مطالبی که در این وبلاگ نمایش داده می‌شود تحلیلی یا ادبی است و سعی می‌شود با ارایه آنها نحوه بهره‌مندی از قران در این زمینه‌ها فراهم شود

 

 

   امام جعفر بن محمد(ع) که ملقّب به صادق است،  قریب به 34 سال امامت و رهبری شیعه را به شکلی مستقیم، و جهان اسلام را بشکلی غیر مستقیم عهده دار بودند.[1] این مدت، حدّ فاصل حکومت آخرین خلفای اموی  و آغاز حاکمیت بنی عباس است. یازده سال از این زمان، در دوره حاکمیت هشام بن عبدالملک گذشت و یک سال مصادف با حکومت ولید دوم(ولید بن یزید) بود. چند ماهی در ایّام یزید سوم(یزیدبن ولید اول) گذشت و چند ماه نیز زمان حکومت ابراهیم بن ولید دوم بود و پنج سال در حکومت آخرین خلیفه اموی یعنی مروان بن محمد(مروان حمار) سپری شد؛ از آن پس باقی مانده سالهای امامت جعفربن محمد(ع) در  عصر بنی عباس طی شد؛ چهار سال در ایّام سفّاح، و  دوازده سال در دوره حکومت منصور.[2] بررسی گفتمان های فکری و اجتماعی این عصر، تقریباً مترادف با تحلیل هشتاد درصد از متون روایی شیعه است. این عصر، عصر آثار است و اگر چه مشترکات بسیاری با همه اعصار دیگر، بویژه دوره های قبل و بعد از خود دارد؛ اما تفکیک و تمایز، میان آنها، غیر قابل انکار است. عناوین کتب روایی شیعه و سرفصل ها و  موضوعات مورد بررسی آنها، همگی می توانند بعنوان اجزاء و موضوعات گفتمان فکری و اجتماعی این عصر تلقّی شوند. عصری که هم مباحث مربوط به توحید در نهایت توجه قرار دارد؛ و هم موضوع امامت، بعنوان عمده ترین چالش درون دینی مطرح است و هم  موضوع فقه و اصول آن، بیشترین محتوا و حجم گفتمان را در بر می گیرد. تعارضات و تحولات سیاسی نیز، چه بین عباسیان و امویان، چه میان عباسیان و علویان و چه بین پیروان امام جعفر صادق(ع) با برخی از فرزندان امام حسن(ع) و زیدیه، تصویری از یک فضای صریح و شدیدالحن، خونین، پر اضطراب و پر تنش را ترسیم می کند. هجمه و آسیبی که ساحت فکری و اجتماعی را در این عصر تهدید می کرد، یک هجمه بنیادکن بود؛ که به اعتبار مهیب بودنش، جدّیت مضاعفی را می طلبید؛ نیاز به تربیت نخبگانی داشت که بتوانند ورزیدگی لازم را، برای دفاع از کیان فکری و اجتماعی اسلام داشته باشند. البته این موضوع-یعنی تربیت نخبگان مورد نظر-  بستری فراهم داشت و آن، فرصتی بود که رویا رویی عباسیان با امویان، آن را ایجاد می کرد.  تعداد کسانی را که در حلقه درسی امام جعفربن محمد(ع)حاضر بودند را چهار هزار تن تخمین زده اند که در اقسام علوم مختلف اشتغال به تحصیل داشتند. به هر حال جامعیت این عصر از هر جهت، مورد توافق مورخین است؛ و بررسی آن در اوج اهمیت و حساسیت قرار دارد.


  

فصل اول: برخی از سؤالها و موضوعات اصلی در این عصر

1-1. سوالات وموضوعات مربوط به اعتقادات ومسایل فکری

«آیا معرفت و انکار که -به چیستی قرآن نیز مربوط می شود-  جزء مخلوقات خداوند محسوب می شوند؟» و «آیا استطاعت(اختیار) پیش از فعل است یا همراه فعل است؟» و«آیا حرکات، مخلوق هستند یا غیر مخلوقند؟» و«ایمان چیست؟» و «آیا روایاتی که خداوند را بشکل جوانی نو خط که خطش تازه روییده باشد، توصیف می کنند، درست است؟» و « چگونه مردم خدایى را که نمى‏بینند مى‏پرستند؟» و« آیا خدا قادر نیست خود را بنمایاند تا دیده شود، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال یقین او را پرستش کنند؟» و« از کجا وجود انبیاء و رسولان ثابت مى‏ شود؟» و « از چه «شى‏ء» و چیزى خداوند اشیاء را آفرید؟» و« آیاخالق جهان، پیوسته بتمام این احداث که ایجاد کرده قبل از آن عالم بوده؟ » و«چرا خداوند خلق را آفرید؟» و« چرا خداوند به خلق دنیا کفایت نکرده و سراى دیگرى براى ثواب و عقاب آفرید؟ » و «چرا خداوند دشمنش شیطان را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوایشان را بر او باز نگه داشت؟ » و« چرا خداوند فرشتگان را امر به سجده آدم کرد؟» و« اصل غیبگویى چیست و چگونه انسانها پیشگویى مى‏کنند؟ » و « سحر و جادو چیست؟ » و « آیا جایز است خداوند براى بنده‏اى بدى و شرّ مقدّر کند و همو را- با اینکه قرار نیست خوبى کند- امر به نیکى نموده و بر همان عذابش کند؟ » و« چرا گروهى ثروتمند و پر روزى‏اند و گروهى فقیر و تنگدست؟» و «گناه نوزاد در آن همه درد و مرضى که به او مى‏رسد چیست؛ بى‏آنکه مرتکب جرمى در گذشته شده باشد؟! » و« آیا آفریدن پوست ختنه‏گاه، از سر حکمت بوده یا عبث و بیهوده است؟» و « دلیل خلق پشه و ساس و مار و عقرب و... چیست؟» و«آیا موی زهار و... بیهوده آفریده نشده است؟» و «آیا روح انسان نیز مانند نور چراغ؛ پس از مرگ، از بدن خارج شده و دیگر بدان باز نمى‏گردد؟» و « مگرنه اینکه بهشتیان مى‏خورند و مى‏آشامند،آیا نیاز برفع حاجت ندارند؟» و غیره.[3]

2-1. سوالات مربوط به موضوعات اجتماعی

«براى چه خداوند شراب را حرام کرد در حالی که،  لذّتى بالاتر از آن نیست؟» و «شاخصه های رفاه و دنیا کدامند؟» و«مروّت چیست؟» و«ورع چیست؟» و «زنان به چه گروه هایی تقسیم می شوند؟» و«علم چیست؟» و «فقیه کیست؟» و «آیا قیاس مناسب مبنا قرار گرفتن است؟» و «آیا شیعیان مجاز به مراجعه در محاکم دیگران هستند؟» و «قرآن چگونه ملاک مشروعیت سیاسی است؟» و «آیا مدد رسانی و رسیدگی به بازماندگان مبارزان علوی و ابراز تأسف و رقت برای ایشان، به معنای حمایت و پذیرش مواضع ایشان است؟» و «آیا نسبتی میان عدم پرداخت خمس و ارتکاب زنا وجود دارد؟» و غیره.

فصل دوم: پاسخ های امام صادق(ع)به موضوعات وسؤالات فکری

1-2. توحید، اسماء و صفات، دهریگری، تشبیه

    بعد از حساسیتی که مباحث مربوط به توحید در عصر امام علی(ع) داشت، عصر امام صادق(ع) نیز بدلایل مختلف، که از جمله آن، ظهور و بروز زنادقه است، حساسیت ویژه ای در این موضوع یافت؛ این در حالی است که اصلی  ترین شاخصه در تعیین روند گفتمان فکری در هر دوره ای، مبحث مربوط به توحید بوده است؛ لذا حساسیت مضاعف آن در یک دوره، حکایت از حساسیت گفتمان فکری و به تبع، گفتمان اجتماعی آن عصر است. در واقع جغرافیای اسلام در این زمان خود را مواجه با چند سرفصل از توحید و شبهات و انحرافات مربوط به آن می دید. بحث دیرینه و تثبیت شده تشبیه خداوند به مخلوقات، بمانند مباحث مربوط به جبر و استطاعت، که هر دو میراث عمده امویان بوده و سیاست های ایشان، در نزدیکی به فرهنگ جاهلیت و اهل کتاب، بویژه مسیحیان و یهود، موجد آن بود، همچنان گستردگی استثنایی و دامنه داشت. همچنین مباحث مربوط به اسماء و صفات الهی که بی ارتباط با انحرافات مربوط به موارد فوق نبود؛ این بار با صراحتی عریان، مستقیم و غیر مستقیم بر ابهامات موجود می افزود. و از همه مهمتر، نفی صریح خداوند و انتساب وقایع و اداره امور عالم  به دهر، که مبلغین اصلی اش عناصر ایرانی پیرو مانی و مزدک بودند، همگی سرفصل های موضوعات مربوط به گفتمان توحید در عصر امام صادق(ع) محسوب می شدند. روایت ذیل که سؤالات کلّی اهل عراق را در برخی شاخصه های یاد شده در بر دارد، می تواند بخوبی گویای فضای گفتگو در عصر مورد بررسی باشد. پاسخ امام صادق(ع) به آن نیز که تباری کاملاً قرآنی دارد، تصویری استثنایی ازفضای فکری نقطه ای مهم از جغرافیای عالم اسلام، -یعنی عراق- ترسیم می کند: «و حدیث کرد ما را حماد بن عثمان از عبد الرحیم قصیر که گفت عریضه‏اى بخدمت امام جعفر صادق (ع) نوشتم و بدست عبد الملک بن اعین دادم که بآن حضرت برساند باین مضمون که فداى تو گردم مردم در چیزى چند اختلاف کرده‏اند و من آنها را بخدمتت نوشته‏ام از برایم شرح و بیان فرمائى شرح فرما که بسیار محتاجم فداى تو گردم مردم در عراق در باب معرفت و جحود که شناخت و انکار است اختلاف کرده‏اند پس مرا خبر ده فداى تو گردم که آیا این دو امر مخلوقند که خدا اینها را آفریده یا نه و در قرآن اختلاف کرده‏اند پس گروهى پنداشته‏اند که قرآن کلام خدا است که مخلوق نیست و دیگران گفته‏اند که کلام خدا است که مخلوق است و مرا خبر ده از استطاعت و توانائى که آیا پیش از فعل یا با فعل است چه اصحاب ما در آن اختلاف کرده‏اند و در آن روایت نموده‏اند و از خداى تبارک و تعالى که آیا توصیف مى‏شود بصورت و شکل و بجوان نو خطى که خطش تازه دمیده باشد پس اگر صلاح بدانى خدا مرا فداى تو گرداند که مذهب درست از توحید را بمن بنویسى، بنویس که بسیار بجا است و از حرکات که آیا آنها مخلوق است یا غیر مخلوق و از ایمان که آن چه چیز است پس حضرت (ع) به من نوشت و بدست عبد الملک بن اعین داد که به من برساند به این عبارت که سؤال کردى از معرفت که آن چیست پس بدان خدا تو را رحمت کند که معرفت از صنع و کارگرى خداى عز و جل باشد در دل که مخلوق است و جحود نیز صنع خدا است که در دل مخلوق است و بندگان را در این دو امر صنعى نیست و ایشان را در این‏ها اختیار است از اکتساب پس بشهوت ایشان که ایمان را خواهش داشتند معرفت را اختیار کردند و باین واسطه مؤمن عارف شدند و بشهوت ایشان که کفر را خواهش داشتند جحود را اختیار کردند و باین واسطه کافر جاحد گمراه شدند و این بتوفیق خدا است که ایشان را توفیق داده و خذلان و واگذاشتن کسى است که خدا او را واگذاشته پس خدا باختیار و اکتساب‏ ایشان را عقاب میفرماید و ثواب میدهد  و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از قرآن و اختلاف مردمان پیش از شما پس بدرستى که قرآن کلام خدا است که محدث است و مخلوق نیست و با خداى تعالى ذکره ازلى نبوده که همیشه با خدا بوده باشد و خدا از این برترى دارد برترى بزرگ و خداى عز و جل بود و هیچ چیز غیر از خدا نبود نه معروف و نه مجهول و خداى عز و جل بود و هیچ متکلمى نبود و نه مریدى و نه متحرکى و نه فاعلى و پروردگار ما از این جلیل‏تر و عزیزتر است پس همه این صفات محدث است غیر از حدوث فعل از او یا در نزد آن و پروردگار ما جلیل‏تر و عزیزتر است و قرآن کلام خدا است که مخلوق نیست و در آنست خبر کسى که پیش از شما بوده و خبر کسى که بعد از شما خواهد بود و از نزد خدا بر محمد که رسول خدا است فرو فرستاده شده و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از استطاعت و توانائى از براى فعل پس بدرستى که خداى عز و جل بنده را آفرید و آلت صحت را از برایش قرار داده و آن قوه ایست که بنده بآن متحرک و مستطیع از براى فعل میباشد و هیچ متحرکى نیست مگر آنکه او فعل را اراده دارد و آن را میخواهد و آن صفتى است مضاف بسوى شهوتى که آن آفریده خداى عز و جل است که در انسان مرکب است و در او برنشانیده شده پس هر گاه شهوت در انسان بجنبش آید چیز را خواهش کند و بعد از آن اراده نماید و از این جهت انسان را مرید گفته‏اند پس هر گاه فعل را اراده کند و بجا آورده با استطاعت و حرکت باشد و از این جهت بنده را مستطیع و متحرک گفته‏اند پس هر گاه انسان ساکن باشد و فعل را اراده نداشته باشد و آلت با او باشد و آن قوت و صحتى است که حرکات انسان و فعلش بآنها میباشد سکونش بجهت علت سکون شهوت باشد و گفته مى‏شود که ساکن و بسکون وصف شود پس هر گاه انسان شهوت بهمرساند و شهوتش که در او مرکب شده بحرکت آید فعل را خواهش و کند بقوه که در او مرکب شده حرکت کند و آلتى که فعل را بآن بجا مى‏آورد بکار دارد و فعل از او بوجود آید در نزد آنچه حرکت کرده و آن را کسب نموده پس گفته مى‏شود که فاعل و متحرک و و مکتسب و مستطیع آیا نمى‏بینى که همه این‏ها صفاتى است که انسان بآنها وصف مى‏شود. و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از توحید و آنچه کسانى که در نزد تواند یا پیش از تو بوده‏اند بسوى آن رفته‏اند پس برتر است خدائى که مانند او چیزى نیست و او است شنواى بینا و خدا برتر است از آنچه وصف‏کنندگانى که خداى تبارک و تعالى را بخلقش تشبیه میکنند آن را وصف مى‏نمایند و بر خداى عز و جل افتراء مى‏بندند پس بدان خدا تو را رحمت کند که مذهب صحیح در توحید آن چیزى است که قرآن بر آن نازل شده از صفات خداى عز و جل پس بطلان و تشبیه را از خدا دور کن که نفى و تشبیهى نیست او است خداى ثابت موجود و خدا برتر است از آنچه وصف‏کنندگان آن را وصف میکنند و از قرآن در مگذر که بعد از بیان تو را گمراه میکند و سؤال کردى خدا تو را رحمت کند از ایمان پس ایمان اقرار بزبان و عقد بدل و عمل به ارکانست و ایمان بعضى از آن از بعضى است و گاهست که بنده مسلمان میباشد پیش از آنکه مؤمن باشد و مؤمن نمیباشد تا آنکه مسلمانان باشد پس اسلام پیش از ایمان است و آن با ایمان شرکت دارد پس هر گاه بنده کبیره را از گناهان کبیره بعمل آورد که خداى عز و جل از آنها نهى فرموده خارج از ایمان باشد و نام ایمان از او ساقط و نام اسلام بر او ثابت باشد پس اگر توبه نمود و آمرزش طلبید بسوى ایمان برگردد و او را بیرون نبرد بسوى کفر و انکار و حلال شمردن و هر گاه از براى حلال بگوید که اینک حرام است و از براى حرام که اینک حلال است و باین دیندارى و اعتقاد کند پس در نزد آن بیرون باشد از ایمان و اسلام بسوى کفر و بمنزله مردى باشد که در حرم داخل شود و بعد از آن داخل خانه کعبه شود و در خانه کعبه حدثى را پدید آورد از خانه کعبه و از حرم بیرون شود و گردنش را بزنند و بسوى آتش دوزخ باز گردد »[4] نکات و پاسخ های امام صادق(ع) که در روایت فوق متجلّی است، بسیار گویا و بی نیاز از هر گونه تفسیری است. تأکید مستقیم ایشان بر مدار و منهج قرآنی در موضوع تشبیه، بمانند استدلال های عقلی که برگرفته از ادبیات قرآنی هستند، همگی مؤیّد خوبی بر تبار قرآنی روایت پیش گفته می توانند باشند.

اما بخشی عمده از پاسخ های امام صادق(ع) مربوط به شبهاتی مربوط می شد که زنادقه مطرح می کردند؛ نکته برجسته در شبهات ایشان، نوع نگاه بد بینانه به پدیده ها و اجزاء عالم مربوط می شود؛ عمده اشکالات ایشان یا شامل تفاسیری می شد که بعنوان گزاره های غلط از علوم مختلف داشتند و یا مشکلات و گرفتاری ها و نقص جان و مال افراد را مایه انتساب بی تدبیری عالم می کردند و یا با تفکیک و جزئی نگری، و سلب هرگونه یکپارچگی در عالم، در صدد اثبات بی هدف و کور بودن جهان هستی می شدند. عمده پاسخ های امام صادق(ع) به ایشان و موضوعاتی که آنها در سطح جامعه مطرح می کردند، شامل یک تدبیر ساده و البته محکم می شد، و آن تفسیری دیگر غیر از آنچه که زنادقه برداشت کرده بودند، از عالم بود. صرف انجام این کار برای اثبات پوچ بودن ادعاهایشان کافی بود؛ چرا که آنها فقط قرائتی از عالم ارائه می کردند که در صورت نبودن قرائتی دیگر، می توانست مؤثر واقع شود. دریافت و درک چنین فضایی از پاسخ های امام صادق(ع) بخوبی در روایاتی که به تفصیل ذکر خواهند شد، قابل بررسی است.

روایت ذیل و روایاتی که در ادامه خواهد آمد، همگی در بر دارنده شبهات زنادقه و پاسخ های امام صادق(ع) به آنها هستند:  «روزى فردى زندیق بنام أبو شاکر دیصانىّ بر امام صادق علیه السّلام وارد شده و گفت: اى جعفر بن محمّد مرا به معبود و خدایم راهنمایى و دلالت کن!. امام صادق علیه السّلام فرمود: بنشین، در این وقت پسر بچّه‏اى وارد شد که با تخم- مرغى بازى مى‏کرد، امام فرمود: اى پسر این تخم مرغ را به من بده. آن را گرفت و فرمود: اى دیصانىّ، این سنگرى است پوشیده، که پوستى ضخیم دارد و زیر آن پوسته‏اى نازک است، و زیر آن طلایى است روان و نقره‏اى آب شده، و هیچ کدام با هم مخلوط نشده و بهمان حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن را اصلاح کردم‏ و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد کردم، و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه میشکافد و طاوسى رنگارنگ بیرون میدهد، آیا تو براى این مدبّرى در مى‏یابى؟! راوى گوید: دیصانىّ مدّتى سر بزیر افکند و سپس گفت: گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه بى‏شریک نیست، و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجّت خدایى بر مردم و من از حالت پیشین توبه‏گزارم.» [5]

