسانی که می خواهید بر رویشان عملیات انجام دهید ، بتوانید جایگاه قابل قبولی ایجاد کنید .

7: یادتان باشد هر جراحی که صورت میدهید ، باید تا اخر کار را انجام دهید و کار را به اتمام برسانید ، نیمه کاره رها نکنید .

8: اگر مشکلی با دیگری داشتید ( مثلا با او دعوا کردید و یا او را بیشعور میدانستید ) از انسانیت او را ساقط نکنید ، بلکه سعی کنید از ظرفیت های او بهره ببرید .

9: سعی کنید انسان ندید و بدید باشید و حالت های مختلف را تجربه کنید .

در اینجا بود که من در دوساعت کلی مطلب لازم الاجرا یاد گرفتم ، که باید همیشه یادم باشد و انها را اجرا کنم در تمامی لحظه ها .

  دوربین سوم:

حسین مختاری

 

نمی دانستم چرا آن روز دوستم که معمولاً با هم  و با کمی تأخیر به کلاس های جنگ نرم می رفتیم، با آنکه می دانست جایی گرفتار شده ام؛ باز اصرار داشت که طبق عادت با هم ولی این بار سروقت برویم! اگرچه در نهایت این اتفاق نیفتاد و من کلی دیرتر از او رسیدم.( ناگفته نماند که عادت داشتیم کمی دیر برویم، چراکه فکر می کردیم ابتدای کلاس دست گرمی است و خیلی برایمان استفاده ای ندارد.)

 

وقتی وارد شدم همه چیز گل و بلبل می نمود. استاد در حال ارائه جولانات ذهنی اش بود ( جولاناتی که گاهی شرق و غرب ذهن ات را به هم پیوند می داد!). آرام رفتم و در کنار دوستم جا گرفتم. او هم کاملاً عادی نشان می داد. اندکی طول کشید تا خوب جاگیر شوم. حواسم خیلی به محتوای بحث نبود.نفهمیدم چه شد که دوستم که معمولاً بی آنکه سؤالی بپرسد،با چشمانی بسته مباحث را گوش می کرد- به طوری که خیلی از اوقات من و خیلی از اساتید گمان می کردیم او خواب است-؛ ناگهان وسط حرف استاد پرید و بحث بالا گرفت و ... .

 

تا آمدم به خود بیایم دیدم دوستم روبروی استاد ایستاده و برای هم شاخ و شانه می کشند و ....

 

... "شــــَـــق" ...  صدای ضربه ای که سکوت بهت آمیزی را بر کلاس حاکم کرد. پس از لحظاتی که به خودم آمدم دیدم صدای زمزمه هایی به گوش می رسد: « انگار ما فقط باید به روایات عمل کنیم »و ....

 

پس از لحظاتی با مصافحه ی گرم استاد و رفیقم فضا تلطیف شد و من تازه دوزاریم افتاد که دوستم بی دلیل به من زنگ نمی زد که بیا با هم، آن هم سروقت برویم!

 

نگران اوضاع کلاس شده بودم. اما بهتر از آنکه فکرش را بکنم؛بحث پیش رفت. صحبت بر سر نرم گرایی بیش از حد ما بود؛ در دوره ای که از یک سو عرصه ی جهاد نرم است و از سوی دیگر هدف دشمن راه اندازی و توسعه ی خط تولید سیب زمینی های انسان نما در صف سربازان جهاد نرم می باشد. سربازانی که طی عمل نرم شدن ، رگ غیرتشان اشتباهاً مسدود گشته و چون سیب زمینی آب پز، به راحتی با منقبض کردن کف دست به صورت مشت، له می شوند. برای مصونیت از خطر سوختگی نیز کافی ست  بگذاری کمی زمان بگذرد و داغی و حرارت اولیه کلّه ی سرباز به سردی بگراید. چنین سربازی دیگر قادر به پریدن و اوج گرفتن در عرصه ی ایمان نخواهد بوده، چراکه بال اول او که قرآن  آن را "اشدّاء علی الکفار " می نامد، شکسته است. و هرچقدر او بال دیگر خود یعنی " رحماء بینهم" را تقویت کند و صورتش مصداق "سیماهم فی وجوههم من اثر السجود"باشد، نهایتاً می تواند چون مرغی شکسته بال قدم بردارد و از پرواز در افق سیمرغ باز می ماند.

