آنچه معادلات و شرایط سیاسی را تغییر می‌دهد

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

از همان بدو کودکی که به ما نمی‌شد بگویند باید این کار را انجام بدهی و نباید آن کار را بکنی؛ پدر و مادرمان خودشان نگاه می‌کردند به حال و روز ما و هر باید و نبایدی را که لازم بود از از روی گریه و سکوتمان انجام می‌دادند. شاید آن روزها فقط یک باید و نباید را می‌فهمیدیم و یک باید و نباید رامی‌توانستیم و آن این بود که باید گریه کنیم و نبایدکه گریه نکنم. اما این باید و نباید هم بیشتر از آنکه باید و نباید باشد اعلام وضعیت بود بیان چگونگی و هست و نیست. کم کم با بزرگتر شدن و زبان باز کردن و شاید هم قبل آن، توانستیم باید و نباید دیکته کنیم و هم اینکه خودمان را ملزم به انجام دادن و ندان کاری نماییم و باید و نبایدهایی هم به ما القا می‌شد و این وسط چه بسیار باید و نبایدهایی که هرگز به زبان نیامدند اما فهمیده شدند! وقتی پدرمان خسته به خانه می‌آمد کسی نمی‌گفت باید کمکش کنی اما می‌فهمیدیم که باید کمکش کرد. وقتی معلمی گلویش خشک می‌شد و به سرفه می‌افتاد، کسی نمی‌گفت باید آب بیاوری اما می‌فهمیدیم که باید آب آورد. وقتی که دوستی حال و روز خوبی نداشت، کسی نمی‌گفت باید مشکلش را حل کنی، اما می‌فهمیدیم که باید دغدغه او را برطرف کرد. دقیق نمی‌دانم اما شاید محل مشق و آموزش باید و نباید در روابط و فرهنگ توحیدی ما، پدیده‌ای باشد به نام میهمانی و ضیافت، که دو نفر در آن نقش اصلی را ایفا می‌کنند، یکی میهمان که فقط هست و نمی گوید که باید... دیگری میزبان که خلاصه می‌شود در فهم پیچیده‌ترین باید و نبایدهایی که مناسب برای آسایش و اکرام میهمان است و این پیچیدگی دلیلی ندارد جز ادبِ نگفتن و حیای به زبان نیاوردن و یا مصلحت ابراز نکردن و یا لطافت راضی به زحمت محبوب نشدن!