روایت ذیل، تصویرگر زوایایی دیگر از پرسش های زندیقان در سطح گفتمان فکری عصر مذکور، و پاسخ های امام صادق(ع) به آنهاست: «و باز از هشام نقل است که گفت: در مصر فردى زندیق مى‏زیست که سخنانى از حضرت صادق علیه السّلام به او رسیده بود، روزى به مدینه آمد تا با آن حضرت مباحثه کند؛ وى را نیافت، گفتند به مکّه رفته، آنجا آمد، ما با آن حضرت مشغول طواف بودیم که به آن حضرت نزدیک شده و سلام کرد، حضرت پرسید: نامت چیست؟ گفت: عبد الملک،: کنیه‏ات؟: أبو عبد اللَّه حضرت فرمود: این سلطانى که تو بنده اویى-اشاره به نام عبدالملک- از سلاطین زمین است یا آسمان؟ و نیز بگو: پسرت بنده کدام خدا است؛ خداى آسمان یا خداى زمین، بگو!. ولى او ساکت ماند، باز فرمود: بگو! ولى لب نگشود. امام فرمود: وقتى از طواف فارغ شدیم نزد ما بیا. زندیق پس از پایان طواف امام علیه السّلام آمده و در مقابل آن حضرت نشست و ما نیز اطرافش بودیم. امام بدو فرمود: قبول دارى که زمین زیر و زبرى دارد؟ گفت: آرى. فرمود: زیر زمین رفته‏اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه میدانى که زیر زمین چیست؟ گفت: نمیدانم ولى گمان مى‏کنم زیر زمین چیزى نیست! امام فرمود: گمان؛ درماندگى است نسبت به چیزى که به آن یقین نتوانى کرد، سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‏اى؟ گفت: نه، فرمود: مى‏دانى در آن چیست؟ گفت: نه. فرمود: آیا به مشرق و مغرب رفته‏اى و پشت آن دو مکان را نظاره نموده‏اى؟ گفت: نه فرمود: شگفتا از تو که نه به مشرق رسیدى و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چیست و با این حال آنچه را در آنها است منکر گشتى، مگر عاقل چیزى را که نفهمیده انکار مى‏کند؟!! زندیق گفت: تا حال کسى غیر شما با من این گونه سخن نگفته بود، امام فرمود: بنا بر این تو در این موضوع شکّ دارى که شاید باشد و شاید نباشد! گفت: شاید چنین باشد. امام فرمود: اى مرد، کسى که نمى‏داند بر آنکه مى‏داند برهانى ندارد، نادان را حجّتى نیست، اى برادر مصرى از من بشنو و دریاب که ما هرگز در باره خدا شکّ نداریم، مگر خورشید و ماه و شب و روز را نمى‏بینى که به افق درآیند، و از هم سبقت بجویند، مى‏روند و مى‏آیند و در این عمل ناچار و مجبورند و مسیرى جز مسیر خود ندارند، اگر نیروى رفتن دارند پس چرا بر مى‏گردند؟ و اگر مجبور و ناچار نیستند چرا شب روز نمى‏شود و روز شب نمى‏گردد؟ اى برادر مصرى بخدا آنها براى همیشه به ادامه وضع خود ناچارند. سپس افزود: براستى آنچه را به او گرویده‏اید و گمان مى‏کنید که دهر است، اگر دهر مردم را مى‏برد چرا آنها را بر نمى‏گرداند و اگر بر میگرداند چرا نمى‏برد؟ آیا آسمان را نمى‏بینى که افراشته است و زمین نهاده شده، بدون آنکه آسمان بر زمین بیفتد، و چرا زمین بالاى طبقاتش سرازیر نمى‏گردد و به آسمان نمى‏چسبد!؟ خدا که پروردگار و مولاى زمین و آسمان است آنها را نگه داشته!. راوى گوید: فرد زندیق بدست امام علیه السّلام ایمان آورد، و حضرت به هشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعلیمش ده.»[6] چند نکته در خصوص روایت فوق بارز و برجسته است: یکی جغرافیایی که زندیق مورد اشاره، از آنجا آمده و سراغ امام صادق(ع) را می گرفت، که حکایت از شهرت حضرت در مصر دارد و نیز بیانگر وجود جریان فکری زندقه، در آنجاست. دوم، نوع پاسخ امام (ع) است که تمرکز بر روی نقطه ضعف زنادقه، -یعنی مبنا قرار دادن «ظنّ» در نتیجه گیری ها- دارد. و سوم تبار قرآنی مباحث مطرح شده است که تداعی گر سوره های بسیاری از جمله سوره های جاثیه و یونس(ع) است. در سوره مبارکه جاثیه مستقیماً اشاره شده است که عده ای  گفتند: جز زندگى دنیوى ما هیچ نیست. مى‏میریم و زنده مى‏شویم و ما را جز دهر هلاک نمی کند. در ادامه نیز سوره مزبور اشاره دارد که: آنان بر اساس دانش این ادعا را نمی کنند بلکه «مستیقن» -یعنی طالب یقین-نیستند.[7] اساساً این سوره دو کلید واژه اصلی، یکی «مستیقن» در مقابل «مستکبر» دارد. در ابتدای سوره اشاره به نزول کتابی از جانب خداوند دارای عزّت، عزیز و حکیم می شود و بعد سخن از این می رود که در آسمان ها و زمین آیه ها و نشانه هایی برای مؤمنین وجود دارد؛ همچنین در، از پی هم آمدن روز و شب و نیز آنچه که از آسمان بعنوان رزق نازل می شود و سبب حیات زمین بعد از مرگش است و همینطور، آیه بودن وزش بادها، مورد توجه قرار می گیرد و از همه اینها تلقّی به آیات برای قومی که تعقّل دارند می شود. در ادامه، حالات منکران که برغم ادلّه مذکور، به انکار می پردازند، و سرنوشت تلخشان، مورد اشاره قرار می گیرد و بعد در تصویر گری تفصیلی تر آیات مختلفی که در طبیعت موجودند مورد بررسی قرار می گیرند. از مؤمنین خواسته می شود که از کسانی که نسبت به ایّام خداوند نا امیدند، در گذرند و بعد انحراف بنی اسراییل در زمینه های مذکور مورد اشاره قرار می گیرد در ادامه این منکران به کسانی که برغم داشتن علم، هوس خود را معبود می گیرند و بواسطه این کار،پرده بر گوش و چشم و قلبشان کشیده می شود، تشبیه می شوند. ادعایشان مبنی بر انکار معاد و انتساب همه چیز به دهر، مورد انتقاد قرار می گیرد و تنها حجت آنها این نکته معرفی می شود که: به اهل ایمان می گویند، اگر راست می گویید، پدران ما را زنده کنید. البته خداوند وعده این اتفاق را در قیامت به ایشان با لحنی عتاب آمیز می دهد و در ادامه نیز علت العلل اشکال کار ایشان، انکار قیامت و عدم طلب یقین، بدلیل استکبار معرفی می شود. و در آخرین آیه نیز سخن از کبریا و بزرگی شأن خداوند و عزّت و حکمت اوست که ابتدای سوره نیز به آن اشاره شده بود. نکته برجسته در این سوره، شاید به یک اصل باز گردد و آن معرفت نسبت به خدایی است که خدا بودنش هم به عالم بالا(آسمان) و هم به زمین مربوط است و انکار آن به معنای انکار هدفمندی عالم و سرانجام و بازگشت به سوی خداوند است؛ بروز و تجلّی این اعتقاد، در پذیرش یک چیز متمرکز است و آن پذیرش کتاب و شریعت آسمانی، برای زندگی در زمین است. به هر حال گزارشی از این سوره-یعنی سوره مبارکه جاثیه- که بسیاری از روایات بعدی تبارشان به آن باز می گردد می تواند بسیار راهگشا باشد. بررسی روایات بعدی گویای زوایای دیگری از نکات پیش گفته خواهند بود. روایت ذیل، شبهه ای از ابن ابی العوجاء- که از زندیقان معروف بود- را نسبت به تبیین قرآنی از عذاب جهنم بعنوان سؤال مطرح کرده و بعد پاسخ امام صادق(ع) را که در قالب یک تمثیل بیان شده بود، نشان می دهد: «حفص بن غیاث گوید: در مسجد الحرام حاضر شدم و ابن أبى العوجاء از امام صادق علیه السّلام در باره این آیه مى‏پرسید: «هر گاه پوست تنشان پخته شود و بسوزد آنان را پوستهاى دیگرى جایگزین سازیم تا عذاب را بچشند- نساء 56» که آن پوستهاى دیگر چه گناهى مرتکب شده‏اند؟. امام علیه السّلام فرمود: واى بر تو، آن آن است و آن غیر آن! گفت: مثالى در این باره از امور دنیا برایم بزنید، فرمود: بسیار خوب، آیا فکر مى‏کنى اگر مردى آجرى را بشکند سپس بر روى آن آب بریزد سپس آن را به همان شکل اوّلیه خود بازگرداند مگر نه این است که آن آن است و آن غیر آن؟! گفت: آرى همین طور است، خدا بر عمرت بیفزاید.»[8] روایت پیش رو نیز، که در ادامه خواهد آمد، از چند جهت مهم و برجسته است: یکی طول و تفصیل آن است که مزیّتش در بر داشتن زوایای مختلف سؤالات و شبهات زنادقه است؛ دیگری عبارات مستقیم و غیر مستقیم و نیز کلید واژگان و ادبیاتی است که تبار پاسخ های امام صادق(ع) را به سوره مبارکه جاثیه و دیگر سوره های قرآن پیوند می دهد: « و از جمله پرسشهاى زیادى که فرد زندیق از امام صادق علیه السّلام نمود یکى این بود که: چگونه مردم خدایى را که نمى‏بینند مى‏پرستند؟فرمود: دلهاى مردمان با نور ایمان او را بیند، و عقول با بیدارى خود آن را اثبات ظاهر و عیان کند، و دیدگان از حسن ترکیب و انتظام أهل عالم و احکام تألیف و نظام عوالم، سپس انبیاء و معجزات و کتب اینان و محکماتشان، و علماء و دانشمندان بر رؤیت عظمت و جلال حضرت حقّ اقتصار از رؤیت ذات حقّ نمودند و در استدلال متوسّل به آثار و علامات شدند. پرسید: مگر قادر نیست خود را بنمایاند تا دیده شود، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال یقین او را پرستش کنند؟حضرت فرمود: مطلب محال و ناشدنى جوابى ندارد. پرسید: از کجا انبیاء و رسولان را ثابت مى‏کنى؟امام صادق علیه السّلام فرمود: چون ثابت کردیم ما را خالق و صانعى است که متعالى از ما و تمام مخلوقات مى‏باشد، و حکیم است (همه کار او از سر حکمت است)؛ دیگر جایز و روا نیست او را دیده یا مشاهده کنند، و نه اینکه او را لمس کنند و در این صورت دیگر جایى براى مباشرت و محاجّه میان او و خلق نمى‏ماند، از همین جا ثابت مى‏شود که او را سفیرانى بسوى خلق و بندگان است که ایشان مردم را به سوى مصالح‏ و منافع و آنچه موجب بقایشان است سوق مى‏دهند، و اگر نبود همه هلاک مى‏شدند، پس آمران و ناهیان از جانب حکیم علیم در میان مردم ثابت مى‏شود، و نیز اینکه خداوند را شارحانى است و ایشان همان انبیاء و برگزیدگان از خلقند، حکیمانى که به حکمت تربیت یافته و از جانب او مبعوث شده‏اند، ایشان در خلق و ترکیب همانند دیگر مردمانند، و از جانب خداوند حکیم علیم؛ با حکمت و دلائل و براهین و شواهد؛ از قبیل زنده کردن مردگان، و درمان کوران و جذامیان تأیید شدند؛ پس هیچ گاه زمین از وجود حجّتى که برخوردار از علمى که دلالت بر صدق گفتار رسول و وجوب عدالت او مى‏کند خالى نمى‏ماند. سپس فرمود: ما معتقدیم که زمین از حجّت خالى نمى‏ماند، و حجّت جز از پشت انبیاء نیست، و اینکه خداوند هیچ پیامبرى را جز از نسل انبیاء مبعوث نکرد، و آن بدین جهت است که خداوند براى فرزندان آدم راه روشنى را معیّن فرمود، و از پشت آدم نسل پاکیزه و طاهرى را خارج ساخت، که انبیاء و رسولان از همان بودند، ایشان افراد برگزیده و پاک جوهرند، و در پشتهاى پاکیزه بودند و در ارحام حفظ شدند، از عمل نامشروع (زنا) جاهلیّت بدورند و از خلط نسب عارى، زیرا خداوند ایشان را در چنان موضعى قرار داد که از لحاظ درجه و شرافت بالاترین است، پس هر که خزانه‏دار علم الهى؛ و امین غیب و محلّ اسرار، و حجّت بر خلق و ترجمان و لسان خدا شد جز این صفات را ندارد، پس حجّت جز از نسل این گروه نخواهد بود، حجّت خدا با علمى که نزد او است و از رسول به ارث برده جانشین پیامبر در میان مردم مى‏شود، اگر مردم انکارش کنند ساکت مى‏ماند. امکاناتى که مردم با اختلاف نظر براى بقاى خود دارند بسیار کمتر از آن چیزهایى است که حجّتهاى الهى از علم پیامبر در دستشان مى‏باشد، مردم مبتلا به رأى و قیاس شدند و اگر بدیشان اقرار کرده و اطاعتشان مى‏کردند و علم را از ایشان دریافته بودند، عدل ظاهر شده و هر اختلاف و تشاجرى رخت بربسته و جاى خود را به حکم الهى و دستورات دینى مى‏داد، و شکّ بر یقین غالب مى‏شد، ولى [افسوس‏] مردم بدو اقرار نکرده و رعایت حالش نیز نکردند، و پس از وفات تمام رسولان و انبیاء امّت دچار اختلاف شدند، و دلیل اختلافشان فقط و فقط مخالفت با حجّت وقت و ترک کردن او بود. فرد زندیق پرسید: با حجّتى که چنین صفاتى دارد تکلیف چیست؟ فرمود: باید به او اقتدا شود در این صورت پیوسته خیرات یکى پس از دیگرى براى خلق از ایشان خارج شود، اگر مبتلا به بدعت یا زیاده‏روى یا کاستى شوند در همه حال بدادشان برسد.پرسید: از چه «شى‏ء» و چیزى خداوند اشیاء را آفرید؟ فرمود: از هیچ شى‏ء. پرسید: چگونه از هیچ؛ اشیاء مى‏آید و خلق مى‏شود؟ فرمود: تمام اشیاء یا از چیزى خلق شده‏اند یا از غیر شی‏ء، اگر از چیزى که با آنست خلق شده باشد مسلّماً آن قدیم است، و قدیم حدیث (جدید) نمى‏شود و دستخوش فنا و تغییر نیز نمى‏گردد، و یک چنین چیزى یا جوهر واحد است یا رنگى واحد، پس دیگر از کجا این همه رنگهاى مختلف آمده؟! با اینکه جوهرهاى بسیار موجود در این عالم گوناگون است! و اگر چیزى که از آن درست شده زنده بوده مرگ از کجا است؟ و از کجا زندگى آمده اگر آن چیز مرده بوده؟ بنا بر این باید آن چیز از مرده و زنده؛ قدیم و ازلى بوده باشد، زیرا از زنده مرده نمى‏آید و آن پیوسته زنده است، و نیز جایز نیست که میّت قدیم پیوسته مرده باشد، زیرا بى‏جان عارى از قدرت و بقا است. پرسید: پس از کجا گفتند: اشیاء ازلى هستند؟ گفت: این عقیده جماعتى است که منکر مدبّر اشیاء بوده و تکذیب‏کننده رسولان و گفتارشان و انبیاء و آنچه خبر داده‏اند مى‏باشند، و کتابهاى اینان را اساطیر مى‏نامند، و با آراء و صوابدیدشان دینى براى خود ساخته‏اند، اشیاء دلالت بر حدوث خود مى‏کنند، از گردش افلاک نه‏گانه گرفته تا تحرّک زمین و آنچه در آن است و تغییرات زمانه، و اختلاف اوقات، و حوادثى که در عالم از زیادى و نقصان و مرگ و بلاء همه و همه نفس را ناچار مى‏سازد که اقرار کند براى همه اینها صانع و مدبّرى است، مگر شیرینى را نمى‏بینى که ترش مى‏شود، و گوارا تلخ، و جدید کهنه، و همه و همه روى به تغییر و فناء دارند؟!.پرسید: پس خالق جهان پیوسته بتمام این احداث که ایجاد کرده قبل از آن عالم بوده؟ فرمود: پیوسته علم داشت و با علم همه را خلق کرده پرسید: آیا خالق مختلف است یا مؤتلف فرمود: حضرت بارى در خور اختلاف و ائتلاف نیست، زیرا فقط متجزّى و جدا جدا اختلاف دارند، و آنچه مؤتلف گردد متبعّض است، و به او مختلف و مؤتلف نگویند.پرسید: پس چگونه او خدایى واحد است؟ فرمود: در ذات واحد است (منحصر بفرد است) نه واحدى همچون یک؛ زیرا هر واحدى جز او قابل جزء شدن است، و او تبارک و تعالى واحدى است که نه جزء جزء شود و نه شمارش. پرسید: پس به چه دلیل خلق را آفرید، زیرا نه بدان محتاج بود و نه به خلقشان ناچار، و در خور این هم نیست که ما را از سر عبث و بیهوده خلق کرده باشد؟فرمود: خلق را براى اظهار حکمت و جارى ساختن علم و امضاى تدبیر خود آفرید. پرسید: پس چرا به خلق این سرا کفایت نکرده و سراى دیگرى براى ثواب و عقاب آفرید.فرمود: بى‏شکّ این سراى امتحان، و آن محلّ کسب ثواب و دریافت رحمت است، این پر از آفات است و طبقات شهوات، تا بندگان خود را در آن به طاعت بیازماید، پس سراى عمل را سراى جزا و ثواب قرار نداد. پرسید: آیا از حکمت اوست که براى خود دشمنى قرار دهد با اینکه پیش از آن دشمنى نداشت، ابلیس را- بنا به گفته تو- آفرید و بر بندگان خود مسلّط نمود تا ایشان را به خلاف عادت او بخواند، و به معصیت امر کند، و به این دشمن- به اعتقاد تو- قوّت و قدرت دهد که با حیله به قلب اینان رسوخ نموده و همه را پس از وسوسه دستخوش تردید در خدایشان کند، و در دینشان دچار اشتباه سازد، و آنقدر از معرفتشان بکاهد تا در آخر گروهى منکر ربوبیّت او شده و دیگرى را پرستش کنند، چرا دشمنش را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوایشان را بر او باز نگه داشت؟ فرمود: این دشمنى که نام بردى نه دشمنى‏اش زیان رساند و نه دوستى‏اش فایده بخشد، و دشمنى او از ملک خداوند هیچ نکاهد و دوستى‏اش در آن نیفزاید، و تنها باید مراقب دشمنى قدرتمند بود که در سود و زیان مؤثّر باشد، اگر به کشورى حمله کند آن را بگیرد و حکومت پادشاهى را نابود نماید. امّا ابلیس بنده‏اى است که او را خلق فرمود تا عبادتش نموده و به یگانگى بخواند، و خود هنگام خلق او نیک مى‏دانست که او کیست‏ و به چه راهى خواهد رفت، پس پیوسته با دیگر فرشتگان او را عبادت کرد تا او را به سجده آدم آزمود، ولى از روى حسد امتناع کرد، و به جهت شقاوتى که بر ابلیس چیره شد او را لعن کرد و از صف فرشتگان خارج ساخت و ملعون و شکست خورده به زمین پایین آورد، و به همین سبب از آن زمان به بعد دشمن آدم و اولاد او شد، و ابلیس جز وسوسه و خواندن به بیراه هیچ سلطه‏اى بر فرزندان آدم ندارد، و با وجود سرکشى و معصیتى که کرد پیوسته به ربوبیّت خداوند معترف است. زندیق پرسید: مگر سجده بر غیر خداوند صحیح است؟ فرمود: نه. پرسید: پس چگونه فرشتگان را امر به سجده آدم کرد؟فرمود: بدرستى هر که به دستور خداوند سجده کند در اصل خدا را سجده کرده، پس سجده او اگر در پى دستور حضرت حقّ باشد همان سجده خدا است. پرسید: ریشه و اصل غیبگویى چیست و چگونه انسانها پیشگویى مى‏کنند؟ فرمود: کهانت و غیبگویى مربوط به دوران جاهلیّت است، در هر روزگارى فاصله‏اى زمانى میان انبیاء رخ مى‏دهد، و فرد غیبگو مانند حاکمى است که در مسائل شکّ و شبهه دعوى نزد او برند، و او بر ایشان پیشگویى مى‏کند، و این صورتهاى مختلفى دارد که عبارتند از: تیز چشمى، تیزهوشى، وسوسه نفس، و جادوى روح با پرتابى در قلب، زیرا حوادث ظاهرى که در زمین رخ مى‏دهد را شیطان بدان عالم است و همو است که به غیبگو و کاهن مى‏گوید، و او را از وقایعى که در منازل و اطراف رخ مى‏دهد با خبر مى‏سازد. و امّا اخبار آسمانها؛ شیاطینى در آنجا سرگرم به استراق سمع مى‏باشند، زیرا اخبار در آنجا پوشیده و محجوب نیست و شیاطین نیز با ستارگان رجم نشوند، و زمانى از استراق سمع منع مى‏شوند که از اخبار آسمان مشکلى براى وحى پیش آید که بخواهند مردم را در دستورات الهى دچار شکّ و تردید کنند، و این براى اثبات حجّت و نفى شبهه مى‏باشد. و شیطان تنها به یک کلمه از اخبار آسمان که قرار است از جانب خدا در باره مردم اتّفاق بیفتد دزدکى گوش داده و آن را ربوده سپس به زمین مى‏آورد و به قلب کاهن مى‏اندازد، پس چون این کلمات نزد او زیاد شد، حقّ را به باطل مى‏آمیزد، پس هر چه به او تلقین شده همه اخبار درستى است که از شیطان شنیده، و هر چه خطا کند همان باطلى است که بدان افزوده، و از زمانى که شیاطین از گوش دادن دزدکى منع شده‏اند دیگر کهانت و غیبگویى نیز ورافتاده، و امروز شیاطین تنها به غیبگوهاى خودشان اخبارى براى مردم مى‏گویند چه آنها که در باره‏اش حرف مى‏زنند، و چه آنها که قرار است رخ دهد، و شیاطین به شیاطین حوادثى که قرار است در دور دست رخ دهد اعمّ از سارقى که دزدى کرده، و قاتلى که مرتکب قتل شده، و از غایبى که پنهان شده، و اینان مانند همین مردمند، راستگو هستند و دروغگو. زندیق پرسید: چگونه شیاطین به آسمان صعود نمودند با اینکه در خلقت و سنگینى مانند همین مردمند، حال اینکه براى سلیمان بن داود علیهما السّلام ابنیه‏اى ساختند که سایر مردم از ساخت آن عاجزند؟فرمود: آنها براى حضرت سلیمان غلظت یافته و سنگین شدند همان طور که مسخّر شدند، با اینکه آفرینشى رقیق داشته و غذایشان نسیم بود، و دلیل این مطلب همان صعود ایشان به آسمان براى استراق سمع مى‏باشد، و گر نه این جسم سنگین کجا مى‏تواند جز با نردبان یا سبب دیگرى به آسمان ارتقاء یابد. زندیق پرسید: بفرمایید اصل سحر و جادو چیست؟ و کار جادوگر با تمام عجایبى که در باره‏اش آمده چگونه است؟فرمود: سحر و جادو چند گونه است: یک نوع آن مانند طبّ و پزشکى است، همان طور که پزشکان براى هر دارویى درمانى قرار مى‏دهند، همین طور است علم جادو و سحر، با فریب براى هر سلامتى آفتى مى‏سازند، و براى هر درمان دردى، و براى هر معنى حیله‏اى. و نوع دیگر سحر عبارت است از: شعبده، تردستى، خوارق عادات و چشم بندى.و نوع دیگر آن همان است که دوستان شیاطین از ایشان اخذ مى‏کنند. زندیق پرسید: از کجا شیاطین علم سحر را یاد گرفته‏اند؟ فرمود: از همان جا که طبیبان طبّ را دریافتند، مقدارى با تجربه و قدرى با درمان. پرسید: نظر شما در باره دو فرشته هاروت و ماروت چیست؟ و آنچه مردم قائلند که این دو به دیگران سحر مى‏آموختند؟ امام صادق علیه السّلام فرمود: آن دو در مکان امتحان و جاى فتنه بودند، از تسبیحات آن دو فرشته این بود که: امروز اگر انسان فلان کار را انجام دهد چنین مى‏شود، و اگر این گونه علاج کند چنان مى‏شود، در انواع سحر و جادو، و مردم نیز آنچه از این دو صادر مى‏شد را مى‏آموختند، و آن دو مى‏گفتند: ما فقط وسیله فتنه و آزمایشیم، مبادا از ما چیزى اخذ کنید که به شما زیان رسانده و هیچ سودتان نبخشد. پرسید: آیا ساحر قادر است انسان را با سحر بصورت سگ یا خر یا غیر درآورد؟فرمود: عاجزتر و ناتوانتر از آن است که بتواند آفرینش خدا را تغییر دهد، هر که اقدام به ابطال آنچه خدا ساخته و صورت داده نموده و آن را تغییر دهد، چنین شخصى شریک خدا در آفرینش او است، پس برتر است خداوند از آن، برترى بزرگ اگر آن طور که مى‏گویى ساحر بر آن قادر بود حتماً از جان خود هر ضعف پیرى و آفت و مرضى را دفع مى‏ساخت، و سفیدى را از سر خود دور نموده و فقر و ندارى را از ساحت خود بیرون مى‏کرد، و بى‏شکّ از اکبر سحر و جادو سخن چینى است، که با آن میان دو دوست را تفرقه مى‏اندازد، و دشمنى را میان رفقاى با صفا وارد مى‏کند، و با آن خونها مى‏ریزد، خانه‏ها خراب مى‏کند، و پرده‏ها را مى‏اندازد، و فرد سخن چین بدترین کسى است که بر روى زمین قدم نهاده. پس بهترین تعریف صحیح در باره سحر این است که آن مانند طبّ مى‏باشد، ساحر کسى را جادو مى‏کند در نتیجه از نزدیکى زنان مى‏افتد، پس نزد طبیب رفته و از راه دیگرى او را علاج مى‏کند، پس درمان مى‏شود. پرسید: چرا میان فرزندان آدم شریف و وضیع بوجود آمده؟ فرمود: شریف فرد پرهیزگار است و وضیع فرد گناهکار. پرسید: مگر میانشان فاضل و مفضول نیست؟ فرمود: ملاک فضل؛ تقوا و پرهیزگارى است. پرسید: شما قائلید که تمام اولاد آدم در ریشه برابرند و جز با تقوا بر هم فضیلتى ندارند؟ فرمود: آرى، من معتقدم که اصل خلقت خاک است، و حضرت آدم پدر و حوّا مادر است، خالق پروردگار یکتاست و همه بنده اویند، بى‏شکّ خداوند از میان بنى آدم گروهى را برگزید، میلادشان را پاکیزه داشته و اجسامشان را طاهر نمود، و آنان را در اصلاب مردان و ارحام زنان حفظ کرد، و تمام انبیاء و رسل را از میان همین افراد خارج نمود، پس این گروه پاکترین شاخه‏ها و فروع حضرت آدم مى‏باشند، این براى کارى که مستحقّ آن شدند نبود، بلکه خداوند در همان عالم ذر دریافته بود که اینان او را اطاعت نموده و عبادت مى‏کنند و شرک نمى‏ورزند، پس اینان در پرتو طاعت بکرامت و منزلت‏ رفیع نزد خدا رسیدند، و شرف و فضل و حسب براى آنان است و دیگران یکسانند، بدان هر که رعایت تقوا نماید خدا او را گرامى بدارد، و هر که اطاعت حضرت حقّ کند محبوب او شود، و خداوند محبوب خود را به آتش عذاب نکند. پرسید: بفرمایید چرا خداوند عزّ و جلّ تمام خلق را مطیع و موحّد نیافرید با اینکه بر این کار قادر و توانا بود؟فرمود: در این صورت ثواب معنایى نداشت، زیرا اگر فعل خلق فقط طاعت بود بهشت و جهنّمى نبود، بلکه خداوند انسان را آفرید و او را امر به طاعت نمود و از معصیت بازداشت و با ارسال رسل احتجاج نمود و با کتابهاى آسمانى حجّت را بر آنان تمام کرد، تا دو گروه مطیع و معصیت‏کار شوند: مطیعان ثواب برند و معصیت‏کاران عقاب شوند.پرسید: آیا عمل نیک و بد آدمى همه و همه فعل خدا است؟فرمود: عمل نیک از بنده نتیجه فعل خود اوست و خداوند بدان امر فرموده، و عمل شرّ از بنده نیز از فعل خود او مى‏باشد و خداوند فقط از آن بازداشته است.پرسید: مگر فعل بنده با همان آلات و لوازمى نیست که خدا برایش ساخته؟ فرمود: آرى خدا برایش ساخته، ولى با همان آلات مى‏تواند عمل خیر کند یا مرتکب عمل بدى شود که حضرت حقّ آن را بازداشته. پرسید: آیا بنده در مقابل این دستورات مسئولیتى دارد؟ فرمود: خداوند به توان و استطاعت بندگان در اوامر و نواهى نیک واقف بوده و هست، زیرا صفات حضرت حقّ عارى از جور و عبث و ستم و تکلیف ما لا یطاق است. پرسید: آیا بنده‏اى که خدا کافرش آفریده توان ایمان را دارد، با اینکه او را در ترک ایمان بهانه خوبى است؟امام صادق علیه السّلام فرمود: خداوند همه خلق را تسلیم آفریده و امر و نهى فرمود، و کفر اسمى است که هنگام ارتکاب به فاعلش مى‏رسد، و خداوند در ابتدا هیچ بنده‏اى را کافر نیافرید، و فقط وقتى کافر شود که حجّت بر او تمام شده باشد، در این حال حقّ بر او عرضه مى‏شود و در صورت انکار کافر مى‏گردد. زندیق پرسید: آیا جایز است خداوند براى بنده‏اى بدى و شرّ مقدّر کند و همو را- با اینکه قرار نیست خوبى کند- امر به نیکى نموده و بر همان عذابش کند؟ فرمود: این مطلب در خور عدل و رأفت خداوند نیست که براى بنده‏اى بدى و شرّ مقدّر نماید و همان را از او بخواهد، سپس بکارى وادارد که مى‏داند توان اخذ و ترک آن را ندارد، سپس خداوند بر ترک آن عمل او را عذاب کند؟!! پرسید: چرا گروهى ثروتمند و پر روزى‏اند و گروهى فقیر و تنگدست؟ فرمود: قصد خداوند از این کار فقط آزمودن است، اغنیاء را به شکر، و فقرا و درویشان را به صبر و شکیب. و دلیل دیگر: عطاى الهى به بعضى با شتاب در این سرا، و به دیگران در روز حاجتشان عنایت شود.و دلیل دیگر: خداوند تبارک و تعالى به هر کس در حدّ تحمّلش ثروت داده است، و اگر تمام خلق ثروتمند و بى‏نیاز بود تمام دنیا خراب و تدبیر فاسد شده بود، و تمام مردم هلاک و نابود مى‏شدند، بلکه برخى را (در این داشتن و نداشتن) کمککار برخى دیگر ساخت و اسباب روزى و رزقشان را در پرتو کار و صنعت قرار داد، و این براى دوام بقاء بهتر و در تدبیر و فکر صحیحتر است، سپس اغنیا را در جلب رضایت فقرا آزمود، تمام اینها ریشه در لطف و رحمت خداوند حکیمى دارد که تدبیرش خلل ناپذیر است. پرسید: گناه نوزاد در آن همه درد و مرضى که به او مى‏رسد چیست؛ بى‏آنکه مرتکب جرمى در گذشته شده باشد؟! فرمود: امراض چند گونه است: یکى مرض امتحان و دیگرى مرض عقوبت، و مرضى که علّت فنا مى‏باشد، و تو فکر مى‏کنى امراض ریشه در غذا و نوشیدنیهاى بد و آلوده دارد یا بخاطر مریضى مادر اوست، و معتقدى اگر کسى رعایت تندرستى را بکند و مراقب جسم خود باشد و نیک و بد خوراکیها را بداند بیمار نشود، و در نهایت بدین اصل معتقد معتقدشده‏اى که بیمارى و مرگ ریشه در نوع خوراک و نوشیدنى دارد! مگر ارسطو معلّم طبیبان و افلاطون پیشواى حکما؛ طعم مرگ را نچشیدند، و خود جالینوس پیر و نحیف شد ولى هنگام رسیدن مرگ نتوانست جلوى آن را بگیرد، و هیچ کدام نتوانستند جان خود را حفظ نموده و مراقب آن باشند. چه بسیار بیمارانى که درمان بر دردشان افزوده، و چه بسیار طبیبان عالم و آشنا بدوا و دارویى که مردند، و جاهلان به طبابت پس از ایشان دوره‏اى به زندگى ادامه دادند، و نه آن را علم طبّ سود داد وقتى اجل رسید، و نه این را جهل به طبّ در بقاى زندگى و تأخیر اجل زیان رساند.سپس افزود: بیشتر اطبّاء معتقدند انبیاء علم طبّ نمى‏دانستند!!. ما با این افراد که با قیاس پنداشته‏اند علمى را انبیاء نمى‏دانند چه کنیم؛ انبیایى که حجّتها و معتمدین خدا بر مردم و در زمین، و خزّان علم و ورثه حکمت حضرت حقّ و راهنمایان به سوى او و داعیان به طاعت پروردگارند؟!!.سپس من پى بردم که مذهب بیشتر ایشان خوددارى از راه انبیاء و تکذیب کتابهاى آسمانى است، و همین مرا در باره افراد و علمشان بى‏رغبت و بى‏اعتنا ساخته.پرسید: چگونه به قومى بى‏اعتنایى نمایى که خود مربّى و بزرگشان هستى؟فرمود: من وقتى در برخورد با طبیب ماهرى از او پرسشهایى مى‏کنم مى‏بینم هیچ سر رشته‏اى بر حدود نفس و تألیف بدن و ترکیب اعضاء و مجارى اغذیه در جوارح و مخرج‏ نفس و حرکت زبان و مستقرّ کلام و نور دیده و انتشار ذکر و اختلاف شهوات و ریزش اشک و مجمع شنوایى و مکان عقل، و مسکن روح و مخرج عطسه، و برانگیختن غمها و اسباب شادیها، و از علّت لالى و کرى ندارد، جز همانها همان مطالبى که مورد پسند خودشان بوده و علّتهایى که میان خود تجویز کرده‏اند. پرسید: بفرمایید آیا خداوند شریکى در ملک و مخالفى در تدبیر خود دارد؟ فرمود: نه.پرسید: پس این فساد موجود در عالم چیست؟ درندگان وحشى، جانواران ترسناک، حیوانات بدشکل، کرمها و حشرات و مارها و عقربها، و شما قائلید که او هیچ چیز را بى‏علّت نیافریده؛ چرا که او أهل عبث و بیهوده کارى نیست؟فرمود: مگر خود تو معتقد نیستى که زهر عقرب براى درد مثانه و سنگ و شب- ادرارى مفید است، و بهترین پادزهر درمان با گوشت مار افعى است، که اگر فرد جذامى آن را با زاج (نوشادر) بخورد سودش دهد، و اینکه کرم سرخ که از زمین بدست مى‏آید چیز خوبى براى درمان خوره است؟ گفت: آرى.  فرمود: امّا دلیل خلق پشه و ساس یکى این است که آنها خوراک گروهى از پرندگانند، و نیز همان را وسیله‏اى براى خوار شمردن یکى از جبّاران متمرّد و منکر ربوبیّت خود نمود، خدا نیز ضعیفترین خلق خود را بر او مسلّط ساخت تا قدرت و عظمت خود را بدو بنمایاند، و آن همان پشه‏اى بود که از بینى داخل مغزش شده و او را کشت.و این را بدان که اگر ما در یکایک مخلوقات نظر کرده و علّت خلق و آفریدنش را جستجو کنیم آن را خواهیم یافت و در نهایت با رسیدن به تمام معلومات بى‏نیاز شده و برابر مى‏شویم. پرسید: آیا آفرینش و تدبیر خداوند خدشه پذیر است؟ فرمود: نه. زندیق افزود: در باره آفریدن پوست ختنه‏گاه چه میگویید آیا از سر حکمت بوده یا عبث و بیهوده؟ فرمود: بلکه از روى حکمت حضرت حقّ است. گفت: شما فعل خدا را دستخوش تغییر داده و کار خودتان را در ختنه کردن آن صحیحتر از خلق خدا ساخته‏اید، و فرد ختنه نکرده را عیب مى‏کنند با اینکه مخلوق خدا است، و فعل ختنه که فعل خودتان است را مدح مى‏کنید، آیا معتقدید که این خطایى از جانب خدا بوده و از حکمت بدور؟!!.  امام صادق علیه السّلام فرمود: این فعل خدا حکمت است و صواب، جز آنکه خود آن را مقرّر و واجب فرموده، همچنان که ناف نوزاد هنگام تولّد به ناف مادر متّصل است، آرى همین گونه حکیم خلق نموده و بندگان را به قطع آن امر فرموده، که عدم قطع براى مادر و نوزاد فساد انگیز است، و همین طور است ناخنهاى آدمى، امر به کوتاه کردن آن نموده، و خود قادر بود که از همان ابتدا نوعى خلق کند که دراز نشود، و بهمین ترتیب آفریدن موى سر و آبخور دراز مى‏شود و امر به کوتاه کردن آن نموده، و نیز گاوهایى را نر آفریده و اخته کردنشان صحیحتر است، و در تمامى این موارد هیچ عیبى در تقدیر خدا نیست. پرسید: مگر شما معتقد نیستید که خداوند فرموده: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را- غافر: 60»، بارها فرد گرفتار را دیده‏ایم که دعا مى‏کند ولى اجابت نمى‏شود، و ستمدیده کمک مى‏خواهد و او را یارى نمى‏کند. فرمود: واى بر تو! هر که دعا کند اجابت شود، امّا فرد ظالم تا وقتى که به درگاه خدا توبه نکند دعایش مردود خواهد شد، و امّا فرد محقّ هر وقت دعا کند مستجاب شود، و بلا از آنجا که خبر ندارد از او دفع مى‏گردد، و در صورت عدم استجابت؛ همان دعا موجب ذخیره ثواب بسیارى براى او شده که روز نیاز بدادش مى‏رسد، و اگر دعاى بنده بخیر او نباشد نیز مستجاب نشود، و بر مؤمن عارف دعا در مواردى که نمى‏داند صحیح است یا خطا بسى گران است، گاهى بنده خواستار نابودى کسى شده که هنوز زمانش بپایان نرسیده، و خواستار بارانى شده که هنوز وقت بارش آن نرسیده، زیرا خداوند از همه به تدبیر آنچه خود آفریده آگاهتر است، و مانند این بسیار است، پس خوب در این باره اندیشه و تأمّل کن. پرسید: اى مرد حکیم بفرمایید چرا هیچ بشرى از آسمان به زمین نمى‏افتد یا از زمین به آسمان صعود نمى‏کند، نه راه به آسمان است و نه طریقى، اگر آدمى در تمام روزگار فقط یک بار این صحنه را دیده بود در اثبات ربوبیّت خداوند بهتر و در نفى شکّ و تقویت یقین نیکوتر بود، و در علم بندگان به وجود مدبّر شایسته‏تر است که ببینند بشرى به سوى او بالا مى‏رود و از نزد او به زمین هبوط مى‏نماید؟!.  فرمود: هر تدبیرى که در زمین مى‏بینى از آسمان نازل شده، و از آن ظهور پیدا مى‏کند، مگر طلوع خورشید از آسمان نیست، و آن براى روشنایى زمین و قوام دنیا است، و اگر در همان آسمان مى‏ماند همه چیز آن داغ شده و هلاک مى‏گشت، و ماه نیز در آسمان طلوع مى‏کند، و آن روشنایى شب است، و بوسیله ماه عدد سال و ماه و روز و حساب به شمار مى‏آید، و در صورت حبس در آسمان تمام ساکنینش داغ شده و تدبیر تباه مى‏شد، و در آسمان ستارگانى است که در تاریکى خشکى و دریا موجب هدایت مى‏شود، و از آسمان بارانى که موجب زندگى همه چیز است مى‏بارد: اعمّ از زراعت و گیاهان و حیوانات، و اگر نمى‏بارید زندگى از همه خلایق ساقط مى‏شد، و نیز باد اگر چند روزى نمى‏وزید همه چیز تباه شده و عوض مى‏شد، سپس ابر و رعد و برق و صاعقه همه و همه دلیل است بر اینکه آنجا مدبّرى دارد که همه چیز را از تدبیر گذرانده و از نزد اوست که نازل مى‏شود، و گاهى با موسى کلام فرموده و مناجات کرده، و عیسى را بالا برده در حالى که فرشتگان از نزد او نازل مى‏شوند، غیر آنکه تو فقط به چیزى ایمان دارى که رؤیت کنى، و در همان چیزهاى دیدنى تو را بس است اگر فهم و تعقّل کنى. پرسید: اگر خداوند در هر صد سال یکى از مردگان را نزد ما مردود مى‏کرد از او احوال گذشتگان و آیندگان را پرسیده، و جویاى حالشان مى‏شدیم، و اینکه پس از مرگ چه دیدند، و با اینان چه رفتارى شد، تا مردم بر اساس یقین عمل کرده و هر گونه شکّى از میان برود و هر حقد و کینه‏اى از دلها زدوده شود. فرمود: این عقیده کسانى است که منکر انبیاء شده و تکذیبشان کرده و کتابشان را نپذیرفته‏اند، زیرا خداوند در کتاب خود حال مردگان ما را بر زبان انبیاى خود جارى ساخته و گفته، با این حال چه کلامى از قول خدا و انبیاء راست‏تر است. و جماعت زیادى از مردم پس از مرگ به دنیا بازگشته‏اند، مانند: «أصحاب کهف» همانها که خداوند سیصد و نه سال ایشان را میراند، سپس آنان را در زمان جماعتى برانگیخت که منکر بعث و نشور بودند، تا حجّت را بر ایشان تمام کرده و قدرت خود را بدیشان بنمایاند، و اینکه بدانند: بعث و نشور حقّ است. و نیز خداوند «ارمیاء»  نبىّ علیه السّلام؛ همو که به خرابه‏هاى بیت المقدّس و اطراف آن که بخت النّصّر با آنان جنگید نگریسته و گفت: «خدا چگونه این- أهل این ده- را پس از مردنش زنده مى‏کند؟ خداوند او را صد سال میراند- بقره: 259»، پس خداوند او را زنده ساخته و به اعضاى خود: چگونگى جمع شدن، گوشت گرفتن، و اتّصال مفاصل و رگها نگریست؛ ایستاد و گفت: «مى‏دانم که خدا بر هر چیزى تواناست- بقره: 259».  و خداوند گروه بیشمارى که از ترس طاعون از شهر خود گریخته بودند را براى مدّتى طولانى میراند تا اینکه استخوانهایشان پوسیده و اجسامشان متلاشى و خاک شدند، و خداوند در زمانى که مایل بود قدرت خود را به مخلوقات نشان دهد رسولى به نام «حزقیل» را مبعوث فرمود، او نیز همه را خواند بى‏درنگ همه اعضا و جوارحشان جمع شد، و روح به اجسام بازگشت، و مانند همان روز که مردند ایستادند، و بى‏آنکه فردى از عددشان کم شده باشد براى مدّتى طویل زندگى کردند. و بدرستى که خداوند آن گروهى که با موسى خارج شده و گفتند: «خداى را آشکارا به ما بنما- نساء: 153» همه را میراند سپس زنده گرداند.زندیق پرسید: چرا گروهى قائل به تناسخ ارواحند و از کجا به این مطلب معتقد شده‏اند، و حجّت و برهان و دلیلشان بر این مذهب چیست؟  