 

آن روز مهارت استاد را وقتی لمس کردم که برای جاانداختن موضوع،مراسم موش کُشان خانوادگی شان را به تصویر کشید و اینکه خیلی از ما (بلانسبت شما) حتی توان موش کشتن را هم نداریم.به عبارتی قید نرم جهاد را پررنگ کرده ایم، حال آنکه از ماهیت آن که جنگ است و جهاد غافل مانده ایم.

 

همانند بسیاری از جلسات، آن روز هم رفیقم نیمه ی دوم کلاس را به علت تداخل آن با کلاس دانشکده از دست داد و لبخند به لب، ضمن خوش و بش گرمی با استاد از کلاس خارج شد.

 

معمولاً من بعد از کلاس پیش او می رفتم و جمع بندی کلاس را به او می گفتم. اما آن روز حین صحبت ها حس می کردم حواسش با من نیست، بعد از اتمام حرف هایم گفت:

 

« امروز دوگانگی احساس را از نزدیک لمس کردم،وقتی به سر کلاس می رفتم و به تو زنگ می زدم،از اینکه قراره در القای یک مفهوم جهادی به هم سنگرانم نقشی ایفا کنم، خوشحال بودم ؛ اگرچه از نتیجه ای که استاد می خواست بگیره، خبر نداشتم.اما بعد از کلاس این نگرانی کل وجودم را گرفته که نکنه حکایت ما حکایت اون دلّاکی بشه که از صبح تا شب تو حموم عمومی پشت مردم را  کیسه می کشید و شب که می خواست  به خونه برگرده، دیگه نایی نداشت خودشو بشوره و کثیف از حموم خارج می شد و به خونه می رفت ....»

دوربین چهارم:

خانم شریعتمداری

 

بچه باید کجا بزرگ شود؟! خب معلوم است، کف جوب! تا ناز نازو نشود!
ناز نازو ها فقط آنها نیستند که ما معمولا بهشان می گوییم ناز نازو! راستش این دسته خیلی پنهان تر و مخفی تر از این فراماسون های بنده ی خدایند! فقط اسم شان در نرفته! ناز نازو ها در همه جا نفوذ دارند، چون روی پیشانی شان ننوشته ناز نازو! آنها وارد همه  جور جمعی می شوند، حتی اگر ماهیت جمع با ذات شان تعارض داشته باشد! مثلا می خواهی؟! مثلا همین جمع مجاهدین نرم! و عدل هم سر بزنگاه تق نازنازویی اش در می رود! تق ِ زیادی نرم و لطیف بودن ش!

لابد فکر کرده اند چون این جهاد نرم است، نرم تنان عضوش می شوند!! و خب نازنازوها هم که کم زیادی نرم و لطیف و پروانه ای نیستند! ناز نازوها وقتی دو نفر خِر ِ هم را می چسبند، هول می کنند! وا می دهند! قندشان می افتد! بهشان بر می خورد و زودی یکی یا جفت دو نفر دعوا را از انسانیت ساقط می کنند! قهر می کنند ازشان...ناز نازوها زودی به در بسته می خورند!
خون نمی توانند ببینند، خوشحالند قربانی حج شان را یه سبیل از بناگوش در رفته ای بسمل می کند و اگر توی بیابون بی آب و علفِ بی توشه با یک ببعی یا بزبزقندی تنها شوند، ببعی ممکن است بخورتشان از گشنگی، اما اینها دل ندارند حتی به این تپل سفید طمع کنند!
ما تجربه ی ناز نازو آزمایی داشتیم در کلاس مان. تئاتری بود برای خودش! که استادی سر یه سوال ناقابل دست به یقه شود با شاگردش!
البته ما را چه به این صفات و عادات نازنازویی ای! من فقط به طرز فمینیستانه ای فکر کردم: مردها همیشه همین شکلی اند! از بچگی گره را با دندون باز می کنند!!
و آخر اینکه، حد تعادل ش را در وجود معاصری مثل شهید چمران مبارز ِ مجاهدِ لطیف بجویید...