  • چنان‌که معلوم شد، هر هست و نیست با خود یک یا بیش از یک باید و نباید دارد. استنباط و احصاء باید ونبایدهاست که زندگی ما را تعالی می‌دهد و سطح انسان‌ها را معلوم می‌کند و هر ایجادی را ایجاد می‌نماید.
  • دانستن و فهم باید و نباید یک بحث است و ابراز آن بحثی دیگر، گاهی مصلحت و اقتضای یک جامعه صراحت در گفتن و برشمردن باید و نبایدهاست این اتفاق معمولاً برای آن شرایطی است که نقشه‌ای تعریف می‌شود و یا سندی به ثبت می‌رسد و یا افراد ذهن و شرایط فعالی در استنباط باید و نبایدها ندارند. اما برای به بلوغ رساندن افراد باید آنها را به سمتی سوق داد که نگفته بفهمند؛ لب‌خوانی داشته باشند و بیشتر با چشم‌هایشان حرف بزنند تا با زبان! این سکوت فضیلت دارد و این حیا، حیای عقل است و این آدم‌ها کارآمد و مؤثرند.
  • کار که به اینجا رسید و سطح افراد که تا این مرتبه بالا آمد، لایه‌ای از روابط، محبت، ادب و ایمان شکل می‌گیرد. قطعاً در آن صورت مسأله مهم ارتقای این مرتبه خواهد بود. همه خوبند اما خوبتر شدن چگونه اتفاق می‌افتد، آیا باید و نبایدهای جدیدی را باید گفت؟یا همانطور که به اینجا رسیده‌ایم جلوه بالاتری از هست و نیست‌هایمان شکل بگیرد؟
  • جلوه بالاتر هست و نیست‌ها خودش جنسی از ابراز دارد و علامتش گفتن یا اعلام شرایط آماده است بروز این سطح از هست و نیست همان چیزی است که آن را با واژه «حمد» می‌شناسیم. ارتقاء سطحی به سطح دیگر با حمد میسّر است و هر حمد جدید یعنی انبوهی از بایدها و نبایدهای جدید که بسیاری از آنها گفته نمی‌شود اما خوانده می‌شود!
  • روحیه شهادت‌طلبی حمد عملی است سطحی از هست و نیست که انبوهی از باید و نبایدها دارد که بسیاری‌شان گفته نمی‌شود اما اجرا می‌شود! شهید یعنی دست باز برای ولی الهی یعنی نفس راحت برای او یعنی عملیاتی شدن امنیه و آرزوهای او یعنی شاهد او شاهد هست و نیست‌ها و بایدها و نبایدهای بی‌شمار او!
  • «شب فرا رسید حسین علیه السلام یارانش را جمع کرد و خداى را سپاس و ستایش گفت و سپس روى به یاران کرده و فرمود: اما بعد، به حق که من، نه یارانى نیکوتر از شما می­شناسم و نه خاندانى نیکوکارتر و بهتر از خاندان خودم، خداوند به همه شما، پاداش نیک عطا فرماید. اینک تاریکى شب شما را فراگرفته­است، شبانه حرکت کنید و هریک از شما دست یکى از خانواده مرا بگیرد و پراکنده شوید و مرا با اینان واگذارید که به جز من با کسى کارى ندارند. برادران و فرزندان و فرزندان عبد اللَّه بن جعفر یک­صدا گفتند: چرا چنین کنیم؟ براى اینکه پس از تو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز چنین چیزى را به ما نشان ندهد این سخن را نخستین بار عباس بن على گفت و دیگران به دنبال او. راوى گفت: سپس روى به فرزندان عقیل کرد و فرمود: کشته شدن مسلم از شما خانواده براى شما کافى است من اجازه دادم شما راه خود بگیرید و بروید؛ حسین علیه السلام که چنین گفت، به سخن درآمدند و گفتند: پسر پیغمبر پس مردم به ما چه می­گویند؟ و ما به مردم چه بگوییم؟ بگوییم رییس و بزرگ و پسر پیغمبر خودمان را رها کردیم و در رکابش نه تیرى رها کردیم و نه نیزه‏اى به کار بردیم و نه شمشیرى زدیم؟ نه به خدا قسم اى پسر پیغمبر هرگز از تو جدا نخواهیم­شد بلکه به جان و دل نگهدار تو خواهیم­بود تا آنکه در برابر تو کشته شویم و به سر نوشت تو دچار شویم، خدا زشت گرداند زندگى بعد از تو را، سپس مسلم بن عوسجه برخواست و عرض کرد: ما تو را اینچنین رها کنیم و برویم در حالى که این دشمن گرداگرد تو را گرفته­است؟نه به خدا قسم خداوند هرگز نصیبم نکند که من چنین کارى کنم؟ هستم تا نیزه‏ام در سینه‏شان بشکنم و تا قبضه شمشیر در دست دارم با شمشیرشان بزنم و اگر اسلحه نداشته باشم با پرتاب سنگ با آنان خواهم جنگید و از تو جدا نخواهم شد تا با تو شربت مرگ را بیاشامم. راوى گفت: سعید بن عبد اللَّه حنفى برخاست و عرض کرد: نه، به خدا اى پسر پیغمبر هرگز ما تو را رها نکنیم تا خداوند بداند که ما سفارش پیغمبر را درباره تو نگه داشتیم و اگر من می­دانستم که در راه تو کشته می شوم و سپس زنده می شوم و سپس ذرات وجودم را به باد می دهند و هفتاد بار با من چنین می شد من از تو جدا نمی­گشتم تا آنکه در رکاب تو کشته شوم و اکنون چرا چنین نکنم با اینکه یک کشته شدن بیش نیست و به دنبالش عزتى که هرگز ذلت نخواهدداشت سپس زهیر بن قین برخاست و گفت: به خدا قسم اى پسر پیغمبر دوست دارم که من کشته شوم سپس زنده شوم و هزار بار این عمل تکرار شود ولى خداى تعالى کشته شدن را از جان تو و جان این جوانان که برادران و فرزندان و خاندان تواند بازگیرد و جمعى دیگر از یاران آن حضرت به همین مضامین سخن گفتند و عرض کردند جان­هاى ما به فدایت؛ ما دست­ها و صورت­هاى خود را سپر بلاى تو خواهیم­کرد که اگر در پیش روى کشته تو شویم به عهدى که با پروردگار خود بسته‏ایم وفادار بوده و وظیفه‏اى که به عهده داریم انجام داده­ایم. در همین حال بود که به محمد بن بشر حضرمى خبر رسید که فرزندت در سرحد رى اسیر شده­است. گفت: گرفتارى او و خودم را به حساب خداوند منظور می دارم با اینکه مایل نبودم که من باشم و او اسیر شود. حسین علیه السلام این را شنید و فرمود: رحمت خدا بر تو باد؛ تو از قید بیعت من رهایى، نسبت به آزادى فرزندت اقدام کن، عرض کرد درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم. فرمود: پس این لباس­ها (بردها) را به فرزندت بده تا در آزادى برادرش از این جامه‏ها استفاده کند و آنها را فدیه برادر کند... راوى گفت: آن شب حسین و یارانش تا صبح ناله می­زدند و مناجات می­کردند و زمزمه ناله‏شان همچون آواى بال زنبور عسل شنیده می­شد پاره‏اى در رکوع و بعضى در سجده و جمعى ایستاده و عده‏اى نشسته مشغول عبادت بودند.( اللهوف علی قتلی الطفوف، ص94)
/ 9 نظر / 6 بازدید
دوست

يا حسين گرم دمت اي رجب كاظم علي

منتظرآقا

چگونه باید به این بلوغ و به این حیای عقلی دست یافت؟

شریعتمداری

موافقم این تیتر رساتر و درست تری است. از تیتر پیشنهادی خودتان برای کاشف استقبال می کنیم!

کاظم لو

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلى‏ عِبادِهِ الَّذينَ اصْطَفى

باباشاهی

آنچه معادلات و شرایط سیاسی را تغییر می‌دهد محبت است چون... محبت است که خرد را بارور می کند محبت است که معادلات سیاسی یک جامعه توحیدی را زیر و زیر می کند خداوند محبت مان را به اهل بیت روز به روز افزون کند به برکت صلوات بر محمد و آل محمد

آوا

پیکار می کنی و دعا کرده ام تو را خنجر به سینه ای و صدا کرده ام تو را در کارزار نذر خدا کرده ام تو را "هوهوی ذوالفقار پدر می رسد به گوش" ای جسم پاره پاره چرا گشته ای خموش؟

مونس

اما این شرایط خون دل خوردن دارد

بانوی معصوم

معادلات که فعلا قصد تغییر ندارند، شما هم گویی قصد نوشتن ندارید!