فرمود: معتقدین به تناسخ راه و منهاج دین را پشت سر انداخته و گمراهى را براى خود آراسته‏اند، و نفس خود را در زمین شهوات به چرا واداشته‏اند، و قائلند که آسمان خالى است و خلاف آن طور که وصف شده هیچ در آن نیست، و اینکه مدبّر این جهان به صورت همین مخلوقات است، دلیلشان روایت «خداوند آدم را بر صورت خود آفرید»  مى‏باشد، نه بهشت و جهنّمى است، و نه بعث و نشورى، و قیامت نزد اینان همان خروج روح از قالب خود و ورود به قالب دیگر است، اگر در قالب أوّل نیکوکار بوده به قالبى در بالاترین درجه دنیا از نظر فضیلت و نیکویى درآید، و اگر در قالب ابتدایى فردى بدکار یا غیر عارف بوده مطابق همان صفت به قالب حیوانى در دنیا یا جانورى قبیح المنظر در خواهد آمد، این جماعت قائل به نماز و روزه نیستند، و عبادتى بیشتر از معرفت به آنکه شناخت بدو واجب است را ندارند، و تمام شهوات دنیا براى این گروه مباح است: از آمیزش با خواهر و دختران خود گرفته تا خاله و زنان شوهردار.  و نیز خوردن مردار، شراب، خون، بر ایشان مباح است، و تمام مذاهب از عقیده ایشان بیزارند، و هر امّتى آنان را لعن کرده است، و چون از ایشان سؤال حجّت و برهان نمایند روگردانده و گریزند، عقیده اینان را تورات تکذیب کرده و فرقان لعنشان کرده است، و با این همه معتقدند که خدایشان نیز از قالبى به قالب دیگر انتقال مى‏یابد، و اینکه ارواح ازلى همان است که در آدم بوده، باز همان روح کشیده شده از یکى به دیگرى منتقل گردید تا به روزگار ما رسید، پس با این فرض که خالق به صورت مخلوق است چگونه خالق بودن یکى از آن دو ثابت مى‏شود؟! و نیز معتقدند: فرشتگان از اولاد آدم هستند، هر که به بالاترین درجه دین برسد از جایگاه امتحان و تصفیه خارج و فرشته شده، و در برخى موارد نصارى شبیه ایشان شده‏اند (مانند عقیده به حلول و اینکه ارواح پس از رسیدن به کمال به اجرام فلکى متّصل مى‏شوند)، و دهریّه معتقدند: اشیاء بى‏خالق و مدبّرند. و با این عقیده دیگر نباید گوشت بخورند، زیرا تمام حیوانات از ایشان از بنى آدم مى‏باشد که از صورتشان حلول نموده‏اند، بنا بر این خوردن گوشت خویشان و اقربا جایز نیست!!. فرد زندیق پرسید: و گروهى معتقدند: خداوند ازلى است و با او طینتى موذى بوده‏ که ناگزیر با آن آمیخته و داخل شده، و از همین طینت اشیاء را خلق کرده!!. فرمود: سبحان اللَّه و تعالى! این عاجزترین معبودى است که به قدرت وصف شده، که قادر به رهایى از آن طینت نیست! اگر طینت زنده است و ازلى، پس هر دو خدایى قدیمى بوده و با هم آمیخته شده و عالم را از جانب خودشان تدبیر کرده‏اند، و اگر این گونه باشد پس دیگر از کجا مرگ و فنا آمده؟ و اگر طینت مرده و بى‏جان است، میّت را با ازلىّ قدیم بقایى نیست، و از میّت زنده نمى‏آید، و این مقاله و گفتار دیصانیّه است، گروهى که در گفتار از تمام زنادقه بدتر و در مثال از همه ضعیفتر و خوارترند، کتابهایى را مطالعه مى‏کنند که اوائل ایشان نگاشته‏اند، در آنها الفاظى را بر ایشان آراسته‏اند که نه اصل ثابتى دارد و نه دلیل و حجّتى براى اثبات ادّعایشان، اینها همه از سر مخالفت با خدا و رسول او، و تکذیب چیزهایى است که پیامبران از جانب خدا آورده‏اند. امّا گروهى که معتقدند: جسم ظلمت است و روح نور، و نور مرتکب بدى نمى‏شود و ظلمت خیرى نمى‏کند، با این حساب دیگر نباید کسى را بر معصیت و ارتکاب حرامى و انجام‏ وقاحتى ملامت و سرزنش کنند، چون اینها همه ریشه در ظلمتى دارد که بى‏اطّلاع بوده و آن فعلش مى‏باشد، و دیگر اینکه او نباید خدایى را خوانده و نزدش تضرّع کند، زیرا نور ربّ است، و ربّ تضرّع به خود نمى‏کند و بجز خودش به دیگرى پناهنده نمى‏شود، و قائلین به این عقیده نباید بگویند: «کار خوبى کردى اى نیکوکار»، یا «کار بدى کردى»، زیرا بدى از فعل ظلمت است، و نیکوکارى از نور، و هرگز نور بخود نمى‏گوید: «کار خوبى کردى اى نیکوکار». و مطلب سومى دیگر اینجا نیست. پس ظلمت- با قیاس به اعتقادشان- در فعل محکمتر و در تدبیر بهتر و در ارکان محکمتر از نور است، زیرا بدن و جسم محکم است، پس دیگر چه کسى این خلق را به صورتى واحد و صفاتى مختلف درآورده است؟  و هر چیزى که در ظاهر دیده مى‏شود، مانند: گل و درخت و میوه و پرندگان و جانوران هر کدام مى‏تواند خدایى باشد، سپس نور را در حصر خود حبس کرده‏اند با اینکه دولت و اقبال با او است، و اینکه ادّعا کرده‏اند «عاقبت در آینده با نور است» در حدّ یک ادّعا است، و سزاوار است که بنا به قیاس گفتار خودشان که نور فعلى ندارد گفت که نور اسیر بوده و هیچ سلطانى ندارد، فعل و تدبیرى ندارد، اگر نور با ظلمت (تاریکى) تدبیر دارد پس دیگر اسیر نیست بلکه آزاد است و عزیز، و اگر آن گونه نیست‏ پس اسیر دست ظلمت است، زیرا در این عالم احسان و خیرى با فساد و شرّى ظاهر مى‏شود، پس این مطلب دلیل است بر اینکه ظلمت خیر را دوست داشته و آن را انجام مى‏دهد، همان طور که بدى و انجام آن را نیکو مى‏دارد، پس اگر بگویند این امر محال است نه نورى مى‏ماند و نه ظلمتى، و ادّعایشان باطل مى‏شود، و کار بدان جا مرجوع مى‏شود که خداوند واحد است و جز آن باطل است، پس این همان عقیده مانى زندیق و أصحاب او بود. و امّا عقیده کسانى که قائلند: میان نور و ظلمت حکم و داورى است، ناگزیر از این است که آن سومى بزرگتر از آن دو باشد، زیرا جز فرد مغلوب یا جاهل یا مظلوم نیاز به حاکم و داور ندارد، و این عقیده مانویّه است و حکایت حالشان بدرازا مى‏کشد. زندیق پرسید: پس حکایت مانى چیست؟فرمود: فردى محقّق بود که مجموع عقایدش را از مجوس و دین مسیح گرفته بود، هر چند هر دو ملّت به خطا رفته و نتوانستند به یک مذهب واحد برسند، و مانى معتقد است که جهان از تدبیر دو خدا شکل گرفته، خداى نور و خداى ظلمت، و اینکه نور در حصارى از ظلمت است- بنا بر آنچه از او بما رسیده-، این عقیده مورد تکذیب نصارى و پذیرش مجوس قرار گرفت. پرسید: از مجوس بفرمایید که آیا خداوند بر ایشان پیامبرى مبعوث فرمود؟ زیرا من در ایشان کتابى محکم و مواعظى رسا و مثالهایى شافى یافته‏ام، و نیز آنان به ثواب و عقاب معتقد و برخوردار از دستوراتى دینى بوده و همه آن را رعایت مى‏کنند. فرمود: هیچ امّتى نیست مگر اینکه در میانشان انذار دهنده‏اى بوده، و در میان مجوس نیز پیامبرى با کتاب مبعوث شده، ولى هر دو مورد انکار قوم واقع شدند. پرسید: او که بود؛ زیرا مردم فکر مى‏کنند او خالد بن سنان بوده؟فرمود: خالد؛ عربى بدوى بوده، نه پیامبر، و این چیزى است که مردم مى‏گویند.پرسید: آیا زردشت بوده؟فرمود: زردشت با زمزمه  نزد ایشان آمد و ادّعاى نبوّت کرد، گروهى بدو ایمان آورد، و گروهى منکرش شده و او را از شهر رانده و بیرون کردند و در همان جا خوراک درندگان صحرا شد. پرسید: بفرمایید آیا در تمام دهر مجوس به حقّ نزدیکتر بوده یا عرب؟. فرمود: عرب  در زمان جاهلیّت به دین حنیفى نزدیکتر بود تا مجوس، زیرا مجوس به تمام انبیاء کافر و منکر کتب ایشان بود، و هیچ اعتقادى به براهین اینان نداشته و از سنّتها و آثارشان نیز پیروى نکردند، و نیز کیخسرو پادشاه مجوس در دهر أوّل سیصد نفر از انبیاء را بقتل رساند، و مجوس پس از جنابت غسل نمى‏کرد، و عرب از آن غسل مى‏کرد، و این عمل از پاکترین قوانین حنیفیّه است، مجوس ختنه نمى‏کرد و عرب انجام مى‏داد، و آن از سنّتهاى انبیاء مى‏باشد، و اوّلین فردى که ختنه کرد حضرت إبراهیم خلیل اللَّه بود، و مجوس مردگان خود را غسل نمى‏داد و کفن نمى‏کرد، ولى عرب همه را رعایت مى‏کرد، مجوس را عادت بر این بود که مردگان خود را به صحرا و بیابان مى‏انداخت، ولى عرب در قبر مدفون ساخته و بخاک مى‏سپرد، و این همان شیوه و سنّت انبیاء بود، زیرا نخستین فردى که برایش قبرى حفر شد حضرت آدم أبو البشر بود که به خاک سپرده شد، و مجوس نزدیکى با مادران و نکاح با دختران و خواهران را جایز مى‏دانست و عرب همه آنها را تحریم کرده بود مجوس منکر خانه خدا بوده و نامش را خانه شیطان گذارده، و عرب آهنگ آن کرده و تعظیمش مى‏کرد و مى‏گفت: «خانه پروردگار ما»، و به کتب تورات و انجیل معتقد بود و از أهل کتاب پرسش نموده و از همانها مى‏گرفت، و قوم عرب در همه اسباب از مجوس به دین حنیف نزدیکترند. زندیق گفت: دلیل مجوس در نزدیکى با خواهر همان سنّت حضرت آدم است. فرمود: دلیلشان در نزدیکى دختر و مادر خودشان چیست با اینکه خود حضرت آدم آن را تحریم نموده، و نیز نوح و إبراهیم و موسى و عیسى و سایر انبیاء، و هر آنچه از جانب خدا آمده؟!. پرسید: براى چه خداوند شراب را حرام کرد که لذّتى بالاتر از آن نیست؟فرمود: آن را ممنوع کرد چون أمّ الخبائث است، و رأس هر بدى، زیرا بر شارب خمر (مست) لحظه‏اى مى‏آید که عقل از او گرفته شده و خدایش را نمى‏شناسد، و دست خود به هر معصیت و گناه آلوده مى‏سازد حتّى از هتک حرمت محارم را نیز ابایى ندارد، و زمام و مهار فرد مست بدست شیطان است، اگر او را فرمان به سجده بتها نماید همان کند، و هر کجا که او را بکشد اطاعت مى‏کند. پرسید: چرا خداوند خون ریخته شده را حرام ساخت؟فرمود: زیرا قساوت مى‏آورد و رحم را از قلب مى‏گیرد، و بدن را عفونى و رنگ را تغییر مى‏دهد، و بالاترین علّت در مرض جذام همان خوردن خون است.پرسید: خوردن غدّه چه؟ فرمود: آن نیز موجب جذام است.پرسید: مردار را چرا حرام کرد؟ فرمود: به جهت تفاوت حیوان ذبح شده بنام اللَّه با مردار است، و خون در مردار جمود یافته و به بدن باز مى‏گردد، و همان گوشت را سنگین و غیر لذیذ مى‏کند زیرا گوشت با خون آمیخته است. پرسید: ماهى مرده روى آب براى چه تحریم شده؟ فرمود: حلال شدن ماهى این است که زنده از آب خارج شده تا بمیرد، زیرا ماهى و ملخ دریایى خون [جهنده‏] ندارند.پرسید: چرا زنا را حرام کرد؟فرمود: زیرا رهاوردى جز فساد و بهم خوردن مواریث و قطع نسب ندارد، در آن هیچ زنى نمى‏داند چه کسى او را باردار کرده، و نه فرزند مى‏داند پدرش کیست، در نتیجه عارى از قوم و خویشى خواهد بود. پرسید: چرا لواط را حرام کرده؟ فرمود: اگر نزدیکى با پسران آزاد بود دیگر مردها توجّهى به زنان نمى‏کردند و نسل بریده مى‏شد و خلقت زنان عبث مى‏ماند و در این جواز (لواط) فسادى بزرگ نهفته است. پرسید: چرا نزدیکى با حیوانات را حرام کرد؟ فرمود: براى آدمى زشت است که آب خود را در موجودى غیر شکل خود قرار دهد، و چنانچه این عمل را جایز کرده بود هر مردى یک اتان (ماچه الاغ) مى‏گرفت هم سوارش مى‏شد و هم با آن نزدیکى مى‏کرد، و این فساد بسیارى در برداشت، پس سوار شدن پشت آن را حلال و نزدیکى را حرام ساخت، و براى مردان زنان را خلق فرمود تا نزد ایشان أنس گرفته و آرام گیرند، تا همانها موضع [دفع‏] شهوت و مادر فرزندانشان باشند. پرسید: علّت غسل جنابت چیست؛ که با حلال نزدیکى کرده و حلال؛ ناپاکى ندارد؟ فرمود: جنابت همانند حیض است، زیرا نطفه همان خون غیر مستحکم است و نزدیکى توأم با حرکتى شدید و شهوتى غالب است، و پس از فراغ از آن بدن آرام گرفته و مرد بوى بدى از بدن خود استشمام مى‏کند، و غسل به همین خاطر واجب شده، و غسل جنابت امانتى است از خداوند که براى آزمون به بندگان سپرده است. پرسید: اى حکیم نظر شما در باره کسانى که معتقدند این تدبیرى که در عالم ظاهر شده همان تدبیر ستارگان هفتگانه است چیست؟فرمود: نیاز به دلیلى دارند، که این عالم اکبر و عالم اصغر از تدبیر همان ستارگان هفتگانه‏اى است که در فلک شناور است، و بى‏هیچ مشکلى پیوسته هر جا مى‏چرخد ستارها نیز با آن در چرخشند، و بى‏توقّف سیر مى‏کنند. سپس فرمود: هر کدام از ستاره‏ها موکّلى مدبّر دارد؛ همچون بندگان امرکننده و بازدارنده، و اگر ستارگان قدیم و ازلى بودند از حالى به حال دیگر تغییر نمى‏کردند. پرسید: کسانى که معتقد به طبایع هستند چه؟ فرمود: اینان قدرى مذهبند، و این عقیده انسانى است که مالک بقاى خود نیست، و نه صرف حوادث و تغییرات شبانه روز، نه قادر به دفع پیرى است و نه دافع أجل، [چنین موجودى‏] از خلقت خود چه مى‏داند؟!! پرسید: مرا آگاه فرمایید نسبت به جماعتى که قائلند. مخلوقات پیوسته در حال توالد و تناسل بوده و گروهى آمده و گروهى مى‏روند، امراض و اعراض و آفات متعدّد موجب فناى ایشان شده، و آخر از أوّل ایشان خبر مى‏دهد، و آینده از گذشته‏اشان خبر مى‏دهد، و هر عصر از روزگار خود. اینان خلق را همچون درخت و گیاه پنداشته‏اند که در هر دوره فردى حکمى و داناى به مصالح مردم از میانشان خارج مى‏شود، که در گردآورى کلام استاد است، و همو کتابى را ساخته و پرداخته کرده و با تیزهوشى مى‏آراید، و با حکمت آن را نیکو داشته و همان را حاجز و مانع مردم قرار مى‏دهد، کتابى که به خیر فرمان و بر آن تشویق مى‏کند، و از بدى و فساد بازداشته و مانع مى‏گردد، تا مردم به نزاع نیفتاده و همدیگر را نکشند؟  فرمود: واى بر تو، موجودى که دیروز از بطن مادر خارج شده و فردا از دنیا سفر مى‏کند، نه علم از گذشته دارد و نه آینده (از کجا اینها را پرداخته و این تنها کار انبیاء است)! بعد اینکه آدمى از دو حال خارج نیست: یا خالق است یا مخلوق، مگر او موجود نیست؟! پس آنچه هیچ نیست قادر به خلق دیگرى نیست که آن هم چیزى نیست، و نیز آنکه نبوده و شده، مى‏پرسد و نمى‏داند آغاز چنین شخصى چگونه بوده؟ و اگر او ازلى بود و حوادث در او اثر نمى‏کرد- که ازلى دستخوش تغییر ایّام قرار نمى‏گیرد- و فناء هم در او راهى ندارد، همچنان که ما هیچ ساختمان بى‏سازنده‏اى را ندیدیم، و نه اثرى بى‏مؤثّر، و نه مجموعه‏اى بى‏مؤلّف، پس هر که پندارد خالق او پدرش مى‏باشد، باید پرسید: چه کسى پدرش را آفریده؟ و اگر پدر خالق فرزند بود؛ آفرینش و صورتگرى او با شهوت و محبّت بوده، و مالک حیات؛ او است و حکم خود را در آن جارى مى‏ساخت، ولى در حال بیمارى کارى از دستش ساخته نیست، و در صورت مرگ قادر به مرجوع کردن فرزند نیست!!. بدرستى کسى که قادر به آفریدن خلقى است و روحى در جان آن مى‏دمد تا بر دو پاى خود هماهنگ راه رود همان قادر بر دفع فساد از او خواهد بود. پرسید: در باره علم ستارگان نظر شما چیست؟فرمود: علمى است با منافع اندک، و زیان بسیار، زیرا به دفع تقدیر شده نیست و از محذور آن نمى‏شود پرهیز کرد، اگر خبر از بلایى دهد تحرّز از قضا او را نجات نمى‏دهد، و اگر از خیرى خبر دهد قادر به تعجیل آن نشود، و اگر گرفتار مشکلى شود قادر به تغییر آن نیست، و منجّم با علم خود با خدا مخالفت مى‏کند، مى‏پندارد مى‏تواند قضاى حتمى را از خلق خدا بازگرداند!!.پرسید: رسول افضل است یا فرشته پیامبر به او؟فرمود: بلکه رسول افضل است.پرسید: پس دلیل فرشتگان موکّل بر بندگان چیست، که سود و زیان ایشان را مى‏نویسند، در حالى که خداوند، عالم به سرّ و نهان است؟! فرمود: در این کار بنده و اسیرشان نموده و شاهدانى بر خلق خود قرارشان داده، تا بندگان در پرتو ملازمت اینان بیشتر مواظب طاعت خدا، و پرهیز از معصیت باشند، و چه بسیار بندگانى که قصد گناهى مى‏کنند و با توجّه به آن دو دست کشیده و مى‏گویند: «خدایم مرا مى‏بیند و دو نگهبانم بر آن شاهدند»، و بى‏شکّ خداوند از سر رأفت و لطف خود نیز اینان را بر بندگان گمارده، تا از آدمى مرده شیطان و جانوران زمینى و آفتهاى بسیارى که نمى‏بینند- به اذن خداوند- دور کنند- تا امر خدایى (مرگ) برسد. پرسید: پس آیا مردمان را براى رحمت آفرید یا عذاب؟فرمود: براى رحمت، و پیش از خلقت مى‏دانسته که گروهى از ایشان بجهت اعمال زشت و انکارشان رهسپار عذاب او خواهند شد.پرسید: گیریم عذاب منکرین مستوجب عذاب؛ صحیح باشد، چرا یکتا پرستان و عارفان را عذاب مى‏کند؟! فرمود: منکرین خدایى خود را گرفتار عذابى ابدى مى‏سازد، و معترفان (موحّدان و عارفان) خود را بخاطر سرپیچى از واجبات عذاب مى‏کند، سپس از آن عذاب خارج مى‏شوند، و پروردگارت به هیچ کس ستم نمى‏کند.پرسید: آیا میان کفر و ایمان منزلت و جایگاهى است؟ فرمود: نه. پرسید: پس ایمان و کفر چیست؟ فرمود: ایمان؛ تصدیق پروردگار در آنچه از عظمت خدا از او در ظاهر و نهان است مى‏باشد، و کفر انکار است و جحود.پرسید: شرک و شکّ چیست؟ فرمود: شرک؛ چسباندن کسى است به واحدى که هیچ همانندى ندارد، و شکّ؛ عدم اعتقاد قلبى به چیزى است.پرسید: آیا مى‏شود عالم؛ جاهل باشد؟ فرمود: عالم است بدان چه مى‏داند، و جاهل است به چیزى که نمى‏داند. پرسید: پس سعادت و شقاوت چیست؟ فرمود: سعادت؛ سبب خیر است، سعید دست بدامنش شده و او را نجات مى‏دهد، و شقاوت؛ سبب خذلان و شکست است، بدبخت متمسّک بدان شده آن نیز وى را به پرتگاه هلاکت مى‏کشاند، و همه در علم خدا است، پرسید: بفرمایید نور چراغ پس از خاموشى کجا مى‏رود؟ فرمود: بدون بازگشت مى‏رود.پرسید: چرا قبول ندارید که انسان نیز مانند همان نور چراغ؛ پس از مرگ روح از بدن خارج شده و دیگر بدان باز نمى‏گردد، همان طور که نور چراغ پس از خاموشى بى‏بازگشت است؟ فرمود: قیاس نادرستى نمودى، زیرا آتش در اجسام پنهان است، و اجسام با اعیان خود مانند سنگ و آهن قائم و حاضرند، و در صورت برخورد هر کدام با یک دیگر میانشان آتش نمایان مى‏گردد، و چراغ، روشنایى از همان آتش مى‏گیرد، پس آتش در اجسام ثابت است و نور ذاهب و رونده، و روح، جسمى است رقیق که ملبوس به قالبى مرکّب شده، و مانند چراغى که گفتى نیست، بى‏شکّ کسى که در رحم؛ جنینى در آبى صاف خلق کرده، و انواع مختلفى از رگ و عصب و دندان و مو و استخوان و غیر آن را در آن ترکیب نموده، همو پس از مرگ زنده‏اش مى‏دارد، و پس از فنا مرجوعش مى‏گرداند.پرسید: پس روح کجا است؟ فرمود: در بطن زمین همان جا که بدن دفن است تا وقت بعث و نشور.پرسید: پس روح کسى که بدار آویخته مى‏شود کجاست؟فرمود: دست همان فرشته‏اى که جانش را ستانده مى‏ماند تا به زمینش بازگرداند.پرسید: بفرمایید آیا روح جز همان خون است؟ فرمود: آرى، روح همان طور که برایت گفتم ماده‏اش از خون است، و خون مایه رطوبت جسم و صفاى رنگ و نیکویى صوت و زیادى خنده است، پس چون خون خشک شود روح از بدن فارغ و جدا مى‏گردد. پرسید: آیا روح مشمول تعاریفى چون سبکى و سنگینى و وزن مى‏شود؟فرمود: روح مانند باد در خیک است، وقتى در آن دمیده شود خیک از آن پر شود، نه وارد شدن باد به وزن آن بیافزاید و نه خروج آن از وزنش بکاهد، حال روح نیز این گونه است که نه ثقلى دارد و نه وزنى. پرسید: بفرمایید ماده و جوهر روح چیست؟فرمود: باد همان هواست و به مجرّد حرکت باد نامیده مى‏شود، و در صورت سکون «هوا»، و برپایى دنیا بسته به همان هوا است، و اگر سه روز باد نوزد همه چیز زمین خراب شده و متعفّن مى‏گردد، و باد در مثل مانند بادزن است که فساد و خرابى را از هر چیزى دور ساخته و خوشبو مى‏سازد، مانند روح، بمحض خروج از جسم، بدن عفونى شده و تغییر مى‏کند، بزرگ و بزرگوار است خداى یکتا که نیکوترین آفرینندگان است!! پرسید: آیا روح پس از خروج از قالب خود متلاشى مى‏شود یا باقى مى‏ماند؟ فرمود: بلکه آن تا وقت دمیدن در صور باقى مى‏ماند، پس در آن زمان همه چیز باطل شده و فانى مى‏گردد، نه حسّى و نه محسوسى باقى مى‏ماند، سپس همه چیز به همان صورتى که مدبّرشان خلق کرده بود باز میگردند، و آن چهار صد سال است که خلق در آن بیارامند، و آن میان دو نفخه است. پرسید: چه بعث و نشورى؛ با اینکه اجسام پوسیده و اعضاء پراکنده‏اند، عضوى در شهرى خوراک درندگان شده و عضو دیگر را جانوران دریده‏اند، و عضوى دیگر تبدیل به خاکى شده که گل دیوار است!!.فرمود: آنکه بى‏چیزى او را خلق کرد، و بى‏هیچ مثال گذشته‏اى او را صورتگرى کرده، همو قادر است همان گونه که آفریده سرانجام برگرداند.زندیق گفت: آن را برایم شرح دهید. امام علیه السّلام فرمود: روح در هر دو قالب مقیم است، روح نیکوکار در روشنى و گشادگى است، و روح بدکار در تنگى و تاریکى، و بدن تبدیل به همان خاکى شود که از آن خلق شده، و محتویات شکم درندگان و جانوران که به خاک مى‏اندازد (مدفوع)نزد همو که مثقال ذرّه‏اى در تاریکى از او دور نمى‏ماند و عدد و وزن اشیاء را مى‏داند همه و همه محفوظ است، و بدرستى خاک انسانهاى روحانى در خاک مانند طلا است، و چون هنگام بعث باران نشور بر زمین ببارد، و زمین مرتفع شده و بشدّت تکان بخورد؛ خاک بشر مانند جارى شدن طلا از خاک؛ وقتى با آب شسته مى‏شود جارى مى‏گردد، مانند جدایى دوغ از کره پس از تکانهاى شدید، پس خاک هر قالب در قالب خودش جمع مى‏شود، و به فرمان خداى قادر به مکان روح منتقل مى‏شود، و صورتها به فرمان صورتگر به صورت اصلى خود بازمى‏گردند، و روح در آن داخل مى‏شود، پس چون برپا شد منکر هیچ چیزى از خود نمى‏شود. پرسید: بفرمایید آیا مردمان هنگام حشر در روز قیامت عریانند؟ فرمود: بلکه در کفنهاى خود محشور خواهند شد. پرسید: چه کفنى! حال اینکه همه پوسیده؟! فرمود: همان که بدنهاشان را حیات مى‏بخشد همو کفنهاشان را تجدید مى‏فرماید. پرسید: تکلیف اموات بى‏کفن چیست؟ فرمود: خداوند هر گونه که بخواهد عورتهاشان را پوشانده و مستور مى‏فرماید. پرسید: آیا بصف عرضه خواهند شد؟ فرمود: آرى، مردم آن روز در یک صد و بیست هزار صف در عرض زمین خواهند بود.پرسید: مگر اعمال وزن نمى‏شود؟فرمود: نه، اعمال مانند اجسام نیست، و تنها صفتى از اعمالشان مى‏باشد، و تنها کسى نیاز به وزن شی‏ء دارد که عدد و وزن و سبکى آنها را نداند، و بى‏شکّ هیچ چیزى بر خداوند مخفى و نهان نیست.پرسید: پس معنى میزان چیست؟ فرمود: عدل است.پرسید: پس معنى آیه «پس هر که میزانهایش گران و سنگین باشد- اعراف: 8» چیست؟فرمود: یعنى: پس هر که کردار و اعمالش بچربد.پرسید: بفرمایید مگر در جهنّم شاهد عادلى نیست که خلق را عذاب کند تا دیگر نیازى به مار و عقرب نباشد؟فرمود: مار و عقرب را تنها وسیله عذاب کسانى قرار مى‏دهد که فکر مى‏کردند آنها از خلق خدا نیستند بلکه شریک دیگرى آنها را خلق کرده، پس خداوند نیز عقرب و مار را در آتش بر آنان مسلّط نماید تا وبال دروغى که بافته و انکارى که در خلقت آن دو قائل شدند را بچشند. پرسید: پس از کجا گفته‏اند: فردى بهشتى تا دست دراز کند میوه‏اى را بگیرد بمحض خوردن آن به همان شکل و هیئت سابق خود بازگردانده شود؟فرمود: آرى، آن بر قیاس همان چراغ است که فردى آتشى از آن مى‏گیرد بى‏آنکه از نور آن چیزى کم شود، حال اینکه تمام دنیا از جانب او پر از چراغ و سراج شده است. پرسید: مگر نمى‏خورند و نمى‏آشامند، و بنظر شما اینان نیاز برفع حاجت ندارند؟فرمود: آرى، چون خوراکشان رقیق و بى‏وزن است، دفع با عرق از اجسامشان خارج مى‏شود. پرسید: چگونه حوریان در تمام موارد نزدیکى شوهرانشان باکره‏اند؟ فرمود: زیرا خلقت اینان با طیب بوده و عارى از هر بیمارى و نقصند، و جسمشان با آفتى مخلوط نشده و در سوراخشان چیزى جریان نمى‏یابد، و هیچ حیضى آنان را آلوده نمى‏سازد، پس رحم چسبیده و بسته است، چون راهى جز براى احلیل ندارد. پرسید: حوریان هفتاد جامه بر تن دارند، چگونه است که شوهرانشان قادرند مغز دو ساقشان را از پشت این همه جامه و جسمشان ببینند؟ فرمود: آرى، مانند یکى از خود شما که سکّه‏هاى نقره را در آبى صاف به عمق یک نیزه مى‏بیند.... »[9]  بیش از هشتاد سؤال در روایت فوق مطرح شد که برخی به وجوه مختلف تو حید از جمله رؤیت و حکمت و  وحدانیت و قضا و قدر و ازلیت و روح و غیره مربوط می شد و برخی مستقیماً شبهات و ایراداتی بود که زنادقه نسبت به احکام و معارف قرآنی مطرح می کردند و حتی بسیاری از سؤالات نیز، به تاریخ و سرگذشت ادیان و تحلیل عقاید و پیروان مذاهب مختلف و نیز موضوعاتی نظیر سحر و کهانت و پیشگویی اشاره داشت. تصویری که از گفتمان فکری عصر مزبور و از خلال پرسش های آنان ترسیم می شود، حکایت از عصری دارد که نخبگان آن، ضمن داشتن ظاهری عالمانه، با انبوهی از شبهات مواجهند که ناشی از دیدگاه عوامانه، جزئی نگر و سطحی آنها به طبیعت، انسان و عالم هستی است. اشکال کار آنها بهره گیری و مبنا قرار دادن قیاس-تمثیل های ناصواب- بعنوان شالوده نتیجه گیری و استدلال هایشان بود؛ و همانطور که پیش از این نیز اشاره شد و در روایت فوق نیز کاملاً مشهود است، امام صادق(ع) با ظرافتی تمام، و با تحملی مثال زدنی، بگونه ای به این سؤالات پاسخ می گفتند که افق و دیدگاهی نو و جدید، غیر از آنچه که آنها تصور می کردند، مطرح شود. نمونه بارز و  برجسته این رویکرد در روایتی معروف به «توحید مفضّل» نیز قابل مشاهده است؛ در آن روایت، مفضّل که در مواجهه با ابن ابی العوجاء زندیق متأثّر شده بود، در چهار جلسه مراجعه نزد امام صادق(ع)، به ثبت دیدگاه تفصیلی آن حضرت پرداخت؛ گزیده ای از روایت مذکور در ذیل آمده و در انتها نکاتی از آن مورد تحلیل قرار خواهد گرفت: «پایان روز بود. در «روضه»، میان قبر و منبر رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- نشسته بودم و در باره شرافت و فضیلتهاى خدادادى و برترى جایگاه رفیعش که جمهور امّت نسبت به آنها آگاه نبودند، مى‏اندیشیدم. در این حال بودم که ناگاه «ابن ابى العوجاء» وارد شد و در جایى نشست که مى‏توانستم سخنش را بشنوم. آنگاه یکى از یارانش نزد او رسید و نشست. ابن ابى العوجاء لب به سخن گشود و گفت: «بى‏شک، صاحب این قبر در تمام حالاتش به منتها درجه کمال، شرافت و عظمت رسیده بود.» همراه او گفت: «او فیلسوفى بود که دعوى مرتبه‏اى بس عظیم و منزلتى بس بزرگ داشت و بر این ادّعاى خود معجزاتى آورد که عقلها را مغلوب و فهمها را ناتوان و سرگشته نمود. خرد پیشگان براى درک حقیقت آنها در دریاى خروشان اندیشه فرو رفتند و سرگشته و ناکام و تهیدست باز آمدند.  آنگاه که اندیشمندان و فصیحان و خطیبان، دعوتش را به جان پذیرفتند، مردم دیگر، گروه گروه به دینش درآمدند. نام او با نام خداى جلّ و علا قرین گشت و روزانه پنج بار در اذان و اقامه این فریاد از مأذنه عبادتگاهها و هر جایى که دعوت و حجت الهى او بدان جا راه یافته بود، در دشت و صحرا و کوه و دریا به هوا خاست ... تا هر ساعت، یادش تازه ماند و رسالتش به خموشى نگراید.» ابن ابى العوجاء گفت: «سخن از محمّد- صلى اللَّه علیه و آله- را بگذار و بگذر که عقل من در باره او سرگشته و اندیشه‏ام در کار او گمراه و بسته است. در باره راز و ریشه کار او سخن بگو که مردم بدان سبب آن را مى‏پویند.» آنگاه بگونه‏اى به آغاز پدید آمدن اشیا پرداخت، که هیچ پردازش، تدبیر و تقدیرى نبوده و آفرینش، صانع و تدبیرگرى ندارد، بلکه همه چیز خود به خود و بدون تدبیر مدبّرى پدید آمده و دنیا همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود. مفضّل مى‏گوید: [با شنیدن این سخنان ناروا] چنان به خشم و غضب آمدم که عنان از کفم بیرون رفت و [خطاب به او] گفتم: «اى دشمن خدا! در دین خدایت الحاد مى‏ورزى و خداوندى را که به نیکوترین صورت و کاملترین آفرینش پدیدت آورد و تو را تا بدین جا رسانیده، انکار مى‏کنى؟! اگر در درون خویش نیک اندیشه کنى و حس لطیف تو در خطا نیفتد، هر آینه براهین ربوبیّت و آثار صنعت صانع را در وجودت نهفته و نشانه‏ها و دلایل او- جلّ و علا- را در آفرینشت روشن مى‏یابى. زاده ابو العوجاء [پس از شنیدن آهنگ تند سخنان مفضّل‏] گفت:  «اى مرد! اگر از متکلمانى با تو سخن مى‏گوییم. در صورتى که [بر ما چیره شدى و] حق را نزد تو یافتیم، از تو پیروى خواهیم کرد. اما اگر از اینان نیستى هیچ سخن مگوى. اگر از یاران و اصحاب [امام‏] جعفر صادق [علیه السّلام‏] هستى، بدان که او با ما این گونه سخن نمى‏گوید و همانند تو با ما مجادله نمى‏کند. او بیش از آنچه تو از ما شنیدى، از ما شنیده، امّا هیچ گاه سخن را با فحش و تعدى آلوده ننموده است. او همواره در سخنان خود شکیبا، باوقار، اندیشه‏گر و استوار بوده و هیچ زمانى به ستوه مى‏آمد و خلقش تنگ نمى‏گشت و بر نمى‏آشفت. ابتدا نیک به سخنان ما گوش فرا مى‏دهد، مى‏کوشد که دلیل ما را بدرستى دریابد، ما نیز همه چیز خود را به میان مى‏آوریم. هنگامى که [سخنان ما تمام مى‏شود و] مى‏پنداریم او را محکوم کردیم [و بر او چیره شدیم‏]، ناگاه با سخنى کوتاه و اندک [بر ما غالب مى‏آید،] دلیلمان را مى‏شکند. عذرمان را مى‏برد و ما را تسلیم دلیل خود مى‏کند، به‏گونه‏اى که هیچ پاسخى در جواب به دلایلش نمى‏یابیم. حال اگر از یاران اویى تو نیز با ما چون او سخن بگو.  مفضّل مى‏گوید: در حالى که از این سخنان، اندوهگین و در این اندیشه بودم که چگونه اسلام و مسلمانان، دچار کفر و انکار این گروه شده‏اند از مسجد بیرون آمدم. به نزد مولایم- صلوات اللَّه علیه- رفتم. آن حضرت مرا شکسته دل و نگران دید. فرمود: چه شده است؟ من نیز تمام سخنانى را که از آن گروه دهرى شنیده بودم و هم سخنان خود را بازگو کردم. امام فرمود: بامدادان به نزد من آى تا حکمت خداى جلّ و علا در آفرینش جهان، درندگان، چهارپایان، پرندگان، حشرات و جانوران دیگر؛ چون: حیوانات، گیاهان، درختان میوه‏دار و بى‏میوه و سبزیهاى خوردنى و ناخوردنى را چنان برایت بیان کنم که شایستگان از آن عبرت گیرند، مؤمنان با شناخت آن، آرام گردند و ملحدان و انکارکنندگان در آن سرگشته شوند. مفضّل مى‏گوید: خرسند و شادمان از نزد آن حضرت- علیه السّلام- خارج شدم. آن شب به خاطر وعده امام- علیه السّلام- و انتظار آن، بر من دیر گذشت. بامدادان، به نزد مولایم شتافتم، اجازه ورود یافتم. در برابرش [از سر ادب‏] ایستادم. فرمود: بنشین. آنگاه به اتاقى رفت که در آن خلوت مى‏کرد. من نیز با خاستن او به پا خاستم. فرمود: در پى من بیا. به دنبال آن حضرت رفتم. به اتاق وارد شد و من نیز پشت سر او وارد شدم. امام- علیه السّلام- نشست و من هم در برابرش نشستم. فرمود: اى مفضّل! مى‏دانم به خاطر شدت انتظار براى آنچه که‏ وعده‏ات دادم، دیشب بر تو به درازا کشید. گفتم: آرى این گونه بود، مولایم! فرمود: اى مفضّل! خداوند همیشه بوده است، بى‏آنکه پیش از او چیزى باشد و همیشه باقى خواهد بود، بى‏آنکه پایانى داشته باشد. او را سپاس که به ما الهام کرد و او را شکر که به ما عطا کرد و برترین و والاترین دانشها و برتریها را بویژه نصیب ما نمود. با علم خود ما را بر جمیع آفرینش برگزید و با حکمت خویش ما را امین و گواه بر آنان قرار داد. اى مفضّل! دو دلان [شکّاکان‏] اسباب و معانى آفرینش را در نیافتند و آنگاه که اندیشه‏هاى آنان از درک صواب و حکمت آفریدگان بارى- عز و جلّ- درماند با ناچیزى دانش خود، همه چیز را انکار کردند و با ضعف بصیرت خود به تکذیب و عناد پناه بردند. آنان آفرینش اشیا را انکار نمودند و مدعى شدند که هیچ صنعت، تدبیر و تقدیرى در آفرینش اشیا نیست و حکمت هیچ مدبّر و صانعى در کار خلقت وجود ندارد. بى‏شک خداوند از آنچه پندارند برتر است. خداى اینان را بکشد. از حقیقت به کدام سوى مى‏گریزند؟ (توبه، آیه 30) اینان در گمراهى و تیره‏بختى و سرگردانى به کورانى مى‏مانند که بر سرایى در مى‏آیند در نهایت استحکام و زیبایى، در آنجا بهترین و فاخرترین فرشها گسترانده شده، همه نوع خوردنى، نوشیدنى، پوشیدنى و هر نیاز دیگرشان فراهم آمده. در آنجا هر چیزى از سر حکمت و تقدیر بر جاى شایسته خود است. اما این‏ بى‏بصران از این سوى به آن سوى مى‏روند و همه جاى آن سرا را به زیر پا مى‏نهند ولى هیچ چیزى نمى‏بینند. نه سراى را مى‏بینند و نه آنچه را که در آن مهیّاست. بلکه چه بسا [به خاطر نابینایى‏] گاه پاى یکى از آنان بلغزد و چیزى را که به آن نیازمندند و در جاى مناسبش قرار داده شده و او از حکمت وجود آن آگاه نیست از میان ببرد و او نیز به خشم و غضب آید و سراى و صاحب آن را نکوهش کند. حال این گروه که حکمت و تدبیر را در کار آفرینش انکار مى‏کنند همین گونه است. از آنجا که اندیشه‏هاى اینان از درک اسباب و علل آفرینش اشیا ناکام ماند، در این جهان چنان سرگشته شدند که اتقان، استوارى، حسن تدبیر، شکل دهى و هیأت آفرینى نیکوى آن را [به دست یک حکیم و آفریننده‏] در نیافتند چه بسا کسى از این گروه به خاطر عدم آگاهى به سبب و حکمت آفرینش یک چیز، به نکوهش و انکار و لغزش آن بپردازد. مانند کار گمراهانى چون «مانى» و اصحاب کافر او و ملحدان فاجر و فاسق و خارج از دین. کسانى که با سخنان محال و دروغین، خود را سرگرم کردند. [و از اطاعت پروردگارشان سرباز زدند]. بنا بر این، بر کسى که خداوند جلّ و علا، نعمت شناخت و هدایت و بینش به او داده و موفقش نموده که در کار آفرینش ژرف بیندیشد و با برهان قاطع بر وجود صانع هستى، لطف تدبیر و حسن تعبیر را دریابد، لازم است که پیوسته مولاى خود را به خاطر این نعمت عظیم سپاس گوید و از او بخواهد که در این طریق، ثابت قدم ماند و نعمتش فزونى یابد. خداوند جلّ و علا، فرموده است: «گر سپاس گویید، نعمتتان را بیفزاییم و گر کفر ورزیدید بى‏شک عذابم سخت است.» (ابراهیم، آیه: 7) اى مفضّل! نخستین عبرت و دلیل بر خالق جلّ و علا، همین هیأت دهى، گردآورى اجزا و نظم آفرینى در کار این عالم است؛ از این رو اگر با اندیشه و خرد در کار عالم، نیک و عمیق تأمل کنى، هر آینه آن را چون خانه و سرایى مى‏یابى که تمام نیازهاى بندگان خدا در آن آماده و گرد آمده است. آسمان، همانند سقف، بلند گردانیده شده، زمین بسان فرش، گسترانیده شده، ستارگان چون چراغهایى چیده شده و گوهرها همانند ذخیره‏هایى در آن نهفته شده و همه چیز در جاى شایسته خود چیده شده است. آدمى نیز چون کسى است که این خانه را به او داده‏اند و همه چیز آن را در اختیارش نهاده‏اند. همه نوع گیاه و حیوان براى رفع نیاز و صرف در مصالح او در آن مهیاست. اینها همه، دلیل آن است که جهان هستى با اندازه‏گیرى دقیق و حکیمانه و نظم و تناسب و هماهنگى آفریده شده. آفریننده آن یکى و او همان شکل ده، نظم آفرین و هماهنگ‏کننده اجزاى آن است. براستى که او در قدسش جلیل و در کارش بلند مرتبه و وجهش کریم است. خدایى جز او نیست و از آنچه منکران مى‏پندارند منزّه و از آنچه ملحدان به او نسبت مى‏دهند برتر و جلیلتر است. اى مفضّل! سخن خود را با بیان آفرینش انسان آغاز مى‏کنیم، تو نیز بکوش که از آن پند گیرى. اند. دربخش هایی از بیانات امام صادق علیه السلام تامل کنیم بخوبی می توانیم معنای عملی تدبر را درک کنیم: اى مفضّل! در تمام اعضاى جسم آدمى و تدابیرى که در آنها نهفته است‏ اندیشه کن... اگر ژرف در کار تمام عضوهاى بدن اندیشه نمایى مى‏یابى که هر چیزى از سر حکمت و تدبیر و استوارى پدید آمده است. آیا بر کسى که در آنچه شرح دادم، مانند آفرینش خاص حواس و محسوسات و رابطه آنها و نیز دیگر لوازم ادراک و حس، نیک تأمل و اندیشه کند پوشیده مى‏ماند که این اعمال حکیمانه جز نتیجه هدف، تقدیر و تدبیر از جانب خداوند لطیف و خبیر نیست؟ در آنچه گفتم خوب اندیشه نما، آیا ذرّه‏اى در این سازماندهى و نظم و ترتیب، ناهماهنگى مى‏بینى؟ راستى مگر انسان مى‏تواند این همه و جز آن را در شماره آورد؟! آیا اگر کسى وارد یک خانه شود و تمام اشیاى مورد نیاز مردم را در آنجا بیابد مى‏پندارد که این آفرینش [و هماهنگى و گردآورى‏] بى‏هدف و خود به خود باشد؟ چگونه کسى به خود اجازه مى‏دهد که این همه تدبیر عالم و اشیاى مهیا و هماهنگ را کار طبیعت بداند؟ اى مفضّل! آنچه را که به تو دادم بگیر و حفظ کن و خدایت را در برابر نعمت هایش شکر و سپاس گوى و از اولیاى بزرگ او پیروى نما. اندکى از دلایل فراوان آفرینش را و شواهد تدبیر و حکمت عالم را بیان و شرح کردم. در آنچه گفتم تدبر کن و نیک بیندیش و از آنها درس عبرت بگیر.» »[10]  در بیانات نورانی امام صادق علیه السلام که به هدفمند بودن هستی و حکمت های آن اشاره دارد؛  بارها مفضل به تفکر و تدبر در حکمت آفرینش و ارتباط آن ها دعوت می شود. می توان گفت امام صادق علیه السلام مفضل را به تفکر نسبت به تدبیر در آفرینش که توسط پروردگار عالم رقم می خورد دعوت می نماید. و ظاهراً  این امر و اتفاق، همان معنای تدبّر است.