دوربین پنجم:

 

خانم باباشاهی

 دیگر برایم غیر عادیست که فرمانده آرام وارد کلاس شوند و سرجایشان بنشینند، کتاب باز کنند و شروع کنند به حرف زدن....تاکنون که این طور نبوده...شاید کل بازه زمانی که درگیر عملیات بودیم ایشان حدود یک ربع تا 20 دقیقه در کل دو ساعت را می نشستند.عادی آن است که شاهد یک اتفاق عجیب باشیم. بالاخره رمز کار ایشان را فهمیدم...برانگیختن تعجب که موجد حمد و تسبیح است. خودِ همین گزاره را خیلی ها می دانند ولی کیست که عمل کند و خودش را به زحمت بیندازد که در متعجب کردن شاگردانش رکورد بزند...فکر کن هر بار مواجهه و هر بار تعجب زدگی....این بار بعد از ورود از سوره خوانی دو نفره شان با آقای چیت چیان گفتند و این که چگونه آیات را تصویر سازی کردند....قبلش تخته را جا به جا کردند تا نزدیک در، طوری که جلوی در ورودی را می گرفت....در دلم می گفتم حتما امروز به کار استاد می آید و گر نه.......

 

به ذهنم آمد که باید با اشیای محیط ....با کلمات باید اینقدر درگیر شوم، جا به جا کنم...مواجه شوم تا بالاخره مفهوم پشتشان را متوجه شوم.

 

و بعد خودشان اضافه کردند: یکی از کارها در جهاد نرم اینست که بعضی از چیزها را یک خورده آزمایش کنید ، ببینید چه طوری در میآید ، الکی سر تکان ندهید . یک بار سر کلاس خانم ادیب بود که گفتند یکی از علائم آدم های باهوش این است که با همه چیز ور می روند و از هر پدیده ای لذت می برند. آن روز بالاخره از یک سری رفتارهای خودم که خیلی ها آن را حمل بر ندید بدید بودن من می دانستند خوشم آمد، قبلا هم خوشم می آمد اما اعتماد به نفس دفاع از رفتار را نداشتم..با این اتفاق و این مثال فرمانده....فکر کردم که فرمانده هم خیلی باهوشند چون با ایات این کار را می کنند و از مرز مادیات رد می شوند.روح و جسمشان باهوش است.

 

تقریبا هر جلسه فرمانده یک ارزیابی اولیه از سطح مطالعات و عملیات داشتند.......شاید خیلی انتظار عجیبی باشد که من داشتم اما توقع داشتم فرمانده به ما نگاه کنند بفهمند چه خبر است....بعدها متوجه شدم این خودش بار القایی دارد که یک فرمانده بر وظایف هر بار تاکید کنند و حتی تولید واژه داشته باشند....مجاهدان پیاده و سواره ....جالب تر آنکه هر بار وادار به طراحی عملیات می شدیم و تکالیف فقط در حوزه علم نبود و علم را باید به قسمت عمل ساختار وجودی می رساندیم.......فرمانده از ما تکمیل ساختار وجودی را می خواستند....حرکت به سمت انسان کامل...حرکت به سمت امام

 

 ما در جلسه پیش خطبه حضرت رسول را به بحث گذاشتیم و 45 دقیقه هم از رویش خواندیم البته تنظیم هم نشد بیشتر جهنم را گفتیم و به بهشت هم نرسیدیم ، دوستان همه اش را خواندند ، کسی است که همه توحید مفضل را خوانده باشد...کسی جواب نداد...یعنی کسی نخوانده بود، خوانده بودم ولی تمام نشده بود....مدل جهاد نرمی هم نخوانده بودم...خوانده بودم که خوانده باشم...........هر چند که با خواندن هر مجلس عملیات به ذهنم می رسید ولی سازماندهی نکرده بودم که استفاده کنم.....پس از توحید مفضل پیاده اید ، یعنی چی پیاده شدید یعنی الان بحثی که دارم میکنم یک توحید مفضل هم هست در آن میدان ، بعد امام هادی ( علیه السلام ) را که همه خواندند ، بعد خطبه حضرت رسول را هم بعضی ها خواندند ، یکسری روایات هم در کتاب داریم که همه خواندند اما بعضی ها هم نه ، آره ؟