 با توجه به اینکه به ادعای خودِ قرآن، این کتاب «تبیاناً لکل شیء»[11] معرفی شده و نسخه جامع آفرینش و معرفی کننده آفریننده آن، تلقّی می شود، لذا نمونه و طرحی که امام صادق(ع) از تدبّر در هستی مطرح کرده اند، نه تنها تبارش قرآنی است؛ بلکه به مثابه تدبّر در قرآن تلقّی می شود. این تحلیل، دقیقاً مشخص کننده نوع پاسخی است که امام صادق(ع) به شبهات و موضوعات مطرح شده از جانب زنادقه می دادند.

در این تحلیل، مشخص می شود که امام صادق(ع) همه مخلوقات را دارای خالق و هدف مشترک دانسته و میان آن با تمام اجزایش ارتباطی حکیمانه قایل بوده اند. انسان در بین این مخلوقات، برخوردار از شأن و منزلت و شعور و علم ویژه ای معرفی شده و همه مخلوقات در ارتباط با او تعریف می شوند؛ و البته نمونه عینی ساختار هماهنگ حاکم بر عالم آفرینش، نظام وجودی خودِ انسان معرفی شده است؛ و این یعنی، از نظر امام صادق(ع)، اگر کسی بخواهد در مورد خودش تدبّر کند، لازم است در مورد اعضایی که دارد و کارکرد هر یک بیندیشد؛ نقش هر یک و ارتباط هر کدام را مستقلا و در ارتباط با سایر اعضا بداند و غیر از اعضا،  قوای درونی خود را نیز مورد توجه قرار دهد و در بین قوای درونی، بین قوای ادراکی و عاطفی خود تمییز دهد، و در نهایت به غایتی که برای آن خلق شده است و نحوه رسیدن آن جدّاً تأمل نماید.

با این رویکرد  حضرت، انسان یکپارچه و هدفمند با ساختاری حکیمانه معرفی می شود آنچنانکه عالم هستی و طبیعت نیز چنین است؛ در واقع، همین یکپارچگی و جامع نگری است که شاکله پاسخ های امام صادق(ع) را در مواجهه با شبهات زنادقه ساخته و قابل تحلیل می کند. 

اما بخشی عمده از روایات مربوط به توحید، که حامل تصویر گفتمانی عصر امام صادق(ع) است، اشاره به موضوعات مربوط به اسماء و صفات الهی دارد که هر کدام از روایات ذیل، نمونه ای از صدها روایت در این خصوص است که در اختیار ما قرار دارد: « حدیث کرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد از قاسم بن یحیى از جدش حسن بن راشد از عبد اللَّه بن سنان که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از معنى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ فرمود که باء آن بهاء و روشنى است و حسن خدا است و سین سناء و رفعت و شرف خدا و میم و مجد و کرم و کثرت عطاى خدا و بعضى از ایشان روایت کرده است که میم ملک و مالکیت یا پادشاهى خدا است و اللَّه اله و معبود هر چیزیست و رحمان بخشاینده است به همه آفریدگان خویش یعنى در دنیا و رحیم و مهربان است بمؤمنان بخصوص یعنى در آخرت.»[12] در روایت فوق که نظیر آن را در عصر امام باقر(ع) نیز سراغ داشتیم، هر کدام از حروف در عبارت بسمله، به اسمی از اسماء خداوند تعبیر و تفسیر شده است. گفتنی است که روایت فوق، اصلی ترین عبارت قرآن یعنی «بسم الله الرحمن الرحیم» را شرح کرده است.

در روایت ذیل نیز ضمن تشریح مهمترین کلمه قرآن یعنی «الله»، از شرح اسماء، به کلیدی تعبیر شده است که توانست کمک کار و مفید در هر مناظره ای برای هشام بن حکم باشد: «و از هشام بن حکم نقل است که گفت: از امام صادق علیه السّلام راجع به اسماء خدا و اشتقاق آنها پرسیدم که اللَّه از چه مشتقّ است؟ فرمود: اى هشام، اللَّه مشتقّ از «أله» و إله مألوهى (معبودى) لازم دارد و نام؛ غیر صاحب نام است، کسى که نام را بدون صاحب نام پرستد کافر است و چیزى نپرستیده، و هر که نام و صاحب نام را پرستد کافر است و دو چیز پرستیده و هر که صاحب نام را پرستد نه نام را، این یگانه‏پرستى است، اى هشام فهمیدى؟عرض کردم: بیشتر توضیح فرمایید. فرمود: خدا را نود و نه نام است، اگر هر نامى همان صاحب نام باشد باید هر کدام از نامها معبودى باشد، ولى خدا خود معنایى است که این نامها بر او دلالت کنند و همه غیر خود او باشند، اى هشام کلمه «نان» نامى است براى خوردنى و کلمه «آب» نامى است براى آشامیدنى و کلمه «لباس» نامى است براى پوشیدنى، و کلمه «آتش» نامى است براى سوزنده، اى هشام آیا طورى فهمیدى که بتوانى دفاع کنى و در مبارزه با دشمنان ما و کسانى که همراه خدا چیز دیگرى پرستند پیروز شوى، عرض کردم: آرى. فرمود: اى هشام خدایت بدان سودت دهد و استوار دارد. هشام گوید: از زمانى که از آن مجلس برخاستم تا امروز کسى در مباحثه توحید بر من غلبه نکرده است.»[13]

روایت ذیل نیز از عمیق ترین و فنّی ترین روایاتی محسوب می شود که متضمّن پاسخ حضرت به گفتمان فکری در خصوص اسماء و صفات است؛ در این روایت، نسبت اسماء با عالم هستی مورد بررسی قرار گرفته و اسماء خداوند بشکلی که تداعی شرک نکنند، بطور کلی توصیف و شرح شده اند، گفتنی است که در مراحل بعدی می توان به مدد آن درکی که حاصل کشف پیوند اسماء و عالم هستی است، نگاهی جامع نگرانه به موضوعات داشت: «حدیث کرد ما را حسین بن على بن ابى حمزه از ابراهیم از حضرت صادق (ع) که فرمود خداى تبارک و تعالى نامها را بحروف آفرید و آن جناب عز و جل بحرفها منعوت نبود و بدون آنکه بلفظى تلفظ کند یا جسدى داشته باشد کامل در مرتبه جسمیت که سیاهى آن از دور نمایان باشد و موصوف نبود بتشبیه که کسى او را بچیزى تشبیه کند و برنگى‏ رنگ نشده بود و گوشه و کنارها از او برده شده و اندازه‏ها از او دور شده بود و حس و شعور هر صاحب توهمى از او پوشیده و پنهانى بود که پوشیده نبود چه کنه ذات و حقیقتش از خلق پنهان و آثارش هویدا و ظاهر است یا آنکه در کمال پنهانى نهایت ظهور دارد و میتواند که همه اینها بیان احوال آن نام مخلوق باشد بنا بر آنچه در بعضى از نسخ کافى است از افراد نام نه بنا بر آنچه در بعضى از نسخها است چون تمام نسخ توحید از ذکر نامها بجاى نام و مؤید اول است آنچه بعد از این مذکور است که پس آن نام را کلمه تمام و سخن کاملى گردانید که مشتمل بود بر چهار جزء که هر یک از آن اجزاء نامى است با هم که یکى از آنها پیش از دیگرى نبود پس سه نام از آن نامها را ظاهر گردانید بجهت احتیاج خلائق بسوى آنها و یک نام از آن نامها را محجوب و مستور ساخت و آن نامى است پوشیده از نظر جمیع خلائق که در خزانه علم خدا است که غیر از او کسى آن را نمیداند و این نامهاى سه‏گانه که ظاهر شدند آنچه در میانه آنها کمال ظهور دارد لفظ الله است تبارک و تعالى و حق سبحانه از براى هر نامى از این نامها چهار رکن را رام و مسخر گردانید پس آنچه مذکور شده دوازده رکن مى‏شود که از ضرب سه در چهار و یا چهار در سه بهم میرسد بعد از آن از براى هر رکنى از این رکنهاى دوازده‏گانه سى نام را آفرید که هر یک از آنها دلالت میکند بر فعلى از افعال او که بآن رکنها منسوبند و مجموع سیصد و شصت نام مى‏شود و آن رحمان است و رحیم و ملک و قدوس و خالق و بارى و مصور و حى و قیوم و لا تأخذه سنة و لا نوم و علیم و خبیر و سمیع و بصیر و حکیم و عزیز و جبار و متکبر و على و عظیم و مقتدر و قادر و سلام و مؤمن و مهیمن و بارى و منشى و بدیع و رفیع و جلیل و کریم و رازق و محیى و ممیت و باعث و وارث پس این نامها و آنچه از نامهاى نیکو یا نیکوتر آن جناب باشد غیر از اینها تا آنکه سیصد و شصت نام تمام شود همه باین نامهاى سه‏گانه منسوبند و این نامهاى سه‏گانه ارکانند و آن یک نام مکنون و مخزون بواسطه این نامهاى سه‏گانه و ظهور و کفایت اینها محجوب و مستور شده و این معنى فرموده خداى تعالى است.که قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى(اسراء:110)‏ که ترجمه آن گذشت.»[14]

گفتنی است، روایت فوق، همه اش، شرح و تفصیل آیه ای از سوره مبارکه اسراء است که از مهمترین مباحث آن اسماء و صفات الهی است.

صرف نظر از روایاتِ تدبّر محور، -مربوط به پاسخگویی امام صادق(ع) به زنادقه- و نیز روایاتی که در بر دارنده مفاهیم جامعی از اسماء الهی هستند، روایات بسیاری نیز موجودند که، با هدف زدون هر گونه شائبه در مورد تشبیه خداوند، آن دسته از عبارات قرآن را که حکم آیات متشابه داشته و دستمایه کج فهمی ها و غرض ورزی ها می شدند، به معنای اصلی بازگردانده و بنوعی صیانت از دیدگاه جامعنگری که پیش از آن سخنش به میان آمد، می کنند: «حدیث کرد ما را حفص بن غیاث که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از قول خداى عز و جل وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فرمود که کرسى علم اوست‏.»[15] در روایت فوق، کرسی، که تداعی کننده مدیریت و تدبیر ربوبی خداوند در عالم است، به علم تفسیر شده تا قیاس کودکانه برخی کج فهمی ها، خداوند را وجودی بسان مخلوقات، محدود به حدود، معرفی نکند.