 

جلسه دوم یا سوم بود که فرمانده از چگونگی چینش و گرد اوری کتاب برایمان گفتند این بار بحث روایات را بازتر کردند...چینش کتاب نوعا عقلی بوده و بعد روایت هم آمده و یک جاهایی هم روایت بوده و آن موضوع ساخته شده است ....در تحقیق این طور خیلی پیش می آید مثل همان حکایت پا ،که بین دوتا پا باید یکی جلو باشد وگرنه اگر پیش هم باشند حرکت اتفاق نمی افتد. در تحقیق اینجوری است یک وقت عقلی می چینید بعد یک فصل اضافه می شود ....... در همان بحث عقلی تان یکدفعه فصل بچه میکند ....آنوقت یک تیتر دیگر باید بزنید....و برای تیترتان یک روایت پیدا می کنید و بعد می بینید این روایت خودش تداعی یک فصل را می کند ،بعد باز بچه میکند و فصل ایجاد میکند و یا زیر فصل ایجاد میشود..... از کجا؟؟؟؟؟؟؟ از توی روایت..... و یکدفعه می بینید یک چیزی در آمد !!! به قول فرمانده خودتان غافلگیر می شوید چه برسد به خواننده

 

فرمانده بستر عملیات را به دو قسمت عمومی و اختصاصی تقسیم کردند..زمین ها یا بستر عمومی درکل به علت منبع آن که مدرسه دانشجویی است...کلام را قابل مفاهمه کرده و یک بخشی هم که از خارج وارد کردیم که همان توحید مفضل، خطبه پیامبر،نامه امام هادی و روایات کتاب است که ممکن است قابل فهم نباشد چرا ، چون باز بستر ذهنی که مثلا من رجبعلی دارم از یک جایی عبور کرده و شما آن محل عبور را نداشتید و چند تا از اینجاها همین روایات جامع است از جمله همان توحید مفضل که اگر کسی بخواند و بداند .... مثلا الان یک بحثی میکند راجع به هوا و جو در انتقال صوت....یا میگوید انار ، ساختار انار که چه جوری در یک کیسه است و ساختار غذا رسانی...... یا میگوید میمون ، راجع انسان که دارد صحبت میکند ، میگوید آره این میمون درسته که پوزه دارد و چنگول دارد اما اگر عقل داشت خودش می شد نوعی از انسان .... میگوید طلا و نقره .... برعکس هوا و آب و میگوید یک چیزی کم اش ایجاد حرکت کرده مثلا طلا بخاطر کم بودنش باعث حرکت شده است و یک چیزی زیاد بودنش باعث حرکت شده است .....کمی و زیادی و اینکه چه چیزی کم یا زیاد دیده شود ، در طراحی عملیات و تحلیل ها خیلی مهم است...، خب اینها را من تصویر دارم.... به تناسب.... چه پاورقی بزنم و چه نزنم ، دستم پر است.... میکنم در این کیسه و یکدانه مَثَل میآورم بیرون ،فرمانده می خواهند ما دست پر باشیم در مواجهه.... اگر این بیاید و ابشخور چیزی شود ...... شما هم سوار هستید....حداقلش این است که برای دفعه اول نمیشنوید.