روایت ذیل نیز ضمن بررسی مفهوم عرش و کرسی در قرآن، تمایز میان این دو مفهوم، در قالب تعابیری دقیق، بیان کرده است؛ در ادامه، دامنه موضوع-یعنی مفاهیم عرش و کرسی- تحلیل خط انحرافی که تشبیه خداوند به مخلوقات را منجر شد را شامل شده و با طرح مصداق عینی چنین انحرافی که، در انحراف از موضوع نبوت و وصایت متجلّی است، خاتمه یافت. آنچه که در این روایت جلب نظر می کند، جامعنگری است که به مدد درک درست از مفهوم عرش و کرسی در توحید عملی ایجاد می شود: «حدیث کرد ما را حنان بن سدیر که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از عرش و کرسى فرمود که عرش را صفات بسیاریست که اختلاف دارند و آن را در هر سببى که در قرآن وضع شده صفتى است علیحده پس قول او رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ میفرماید که پروردگار و ملک عظیم و قول آن جناب الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏ میفرماید که خداوند مهربان بر ملک مشتمل شد و این ملک ملک کیفوفیت و چگونگى است در چیزها بعد از آن عرش در وصول و پیوند از کرسى‏ منفرد و جدا است زیرا که عرش و کرسى دو درب هستند؛ از بزرگترین درهاى غیبها و هر دو غیبت و نهانند و آنها در غیب مقرون و بهم پیوسته‏اند زیرا که کرسى گاه ظاهر است از غیبى که مطلع تازه‏ها از آنست و از آنست همه چیزها و عرش درگاه باطنى است که علم کیف و کون و قدر و حد و این و مشیت وصفت و اراده و علم الفاظ و حرکات و ترک و علم و عود و بدء در آن یافت مى‏شود پس آنها در علم دو درند که بهم پیوسته‏اند زیرا که ملک عرش غیر از ملک کرسى است و علمش از علم کرسى پنهان‏تر است و از این جهت فرموده است که رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ یعنى صفتش از صفت کرسى بزرگتر است و هر دو در این امر مقرونند عرض کردم که فداى تو گردم پس چرا در فضل همسایه کرسى گردیده فرمود که آن همسایه کرسى گردیده زیرا که کیفوفیت در آنست و در آنست ظاهر از ابواب بدء و انیت آنها و اندازه بستن و گشادن آنها پس عرش و کرسى دو همسایه‏اند که یکى از آنها صاحب خود را در طرف برداشته و حرف علماء را ممثل و مصور کرده و براستى دعوى آنها استدلال کرده‏اند زیرا که خدا مخصوص میسازد برحمت خویش هر که را خواهد و اوست تواناى ارجمند یا غالب و از جمله اختلاف صفات عرش آنست که خداى تبارک و تعالى فرموده که رَبُّ الْعَرْشِ یعنى پاک و منزه است پروردگار عرش یعنى پروردگار وحدانیت عما یصفون یعنى از آنچه وصف میکنند و در حق او میگویند از آنچه نشاید و نباید و گروهى او را بدستها وصف کردند و گفتند که یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ بآن معنى که گذشت و گروهى او را بپایها وصف کردند و گفتند که پاى خود را بر روى سنگ بیت المقدس گذاشت و از آن بسوى آسمان بالا رفت و او را بسرهاى انگشتان وصف کردند و گفتند که محمد گفته است که من سردى سرهاى انگشتانش را بر دل خود یافتم پس بجهت مثل این صفات فرموده که رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ میفرماید که پاک و منزه است پروردگار مثل اعلى و داستان بلندتر و بالاتر از آنچه آن جناب را بآن تشبیه کردند وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏ یعنى خدا را است داستان برترى که چیزى بآن شباهت ندارد و وصف نمیشود و بخیال در نمیآید پس این مثل اعلى است و وصف کرده است آن را که فوائد علم را از جانب خداى تعالى عطاء نشده‏اند و پروردگار خود را بپست‏ترین مثلها وصف کرده‏اند و او را بمتشابه از خویش تشبیه نموده‏اند در آنچه بآن جاهلند و از براى همین فرموده که وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا یعنى و آورده تشدید از علم و دانش مگر اندکى پس نه او را مانند است و نه مثل و نه عدیل و او را است نامهاى نیکوترى که غیرش بآنها نامیده نمیشود و آنها نامهائى است که خدا آنها را در کتاب خود که قرآن مجید است وصف نموده و فرموده که فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ و در قرآن فادعوه با فاء است یعنى پس بخوانید خدا را بآن نامهاى نیکو یا نیکوتر و واگذارید کسانى را که میل میکنند در باب نامهاى او و از حق میگردند از روى جهل میل میکند شرک مى‏آورد و نمیداند و بخدا کافر مى‏شود و گمان دارد که خوب میکند و از براى همین فرموده که وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ که ترجمه آن در باب اول گذشت و حضرت فرمود که پس ایشان آنانند که بدون علم در نامهایش از حق میل میکنند و آنها را در غیر جایهاى خود میگذارند اى حنان بدرستى که خداى تبارک و تعالى امر فرموده که گروهى دوستان و اختیار داران فرا گرفته شوند و ایشان آنانند که خدا فضل را بایشان عطاء فرمود و ایشان را تخصیص داد بچیزى که غیر ایشان را بآن تخصیص نداد پس محمد (ص) را بپیغمبرى فرستاد و آن حضرت دلیل بر خدا بود باذن خداى عز و جل تا از دنیا درگذشت و دلیل و هادى بود و بعد از او وصیتش (ع) بر پا شد و دلیل و هادى بود بر آنچه پیغمبر بر آن دلالت فرموده بود و از این امر پروردگار خویش از ظاهر علمش بعد از آن ائمه راشدین (ع) باین امر قیام نمودند.»[16] در روایت پیش رو نیز، ضمن بازتعریفِ دقیق از کلیدواژه قرآنی« بصر»، به استناد آیات مختلف قرآن، و برخی تعابیر و تمثیلات عرفی، پاسخگویی و مقابله با رویکرد منحرف تشبیه ، که در عصر امام صادق(ع) رواج داشت از سوی آن امام، صورت تحقق گرفت: « عبد اللَّه بن سنان گوید: امام صادق علیه السّلام راجع به آیه مبارکه: «دیدگان او را در نیابند- انعام: 103» فرمود: مقصود [از بصر] احاطه فهم است، مگر نمى‏بینى در این آیه فرموده: «از پروردگارتان بصیرتها سوى شما آمد- انعام: 104» و مقصود بینایى چشم نیست، و نیز در ادامه فرموده: «هر که بینا شد به سود خودش باشد» و مراد بینا شدن چشم نیست، و فرموده: «و هر که کور گشت به زیان خودش باشد» که مقصود کورى چشم نیست، همانا مراد از «ابصار» (در لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ) تنها احاطه وهم است، چنان که مى‏گویند: فلانى به شعر بصیر است، و: فلانى به فقه بصیر است، و: فلانى به سکّه‏هاى نقره بصیر است، و: فلانى به جامه و لباس بصیر است. خداوند عظیم‏تر از آن است که با دیده و چشم دیده شود!!.»[17] در روایت ذیل نیز سوء برداشتی که از برخی آیات می شد و شائبه ترکیب و تعدد در مورد خداوند را دامن می زد، بگونه ای دقیق، پاسخ گفته شده است: «محمد بن ابى عمیر از عمر بن اذینه از حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا بآن معنى که گذشت فرمود که آن جناب یگانه واحدى الذات است که شائبه ترکیب و تعدد در آن نیست و از خلقش جدا است و خود را باین وصف فرموده و او بهر چیزى احاطه دارد باشراف و احاطه و قدرت لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ یعنى دور نمیشود از او همسنگ ذره از ذرات آفتاب یا مورچه سرخ در آسمانها و نه در زمین و نه کوچکتر از این و نه بزرگتر و حضرت فرمود یعنى باحاطه و علم نه بذات زیرا که مکانها محدود است که حدود چهارگانه آنها را فراهم آورده و گرداگرد آنها را فرو گرفته پس هر گاه بذات باشد گرداگرد فرو گرفتن بر او لازم آید.»[18] دید جامعی که در روایت فوق قابل مشاهده است، در سایه بهره گیری امام صادق(ع) به نگاه جامعنگرانه حضرت صادق(ع) به آیات مختلف قرآنی صورت گرفته است.

در روایت ذیل نیز با بهره گیری از پدیده های طبیعی و تمثیلی متناسب و حکیمانه، تعبیر قرآنی اول و آخر بودن خداوند را تبیین کرده است: « حدیث کرد ما را حسین بن احمد بن ادریس از پدرش از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن یحیى از فضیل بن عثمان از پسر ابو یعفور که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال نمودم از قول خداى عز و جل هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ و عرض کردم که اما اول پس آن را شناخته‏ایم و تفسیرش را دانسته‏ایم و اما آخر پس تفسیر و معنى آن را از براى ما بیان فرما حضرت فرمود که هیچ چیز نیست مگر آنکه هلاک مى‏شود یا متغیر میگردد یا یک نحو از تغییر و زوال در آن داخل مى‏شود و راه مى‏یابد یا از رنگ برنگى و از هیئت بهیئتى و از صفت بصفتى میگردد و از زیادتى بسوى نقصان و از نقصان بسوى زیادتى انتقال‏ یابد مگر پروردگار عالمیان که او همیشه یکى بوده و خواهد بود او است اول پیش از هر چیزى و او است آخر بر آن نحوى که در اول بوده بدون تغییر و صفات و نامها بر او مختلف نمیشود چنان که بر غیر او مختلف مى‏شود مثل انسانى که یک بار خاک میباشد و یک بار گوشت و یک بار خون و یک بار خورد و مرد شده و درهم شکسته و پوسیده و از هم پاشیده و مانند خرمائى که یک مرتبه غوره میباشد و یک مرتبه خرماى نیم‏رس و یک مرتبه خرماى تر و یک مرتبه خرماى خشک پس نامها و صفات بر آن متبدل مى‏شود و خداى عز و جل بخلاف آنست.»[19] در روایت پیش رو نیز سوء برداشت از مفهوم عالی و عمیق «وجه الله» به چالش کشیده شده و این تعبیر به در پیش گرفتن راه حق، تفسیر شده است: «ابو بصیر از حارث بن مغیره نصرى که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از قول خداى عز و جل کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ فرمود که هر چیزى نابود مى‏شود مگر کسى که راه حق را بگیرد»[20] مفهوم فوق، در تعبیری دیگر و به استناد و کمک آیه ای دیگر، مصداق والای خود را در فرمانبرداری از محمد(ص) و امامان بعد از او پیدا کرده است: «صفوان جمال از حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ فرمود که هر که بیاید خدا را با آنچه بآن امر شده از فرمان بردارى محمد و امامان بعد از آن حضرت علیهم السلام آن وجهى است که هلاک نمیشود پس این را خواند که مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ یعنى هر که فرمان برد رسول خدا را که محمد است پس به حقیقت که خدا را فرمان برده»‏[21] روایت پیش رو نیز، تعبیر نور آسمانها و زمین بودن خداوند و تمثیلات بعدی مندرج در آیه 35 سوره نور، بر اهل بیت(ع) و علم و هدایت روشنی بخش آن بزرگواران، تفسیر شده است؛ در واقع، پاسخ امام صادق(ع) به انحرافات توحیدی رایج در عصر ایشان، دلالت بر این نکته دارد که جریان تشبیه و مشبّهه، منبعث از کتمان فضایل و دور شدن از آن بزرگواران است: «حدیث کرد ما را فضیل بن یسار که گفت بحضرت ابو عبد اللَّه صادق (ع) عرض کردم که اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فرمود که خداى عز و جل چنین است راوى میگوید که عرض کردم مثل نوره حضرت بمن فرمود که آن محمد است (ص) عرض کردم کمشکاة فرمود سینه محمد است عرض کردم فیها مصباح فرمود در آن مصباح نور علم است یعنى پیغمبرى عرض کردم که الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ فرمود که علم رسول خدا (ص) است که بسوى دل على (ع) صادر شد عرض کردم که کانها فرمود از براى چه چیز «کانها» میخوانى عرض کردم فداى تو گردم پس چگونه است و بچه وضع باید خواند فرمود کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ عرض کردم که یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ فرمود که این امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) است که نه یهودى است و نه نصرانى عرض کردم که یَکادُ زَیْتُها یُضِی‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ فرمود نزدیک باشد که علم از دهان عالم از آل محمد بیرون آید پیش از آنکه بآن نطق کند عرض کردم که نُورٌ عَلى‏ نُورٍ فرمود که امام است در اثر امام یعنى امامى که بعد از امام دیگر باشد.»[22] همان نکات پیش گفته، با صراحت و وضوحی مبیّن، در روایت ذیل مورد بحث و بررسی امام صادق(ع) قرار گرفته است؛ در واقع این روایت، تبیینگرِ نسبت گرایش گفتمان فکری و اعتقادی جامعه مسلمین در این زمان، به تشبیه و سقوط در انحرافات مشبّهه، با کیفیت اعتقاد و رابطه با اهل بیت پیامبر(ص) است: « از احمد بن ابى عبد اللَّه از پدرش مرویست که آن را مرفوع ساخته بسوى حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ یعنى پس آن هنگام که ما را سخت خشمناک و اندوهگین ساختند کینه کشیدیم از ایشان فرمود که خداى تبارک و تعالى اندوهگین نمیشود و خشم نمیگیرد چون اندوه و خشم مالکین آن جناب دوستانى چند را از براى خود آفریده که اندوه میخورند و خشم میگیرند و خوشنود مى‏شوند و ایشان آفریدگانى چندند که خدا ایشان را تدبیر فرموده پس خوشنودى ایشان را خوشنودى خود و خشم ایشان را خشم خویش قرار داده و این بجهت آنست که ایشان را خوانندگان مردم بسوى خود و دلیلان بر خود گردانیده و از براى همین چنین بلند مرتبه شده‏اند که بمرتبه اتحاد و یگانگى رسیده‏اند و مقصود خدا این نیست که این اندوه و خشم بخدا میرسد چنان که بآفریدگانش میرسد و لیکن همین که مذکور شد معنى آن چیزیست که فرموده و نیز در حدیث قدسى فرموده که هر که دوستى از دوستان مرا اهانت رساند و خوار گرداند بحقیقت که با من مبارزه نموده بجنگ و مرا بجنگ خود طلبیده و بسوى آن خوانده و نیز فرموده که مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ و نیز فرموده که إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ بدرستى که آنان که با تو بیعت میکنند جز این نیست که با خدا بیعت میکنند پس هر یک از این و مانند این بر وجهى است که براى تو ذکر کردم و همچنین است خوشنودى و خشم خدا و غیر اینها از چیزها از هر چه باین شباهت داشته باشد در اینکه بر خدا روا نباشد و اگر چنین باشد که خشم و اندوه و دلتنگى بخدا رسد با آنکه آن جناب همانست که اینها را پدید آورده و ایجاد فرموده هر آینه گوینده را روا باشد که این را بگوید که خداى هستى دهنده در روزى هلاک میگردد و نیست و نابود مى‏شود زیرا که هر گاه دلتنگى و خشم بر او داخل شود تغیر مزاجى بر او داخل شود و در او راه یابد و چون تغیر بر او داخل شود بر او از هلاکت ایمن نتوان بود و اگر این امر همچنین باشد هستى دهنده از هستى داده شده و توانا از آنکه بر او توانائى میتوان داشت و آفریننده از آفریده شده شناخته نشود و کسى نتواند که او و ایشان را از یک دیگر تمیز دهد و خدا برتر است از این قول و اعتقاد برترى بزرگ و او است که چیزها را آفریده بى‏آنکه حاجتى بآنها داشته باشد پس هر گاه آفرینش براى احتیاج نباشد باید که اندازه و چون و چگونگى را در باب آن جناب ممتنع و محال شمرد پس این را بفهم اگر خدا خواسته باشد. »[23]

نتیجه اینکه: پس از عصر امیرالمؤمنین علی(ع)، عصر امام صادق(ع) بدلایل مختلف، حساسیت ویژه ای در موضوع توحید یافت؛ بحث دیرینه و قدیمی تشبیه خداوند به مخلوقات، بمانند مباحث مربوط به جبر و استطاعت، که هر دو میراث عمده امویان بودند؛ همچنین مباحث مربوط به اسماء و صفات الهی که بی ارتباط با انحرافات مربوط به موارد فوق نبود؛ و از همه مهمتر، نفی صریح خداوند و انتساب وقایع و اداره امور عالم  به دهر، که مبلغین اصلی اش عناصر ایرانی پیرو مانی و مزدک بودند، همگی سرفصل های موضوعات مربوط به گفتمان توحید در عصر امام صادق(ع) محسوب می شدند. امام صادق(ع) با اِشراف جامعی که نسبت به آیات محکم و متشابه داشتند، تفسیری مبتنی بر نزاهت و تسبیح خداوند ارائه می کردند؛ لذا شایبه تشبیه در آنها وجود نداشت؛ و چون گرایش به تشبیه عمدتاً از خلأ نظرِ مقابل، ناشی می شد، صِرفِ طرح چنین رویکردی، برای جهت دهی گفتمان، مؤثر بنظر می رسید. از نظر امام صادق(ع)اسماء و صفات خداوند، افق جامعی را ایجاد می کردند که در امتداد آن می شد موضوعات عالم را موحّدانه و مرتبط با هم دید. ایشان در مقابل رویکرد جزئی نگر و مبتنی بر ظنّ و  قیاس زنادقه در تفسیر عالم هستی، به مدد قرآن، تفسیری منسجم و یکپارچه و تدبّر محور، از جهان آفرینش عرضه می کردند که در آن، اجزاء کوچک و بزرگ عالم هستی دلالت بر خالق و مدبّری حکیم می کرد.

2-2. جبر و استطاعت

   موضوع جبر و استطاعت اگرچه موضوعی است که مستقیماً به توحید مربوط می شود و سرفصلی مهم از موضوعات متنوع فکری آن را تشکیل می دهد، اما بجهت اهمیت ملموس آن در زندگی و جهتگیری های فکری و تاریخی، بویژه حساسیتی که در گفتمان عصر مورد بررسی یافت، در سراسر عصر تأویل، و در این عصر، بعنوان شاخصی مستقل مورد بررسی قرار گرفت. روایت ذیل در بردارنده پاسخی جامع از امام صادق(ع) در موضوع مورد بررسی است: «حدیث کردند ما را ابو معاویه از اعمش از حضرت جعفر بن محمد علیهما السلام که در آنچه از برایش وصف فرمود از شریعتهاى دین؛ فرمود که خدا هیچ تنى را تکلیف نمیکند و در رنج نمى‏افکند مگر آن مقدار که کمتر از طاقت و گنجایش قدرتش باشد و آن را ببالاتر از طاقتش تکلیف نمیکند و کارهاى بندگان آفریده شده است بآفریدن تقدیر و اندازه کردن نه آفریدن تکوین و هستى دادن و خدا آفریننده هر چیزیست و ما نه بجبر قائلیم و نه بتفویض و خداى عز و جل شخص به را بیمار نمیگیرد یعنى بیگناه را بگناهکار بازخواست و مؤاخذه نمى‏فرماید و خداى عز و جل اطفال را بگناهان پدران عذاب نمیکند زیرا که در کتاب محکم خویش فرمود که وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ و نیز آن جناب عز و جل فرموده که وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ یعنى «و نیز در صحف موسى ابراهیم است که آنکه نیست آدمى را مگر آنچه سعى و کوشش کرده باشد.» یعنى «چنان که کسى را بگناه دیگرى نگیرد به ثواب دیگرى نیز مثاب نمیگرداند.» و خداى عز و جل را روا باشد که عفو کند و تفضیل فرماید و آن جناب عز و جل را روا نیست که ستم کند و خداى تبارک و تعالى بر بندگانش اطاعت کسى را واجب نمیکند که میداند که ایشان را گمراه میکند و در ضلالت میاندازد و از براى رسالتش اختیار نمى‏فرماید و بر نمى‏گزیند و از بندگانش کسى را که میداند که کافر مى‏شود و شیطان را بغیر از خدا مى‏پرستد و بر خلقش حجتى را فرا نمى‏گیرد مگر کسى که معصوم باشد.»[24] در روایت فوق چند نکته برجستگی و درخشش بی نظیر دارد: یکی نتیجه جامع نگرانه «نه جبر و نه تفویض» است که به «امر بین الامرین» توصیف شده؛ دیگری تکیه بر روی کلید واژه «تکلیف» است؛ که متضمن نوعی اختیار بوده و حکایت از انحراف از مقوله فکری یاد شده، با تبعات وسیعش دارد؛ تبعاتی که مستقیماً با مسئولیت پذیری یا لا ابالی گری افراد مرتبط است. همچنین به مدد صغری و کبرای یادشده، نتیجه ای عینی با وجوه سیاسی و اعتقادی شکل می گیرد و آن اینکه دیدگاه صحیح داشتن در خصوص جبر و تفویض و پذیرش امر بین الامرین، مترادف با حکیم دانستن خدا و نتیجه آن است؛ نتیجه ای که در عبارت و برهان ذیل خلاصه می شود: « خداى تبارک و تعالى اطاعت کسى را که  می داند بندگانش را گمراه خواهد کرد،  واجب نمی کند. وکسی را که بندگانش را در ضلالت می اندازد، براى رسالتش اختیار نمى‏فرماید و بر نمى‏گزیند. و بدیهی است که از بندگان خدا، کسى کافر نمى‏شود و شیطان را بغیر از خدا نمى‏پرستد و بر خلقش حجت می تواند باشد که، معصوم باشد». روایت ذیل نیز وجوه و تبعات منجر به انحرافات در توحید را که می توانند ناشی و برخاسته از کج فهمی در مسأله جبر و تفویض باشند، از قول رسول خدا(ص) اما به نقل از امام جعفربن محمد(ع) شرح می دهد؛ این روایت مبین عبارت جامع امر بین الامرین است: « حدیث کرد ما را حفص بن قرط از حضرت صادق (ع) که فرمود رسول خدا ص فرمود: که هر که گمان کند که خداى تبارک و تعالى به بدى و زشتى امر میفرماید بر خدا دروغ گفته و هر که گمان کند که خوبى و بدى بى‏خواست خدا است خدا را از سلطنتش بیرون برده و هر که گمان کند که گناهان بدون قوت خدا است بر خدا دروغ گفته و هر که بر خدا دروغ گوید خدا او را در آتش دوزخ در آورد و مقصود از خوبى و بدى تندرستى و بیماریست و این معنى قول خداى تعالى است که وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً یعنى و مى‏آزمائیم شما را و مراد اینست که با شما معامله آزمایندگان میکنیم ببدى یعنى بلاها و مصیبت‏ها و نیکوئى یعنى عطاها و نعمتها آزمودگى یعنى با شما معامله اهل امتحان مینمائیم در سختى و آسانى و نکبت و دولت تا مرتبه هر یک در صبر و جزع و شکر و کفران بر عالمیان ظاهر شود. »[25] در روایت ذیل که حاوی نکات بسیار مهمی است؛ نسبت موضوع جبر و تفویض با نبوّت شرح داده شده است: «حدیث کرد ما را مرازم بن حکیم که گفت شنیدم از حضرت صادق (ع) که می فرمود: هرگز هیچ پیغمبرى بمنصب پیغمبرى نمی رسید تا آنکه از براى خداى عزوجل به پنج خصلت اقرار می نمود یعنى ببداء و مشیت و سجود و عبودیت و طاعت.»[26] اما روایت پیش رو، قالب و محتوایی بحث برانگیز و پر نکته دارد که بخوبی می تواند تبیین گر واکنش امام صادق(ع) به گفتمان رایج جامعه در خصوص جبر و اختیار باشد: « حدیث کرد ما را حمزة بن طیار از حضرت صادق (ع) که گفت آن حضرت به من فرمود که بنویس پس بقلم من داد یعنى آن حضرت فرمود و من نوشتم که از قول و اعتقاد ما آنست که خداى عز و جل بر بندگان حجت مى‏آورد بآنچه ایشان را آورده و عطاء فرموده و بایشان شناسانیده پس رسولى را بسوى ایشان فرستاد و کتاب خویش را بر او فرود آورد و در آن امر و نهى فرمود امر فرمود در آن بنماز و روزه بعد از آن رسول خدا بخواب رفت و نمازش قضاء شد پس خدا فرمود که من تو را بخواب کردم و من تو را بیدار کردم پس برو نماز کن تا مردم بدانند که چون چنین امرى بایشان برسد ایشان را چه باید کرد و امر چنان نیست که ایشان می گویند هر گاه کسى بخوابد و نمازش قضاء شود هلاک شده و همچنین روزه که من تو را بیمار می کنم و من تو را تندرست می گردانم و چون تو را از بیمارى شفاء دادم آن را قضاء کن بعد از آن حضرت صادق (ع) فرمود و همچنین هر گاه نظر کنى در همه چیزها کسى را در تنگى نیابى و نیابى کسى را مگر آنکه خدا را بر او حجت است و خدا را در باب او مشیت و نمیگویم که ایشان آنچه میخواهند میکنند بعد از آن فرمود بدرستى که خدا راه راست مینماید و گمراه میگرداند یعنى بخود وامى‏گذارد و فرمود که مردم مأمور نشده‏اند مگر بچیزى که پست‏تر و کمتر از طاقت ایشان است و هر چیزى که مردم بآن مامور نشده‏اند میتوانند که آن را بجا آورند و هر چیزى که طاقت آن را ندارند از ایشان برداشته شده و لیکن بیشتر مردم هیچ خوبى در ایشان نیست پس آن حضرت (ع) این را خواند که لَیْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ وَ لا عَلَى الَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ یعنى «نیست بر ناتوانان و عاجزان و نه بر بیماران و نه بر آنان که نیابند چیزى را که خرج کنند حرج و گناهى اگر از جهاد باز ایستند هر گاه خیر خواهى کنند از براى خدا و فرستاده‏اش.» و حضرت فرمود پس خدا تکلیف را از ایشان برداشت ما عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ  وَ لا عَلَى الَّذِینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ تا آخر آیه که ترجمه‏اش اینست «که نیست بر نیکوکاران که خیر خواهانند هیچ راه سلامتى و عتابى و خدا آمرزنده مهربان است و نیز حرج و گناهى نیست بر آنها که از درماندگى چون آمدند بسوى تو تا ایشان را سوار کنى و حیوان دهى که بر آن سوار شوند.» گفتى که نمییابم آنچه را که بار کنم شما را بر آن پشت کردند و چشمهاى ایشان پر بود از اشک زیرا که ایشان حیوانى را نمى‏یافتند که بر آن سوار شوند و وسعت نداشتند که آن را بخرند یا پیاده بجهاد روند.»[27] قالبی که روایت فوق ترسیم می کند، قالب نوشتن است امام صادق(ع) می گوید و حمزة بن طیّار می نویسد. نویسنده خود را ملزم به نوشتن می بیند؛ اما آیا این بدان معناست که او نتواند چیزی غیر آن فرمایشات بنویسد؟ خود این تصویر بهترین تمثیل برای تشریح صحیح در جامعنگری نسبت به مقوله جبر و اختیار است که با پذیرش امر بین امرین تحقق یافتنی است. موضوع این نوشته، مربوط به تکالیف عبادی است که خداوند در کتابش و بواسطه پیامبرش ابلاغ کرده است؛ شرحی نیز در مورد قضا شدن نماز و روزه، داده می شود؛ موضوعی که خود تمثیلی دقیق برای درک قانون جبر و تفویض خواهد بود. مسأله این است که ثابت شود، خداوند بندگانش را بقدر وسع تکلیف می کند و حتماً آنچه که تکلیف کرده است از عهده بندگان ساخته است؛ لذا وجود حکم قضا کردن نماز و روزه فوت شده، آموزشی است برای جلوگیری از یک اشتباه که مبادا، این فوت شدن که گاه از سر عمد نیست، دستمایه این نکته قرار گیرد که، خداوند خارج از حد وسع تکلیف کرده است. بر پایه روایات متقن و محکمی چون روایات فوق است که امام صادق(ع) «استطاعت» – واژه ای که گاهی مترادف با تفویض و اختیار مطلق تلقّی می شد- را بشکلی که جامعه و گفتمان عصر مذکور از آن برداشت می کرد، نفی کردند: «حدیث کرد ما را ابو بصیر از حضرت صادق (ع) که گفت آن حضرت را سؤال کردم از چیزى از استطاعت فرمود که استطاعت نه از کلام منست و نه از کلام پدران من.»[28] اشتراک لفظی که در استطاعت بعنوان اختیار مطلق و استطاعت بعنوان کلید واژه ای قرآنی که اتفاقاً بی ارتباط با موضوع نبود اما اختلاف  معیارش فاصله ای به وسعت شرق و غرب داشت، موجب انحرافاتی بخصوص در میان معتزله شده بود. پاسخ امام به این مسأله همان منهج و مسیر قرآنی در این خصوص بود: «حدیث کرد ما را حمزة بن محمد طیار که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از قول خداى عز و جل وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ فرمود سالمون یعنى مستطیعون که عمل کردن بآن چه بآن امر شده‏اند و ترک کردن چیزى را که از آن نهى شده‏اند و توانائى دارند و باین امتحان شده‏اند بعد از آن فرمود که چیزى نیست از آنچه بآن امر شده‏اند و از آن نهى شده‏اند مگر آنکه در آن از خداى عز و جل آزمایش و قضائیست.»[29] ملاحظه می شود که حالت سلامت و عدم مرض همان چیزی است که تکلیف سجده را در صورت امر خداوند ضروری می کند و از این توان در قاموس قرآن، به «استطاعت» تعبیر می شود. در روایت ذیل وجوه دیگر این استطاعت، در موضوع حج، بعنوان مصداقی گویا و استثنایی شرح داده می شود. ظاهراً از نظر امام صادق(ع) آیینی که پدیده و عبادتی تحت عنوان حج دارد و مصداق استطاعت(بخوانید اختیار) با ثغور و حدودش در احکام وجوب آن متجلّی است، کشش لازم را برای طرد اندیشه های انحرافی در خصوص جبر و تفویض داراست؛ بگونه ای که عوام و مردم عادّی نیز قدرت درک آن را داشته باشند. اشکال و اختلالی که منجر به عدم بهره گیری از این ظرفیت شد، به همان عدم تدبّر و جامعنگری بر می گردد که نداشتن آن مترادف با ناتوانی در بهره گیری از مناسک عبادی  در جهت تفکّر است: «حدیث کرد ما را محمد بن مسلم که گفت حضرت صادق (ع) را سؤال کردم از قول خداى عز و جل وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا یعنى و خدا را است بر مردمان حج کردن خانه کعبه کسى که توانائى دارد بسوى آن راهى را حضرت فرمود که او را چیزى میباشد که بآن حج کند عرض کردم پس کسى که حج بر او عرضه شود و شرم کند فرمود که او از جمله کسانى است که استطاعت و توانائى دارند.»[30] 

روایت پیش رو مصداق جامع استطاعت را با جزئیاتی بیشتر مشخص کرده است: «حدیث کرد ما را هشام بن حکم از حضرت صادق (ع) در قول خداى‏ عز و جل وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا که باین چه قصد دارد فرمود که هر که در بدنش صحیح باشد و در راهش رها و او را توشه و حیوانى باشد که بر آن سوار شود.»[31] اما بمانند هر پدیده دیگری، مفهوم استطاعت، می تواند دستخوش انحرافات و یا بهانه ها برای فرار از مسئولیت ها تلقّی و مصرف شود، نمونه برجسته و بارز این موضوع اصلی ترین مصادیق خود را درقرآن پیدا کرده است؛ و آن فرار از جهاد است که به بهانه عدم استطاعت در عصر تنزیل صورت می گرفته و در آیاتی از قرآن مورد اشاره واقع شده است؛ امام صادق(ع) در پاسخ به واکنش های مشابه موجود در عصرشان،-یعنی بخشی مهم و حساس از عصر تأویل- این آیه را شرح و تفسیر کرده اند: «حدیث کردند ما را عبد الاعلى بن اعین از حضرت صادق (ع) که در این آیه لَوْ کانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قاصِداً لَاتَّبَعُوکَ وَ لکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَیَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَکُمْ یُهْلِکُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ فرمود که ایشان چنان بودند که میتوانستند که بیرون روند و در علم خدا چنان بود که اگر آنچه پیغمبر منافقان را بآن دعوت می فرمود متاع نزدیک و سفر میانه بابى می بود هر آینه می کردند و ترجمه آیه اینست که اگر آنچه ایشان را به آن دعوت می کنى مال بى‏ثبات دنیاى نزدیک بفراگرفتن بدون مشقت و سفرى که میانه است یعنى آسان و نزدیک نه دور و با مشقت هر آینه پیروى می کردند تو را بطمع مال و لیکن دور شد بر ایشان مسافتى که بمشقت و زحمت قطع آن باید کرد و زود باشد که سوگند خوردند بخدا که اگر میتوانستیم هر آینه بیرون مى‏آمدیم با شما و در مرافقت و موافقت جهد و کوشش مینمودیم هلاک میکنند نفسهاى خود را باین سوگند دروغ یعنى خود را مستحق عذاب میسازند و خدا میداند که ایشان دروغ‏گویانند در اینکه میگویند چه استطاعت بیرون رفتن را دارند.»[32]  روایت فوق حکایت از انگیزه های ترویج انحرافات در خصوص جبر و تفویض و یا شکل رقیق آن، یعنی استطاعت دارد؛ این انگیزه چیزی جز فرار از تکالیف شرعی و انسانی نیست.

اما شاید هیچ کلید واژه ای در قرآن و در گفتمان فکری عصر امام صادق(ع) به اندازه «سعادت» و «شقاوت» و تلقی های درست و نادرست از آن، به موضوع جبر و استطاعت ارتباط نداشته باشد. در واقع این کلید واژه، اصلی ترین و ملموس ترین کلید واژگانی است که زاویه و جهتی عمومی و فراگیر در این موضوع دارد. چرا که سعادت و شقاوت مسأله هرکسی اعم از دانشمند و عامّی، نخبه غیر نخبه است.

امام صادق(ع) در روایت ذیل، بخلاف تصور رایج و غلطی که سعادت و شقاوت را امری جبری می دانست، رابطه آن را با اعمال و رفتارهای خود او مشخص می کند و در تفسیر خود از آیه شریفه ای که می توانست مورد سوء برداشت واقع شود، تصحیح برداشت نادرست از شقاوت و سعادت را در دستور کار خود قرار دادند: «حدیث کرد ما را ابو بصیر از حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا فرمود که باعمال خویش بدبخت شدند و ترجمه آیه اینست که دوزخیان گویند که اى پروردگار ما غالب شد بر ما بدبختى ما یعنى گناهان بر ما غالب شد.»[33] سعی و تلاشی که در روایت فوق بعنوان مسیر و عامل سعادت و شقاوت مورد بررسی قرار گرفت و معرفی شد، نمی بایست دچار تفریط شود و تداعی اختیار مطلق نماید؛ لذا امام صادق(ع) در تفسیری که از آیه 24 سوره انفال داشتند، کیفیت رابطه آن را با توفیق و عنایت الهی مشخص کردند، نکته ای که خود  بازتعریفی دیگر از مفهوم جامع امر بین الامرین است: «حدیث کردند ما را هشام بن سالم از حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ که ترجمه‏اش اینست و بدانید که خدا حائل و مانع مى‏شود در میان مرد و دل او فرمود که حائل مى‏شود در میان او و میان آنکه چنان بداند که باطل حق است و بعضى گفته‏اند که خداى تبارک و تعالى حائل مى‏شود در میان مرد و دلش بمردن و مرگ حضرت صادق (ع) فرمود که خداى تبارک و تعالى بنده را از بدبختى نقل میکند بسوى نیک بختى و او را از نیک بختى بسوى بدبختى نقل نمیکند.»[34] البته دقت نظر در سوره انفال و ابتدا و ادامه آیه یادشده، حکایت از لطایف دیگری نیز دارد که از جمله آن، ارتباط سعادت و شقاوت یادشده -که پیش از این نسبتش با جبر و استطاعت معلوم شده بود- با استجابتِ مؤمنین، نسبت به دعوتهای حیاتبخشی است که از سوی رسول خدا و توسط ایشان، برای آنها، صورت می گیرد. این کلام معنایش این است که موضوع یادشده نه یک موضوع انتزاعی، بلکه دارای ابعاد مختلف و جامع اجتماعی و فکری است.

در روایت ذیل، این سؤال در گفتمان فکری عصر امام صادق(ع) پاسخ گفته شد که: «اگر پدران و فرزندان هریک در گرو اعمال خود هستند، پس چرا در سوره طور، سخن از الحاق ذریّه اهل ایمان در بهشت به ایشان شده است؟» تلقّی نا صواب و جبرگونه ای که از آیه یاد شده در عصر امام صادق(ع) می شد، احتمالاً موجبات گمراهی برخی از سادات که از نسل پیامبر(ص) بودند را فراهم می آورد در واقع دامنه تبعات : «حدیث کرد ما را ابو بکر حضرمى از حضرت صادق (ع) که در قول خداى عز و جل وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ فرمود که پسران از عمل پدران قاصر بودند پس خداى عز و جل پسران را بپدران ملحق گردانید تا چشمهاى ایشان بآن روشن شود ترجمه آیه اینست که و آن کسانى که ایمان آوردند و فرزندان ایشان، ایشان را پیروى نمودند بایمان یا ما بایمان فرزندان ایشان را پیرو ایشان گردانیدیم در رسانیدیم فرزندان ایشان را بایشان و حکم فرزند است و حکم پدر چون حکم مادر و دختر در حکم پسر است.»[35] تلقّی نادرست و غیر جامع از جبر و تفویض، می توانست ایجاد اشکالات فراوانی برای مبلغین شیعه کند؛ امری که ممکن بود بتواند زمینه های انحراف را در ایشان بوجود آورد؛ زیرا وقتی کسی عقیده به توفیق الهی برای هدایت را در کنار عوامل ظاهری نبیند، ممکن است بخاطر هدایت کسی، خود را در ورطه گمراهی بیاندازد و رضای خدا را فراموش کرده، اسیر بحث و جدل های بیهوده شود. همه نکات یادشده، پاسخی به گفتمان فکری در عصر مذکور در موضوع جبر و اختیار بوده و تبار قرآنی اش به سوره هایی باز می گردد که دو آیه منتخب از آنها در روایت یادشده موجودند: « حدیث کرد ما را على بن عقبه از پدرش که گفت شنیدم از حضرت صادق (ع) که می فرمود کار خود را از براى خدا و رضاى او قرار دهید و آن را از براى مردم و نمودن بایشان قرار مدهید زیرا که آنچه از براى خدا باشد از براى خدا است یعنى خدا آن را قبول میفرماید و باو نفع میرساند و آنچه از براى مردم باشد بسوى خدا بالا نمیرود و با مردم بجهت دین خود مخاصمه و گفتگو نکنید زیرا که مخاصمه دل را بیمار میگرداند یا آلت بیمارى آنست بدرستى که خداى عز و جل بپیغمبرش صلى اللَّه علیه و آله فرمود که إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ یعنى «بدرستى که تو هدایت نمیکنى آنکه را که دوست میدارى و لیکن خدا هدایت میکند هر که را که میخواهد.» و فرمود که أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ بآن معنى که گذشت مردم را واگذارید زیرا که مردم از مردم فرا گرفتند و شما از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله فرا گرفته‏اید بدرستى که شنیدم از پدرم (ع) که میفرمود چون خداى عز و جل بر بنده بنویسد و واجب کند که در این امر که تشیع است داخل شود بسوى آن شتابان‏تر باشد از مرغ بسوى آشیانه خویش.»[36]  روایت ذیل به استناد آیه ای دیگر از سوره مبارکه انعام، موضوع پیشگفته را دنبال کرده است:  «حدیث کرد ما را سلیمان بن خالد از حضرت صادق (ع) که گفت آن حضرت فرمود بدرستى که خداى تبارک و تعالى چون خوبى را نسبت ببنده اراده کند در دلش نشانه از نور را پدید آورد و گوشهاى دلش را بگشاید و فرشته را بر او بگمارد که او را بر راستى و صواب بدارد و چون بدى را نسبت ببنده اراده فرماید در را گمراه گرداند پس این آیه را خواند که فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماء.»[37]

در نقل پیش رو نیز، مصادیقی که بعنوان موارد و مناطق خارج از اختیار و اراده انسان مطرح هستند، نام برده شده اند: «حدیث کرد ما را درست از آنکه او را حدیث کرده از حضرت صادق (ع) که فرمود شش چیز است که بندگان را در آنها هیچ صنع و کارگرى نیست یعنى از صنعت خداى تعالى است نه آنکه صانعى ندارد یکى معرفت و شناخت چنان که مذکور شد و دویم جهل و نادانى که مقابل عقل با علم است و اول اصلى است و صاحب جند و لشکر و دویم از جمله جنود آنست و بعضى گمان کرده‏اند که مراد از آن فراموشى است بگمان آنکه آن امریست جدى و احتیاج بصانع ندارد و سیم و چهارم رضا و غضب یعنى عروض صفت خوشنودى و خشم و اما مقتضاى آنها باختیار بندگان است و پنجم و ششم خواب و بیدارى.»[38]

نتیجه اینکه: امام صادق(ع) در این عصر، به استناد گزاره های قرآنی، نگاه جامع نگرانه «نه جبر و نه تفویض» که به «امر بین الامرین» تعبیر شده است؛ را مطرح می کردند. این موضوع به استناد مبنای قرآنی امام صادق(ع)، یک موضوع انتزاعی نبوده و سطح تماسش همه اجزای زندگی انسان ها را در بر می گرفت. ازجمله دغدغه مهم و مشترک فقیر و غنی و نخبه و عامی که همان شقاوت و سعادت است؛ ارتباط مستقیم با آن می یافت. پذیرش امر بین الامرین، مسأله نبوت و امامت و تفکر سیاسی شیعه را نیز ثابت می کرد. همچنین با طرح این گزاره که «هدایت و گمراهی بدست خداست.» گزاره مزبور می توانست آفات تهدید کننده خواص و مبلغین شیعه را برطرف نماید.

 

3-2. تفسیر، انس و مباحث کلّی قرآن

   رویکرد به قرآن در عصر امام جعفر بن محمد صادق(ع)، وجوه مختلفی دارد و شامل انس، تفسیر و مباحث کلّی -که امروزه به علوم قرآنی معروف است- می شود. بمانند هر دوره ای حجم عمده روایات تفسیری را، آن دسته از روایات تشکیل می دهند که، به جری و تطبیق می پردازند و موضوع امامت و ولایت را در دستور کار دارند. روایات مربوط به ثواب قرائات نیز، ضمن در برداشتن مفاهیم کلّی و تدبّری یک سوره، به تشویق افراد در انس با قرآن می پردازند و ذائقه ها را به سمت مفاهیم آن سوق می دهند. اما آنچه که به نوعی هویت این رویکرد به قرآن در عصر یادشده را شامل است و عمده پاسخ های امام صادق (ع)و واکنش های ایشان را شامل می شود، مقابله با شبهاتی است که از جانب زنادقه مطرح می شد تا به این شکل، اصل اسلام و دینی که رسول خدا(ص) پیام آوران بود، مورد تشکیک و تردید واقع شود. روش کار زنادقه و جریانات تحت تأثیر آنها در این زمینه، همان رویکرد استقرایی آن هم در قالب عوامانه و خالی از وجاهت علمی بود. روایت ذیل بخوبی منعکس کننده مواضع این گروه نسبت به قرآن و پاسخ امام صادق(ع) است: « هشام بن حکم گوید: روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاکر دیصانى زندیق و عبد الملک بصرى و ابن مقفّع در بیت اللَّه الحرام اجتماع کرده و حاجیان را مسخره مى‏کردند و بر قرآن طعن زده و عیب مى‏گرفتند. ابن أبى العوجاء گفت: دوستان! بیایید هر کدام از ما چهار نفر یک چهارم قرآن را نقض کنیم، و قرار ما سال دیگر همین جا باشد، در اینجا اجتماع نموده در حالى که تمام قرآن را نقض نموده‏ایم، که نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانیّت ما، پس همگى بر این امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند، وقتى سال آینده در بیت اللَّه الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت: امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفکّر در این آیه هستم: «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا. (یوسف:80)»  و نتوانستم هیچ چیزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه کنم، و تنها تفکّر در همین یک آیه مرا از آیات دیگر واداشت. عبد الملک گفت: و من نیز از هنگامى که از شما جدا شده‏ام غرق اندیشه در این آیه هستم: «یا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ. (حج:73)» و دیگر قادر به آوردن مثل آن نشدم. أبو شاکر گفت: من نیز غرق این آیه شدم: «لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا. (انبیاء:22)» و دیگر نتوانستم آیه‏اى مانند آن بیاورم. ابن مقفّع گفت: اى قوم، این قرآن از جنس بشر نیست، و من نیز از زمان جدایى غرق این آیه شدم: «وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ.(هود:44)» و به کنه معرفت آن دست نیافتم، و نه توانستم مانندش را بیاورم. هشام بن حکم گوید: این گروه در همین کلام بودند که ناگاه امام صادق جعفر بن محمّد علیهما السّلام از کنارشان عبور کرد و این آیه را تلاوت فرمود: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً!!(اسراء:88)» آنان نگاهى به هم انداخته و گفتند: اگر اسلام را حقیقتى باشد امر وصیّت محمّد جز به جعفر بن محمّد نرسد، بخدا هر گاه به او نگریستیم هیبتش ما را گرفته و پوستمان از لرز منقبض شده!. سپس با اقرار به ناتوانى و عجز پراکنده شدند.»[39] چند نکته در خصوص روایت فوق برجستگی ویژه دارد: یکی اقرار و اشاره به اهمیت ردّ و تردید  در قرآن، به قصد تردید در دین رسول خداست. این کار بهترین راه مقابله با اسلام محسوب می شود که البته تشخیص آن از سوی چهار زندیق یادشده، حکایت از زیرکی آنها و توجهشان به این موضوع دارد. دوم توجه و اعجاب هر یک از ایشان نسبت به آیه ای خاص است که حکایت از نوع خاص و زمینه معلومات هر یک و نیز توانایی های هر یک از این چهار زندیق دارد. مثلاً آیه ای که مورد توجه ابن ابی العوجاء قرار گرفت، یک آیه با وجوه ادبی و بلاغی ممتاز بود که درک اعجاز بودن آن حکایت از قوّت نسبی ابن ابی العوجاء در این خصوص دارد. ظاهراً عبدالملک نیز، زمینه مورد علاقه اش علوم پایه بود که آیه مربوط به ناتوانی انسان در خلقت مگس، او را متعجّب کرد. ابوشاکر دیصانی نیز ذائقه فلسفی قوی داشت چرا که برهان تمانع موجود در قرآن او را متعجّب کرد و نهایتاً ابن مقفّع می بایست هم در زمینه بلاغت سرآمد بوده باشد و هم در تاریخ و البته فلسفه، که آیه فرود آمدن کشتی نوح(ع) بر کوه جودی، برایش جالب و دارای اعجاز بنظر رسید. نکته سوم اینکه نتیجه بحث این سه تن داشت به سمت استناد این آیات به اجنّه سوق پیدا می کرد؛ که امام صادق(ع) با واکنش خود جلوی چنین ادعایی را که می توانست نقل مجالس حجاج در مسجدالحرام شود، گرفت. ایشان با قرائت آیه ای اشاره به ناتوانی جنّ و انس در آوردن مثل قرآن شدند و هر چهار زندیق را وادار به اقرار و اعتراف نسبت به عظمت قرآن و بزرگی امام صادق(ع) کردند. همه نکات یاد شده برداشتی عمومی نیز که مفید دید و شامّه تاریخی باشد خواهد داد و آن این نکته است که، مشکّکین در قرآن، در این زمان اشکال کارشان، و موجبات تشکیکشان، دوری و عدم انس مستمر با قرآن و خلأ داشتن نگاه جامع به آن بوده است.

به استناد نکات یاد شده در روایت فوق، می توان دلیل اقدامات بعدی و واکنش های امام صادق(ع) را با نگاه و درک عمیقتری بررسی کرد. در روایت ذیل تقسیم بندی شخصیت ها با در نظر گرفتن نسبت آنها با قرآن و نیز صفات برخی  گیاهان، مورد بررسی قرار گرفته است: «ابان تغلب از امام صادق علیه السّلام حدیث کند که فرمود: مردم بر چهار گونه هستند، من عرضکردم: فدایت شوم آنها کیانند؟ فرمود: یکى مردى که ایمان دارد ولى قرآن باو داده نشده، (دیگر) مردى که قرآن را دارد ولى ایمان ندارد، (سوم) مردى که هم قرآن را باو داده‏اند و هم ایمان را، (چهارم) مردیکه نه قرآن را دارا است و نه ایمان دارد، عرضکردم: قربانت گردم براى من حال اینها را بیان و شرح فرمائید، فرمود: اما آنکه ایمان دارد ولى قرآن بدو داده نشده چون میوه (یا خرما) ایست که مزه‏اش شیرین است ولى بو ندارد، و اما آن کس که قرآن را دارا است ولى ایمان ندارد چون برگ درخت مورد است که بویش خوش ولى مزه‏اش تلخ است، و اما آن کس که هم قرآن را دارا است و هم ایمان دارد چون ترنج است که هم خوشبو است و هم خوش مزه، و اما آن کس که نه قرآن باو داده شده و نه ایمان مانند هندوانه بو جهل است که نه بو دارد و مزه‏اش نیز تلخ است.»[40] آنچه در روایت فوق برجسته است آمیختگی تحلیل های قرآنی با شخصیت و روان افراد و نیز رابطه آن با علوم پایه بخصوص زیست شناسی گیاهی است. در روایت ذیل نسبت قرآن و انس با آن، درتأثیر و تأثّرات شخصیتی، و رابطه این انس در ایام جوانی، با سعادتمندی افراد، مورد بررسی قرار گرفته است: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هر که در حال جوانى قرآن بخواند و با ایمان هم باشد قرآن با گوشت و خونش بیامیزد، و خداى عز و جل او را با فرشتگان پیغام برنده و نیکرفتارش رفیق کند، و قرآن براى او در روز قیامت پرده و مانعى از آتش باشد و گوید: بار پروردگارا هر کارگرى بمزد کار خویشتن‏ رسیده جز کارگر من، پس گرامى‏ترین عطاهاى خود را باو برسان، فرمود: پس خداى عزیز و جبار دو جامه از جامه‏هاى بهشتى باو بپوشاند و بر سرش تاج کرامت نهاده شود، سپس بقرآن گفته شود: آیا ما تو را در باره این شخص خشنود کردیم؟ قرآن گوید: بار پروردگارا من برتر از این در باره او میل داشتم، پس نامه امان (از دوزخ را) بدست راستش دهند، و فرمان جاویدان ماندن در بهشت را در دست چپش گذارند و وارد بهشت گردد، پس باو گفته شود: بخوان (قرآن را) و یکدرجه بالا برو، سپس بقرآن گویند: آیا آنچه تو خواستى باو رساندیم و تو را خشنود کردیم؟ گوید: آرى، حضرت فرمود: هر کس قرآن را بسیار بخواند و با اینکه حفظ آن (بر او) دشوار است آن را بذهن خویش بسپارد خداى عز و جل دو بار پاداش آن را باو بدهد.»[41]

نکته برجسته در روایت فوق، معیار درجات و پیشرفتهای معنوی است که قرآن و انس با آن معرفی شده است. در روایت ذیل اهمیت وجود قرآنی مکتوب در هر خانه بعنوان مقدمه انس با این کتاب، مورد تأکید قرار گرفته است: «و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر آینه من خوش دارم که در خانه قرآنى باشد که خداى عز و جل بدان سبب شیطانها را (از آن خانه) دور کند.»[42] روایت ذیل نیز قرآن را بعنوان مرامنامه بندگی معرفی می کند و میزان حداقلی از قرائت روزانه این کتاب را مورد تأکید قرار می دهد: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: قرآن عهد خداوند و فرمان او است بر خلقش پس سزاوار است براى شخص مسلمان که در این عهد و فرمان خدا نظر افکند و روزى پنجاه آیه از آن بخواند.»[43] در روایت پیش رو، ضمن تأکید بر داشتن برنامه مشخص، در قرائت همه قرآن، و لحاظ کردن و آموزش جامع نگری، بر تفکّر و تعمیق آن نیز اصرار می شود: «على بن أبى حمزه گوید: خدمت حضرت صادق علیه السلام شرفیاب شدم پس ابو بصیر بآن حضرت عرض کرد: قربانت بروم: در ماه رمضان همه قرآن را در یک شب بخوانم؟ فرمود: نه عرضکرد: در دو شب؟فرمود: نه، عرضکرد: در سه شب؟ فرمود: ها (یعنى آرى بخوان)- و با دست خود اشاره فرمود. سپس فرمود: اى ابا محمد براى ماه رمضان حقى و حرمتى است که ماههاى دیگر مانند آن نیستند (یعنى اینکه اذنت دادم در سه شب بخوانى بخاطر حرمت ماه رمضان و امتیازش با ماههاى دیگر است) و اصحاب حضرت محمد (ص) قرآن را در یکماه یا کمتر میخواندند، و هر آینه قرآن با سرعت و شتاب خوانده نشود، و باید هموار و شمرده و با آهنگ خوش خوانده شود، و هر گاه به آیه‏اى که در آن نام بهشت برده شده است گذر کنى آنجا بایست، و از خداى عز و جل بهشت را بخواه، و چون به آیه‏اى که در آن ذکر دوزخ است گذر کنى نزد آن نیز ایست کن و از دوزخ بخدا پناه ببر.»[44] روایت ذیل نیز، با عباراتی خلاصه تر، بخشی از نکات فوق را مورد تأکید قرار می دهد: «محمد بن عبد اللَّه گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضکردم: قرآن را در یک شب بخوانم؟ فرمود: خوش ندارم که در کمتر از یکماه بخوانى.»[45] تأکید یاد شده در حالی است که در برخی دوره ها، مثلاً در عصر امام حسین(ع)، ختم قرآن حبیب بن مظاهر در یک شب فضیلت تلقّی می شد و این حکایت از تغییر و تفاوت شرایط زمانی و البته استعدادهای فردی است. روایات فوق، همگی ناظر به بستر سازی و تمهید برای نگاهی همه جانبه به قرآن است بگونه ای که در نتیجه گیری ها همه آیه ها لحاظ شود. این امر لوازم دیگری نیز می طلبد که، معرفی کلی از قرآن، یکی از این لوازم تلقّی می شود. در روایات ذیل سعی شده است قرآن به عنوان کتاب جامع و ذی وجوه معرّفی شود: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: همانا خداى عزیز و جبار کتابش را بر شما فرود فرستاد و او است راست گو و نیک خواه، در آن کتاب است آگاهى از شما و آنان که پیش از شما بودند، و آنان که پس از شمایند، و آگاهى از آسمان و زمین، و اگر کسى نزد شما آید و از آنها به شما آگاهى دهد هر آینه شما در شگفت شوید.»[46] انتظار جامعیت از قرآن، در صورت ارائه تقسیمبندی های جامع از این کتاب میسّر است که البته روایات فراوانی از امام صادق(ع) این نکته را مورد دقّت و توجه قرار داده است: « ابن سنان و غیر او از شخصى که نامش را برده است روایت نمود که: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: آیا قرآن و فرقان دو چیزند (دو معنى دارند) یا یک چیز؟ فرمود: «قرآن» تمامى کتاب خداست (از محکم و متشابه و غیره) و «فرقان» همان قسمت آیات محکم و آیات روشنى است که عمل به آن واجب مى‏باشد.»[47] در روایت ذیل نیز، با تقسیمبندی جامع از موضوعات قرآنی از سوی امام صادق(ع)، سعی شده است نگاه به این کتاب جهت دهی شده و سامان یابد: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: قرآن بچهار بخش نازل شده، یک چهارم حلال، و یک چهارم حرام، و یک چهارم سنتها، و احکام، و یک چهارم اخبار گذشتگان و آیندگان از شما است و آنچه راجع برفع اختلاف میانه شماها است.»[48] خلأ نگاه جامع به قرآن، که در روایت فوق مورد اشاره قرار گرفت، و بقصد رهایی از آن تقسیم بندی موضوعی از سوی امام صادق(ع) مطرح شد، بقدری فراگیر بود که امام(ع) چاره ای جز واکنشی مشابه روایت ذیل، به کج فهمی های موجود نمی دید: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: پدرم علیه السلام فرمود: هیچ کس قرآن را بهم نزند جز اینکه کافر شده است.»[49] خلأ یاد شده ناشی از عدم شناخت نسبت به رویکرد تفکر محور بود. در روایت پیش رو ترغیب به قرآن با رویکرد مذکور، مورد تأکید است: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: همانا این قرآن (کتابى) است که در آن است جایگاه نور هدایت و چراغهاى شب تار، پس شخص تیز بین باید که در آن دقت کند و براى پرتوش نظر خویش را بگشاید، زیرا که اندیشه کردن زندگانى دل بینا است، چنان که آنکه جویاى روشنى است در تاریکى‏ها بسبب نور راه پیماید.»[50]

در روایت ذیل، انس با قرآن در قالب صحیح آن مورد تأکید قرار دارد و ضرورت رویکرد متفکّرانه به قرآن با علوم تجوید و دیگر علوم قرآنی تلاقی می یابد؛ چرا که ظاهراً از نظر امام صادق(ع) این دو مقوله هرگز از یکدیگر جدا نیستند: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: قرآن را با اعراب بخوانید زیرا که قرآن عربى است.»[51] روایت ذیل نیز بنوعی مؤیّد توجه امام صادق(ع) به لطایف و نکات مربوط به علوم قرآنی و تجوید است: « امام صادق علیه السّلام فرمود: «همزه» در قرآن زیاده است، مگر همزه اصلى مانند قول خداى عزّ و جلّ: أَلَّا یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (شیطان کارهاى زشت را در دید ایشان آراسته تا آن خدایى را که بقدرت کامله خود پوشیده را بیرون مى‏آورد در آسمانها و زمینها سجده نکنند- نمل 27: 25) و مانند فرموده خدا وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ (و هنگامى که کشتید تنى را پس اختلاف و نزاع کردید در آن- بقره: 72).»[52]