 

دوستان دو بخش هستند یک تعداد مثل خود ارتش و سپاه هستند که اصلا کار حرفه ای شان قرار است تنگاتنگ با جهاد نرم باشد ، مجاهد است ، شغلش هم مجاهد بودن است........اصلا زندگی یعنی مجاهده.....یعنی والعادیات ضبحا........ یعنی حرکتی که از هیبتش گرد به اسمان بلند شود و به جنب و جوش افتد..........بدون مجاهده زندگی معنا ندارد........روزمره است.......... مجاهد اگر خارج از این حالت باشد حتما حالش بد می شود...........یک عده ای نه مثل بقال ، دکتر و فلان اند که حالا جنگ هم شود پای کار هستند و نیروهای داوطلب هم همین ها هستند.... ، این به ویژه برای کسانی که دغدغه متمرکز دارند لازم است یعنی قشنگ رجبعلی را بلوتوث کنید.......طبیعی این است که مجاهد بعد از یک مدت شبیه فرماندهش شود..........دیکشنری، رفتار و گفتار فرمانده بلوتوث کردنیست......... اما انگار که رجبعلی حالا حالا ها کار دارد که تا بلوتوث شود، فرمانده با لحنی کاملا آرام و یکنواخت همراه با مثالهای ملموس کم کاری و عقب ماندگی بچه ها به آنها یادآور شدند ، "معطل نباید شوید" این سرعت تان را میگیرد ، این به عنوان پیش روضه اول .

 

باز هم یاد آوری.....بحث خطبه پیامبر را خواندیم و گفتم یک مجاهد جهاد نرم ، مثل غول چراغ است ، چکار میخواین بکنم.... الان انجامش دهم ، گفتیم..... میخواهیم طهارت ایجاد شود ، طهارت چه شکلی ایجاد شود ؟؟؟؟ اینکه کار خوب و کار بد برایتان به شفافیت بد باشد و بخاطر همین عصمت ایجاد می شود ، وقتی حقیقت شفاف شود معصومیت تجربه میشود ......در سایه علمی بدون کدورت...... ان خطبه برای معصوم شدن کافی است... چرا؟؟؟؟ ما میگوییم دروغ خیلی بد است و با این حال انجامش میدهیم .

 

اشاره به مضمون این روایت.... که مضمونش این بود ، خدا لعنت کند ، خدا لعنت کند..... خدا لعنت کند، کسی را که غذایش را زود تمام کند که بلند شود و برود تا سفره را جمع نکند . این خیلی فرق میکند با اینکه از آداب سفره اینست که سفره را جمع کنید و باهم تعاون و همراهی داشته باشید و...فکر کن خدا سه بار لعنت کند......با شنیدن همان لعنت اول می میری ....چه برسد به سومی......  بعد هم یه جاهایی باید از اون روی خودت استفاده کنی...خدا همیشه بنده هاشو ناز نمی کنه که به راه بیان یه جاهایی "بگیر که ناز شستت باشه " است........ آن روایت از جنس خطبه رسول بود.... یعنی یکدفعه به شکل ویژه ای شوک ایجاد میکند .یک جاهایی می  روی آسمان و یک جاهایی می سوزی! ماها همه چیز را میگوییم بد ، خب جنس این بدی با ان بدی فرق میکند ، اینجوریه . این خطبه تفاوت سطح خوبی با خوبی و بدی را با بدی نشان می داد.

 

خب راجع به خطبه هفته پیش کسی کار کرده ؟ سوال استاد : این خطبه نسبت که { جدال ، بیان ، حکمت ، موعظه حسنه } با کدامشان هماهنگ تر است ؟ قرار بود مطالب فصل اول را روی آن پیاده کنیم. باز هم بین نگاهم و مجاهد تفاوت دید کلان و جزئی را احساس کردم و این بار با توجه به تکرار ها بهتر می توانستم با قاطعیت جنس اسلحه را تشخیص دهم....پس زمینه جدال احسن درخطبه پیامبر

 

 چند چیز برای فهم این موضوع میتواند کمک کند : اول انکه قالب خطبه ، سخنرانی است ، سخنرانی قالب اش بیشتر وعظ است با بیان ، میتواند جدال هم باشد ، چهار تا همه جا است اما ترتیب ..... ؟

 

 ولی گفتگو چی ؟ ذهنتان سراغ جدال احسن میرود .......

 

 حالا نامه چی ؟ یعنی تو طرف گفتگو داری ، ان هم غلبه جدال دارد ...شناخت قالب مهم است، استفاده به جا از آن مهم تر. همان حرف فرمانده...اینکه چه گلی رو از کجا بچینی مهمه...

 

این حیثیت موعظه قوی دارد ........ ولی بلاخره باید بتوانیم ثابت کنیم که بحث جدل آن کجاست ! جدل در پس زمینه است... نظر می خواهد این جور کارها.....چیزی ورای نگاه.......یادتان است در عینیت جدل در کتاب ، گفتیم یا شما گزاره ایجاد میکنید یا گزاره برمیدارید یا گزاره ها را ترکیب میکنید ، الان در اینجا کدام است ؟ درگیر می کند .

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یعقوبی زاده

بسم الله سلام در تمام متن ها صحنه سیلی و موقعیت شناسی بروز داشت. به نظرم متن آقای مختاری و خانم ناصرالملکی شسته و رفته و چینش خوبی داشت. متن خانم باباشاهی ملموس اما خیلی طولانی بود و حواشی زیاد داشت، می شد خیلی خلاصه تر گفت گاهی حالت گزارش لحظه به لحظه داشت که مخاطب را در کوچه های فرعی گم می کرد. و در آخر اگر متن شما نبود فهم متون دوستان به مراتب سخ تر و یا شاید غیرقابل فهم می شد. ودر آخر، تشکر از این جهادی که برای فهم این کتاب و مفهوم همه شما دارید می کنید. واقعا لطف بزرگی است.

شریعتمداری

سلام یه تمرین انشایی هست و اون اینه که یه چیزی رو به زبون خودت بنویسی. شاید متن خانم باباشاهی به همچین برگردونی نیاز دارند. چون هدف کتابچه پیاده سازی خام مطالب کلاس نبوده. بوده؟ و کلا برای اون هدفی که برای کتابچه بود به نظرم این 3 نکته مهم ترین بود اینکه: 1- چکیده باشه. یعنی عصاره. 2- حاشیه ها و محاوراتی که جزو مطالب متشابه (در مقابل محکمات) بود نداشته باشه. 3- افراد اونچه که با پردازش شخصی شون از کلاس گرفتند رو بگن. درست فهمیدم از اون جلسه ی کتابچه نویسی؟

خلوتگه راز

سلام جالب بود . همه ی متن ها به نوعی قشنگند ولی فکر می کنم متنی که آقای مختاری نوشتن بهتر بود. هر چند من همه ی متن ها رو به طور کامل نخوندم

سين و شين و ...

*تک تک دوربين ها به تصوير سازي از کلاس کمک کرد به نوعي. يعني اگر يکي از هر کدام از اين دوربين ها را ميداديد ما بخوانيم مي فهميديم در کلاس چه گذشته. ديگر مفصل و اجمالي بودنِ متن ها به روحيه و قلم فرد بسته است. *در دوربين اول متوجه فضاي کلي کلاس مي توان شد. انچه در مابقي دوربين ها دنبال آن بوديم اثري بود که بر افراد حاضر در کلاس گذاشته بود.که خود نشان از موفقيت آميز بودن عمليات دارد. * رفقا بيشتر به حس هاي دروني خود از کلاس توجه داشتند. فرض کنيد عمليات آزادسازي خرمشهر را بخواهيد از کساني که بودند شرح دهند، بسته به کاربردي که از اين شرح مي خواهيد نظرات را و توضيحات را استفاده مي کنيد. اما خب بايد به گزارش دهنده هم بگويي که ما حسّت را از کلاس مي خواهيم، آنچه آموختي را مي خواهيم، يا علل موفقيت عمليات را مي خواهيم يا تاثيرش را بر خواننده مي خواهيم يا ..... *در کل آدم مي فهمد که در جلسه پنجم چه بلايي سر مجاهدان آورده شده است. *حالا اين را در دوربين سوم کمتر مي تواندديد. اينطوري مي توان هر دوربين را پله بندي کرد. دوربين 1 را اول دوربين 3 را دوم دوربين 2و 3 را سوم و دوربين 5و4 را چهارم خواند. *تازه به نظر ما، اگر ا