 در روایت ذیل نیز ضمن تأکید بر تلاقی قرآن با هنر صوت و الحان، و آسیب ها و آفات احتمالی آن، مورد توجه قرار گرفته است: «امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (ص) فرمود: قرآن را با لحنها و آواز عرب بخوانید، و از لحن فاسقان و گنهکاران دورى کنید، زیرا پس از من مردمانى بیایند که قرآن را در گلو بچرخانند، مانند خوانندگى و نوحه‏خوانى و خواندن کشیشان، که از گلوى آنها نگذرد (یعنى مقبول درگاه خداوند واقع نگردد- از مجلسى ره) دلهاى ایشان وارونه است، و هر که از آنها خوشش آید نیز دلش وارونه است.»[53] در روایات فراوانی نیز بسان هر دوره ای، امام صادق(ع) در عصر و دوره خود، تأکید بر آثار مادّی و معنوی قرآن دارند؛ تا جایی که شفای بیماری ها نیز از خواص قرائت برخی سوره های قرآن محسوب می شود: «حضرت صادق علیه السّلام از پدرانش علیهم السلام حدیث کند که مردى از درد سینه به پیغمبر (ص) شکایت کرد، حضرت (ص) فرمود: بوسیله قرآن شفا بجوى زیرا خداى عز و جل فرماید: « (و این قرآن) شفاء است براى آنچه در سینه‏ها است» (سوره یونس آیه 57).»[54] در روایت ذیل ضمن بر شمردن آثار معنوی قرائت قرآن از روی نوشته و مکتوب، به آثار این قرائت در بهبود مادّی و معنوی چشم ها، اشاره می شود: «حضرت صادق علیه السّلام در حدیث مرفوعى فرمود: هر که قرآن را از روى آن بخواند از دیدگان خود بهره‏مند شود، و سبب سبک شدن عذاب پدر و مادرش گردد اگر چه آن دو کافر باشند.»[55] آثار مادّی و معنوی قرآن از نظر امام صادق(ع) شامل زنده شدن مردگان نیز هست: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: اگر سوره حمد هفتاد بار بر مرده‏اى خوانده شود و روح به تن او باز گردد شگفت نیست.»[56] حتی مضیقه کم آبی نیز از نظر امام صادق(ع)، می تواند به برکت قرآن برطرف شود: «حضرت صادق علیه السّلام براى حفظ و نگهدارى فرمود: کوزه تازه (آب ندیده‏اى) بگیر و آن را آب کن سپس بر آن سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ را سى بار بخوان سپس آن را آویزان کن و از آن بیاشام و وضوء بگیر و هر چه بخواهند در آن آب بیفزایند ان شاء [اللَّه‏].»[57] رهایی از تعدّی و خطر ظالمان، انتظار دیگری بود که از نظر امام صادق(ع) می توان از قرآن داشت: «مفضل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: اى مفضل از همه مردم خویشتن را بوسیله بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ و بسوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ نگهدارى و محافظت کن، آن را از سمت راستت و از سمت چپت و از پیش رویت و از پشت سرت و از بالاى سرت و از زیر پایت بخوان (یعنى بشش جهت بخوان) و چون بر سلطان ستمکارى وارد شدى همین که نگاهت باو افتاد سه بار آن را (یعنى سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ را) بخوان و با دست چپ بشمار، و از خواندن آن جدا مشو (و ادامه بده) تا از نزدش بیرون آئى.»[58]  از نظر امام صادق(ع)، آفات و بلایای طبیعی نیز می تواند در سایه تلاوت برخی سوره های قرآن، برطرف شود؛ البته آثار مستقیم معنوی و اخروی، همواره ملازم آثار بظاهر مادی یاد شده است: «و نیز آن حضرت علیه السّلام فرمود: از خواندن سوره إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها خسته نشوید زیرا هر کس در نمازهاى نافله خود آن سوره را بخواند هرگز خداى عز و جل او را بزمین لرزه گرفتار نکند و بدان نمیرد و (نیز) ببرق زدن و آفتهاى دیگر دنیا دچار نگردد تا بمیرد، و چون بمیرد فرشته کریمى از جانب پروردگارش بر او فرود آید و بالاى سرش بنشیند پس گوید: اى ملک الموت با دوست خدا مدارا کن (و جانش را بآسانى بگیر) زیرا که او بسیار مرا یاد میکرد و این سوره را میخواند و آن سوره نیز بملک الموت مانند همین حرف را بگوید، و ملک الموت گوید: پروردگارم بمن فرمان داده که گوش بفرمان و مطیع او باشم و جانش را نگیرم تا بدان دستور دهد، و چون خودش دستور داد آنگاه جانش را بگیرم، و پیوسته ملک الموت نزد او است تا خود او بگرفتن جانش دستور دهد، و چون پرده از برابر دیده‏اش بکنار رود منزلهاى خود را در بهشت ببیند، و جانش بآسانترین وجهى بیرون رود، سپس جان او را هفتاد هزار فرشته تا بهشت بدرقه کنند و شتابانه او را ببهشت رسانند.»[59] صرف نظر از نکات مندرج در روایات فوق، در عمل، بخش عمده ای از سؤالاتی که در تفسیر آیات قرآن، برجستگی داشته و  مورد توجه است، آن دسته از روایاتی است که پاسخگویی به شبهات را عهده دارند مثلاً روایت ذیل که ناظر به پاسخگویی حضرت صادق(ع) به شبهات در خصوص عصمت انبیاء(ع) است، در بردارنده نوع سؤالات و البته نحوه پاسخگویی است که امام صادق(ع) در این خصوص اتّخاذ می کردند: « صالح بن سعید به نقل از یکى از راویان از امام صادق علیه السّلام روایت‏ نمود که: از آن حضرت در باره تفسیر فرمایش خداى عزّ و جلّ در داستان ابراهیم علیه السّلام قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (گفت بلکه در هم شکسته بتها را بزرگ ایشان که این بت باشد پس از ایشان بپرسید اگر هستند سخن گویان- انبیا 21: 63) پرسیدم، فرمود: بزرگشان بتها را نشکسته، و ابراهیم علیه السّلام نیز دروغ نگفته بود، عرض کردم: آن چگونه است؟ فرمود: جز این نیست که ابراهیم علیه السّلام فرمود: «اگر بتها سخن مى‏گویند این سؤال را از آنها بکنید» اگر سخن گفتند پس کار بت بزرگ مى‏باشد، و اگر سخن نگفتند، پس بزرگشان کارى نکرده است، آنها سخن نگفتند، و ابراهیم هم دروغ نگفته است. راوى گوید: عرض کردم، فرمایش خداى عزّ و جلّ در ماجراى حضرت یوسف علیه السّلام که فرمود: أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ (منادى اعلام کرد: اى کاروانیان هر آینه شما دزدها هستید- یوسف 12: 70) چیست؟ فرمود: آنان یوسف را از پدرش دزدیده بودند نه پیمانه را، مگر نمى‏بینى که او به ایشان گفته است: ما ذا تَفْقِدُونَ  قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ (شما چه چیز را گم کرده‏اید؟ (کارگزاران یوسف) گفتند: ما پیمانه ملک را که با آن غلّه را وزن کرده بود از دست داده‏ایم- یوسف 12: 71) (صاع و زنى معیّن است) و نفرموده: «سرّقتم» (شما پیمانه شاه را دزدیده‏اید) قطعا با جمله «إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ» قصد کرده «شما یوسف را از پدرش دزدیده‏اید».سپس عرض کردم: قول ابراهیم علیه السّلام «إِنِّی سَقِیمٌ» چیست؟ فرمود: ابراهیم بیمار نبود، و دروغ هم نگفته بود. قطعا به این جمله اراده نموده که (در حال مهلت نظر و اکتساب معرفت) بیمار در دینش است و روایت شده که مقصودش از «إِنِّی سَقِیمٌ» یعنى در آینده بیمار خواهم شد و هر میّتى بیمار است، و خداوند عزّ و جلّ به پیغمبر خود فرموده است: إِنَّکَ مَیِّتٌ، (یعنى بدرستى که تو خواهى مرد- زمر 39: 30). و روایت شده: مقصود حضرت ابراهیم از «إِنِّی سَقِیمٌ» یعنى اندوهگین و غصّه دارم از مصائبى که بر حسین بن علىّ علیهما السّلام وارد خواهد شد.»[60]

قطعاً فصلی ویژه از سرفصل هایی که می توانند معرّف نگاه جامعنگر امام صادق(ع) به قرآن باشند، مبحث حروف مقطعه است. حروف مقطعه در قرآن، که بعنوان اسرار میان خداوند و رسول و جانشینان او مطرح و معروف هستند، عمدتاً از زبان اهل بیت(ع) بویژه امام صادق(ع)، بعنوان نماد و اختصاری از اسماء الهی تفسیر شده اند؛ این در حالی است که عمدتاً اسماء و صفات الهی در قرآن، حکم کلمات و واژگانی کلیدی که معارف یک سوره را در بر دارند، معرفی شده اند.[61] نکته‏اى که در اینجا نباید از آن غافل بود این است که این حروف در چند سوره تکرار شده، یعنى در بیست و نه سوره حروف مقطعه آمده که بعضى با یک حرف افتتاح شده، مانند سوره«ص» و«ق» و«ن». و بعضى دیگر با دو حرف چون «طه» و «طس»، و«یس» و«حم» و بعضى دیگر با سه حرف چون«الم» و «الر» و «طسم» و بعضى دیگر با چهار حرف چون«المص» و «المر»و بعضى با پنج حرف چون سوره«کهیعص» و«حمعسق». از سوى دیگر این حروف هم با یکدیگر تفاوتى دارند، و آن این است که بعضى از آنها تنها در یک جا آمده، مانند«ن» و بعضى دیگر در آغاز چند سوره آمده، مانند«الم»، و «الر» و«طس» و«حم». با در نظر گرفتن این دو نکته اگر کمى در سوره‏هایى که حروف مقطعه سرآغاز آنها یکى است- مانند«الم»، «المر»، «طس» و«حم»- اگر دقت شود، می بینیم که آن سوره‏ها از نظر مضمون نیز بهم شباهت دارند و سیاقشان یکى است، بطورى که شباهت بین آنها در سایر سوره‏ها دیده نمى‏شود. مؤکد این معنا شباهتى است که در آیات اول بیشتر این سوره‏ها مشاهده مى‏شود، مثلاً در سوره‏هاى«حم» آیه اول آن یا عبارت «تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ» است، یا عبارتى دیگر که این معنا را مى‏رساند، و نظیر آن آیه‏هاى اول سوره‏هایى است که با«الر» افتتاح شده که فرموده: «تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ» و یا عبارتى در همین معنا و نیز نظیر این در سوره‏هایى که با«طس» شروع مى‏شود و یا سوره‏هایى که با«الم»آغاز گشته، که در بیشتر آنها نبودن ریب و  شک در کتاب به میان آمده، و یا عبارتى که همین معنا را مى‏رساند. با در نظر گرفتن این شباهتها ممکن است بشود حدس زد که بین این حروف و مضامین سوره‏اى که با این حروف آغاز شده ارتباط خاصى باشد، مؤید این حدس آن است که مى‏بینیم سوره اعراف که با«المص»آغاز شده، مطالبى را که در سوره‏هاى«الم»و سوره«صاد» هست در خود جمع کرده است. و نیز مى‏بینیم سوره رعد که با حروف«المر» افتتاح شده، مطالب هر دو قسم سوره‏هاى«الم» و«المر» را دارد. از اینجا استفاده مى‏شود که این حروف رموزى هستند بین خداى تعالى و پیامبرش که معناى آنها از ما پنهان است و فهم عادى ما راهى به درک آنها ندارد، مگر به همین مقدار که حدس بزنیم بین این حروف و مضامینى که در سوره‏هاى هر یک آمده ارتباط خاصى هست. و چه بسا اگر اهل تحقیق در مشترکات این حروف دقت کنند، و مضامین سوره‏هایى را که بعضى از این حروف در ابتداى آنها آمده با یکدیگر مقایسه کنند، رموز بیشتر برایشان کشف شود. و اى بسا که معناى آن روایتى هم که اهل سنت از على (ع) نقل کرده‏اند همین باشد، و آن روایت- بطورى که در مجمع البیان آمده- این است که آن جناب فرمود: « براى هر کتابى نقاط برجسته و چکیده‏اى است، و چکیده قرآن حروف الفباء است»[62] با توجه به توضیحات مذکور باید گفت که روایت پیش رو و روایات دیگری که موضوع حروف مقطعه را در دستور کار دارند، بیانگر و معرّف نوعی از پاسخهای جامع نگرانه امام صادق(ع) به مفاهیم فکری در پرتو قرآن است چرا که خودبخود چه مفهوم اسماء و صفات را در این حروف در نظر بیاوریم، -آنچنانکه در روایات امام صادق(ع) چنین رویکردی وجود دارد- و چه در نظر نیاوریم، می بایست در پی تحلیل کلی مضامین یک سوره و تطبیق آن با حروف مقطعه باشیم:  «سفیان ثورى گوید: به جعفر بن محمّد عرض کردم: یا ابن رسول اللَّه‏ معناى فرموده خداوند چیست؟ آنجا که مى‏گوید: الم و المص و الر و المر و کهیعص و طه و طس و طسم و یس و ص و حم و حمعسق و ق و ن؟ فرمود: أمّا «الم- الف، لام، میم» در ابتداى سوره بقره، یعنى منم پروردگار زمامدار، و در آغاز سوره آل عمران «المص» یعنى منم خداوند شریف و عطابخش بدون استحقاق و «المص- الف، ل، م، ص-» منم خداوند فرمانروا و راستگو.و «الر- الف، لام، را-» یعنى منم پروردگار مهربان و روزى رسان همه.و «المر- الف، لام، میم، را-» یعنى منم خداوندى که میمیراند و زنده مى‏کند و بسیار روزى رساننده به همه است.و «کهیعص- ک، ها، یا، عین، صاد-» یعنى منم کفایت‏کننده مهمّات تمامى مخلوق بگونه‏اى که به دیگران پناه نبرند و منم راهنما (هادى) بر مراد خود با عقلها و بطور الهام. و منم ولىّ (اولى) به تصرّف همه هستى، و اولى به نفس انسان از خود او و عالم (داناى) بالذّات که مطّلع بر ضمایر پنهانى است، و منم صادق (وفاکننده) به عهد و پیمان. «طه- طا، ها-» نیز یکى از نامهاى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله است و معنایش این است که: اى جوینده حق و راهنمائى‏کننده بسوى آن! قرآن را بر تو نفرستادیم‏که در زحمت بیفتى بلکه بر تو فرستادیم که به وسیله آن به هدف رسیده کامیاب گردى) و «طس- طا، سین-» یعنى: منم جوینده شنوا. و «طسم- طا، سین، میم-» یعنى منم طالب شنونده، آغازگر آفرینش، بدون نیاز به آفریده شده، آغازکننده بدون وسائل و وسائط، منم (معید) باز گرداننده.و «یس- یا، سین-» نامى از نامهاى پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله است، و معنایش این است: اى شنونده وحى و قرآن.و «ص- صاد-» نام چشمه‏اى است که از عرش مى‏جوشد، همان چشمه‏اى که پیغمبر در معراج از آب آن وضو ساخت و جبرئیل هر روز یک بار در آن غوطه‏ور مى‏گردد، و پس از بیرون آمدن از آن بالهاى خود را حرکت مى‏دهد، هیچ قطره‏اى از آن بالها نمى چکد مگر آنکه خداوند تبارک و تعالى فرشته‏اى از آن مى آفریند که تا روز رستاخیز او را تسبیح و تقدیس کند و خدا را بزرگ دانسته و ستایش نماید.و «حم- حاء- میم-» حمید یعنى ستوده شده و پسندیده و مستحقّ حمد بسبب افعال مستحسنه، نقیض ذمّ و مرادف شکر است، به اعتبار مورد. و مجید یعنى شریف و بزرگوار. «حمعسق- حاء، میم، عین، سین، قاف-» یعنى بردبار، دهنده دانش،دانا، شنوا، قدرتمند، و برومند. «ق- قاف-» کوهى است که تمامى زمین را فراگرفته و رنگ تیره آسمان به جهت آن است و به سبب آن خداوند کره زمین را نگهدارى کرده است تا ساکنینش را نجنباند.و «ن- نون-» رودى (نهرى) در بهشت است که خداوند آن را فرمود: بسته شو! پس مرکّب گردید و سپس به قلم فرمود: [بنویس‏] بلافاصله، قلم در لوح محفوظ، آن چه تا کنون بوده و آن چه پس از این بوجود خواهد آمد نگاشت، مرکّب و جوهر او نور بود، و قلم نیز از نور، و لوح نیز تکّه‏اى از نور است. سفیان گفت: عرض کردم: کار لوح و قلم و جوهر را برایم واضح‏تر تشریح فرمائید، و از علومى که خدا به شما آموخته است به من یاد دهید، فرمود: یا ابن سعید اگر شایسته پاسخ نبودى جوابت را نمى‏گفتم، پس «نون» فرشته‏اى است که خود را به قلم مى‏رساند و قلم نیز فرشته‏اى است که خود را به لوح مى‏رساند، و آن نیز فرشته‏اى باشد که وحى را به اسرافیل رسانده، و او به میکائیل مى‏رساند و وى نیز به جبرئیل و جبرئیل هم به پیامبران خدا- صلوات اللَّه علیهم- مى‏رساند.بعد فرمود: بر خیز و برو، که بیشتر از این بر تو ایمن نیستم. »[63]

اما سؤلات بسیاری نیز، که در روایات امام صادق(ع) منعکس هستند، مربوط به پرسش هایی می شوند که از بطن و متن این کتاب بر می خاستند و در دو قالب روایات تفسیری و واژه ای -که اولی برداشت صحیح و دومی مفهوم یک واژه را توضیح می دهد،- مطرح می شدند؛ روایت ذیل نمونه ای از روایات تفسیری مورد اشاره است: «عبد اللَّه هاشمى گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم در فرموده خداوند عزّ و جلّ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً (هر کسى را خدا راهنمائى کند هدایت شده است و کسى را که پروردگار بحال خود رهایش کند هرگز سرپرست و ارشادکننده‏اى براى او نخواهى یافت- کهف:17) منظور از هدایت و ضلالت چیست؟ فرمود: روز قیامت پروردگار ظالمین را از خانه کرامت خود (بهشت) ناکام مى‏سازد و مؤمنان و نیکان را بسوى بهشت خود راهنمائى کرده و داخل مى‏کند، چنان که خود فرموده است: وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ (ولى افراد ستمگر را بخودشان وامى‏گذارد و پروردگار هر کارى را بخواهد انجام مى‏دهد- ابراهیم: 27).و همچنین فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ (ولى کسانى که ایمان آورده‏ نیکوکار شدند خداوند آنان را به سبب همان ایمانشان به راه بهشت و طریق سعادت راهنمائى مى‏کند تا از بوستانهاى بهشتى که نهرها از جلو جایگاهشان روان خواهد بود متنعّم گردند- یونس: 9). راوى گوید: عرض کردم مراد از «توفیق» در کتاب خداوند عزّ و جلّ: وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ (و براى من در اصلاح کارها یا رسیدن به سر منزل ثواب و صلاح توفیقى نیست مگر به هدایت خداوند- هود: 88). و همچنین «خذلان» در آیه شریفه إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ (اگر خداوند شما را یارى دهد «مانند جنگ بدر» پس هیچ کس بر شما چیره نگردد، و اگر شما را به حال خود گذارد «همچون جنگ احد» بعد از آن کیست که شما را یارى دهد- آل عمران: 16) چیست؟فرمود: هر گاه بنده‏اى عمل شایسته‏اى را که خدا به او دستور داده انجام داد، این کردارش مناسب و موافق با فرمان خدا است که به او بنده موفّق گویند. و هر گاه بخواهد مرتکب گناهى شود پروردگار مانعى میان بنده و ان معصیت ایجاد مى‏فرماید که در نتیجه، آن را انجام نمى‏دهد، که ترک آن معصیت به کمک و مدد خداى تعالى بوده است و اگر میان او و گناه را واگذارد و حایلى ایجاد نکند، و بنده مرتکب آن گناه گردد، خداوند عزّ و جلّ یارى‏اش نکرده و موفّقش نگردانده و در نتیجه او را درمانده و بیچاره ساخته است.»[64]

روایت ذیل، گویای وجوه مختلف بظاهر متفاوت از تفسیر آیات قرآن است که حکایت از عمق مفاهیم قرآنی و دانش امام صادق(ع) به آن و مطرح کردن این لایه های مختلف از تفسیر به فراخور و تناسب مخاطبین توسط ایشان دارد: « ذریح محاربىّ گوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: خداوند در کتابش مرا به کارى مأمور ساخته، دوست دارم آن را بدانم، فرمود: آن چیست؟گفتم: قول خداوند ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ فرمود: منظور از لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ (پاک نمودن خود به) دیدار امام است، و منظور از وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ مناسک حجّ مى‏باشد.عبد اللَّه بن سنان گوید: خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم، و عرضه داشتم: خداوند مرا فدایت گرداند! فرمایش خداى عزّ و جلّ ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ، وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ (یعنى چه)؟ فرمود: کوتاه کردن موى اطراف لب بالا، و گرفتن ناخن و آنچه مانند آن است. گوید: گفتم: فدایت گردم ذریح محاربىّ از تو برایم نقل کرد: که فرموده‏اى: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ دیدار امام است و وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ این مناسک مى‏باشد! فرمود: ذریح، راست گفته و تو هم درست گفتى. قطعا براى قرآن، هم ظاهرى است و هم باطنى، و کیست که بتواند مانند ذریح برداشت دقیق و درست از آیات داشته باشد و باطن آن را هم بفهمد.»[65] روایت ذیل در واقع تفسیری است از سه دسته انسان هایی که آیه 32 سوره فاطر معرفی می کند؛ البته تفسیر این روایت در جایی دیگر بشکل معرفی مصادیق نیز آمده است و از این حیث مشابه روایت فوق است: « أبو عبد اللّه کوفى علوى مرجع تقلید مردم فرغانه (منطقه وسیعى در پنجاه فرسنگى سمرقند، و گفته‏اند در فارس نیز چنین روستائى هست- مأخوذ از پاورقى متن عربى) به اسناد خود که به حضرت صادق علیه السلام مى‏رسد روایت نموده: که از آن حضرت پرسیده شد: تفسیر این آیه چیست؟ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ (آنگاه این کتاب الهى را به برخى از بندگانى که برگزیده‏ایم به ارث دادیم، از میان ایشان گروهى بر خود ستم کنند، و جمعى میانه‏رو هستند، و بعضى به اذن پروردگار به سوى خوبیها شتابانند- فاطر 35: 32) فرمود: «ظالم» پیوسته گرد هوسبازى‏هاى خویش مى‏گردد، «مقتصد» دور خواسته‏هاى خود مى‏چرخد (و در تصحیح عقایدش تلاش مى‏نماید) و «سابق» مقاصد خود را بکلى به کنارى گذاشته و همواره آهنگ رضاى خداى خویشتن را دارد.»[66]

در روایت ذیل، مفهوم واژه و اصطلاحی قرآنی بیان شده است: «أبو بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام معنى این آیه را پرسیدم: التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ (و پیروان از مردانى که میل جنسى ندارند) فرمود: مردان نادانى هستند که با زنان همبستر نمى‏گردند.»[67] روایت پیش رو نیز، یک تفسیر تمام عیار است و نوعی پاسخگویی به گفتمان فکری عصری محسوب می شود که بسیاری از اصطلاحات قرآنی را نمی شناخت: « عبد الرّحمن بن أبى عبد اللَّه گوید: امام صادق علیه السّلام در باره تفسیر فرموده خداوند: لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها (مبادا جز به خانه‏هاى خودتان بدون اجازه داخل خانه‏هائى شوید که با صاحبش انس ندارید، تا اجازه بگیرید و چون رخصت یافتید داخل شوید بر اهل آن خانه‏ها سلام کنید- 24: 27) فرمود: منظور کندن کفش، و سلام کردن است‏»[68] روایت ذیل نیز به بیان مفهوم واژه حرج که واژه ای قرآنی است پرداخته است: «عبد الخالق از امام صادق علیه السلام روایت نمود: در تفسیر فرموده خداوند: وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً (کسى را که بخواهد گمراه «رها» کند، سینه‏اش را از پذیرفتن ایمان تنگ و فشرده مى‏کند- انعام 6: 125) فرمود: سینه گاهى تنگ مى‏شود ولى روزنه بازى دارد که از آن مى‏شنود و مى‏بیند و «حرج» نهایت تنگى و بهم چسبیدگى است، که هیچ روزنه‏اى ندارد که به وسیله آن بشنود و ببیند.»[69] تفسیر و تبیین دو واژه ذیل، فوق العاده و استثنایی بوده و حکایت از تسلط امام جعفر بن محمد(ع) بر موضوعاتی دارد که در جامعه و گفتمان فکری عصر ایشان مطرح بوده است: « محمّد بن مسلم گوید: از امام صادق علیه السلام در باره قول خداوند عزّ و جلّ: یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‏ (همانا او بر نهان و بر مخفى‏ترین امور جهان کاملا آگاه است- طه 20: 7) پرسیدم، فرمود: «سرّ» آن چیزى است که به اختیار خود در ضمیرت پنهان مى‏دارى و «اخفى» آن است که: زمانى در خاطره‏ات بوده و بعد آن را از یاد برده‏اى.»[70] در روایت ذیل نیز بشکلی متناسب فهم پرسشگر که ظاهراً عامّی بوده است، دو کلید واژه اصلی قرآن، تبیین شده است: « یکى از اصحاب گوید: امام صادق علیه السلام در معناى قول خداوند عزّ و جلّ: عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ (کسى که از پنهان و آشکار با خبر است- جمعه: 8) فرمود: غیب، آن چیزى است که نبوده است، شهادت، چیزى است که بوده است.»[71]

اصطلاحی دیگر از قرآن، در روایت ذیل مورد تعریف دقیق قرار گرفته است: « جریرى گوید: از امام صادق علیه السلام در باره قول خدا که فرموده است: یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ (خداوند خیانت چشم‏ها را مى‏داند- مؤمن: 19) پرسیدم، فرمود: آیا ندیده‏اى که گاهى شخصى چیزى را طورى نگاه مى‏کند که گویا به آن نظر نمى‏کند! این است خیانت چشمها.»[72] باز تعریف و تبیین چهار واژه پیش رو، که در روایت ذیل آمده است، نیازمند تسلط بر تاریخ است؛ که البته، پاسخ امام جعفربن محمد(ع) بخوبی بیانگر میزان نیاز به اطلاعات تاریخی در عصر یادشده و  نحوه پاسخگویی آن امام است: « محمّد بن مسلم گوید: امام صادق (ع) در تفسیر فرموده خداوند عزّ و جلّ ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصِیلَةٍ وَ لا حامٍ (پروردگار براى بحیره و سائبه و وصیله و حام حکمى مقرر نفرموده است- مائده 5: 103) فرمود: مردم جاهلیّت به ماده شترى که دوقلو مى‏زائید مى‏گفتند: به هم پیوسته (بالغ شده)، و کشتن و خوردنش را حلال نمى‏دانستند، و چون ده بار مى‏زایید آن را «سائبه» مى‏دانستند و سوارى و باربرى و خوردن گوشت و شیر آن را بر خود حلال‏  نمى‏پنداشتند، و «حامّ» شتر نرى بود که بر ماده مى‏جهید، که آن را هم حلال نمى‏دانستند، و خداوند این آیه را نازل فرمود: که او هیچ کدام از اینها را حرام نساخته است. »[73]

در روایت پیش رو دو واژه از سوره مبارکه قلم تعریف و معنی می شوند: «محمّد بن مسلم گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم تفسیر عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (زشت، متکبّرند و خشن، با آنکه حرام زاده و بى‏اصل و نسبند- قلم‏ 68: 13) چیست؟ فرمود: «عتل» کفر بزرگ، و «زنیم» آن کسى است که سخت بر کفرورزیدن خویش حریص باشد.»[74]

تفسیری که از آیه پیش رو و تعریف دو واژه آن می شود، حکایت از عصری دارد که واژگان بسیاری از قرآن برایش نامفهوم بوده است: « عبد الرّحمن بن أبى عبد اللَّه از امام صادق علیه السّلام روایت کرد که در تفسیر فرموده خداى عزّ و جلّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها پس چون بیفتد بر زمین پهلوهاى شتران نحر گشته‏اند (کنایه از مرگ آنهاست) فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ (پس بخورید از گوشت آنها و بخورانید بینوایان قناعت‏کننده غیر سائل و بینواى سئوال‏کننده را- حج 22: 36) فرمود: «قانع» کسى است که خرسند مى‏شود به آنچه به او داده‏اى و از کمى آن روى درهم نکشد و خشمگین نگردد، و از غضب کف از گوشه دهانش خارج نگردد، و «معتر» آنست که بر تو بگذرد تا تو غذایش دهى.»[75] واژه «مستضعف»، واژ دیگری از قرآن است که اتلاق آن در جاهای مختلف این کتاب، تفاوت هایی دارد؛ در روایت پیش رو این واژه، متناسب با جایگاه و محلّی که در سیاق سوره و آیه قرار گرفته است، از سوی امام صادق(ع)، باز تعریف شد: « حمران گوید: از امام صادق علیه السّلام در باره فرموده خداى عزّ و جلّ إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ پرسیدم، فرمود: آنان اهل ولایت هستند، گفتم: چه نوع ولایتى؟ فرمود: بدرستى که آن ولایت در دین نیست، بلکه ولایت (و همبستگى) در زناشوئى وارث و معاشرت است. این افراد نه مؤمنند و نه کافر، از آنانند کسانى که به امید خدا هستند (سرنوشتشان با خداست).»[76] تفسیری که از آیه ذیل صورت گرفته است، یقیناً شامل آن دسته از تفاسیری است که محاسبات عادی افراد، بدان راه ندارد؛ در واقع این شکل از تفسیر، در عصر یاد شده، فقط از دست جعفربن محمد(ع) ساخته بود: « أبو بصیر گوید: امام صادق علیه السّلام در تفسیر قول خداى عزّ و جلّ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً (بسوى خدا باز گردید همچون بازگشت نصوح- تحریم: 8) فرمود: منظور روزه گرفتن در روز چهارشنبه، و پنجشنبه، و جمعه است. »[77] تفسیر مفهوم «حسنة» در دنیا و آخرت نیز، در روایت ذیل متفاوت معنی شده است: «جمیل بن صالح گوید: امام صادق علیه السّلام در تفسیر قول خداى عزّ و جلّ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً (ما را از نعمتهاى دنیا و آخرت هر دو بهره‏مند گردان- بقره: 201) فرمود: در آخرت، خشنودى خدا و وعده بهشت، و در دنیا، گشایش در روزى و معاش و نیک‏خوئى است.»[78]

 

روایت ذیل نیز نوعی تفسیر از واژگانی است که، بخلاف ظاهر بدیهی اش، حایز مصادیق و مفاهیم خارج از تصور و پیش بینی، با معیارهای معمول است: « حسین بن أعین برادر مالک گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم در باره گفته شخصى به دیگرى که: خدا پاداش خیرت دهد- مقصود چیست؟ حضرت صادق علیه السّلام فرمود: «خیر» نهرى در بهشت است که سرچشمه آن از کوثر، و محلّ خروج آب کوثر از ساق عرش مى‏باشد، منازل اوصیاء پیامبران و پیروان ایشان بر روى آن نهر قرار دارد، بر اطرافش جوارى پدید آیند، هر زمان یکى از آنان جدا گشته، دیگرى به نام آن نهر پدیدار شود، و این است فرموده خداى عزّ و جلّ در قرآنش فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ (در این چهار بهشت زنانى باشند صاحب اخلاق فاضل و صورت زیبا- الرّحمن: 70) پس وقتى که مردى به رفیقش گفت: خدا به تو پاداش خیر دهد، همانا مقصودش این منزلهائى مى‏باشد که خداوند براى برگزیدگان و نیکان از مخلوقش مهیّا ساخته است.»[79] اما مفهوم «ذکر کثیر» در کلام و تفسیر امام صادق(ع)، مصداق اعلی خود را در تعبیر گفته شده در روایت ذیل می یابد: « و در خبر دیگرى از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده که در باره فرموده خداوند عزّ و جلّ اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (خدا را یاد آرید، یادى فراوان- أحزاب: 41) از آن جناب پرسیده شد که این «ذکر کثیر» چیست؟ فرمود: کسى که تسبیح حضرت فاطمه علیها السّلام را گوید، خدا را به ذکر کثیر یاد کرده است.»[80]

در روایت ذیل نیز، مفهومی خارج از تصور، در خصوص واژه بظاهر بدیهی«ضحک» صورت گرفته است: « عبد الرّحمن بن حجّاج گوید: امام صادق علیه السّلام در تفسیر فرموده خداى عزّ و جلّ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ (پس در آن حال ساره را حیض آمد پس مژده دادیم ما او را (بر زبان ملائکه) بوجود فرزندى بنام اسحق- هود 11: 71) فرمود: یعنى از او خون حیض خارج شد.»[81] مفهوم «نافلة» نیز در روایت ذیل، به نوه تعبیر شده است: « یحیى بن عمران گوید: امام صادق علیه السّلام در معناى فرموده خداى‏ عزّ و جلّ: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً (و بخشیدیم ابراهیم را از ساره که دختر عموى او بود پسرى بنام اسحاق، و نبیره‏اى به او دادیم بنام یعقوب، در حالى که او عطیه‏اى بود از جانب ما افزون بر خواسته‏اش- چون او پسرى از ما خواست و ما پسر و نبیره‏اى به او کرامت نمودیم- انبیا 21: 72) فرمود: فرزند فرزند «نافله» است‏»[82] واژه شناسی حضرت صادق(ع) بقدری غنی و دارای اشراف بود که بعضاً پاسخگوی تبار زبانی هر واژه نیز می شد: « حفص بن غیاث گوید: امام صادق علیه السّلام در باره قول خداوند وَ کُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِیراً (و همه را خرد و نیست کردیم نیست کردنى- فرقان 25: 39) فرمود: یعنى در هم کوبیدیم در هم کوبیدنى، و فرمود: و آن از لغات نبطى‏هاست.»[83] تفسیر آیه 20 سوره مبارکه «دهر» نیز از جمله تفاسیر استثنایی است که هیچ قیاسی نمی تواند منجر به چنین تفسیری شود آنگونه که امام صادق(ع) بیان کردند: «عبّاس بن یزید گوید: روزى در محضر امام صادق علیه السّلام نشسته بودم، به‏ آن حضرت عرض کردم: مرا آگاه ساز از فرموده خداى عزّ و جلّ وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً (و گاهى که بنگرى آنجا نعمتهائى و پادشاهیى بزرگى بینى- دهر 76: 20) پادشاهى که خدا آنچنان بزرگ شمرده که «کبیرش» نامیده چیست؟ فرمود: چون خداوند اهل بهشت را وارد آنجا کند پیکى به نزد ولیّى از اولیاء خود فرستد، آن پیک مشاهده مى‏کند دربانها در جلوى منزل اویند، پس به او چنین گویند: اینجا بایست تا ما برویم و برایت اجازه ورود بگیریم، و پیک پروردگارش جز با اجازه نمى‏تواند خود را به او برساند، و این است معنى قول خداوند وَ إِذا رَأَیْتَ .......»[84]