یکی از خودمون 1

سلام علیکم خدا قبول کند از همه تان. متن ها ویژگی های متعدد داشتند اما آنچه بیش از همه خودنمایی می کرد صداقت بود و دقت. دوربین اول: حقیر را یاد آن جلسه ای انداخت که آقای رجبعلی از استیصال صحبت کردند و تیر خلاص خانم ادیب که همه چیز را رو کرد اما هیچ وقت باور نکردم که همین استیصال بی برنامه باشد. به عنوان فردی که تمام ثانیه های جلسه ی پنجم را تجربه کرده به نظرم متن دوربین اول در عین ایجاز فریاد بلندی بود از ضرب کردن طهارت در آن شرایطی که کار گره می خورد و مستاصل می مانی که چطور طرح موضوع کنی که همین چند مجاهد هم از دست نروند!!! دوربین دوم: صداقت محض بود قلم خانم ناصرالملکی... روح جاری در متن ایشان خود کلاس درس جهاد نرمی بود برای حتی اگر طولانی بودن متن خستگی بیاور که این هم خودش تکنیک است.. چرا که این متن ها برای مخاطبین خاص نوشته شده و غرض استاد از مخاطبین این متن ها تا به اینجا که یا مجاهدان بعدی بوده یا مدرسین این کتاب ... پس تقویت حوصله و صبر برای مرور دقیق کلاسی که مثل بمب صدا کرده نباید غیر منصفانه به قضاوت گذاشته شود شود...

یکی از خودمون 2

دوربین سوم: خیلی خوب و بی حاشیه شروع و بدون بلاتکلیفی تمام کرده اند. بیشتر شبیه لقمه ی جویده و هضم شده می ماند... به شدت به کار تازه وارد ها می خورد چون یکی از معضلات کلاس هایی که جو حاکم بر آنها کاملا جدی می باشد از دست رفتن تدریجی تازه کارهایی ست که با ترس و عقب نشینی با جهاد برخورد کرده و اگر دو دستی نگیریمشان در کمال حسرت از دست خواهند رفت. متن دوربین جناب آقای مختاریان و سرکار خانم باباشاهی مکمل یکدیگرند. دوربین چهارم: خیلی شیرین و در عین حال کاملا دقیق بود. به نظر می رسد به کار آنهایی می آید که ساختار وجودی شان نوعا تحت تاثیر انذار و تبشیر جولان زیادی کرده و روح جستجوگرشان کمک به فهم بهتر مفاهیم می کند. اختصار این متن نیاز به شرح اتفاق را دو چندان کرده اما خود متن از منظر ماهیت ادبی و خودمانی که دارد اگر طولانی تر شود از دست می رود. بنابر این به نظر می رسد به ضمیمه ی متن های سرکار خانم ها ناصرالملکی و باباشاهی مشکلی پیش نیاید.

شریعتمداری

استاد یه بار دیگه می گید: مخاطب کتابجه کی ها هستند دقیقا؟ یا چند دسته اند؟ این که یه متن چقدر به درد می خوره بستگی داره که کی می خواد بخوندش. اینجوری ما بهتر می فهمیم چطور بنویسیم

طا-الف

سلام متن ها خب خوب بودند بعضا.می شد تصور کرد که چنین اتفاقی افتاده(البته من همون موقع هم از دوستان شنیده بودم!)وهمون موقع هم یکهو چشمام گرد شد قبل از اینکه بقیه شو بشنوم که همه ش فیلم بوده. اما ته ته متن ها حرفهایی که زده شده بود توی کلاس را نفهمیدم.خب بالاخره بچه ها برداشتهای خودشونو می نویسندو اونی نمیشه که وقتی سر کلاسی به دست میاری. من خیلی دوست داشتم این کلاسها رو بیام اما متاسفانه باکلاس دانشگاهیم تداخل داشت... به هرحال اجرکم عندلله یاعلی

طا-الف

راستی من کتابشو خریدم ام نمی دونم بدون استاد و کلاس هم میشه ازش سر در آورد یا نه؟!

صهبا

خداخیرتان بدهد برای مایی که نبودیم و تقریبا از همه جا بی خبر بودیم...یک چراغ درست و حسابی بود... ماجور باشید...یاعلی