روایت ذیل نیز بسان بسیاری از تعاریفی که از واژگان شد و تفسیری که از آیات صورت گرفت، خارج از قلمرو و دسترسی قیاس های معمول در عصر امام صادق(ع) است: « جعفر بن محمّد بن عقبه از شخصى از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که در تفسیر قول خداوند لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً (در آن سالهاى پى در پى درنگ نمائید- نبأ 78: 23) فرمود: هشت دوره پى در پى طولانى است و «حقبه» هشتاد سال‏است، و سال سیصد و شصت روز، و هر روزى مانند هزار سال است از آنچه که شما بشمار مى‏آورید.»[85] روایت ذیل نیز ضمن اشاره و استناد به آیه ای که معرف ابهّت مطالب قرآن است، حکایت از این دارد که قرآن ظاهرش کوبنده و پر ابهت و باطنش مایه نزدیک شدن است: «أبو زید عیّاش گوید: پدرم یزید بن حسن بمن گفت: حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام برایم روایت نمود: امام صادق علیه السّلام در تفسیر فرموده خداى عزّ و جلّ یَوْمَ یَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا: لا عِلْمَ لَنا (یاد کن روزى را که خدا فراهم آورد پیغمبران خود را، پس به آنان گوید: هنگامى که شما قوم خود را به توحید دعوت نمودید، از طرف امّت چه پاسخى به شما داده شد؟ ایشان گویند: هیچ دانشى نیست ما را به چیزى مگر آنکه تو آن را مى‏دانى- مائده 5: 109) فرمود: انبیاء پاسخ مى‏دهند که ما آگاهى (از غیر تو) نداریم (یعنى جز آنچه تو خود آگاهى چیزى نمى‏دانیم و همه علم ما از جانب توست) امام کاظم علیه السّلام فرمود: حضرت صادق علیه السّلام افزود: که قرآن تمامش تقریع (بیانات و حوادث کوبنده؛ و و بیدارکننده که عظمتش بیش از درک عمومى است) و باطنش تقریب (نزدیک گردانیدن) مى‏باشد»[86]

اینکه مفهوم کلمه «اشدّه» و «استوی» به سنّ هیجده سال و در آمدن موی صورت تعبیر شود، حکایت از نوعی پاسخگویی دارد که خارج از قلمرو معادلات موجود در عصر امام صادق(ع)بوده و فقط از ایشان ساخته بود: « محمّد بن نعمان گوید: امام صادق علیه السّلام در باره معنى آیه شریفه وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً (و موسى چون به غایت نیروى خود رسید و کمال یافت او را حکمت و دانشى دادیم- قصص 28: 14) فرمود: «أشدّه» رسیدن به غایت قوّت و کمال جوانى او یعنى هجده سال است، و «استوى» یعنى چهره‏اش موى در آورد.»[87] در روایت ذیل نیز، مفهوم «فلق» بگونه ای تفسیر شده که فقط داشتن اطلاعات دقیق بتواند مشابه چنین تعبیری را سبب شود و علم تخمینی و ظنّی هرگز به ساحت آن راه نداشته باشد: « معاویة بن وهب گوید: در خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم مردى خواند قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (بگو پناه مى‏برم به پروردگار سپیده دم- فلق 113: 1) و آن مردپرسید: «فلق» چیست؟ فرمود: درّه‏ایست در جهنّم که در آن هفتاد هزار خانه است، در هر خانه‏اى هفتاد هزار مار سیاه وجود دارد، در درون هر مارى هفتاد هزار کیسه بزرگ زهر به بزرگى خمره، و اهل جهنّم ناگزیرند که از آن درّه بگذرند.»[88]روایت ذیل نیز در سیاق دیگر روایات یاد شده اصطلاحی دیگر از قرآن را مورد باز تعریف قرار داده است: « ابو بصیر گوید: از امام صادق علیه السّلام در مورد آیه شریفه اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ (از مخالفت با خدا بترسید چنانچه سزاوار ترسیدن از اوست- آل عمران 3:102) فرمود: یعنى همواره مطیع اوامر الهى بودن و هرگز گناه نکردن، پیوسته بیاد خدا بودن و هیچ گاه او را فراموش نکردن، همه نعمتهاى خداى را سپاسگزار بودن و هرگز ناسپاسى نکردن.»[89] روایت پیش رو نیز نمونه ای دیگر از موارد یادشده است: « حمّاد بن عیسى گوید: حضرت صادق علیه السّلام به مقبره‏ها نگاه کرد، آنگاه فرمود: اى حمّاد، این جایگاه، دربرگیرنده مردگان مى‏باشد. و سپس به خانه‏ها نگریست، و فرمود: اینها نیز دربرگیرنده زندگان مى‏باشد. سپس این آیه را خواند: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً،  أَحْیاءً وَ أَمْواتاً (استفهام تقریرى است) آیا قرار ندادیم زمین را دربرگیرنده زندگان و مردگان؟ (مرسلات 77: 25 و 26).و روایت شده: «کفات» بخاک سپردن مو و ناخن است‏»[90] مفهوم «اذان» نیز در آیه مندرج در روایت ذیل، خارج از دسترس علوم معمول در عصر یاد شده، تعریف شده است: « حارث نصرى گوید: از امام صادق علیه السّلام تفسیر وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ را پرسیدم، فرمود: نامى است که خداوند از آسمان اختصاص به علىّ علیه السّلام داده است، زیرا اوست که از جانب رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله‏ بیزارى از مشرکین را اعلام کرد، پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله نخست آن را به أبو بکر داده بود، جبرئیل فرود آمد و گفت: اى محمّد خدا بتو مى‏فرماید: «خودت یا مردى که از خودت باشد و دیگرى حق ابلاغ آن را از جانب تو ندارد» بعد از آن فرمان بود که پیغمبر علىّ علیه السّلام را فرستاد، و او به أبو بکر رسید، و صحیفه را از دستش گرفت و برد، و به دیوار کعبه نصب نمود، از این جهت خداوند او را أذان نامید، همانا آن نامى است که خداوند از آسمان اختصاص به علىّ علیه السّلام داده است.»[91] تعریفی که امام صادق(ع) در مورد واژه «تضرّع» در آیه مندرج در روایت ذیل دارند، بسیار استثنایی بوده و بر اساس همان روشی است که در صدد القای ناصواب بودن قیاس های باطل است: « محمّد بن مسلم گوید: امام صادق علیه السّلام در معنى فرموده خداى عزّ و جل: فَمَا اسْتَکانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما یَتَضَرَّعُونَ (پس فروتنى نکردند پروردگار خود را و زارى نمى‏کردند- مؤمنون 23: 76) فرمود: «تضرّع» بلند کردن دو دست مى‏باشد (در نماز).»[92] و اما آخرین روایت مورد بررسی نیز، بسان روایات پیشین، اصطلاح و تعبیر قرآنی «شرب الهیم» را خارج از قواعد مورد قبول، در عصر یادشده- که امام صادق(ع) نقد جدّی به آن داشتند- تفسیر کرده است: « عثمان بن عیسى از یکى از بزرگان اهل مدینه نقل نموده که گفت: از امام صادق علیه السلام در باره مردى که آب را با یک نفس مى‏آشامد تا سیراب گردد سؤال کردم، فرمود: مگر لذّت غیر از آن است؟ گفتم: مردم مى‏گویند آب خوردن شتر بسیار تشنه چنان است، فرمود: جز این نیست که «شرب هیم» آبى است که وقت نوشیدن نام خداى عزّ و جلّ بر آن برده نشود.»[93] یک چیز در تمام روایات فوق واضح و برجسته بنظر می رسد و آن، اعتقادی است که امام صادق(ع) به زنده بودن و حیات این کتاب داشته اند؛ که اگر غیر از این بود، بهره بردن از این کتاب و مبنای نگاه جامعنگرانه قرار دادن آن، بیهوده بنظر می رسید؛ ایشان در باره قرآن فرموده اند: « قرآن، زنده ای است که نمی میرد؛ این کتاب جاری است؛ همانگونه که شب و روز و خورشید و ماه در جریان هستند.»[94] گفتنی است که، روایت فوق تبارش به سوره یاسین می تواند بازگردد. روایت دیگری نیز وجود دارد که متضمن محتوای یادشده است؛ در روایت مزبور، امام صادق(ع) در باره قرآن فرموده اند: «قرآن در هر زمان تازه و جدید است.»[95]

نتیجه اینکه: در این عصر، حجم عمده روایات تفسیری را، روایاتی تشکیل می دهند که، با موضوع امامت و ولایت، به روش جری و تطبیق، پرداخته اند. روایات مربوط به ثواب قرائات نیز، ضمن در برداشتن مفاهیم کلّی و تدبّری یک سوره، به تشویق افراد در انس با قرآن پرداخته و ذائقه ها را به سمت مفاهیم آن سوق داده اند. آنچه که به نوعی هویت و شناسنامه رویکرد به قرآن در عصر یادشده محسوب می شود، مقابله با شبهاتی است که از جانب زنادقه مطرح می شد؛ روش کار زنادقه و جریانات تحت تأثیر آنها در این زمینه، همان رویکرد استقرایی آن هم در قالب عوامانه و خالی از وجاهت علمی بود.آنها  بقصد تردید در دین رسول خدا(ص) قصد شبهه در آیات قرآن را داشتند. راه مقابله با آنها، توسط امام صادق(ع) و بواسطه ایجاد رویکرد جامعنگرانه صورت می گرفت؛ تقسیم بندی شخصیت ها بر اساس نسبت افراد با قرآن و در قالب تمثیلی مبتنی بر صفات برخی  گیاهان، طرح معیارها و درجات و پیشرفتهای معنوی که ربط مستقیم با  قرآن و انس با آن داشت؛ ایجاد و القاء انتظار جامعیت از قرآن، با ارائه تقسیمبندی های جامع از این کتاب در قالب طرح تعریفی همچون فرقان و قرآن و غیره؛ طرح سؤلات بسیاری که از بطن و متن این کتاب بر می خاستند و در دو قالب روایات تفسیری و واژه ای -که اولی برداشت صحیح و دومی مفهوم یک واژه را توضیح می دهد،- مطرح می شدند؛ تأکید بر آثار مادّی و معنوی قرآن، تا آنجا که شفای بیماری ها نیز از خواص قرائت برخی سوره های قرآن محسوب شود؛ اعتقاد امام صادق(ع) به زنده بودن و حیات این کتاب؛ و حتی تأکیدات جزئی نظیر توصیه بر داشتن مکتوبی از قرآن در هر خانه، توجه به الحان و صوت زیبا، تأکید بر داشتن برنامه ای روزانه و مستمر در تلاوت قرآن، همگی زمینه های مورد تأکید امام صادق(ع) بودند که می توانست مقدمه رویکرد جامعنگرانه به قرآن قرار گیرد.

4-2. اهل بیت(ع) و امامت

   بمانند تمام دوره هایی که تا کنون مورد بررسی قرار گرفت و اعصار بعدی که به بحث و بررسی گذاشته خواهند شد، روایات و در واقع پاسخ های امام صادق(ع) در موضوع امامت و مباحث مربوط به اهل بیت(ع) عمدتاً با روش جری و تطبیق، با قرآن تلاقی پیدا می کنند؛ البته انواع قالب های دیگر روایی همچون استناد و استشهاد به آیات و نیز روش قرآن به قرآن که شامل ترکیب گزاره های مندرج در آیات و سوره های مختلف می شود، در موضوع یادشده مورد استفاده بوده اند؛ اما به هر حال سهم عمده قالب و شکل روایات مربوط به موضوع یادشده، اختصاص به روش جری و تطبیق دارد. در ذیل بدون اشاره به آیه ای خاص و یا سوره ای که بتوان مطالب ذیل را مستقیماً به آن استناد داد، کتاب خدا، بعنوان حجتی در کنار سیره رسول خدا(ص) و صحابه ایشان- که البته در روایت ذیل تعریفی دور از انتظار دارد- بعنوان مرجع عملکردها، مورد تأکید قرار گرفته اند: «از امام صادق(ع) نقل است که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرموده: آنچه در کتاب خدا یافتید بدان عمل کنید و هیچ عذرى در ترک آن ندارید، و آنچه در قرآن نبود در سنّت و روش من بوده و عمل بدان مفروض و غیر قابل ترک است، و آنچه که در سنّت من نبود آنچه صحابه گفتند بدان عمل کنید، هر آینه أصحاب من در میان شما مانند ستارگانند به هر کدام اقتدا کنید هدایت شوید، و هر سخن ایشان را اخذ کنید راه یابید، و اختلاف اصحابم براى شما موجب رحمت است. یکى پرسید: اى رسول خدا، أصحاب شما کیانند؟ فرمود: أهل بیتم.»[96] در روایت ذیل نیز، ملاکی علمی و عملی برای رجوع و رویکرد به روایات اهل بیت(ع) مطرح و معرفی شده است: « محمّد بن سنان از نصر خثعمىّ نقل کرده که گفت: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که مى‏فرمود: کسى که آنچنان به امر ما عارف باشد که ما جز حقّ نمى‏گوییم، همان که از ما می داند او را بس است، و اگر از ما مطلبى خلاف آنچه مى‏دانست (گفتارى بظاهر ناحقّ) شنید، این براى ما دفاع  [از او] است و براى او اختیار.»[97] کنایه هایی که در فرهنگ عصر یاد شده، حکایت از نفاق و ارتداد داشت، بخوبی توسط امام صادق(ع) و به استناد آیاتی از قرآن به تفسیر موضع مسلمین نسبت به امامت اهل بیت(ع) می پرداخت این نوع تعبیر در روایات بعدی تصریح نزدیکتری به قرآن را مطرح می کند: « فرات بن أحنف گفت: شخصى به امام صادق علیه السلام عرض کرد: کسانى که در نزد ما، هستند مى‏گویند به خدا پناه مى‏بریم از گزند شیطان و ستم پادشاه، و تبهکارى «نبطى» (عامّى، گروهى از مردم عجم که در بطایح نواحى عراق سکونت داشته‏اند) آنکه خوى و عادت تازى به خود گیرد، حضرت فرمود: بلى، آیا برایت چیزى بر آن نیفزایم؟ گفت: چرا (بیفزا). فرمود: و از گزند و بدخوئى عرب، آنگاه که خوى نبطى گیرد. من عرض کردم: آن چگونه است؟فرمود: او کسى است که اسلام را پذیرفته باشد و مدّعى سرپرست دیگرى غیر از ما باشد، قطعا برگشتن به بلاد کفر بعد از آمدن به شهرهاى مسلمین است، پس این نبطى است که خوى عربى گرفته است.و امّا عربى که خوى نبطى گیرد، هر کس که اعتراف کند به دوستى کسى که به سبب او مسلمان شده است و ادّعا کند او کسى غیر از ما بوده، پس او عربى است که نبطى شده است.»[98]

در روایت ذیل، موضوع بادیه نشین شدن بعد از هجرت که بار معنایی اش در عصر تنزیل همان عدم پایبندی به مهاجرت و مترادف با ارتداد بود، مورد اشاره قرار گرفته است؛ این موضوع تبار قرآنی اش به سوره هایی همچون سوره انفال، بقره، آل عمران و حج باز می گردد: « حذیفة بن منصور گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام مى‏فرمود: اعرابى‏شونده پس از هجرت، ترک‏کننده ولایت و عدم تبعیّت از امام، پس از شناسائى اوست.»[99]

در روایت ذیل نیز منظور از انسانی که ظلوم و جهول بوده و برغم استنکاف آسمان ها و زمین امانت ولایت را پذیرفت، -والبته خیانت کرد- منافق و صاحبان گناهان کبیره معرفی شده است:« ابو بصیر گوید: از امام صادق پرسیدم «امانت» در این آیه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى ... جَهُولا چیست؟ فرمود: امانت همان ولایت است، و انسان (که در آخر آیه به ظلوم و جهول وصف شده) آن است که صاحب گناهان بسیار بوده و منافق است.»[100]

همانطور که پیش از این اشاره شد، عمده روایات در موضوع امامت و ولایت که اتفاقاً حجم عمده ای از روایات تفسیری متضمن آیات مستقیم را شامل است، روایات با قالب جری و تطبیق تشکیل می دهند.

در ذیل به برخی از این روایات که بطور کلّی مبحث امامت و ولایت را مورد بحث قرار داده اند اشاره می شود:« ابو بصیر گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم که معنى فرمایش خداوند: وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ (و قرار داد حضرت ابراهیم توحید را که پاینده است در میان فرزندان خود- زخرف 43: 27) چیست؟ فرمود: آن امامت است که خداوند عزّ و جلّ تا روز قیامت در تبار حسین علیه السلام پایدار ساخت.»[101]

روایت ذیل نیز دو واژه«بئر معطلة» و «قصر مشید» را به امام خاموش و سخنگو تعبیر کرده است: « ابراهیم بن زیاد گوید: از امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه را پرسیدم: وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ (و بسى چاه پر آب فرو گذاشته شده، و کاخهاى استوار سر به فلک کشیده که بى‏صاحب مانده‏اند- حج 22: 45) فرمود: چاه بیکار مانده امام خاموش است (که حق او را غصب کرده‏اند و از ترس مخالفان نمى‏تواند اظهار به امامت خود نماید، و هر کس که بخواهد مى‏تواند از آن بهره‏مند گردد) وکاخ محکم و بلند، امام سخنگوست (که بدون هیچ تقیّه و ترس مى‏تواند سخن بگوید و علناً ادعاى امامت کند).»[102]

همانطور که در متن روایت مشخص است، تبار روایت فوق، به سوره مبارکه حج باز می گردد سوره ای که از کلید واژه های اصلی آن مفهوم «امنیّة» است. این واژه که با واژگان دیگری همچون «مخبتین» و «اقتراب» و «مساجد» و «صوامع» و «بِیَع» و «حج» و «شیاطین» و غیره همراه است، موضوعی را در این سوره سامان می دهد که شاید با اصطلاح «آینده پژوهی» همخوانی داشته باشد. چرا که امنیة مورد اشاره، همان آرزو و آمال تحقق یافتنی رسول خداست که ساختارهایی در طول تاریخ، زمینه ساز وقوع آن هستند؛ مثلاً مخبتین با صفات ویژه ای که خداوند از ایشان در این سوره برمی شمرد، کسانی هستند که در طول زمان تحقق این موضوع را نهادینه می کنند. معابد و مساجد و حتّی مناسک نظیر حج نیز، حداقل کارکردشان آباد نگه داشتن پایگاه هایی است که در وقت مناسب خود برای تحقق امنیة رسول، کارآمد خواهند بود؛ با این تعبیر، اگر چه در طول زمانی طولانی، مناسک حج در هر سال، نتواند انتظارات الهی رسول خدا(ص) را برآورده کند، اما صرف بودنش ضروری است؛ چرا که مناسک بظاهر کم فایده امروز، حکم آباد نگه داشتن ساختاری را دارند که در آینده با ظرفیت بالای خود می توانند انقلاب جهانی و توحیدی مورد نظر رسول خدا(ص) را تحقق بخشند. گفتنی است، آنچه تحقق امنیه مذکور را به تأخیر می اندازد، فعالیت سازمان و ساختاری تحت عنوان شیاطین است که در مقابل منویات رسولان در طول تاریخ ایستاده و به ایذاء و تأخیر و تخریب مشغولند. در این میان مغز متفکر و قلب تپنده این حرکت عظیم الهی و این اید آل توحیدی بئر معطلة و قصر مشید است که در روایت فوق به امام خاموش و سخنگو تعبیر شده است.

در روایت ذیل، به استناد آیه ای از قرآن، لزوم عصمت را برای امامت امام(ع) ثابت می کند: «حسین أشقر گوید: از هشام بن حکم پرسیدم که معناى این گفته شما چیست که: مسلّما بجز معصوم امام نمى‏گردد، پاسخ داد: آن را از امام صادق علیه السلام پرسیدم، فرمود: او به یارى و توفیق خدا از انجام هر عملى که خداوند منع کرده است خوددارى مى‏کند، و خداوند تبارک و تعالى فرموده: وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (و هر کس به دین خدا «اسلام» تمسّک جوید یقینا براه راست راهنمائى گردیده است- آل عمران 3: 101)»[103]

مفهوم عصمت که در روایت فوق و به استتناد سوره مبارکه آل عمران هدایت به سوی صراط مستقیم تعبیر شد، ظاهراً در سوره مبارکه بقره آیه 113به علم تعبیر می شود و در سوره احزاب به دوری از پلیدی تفسیر شده است. این نکته حکایت از این احتمال دارد که در هر سوره ای از زاویه ویژه آن سوره بتوان عصمت و دیگر موضوعات را احصاء کرد: « عبد الغفّار جازى گوید: امام صادق علیه السلام در تفسیر فرموده خداوند عزّ و جلّ إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (جز این نیست که پروردگار اراده نمود هر آلایش و ناپاکى را از شما خاندان نبوّت بزداید و شما را از هر عیب کاملا پاک و منزّه گرداند- احزاب 33: 33) فرمود: منظور از آن پلیدى شکّ و دو دلى است.»[104]

اما از آنجا که تقریباً سرتاسر حکومت امویان مترادف با تبلیغات سوء علیه امیرالمؤمنین(ع)بوده است و از آنجا که اصولاً توافق نظر بر سر امیرالمؤمنین(ع) مترادف با همگرایی و همجهتی ویژه در رویکرد به قرآن و موضوعات فکری و اجتماعی می شد، امام صادق(ع) سعی داشتند تا با بر شمردن فضایل علی(ع) و معرفی و طرح ایشان در گفتمان فکری عصر یادشده، که برهه ای حساس از عصر تأویل تلقّی می شد، مقدمات لازم را برای رویکرد صحیح جامعه به موضوعات فراهم کنندروایات ذیل هر کدام وجهی از این تلاش ها را منعکس کرده است: « حمّاد بن عیسى در تأویل آیه اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که مراد، امیر المؤمنین و شناختن او است و دلیل بر این قول خداوند است: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (و همانا قرآن در لوح محفوظ که نزد ماست بلند پایه و اساسش محکم است- زخرف: 50)و منظور آن امیر المؤمنین است که در امّ الکتاب (یعنى سوره حمد آیه 5) اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ مذکور شده است.»[105]

امام صادق(ع) در روایت ذیل، به استناد آیاتی از قرآن، فضیلت علی(ع) را نسبت به انبیای اولوالعزم(ع) برشمرده و معرفی کرده اند: «امام صادق علیه السّلام فرمود: نظر مردم در باره اولو العزم و امامتان أمیر المؤمنین علیه السّلام چیست؟ گفتم: هیچ کسى را بر اولو العزم مقدّم نمى‏دارند. حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالى در باره موسى علیه السّلام فرموده: «و براى او در آن لوح‏ها از هر گونه پندى چیزى نوشتیم- اعراف: 145» و نفرمود: هر موعظه‏اى را. و از قول عیسى علیه السّلام فرموده: «و تا برخى از آنچه را که در باره آن اختلاف مى‏کنید برایتان بیان کنم- زخرف: 63»، و در باره امامتان أمیر المؤمنین علیه السّلام فرموده: «بگو: میان من و شما خدا گواهى بسنده است و آن که دانش کتاب نزد اوست- رعد: 43»، و خداوند [در باره آن کتاب‏] فرموده: «و نه هیچ ترى و نه هیچ خشکى مگر آنکه در کتابى است روشن- انعام: 59»، و نیز فرموده: «و هر چیزى را در امام مبین بشمار آورده‏ایم- یس: 12»، و علم و دانش آن کتاب نزد او است.»[106]

در روایت پیش رو نیز که نقل حدیثی از رسول خدا(ص) از زبان امام صادق(ع) را شامل است، مفهوم «فتی» در مورد رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) را به تباری قرآنی باز می گردد: «ابان بن عثمان گوید امام صادق علیه السلام به نقل از پدرش از جدّش فرمود: عرب بادیه‏نشینى نزد پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله آمد، آن حضرت با عبایى ممشّق (با گل سرخى که در رنگ آمیزى بکار گرفته مى‏شود رنگین شده) پیش وى آمد، اعرابى گفت: اى محمّد، همچون جوانى نزد من آمده‏اى؟ فرمود: آرى، من جوانمرد، فرزند جوانمرد و برادر جوانمرد هستم، عرض کرد: اى محمّد جوانمردى خودت درست، امّا چگونه پسر جوانمرد و برادر جوانمردى؟ فرمود: مگر قول خداوند عزّ و جلّ را نشنیده اى که مى‏فرماید قالُوا سَمِعْنا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ (گفتند: شنیدیم جوانمردى آنان را یاد مى‏کند، بنام ابراهیم- انبیاء 21: 60) و من فرزند ابراهیم هستم، و امّا برادرم جوانمرد است چون در روز جنگ احد جار زننده اى از فراز آسمان فریاد بر آورد که: نیست شمشیرى جز ذو الفقار، و نیست جوانمردى مگر علىّ، و من برادر اویم.»[107]

اما موضعگیری های فاطمه (س)  قبل و بعد از رحلت رسول خدا(ص)، چالشی عمده را در عرصه های سیاسی و اعتقادی سبب می شد، چرا که روایاتی از رسول خدا(ص)، خشم و غضب او را مترادف با خشم و غضب رسول خدا(ص) و خداوند معرفی می کرد. این ترادف وقتی جدی و تأثیر گذار تر می شد که اذیت رسول خدا(ص) در سوره های مختلف، از جمله سوره مبارکه احزاب، با لعن و دوری از رحمت و نصرت الهی همراه می شد. به هرحال روایت ذیل حکایت از عصری دارد که در صحّت ترادف غضب فاطمه(س) با غضب خدا تشکیک داشت و امام صادق(ع) به استناد آیاتی از قرآن، پاسخی دادند که تشکیک مزبور را ناصواب بر  شمرده و صحت روایت مذکور را تأیید می کرد: « از حسین بن زید بن جعفر صادق نقل است که رسول خدا به فاطمه علیهم السّلام فرمود:  خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى‏کند و به رضایتش خشنود مى‏گردد. راوى گوید: پس أهل حدیث آن را نقل کردند. روزى ابن جریج نزد آن حضرت آمده و گفت: اى أبو عبد اللّه، امروز حدیثى شنیدم که مردم آن را استهزاء مى‏کردند!. فرمود: کدام حدیث؟!.گفت: اینکه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرموده: خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى‏کند و به رضایتش خشنود مى‏گردد.راوى گوید: امام فرمود: آرى، مگر شما خود این حدیث را نقل نمى‏کنید که خدا براى غضب بنده مؤمنش غضب مى‏کند و براى رضایتش خشنود مى‏شود؟ گفت: آرى. فرمود: چگونه منکر این هستید که دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مؤمنه است؛ خداوند براى خشنودیش خشنود و براى غضبش به خشم آید؟!.گفت: راست گفتى، خدا مى‏داند کجا رسالت و مأموریت خود را قرار دهد!!.»[108]

ممکن بود روایاتی نظیر این روایت که پاکدامنی فاطمه(س) منجر به برائت فرزندانش از آتش است، مورد سوء تفسیر اشخاصی همچون برخی سادات منحرف و زیدیه قرار بگیرد؛ امام صادق (ع) موضوع یاد شده را محدود و منحصر به چهار فرزند فاطمه(س) کردند. گفتنی است که این روایت تبارش به سوره مبارکه طور، آیه21  باز می گردد: «حمّاد بن عثمان گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: فدایت گردم، معنى فرمایش پیغمبر خدا که: فاطمه پاکدامنى نمود و خدا دودمان او را به آتش حرام کرد، چیست؟ فرمود: آنان که از آتش آزادند فرزندانى هستند که از رحم آن بانو متولّد گشته‏اند، یعنى حسن و حسین، زینب و امّ کلثوم. »[109]

روایات بسیاری از امام صادق(ع) که در حکم پاسخ های ایشان به موضوع امامت و اهل بیت پیامبر(ص) است، جهتی  عمومی داشته و بدون تعیین تک مصداق ها، شامل همه این بزرگواران می شود.

روایت ذیل نمونه ای از پاسخ های یادشده به گفتمان فکری امامت است؛ که با معنی کردن کلیدواژه «آل» و «اهل» به بررسی موضوع پرداخته است: « محمّد بن سلیمان دیلمى از پدرش نقل نموده که به امام صادق علیه السلام عرض کردم: فدایت گردم، آل چه کسانى هستند؟ فرمود: فرزندان محمّد صلى اللَّه علیه و آله گفتم: پس اهل کیست؟ فرمود: ائمّه، پرسیدم فرموده خداوند بزرگ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (داخل کنید کسان فرعون را در سخت‏ترین کیفرها- المؤمن 40: 46) یعنى چه؟ فرمود: به خدا قصد نشده مگر دختر او.»[110]

در روایت ذیل نیز،  به استناد آیه و سوره ای دیگر از قرآن، موضوع پیشین را مورد بررسی قرار داده است: « کادح از امام صادق علیه السلام از اجداد بزرگوارش از حضرت علىّ علیه السلام روایت کرده است که فرمود: در فرمایش خداى عزّ و جلّ سلام عَلى آل یاسِین (درود و تحیّت بر آل یاسین- صافات 37: 130) منظور از «یاسین» محمّد است، و ما «آل یاسین» هستیم.»[111]

پیش از این در جایی دیگر سخن از واژه «مستضعفین» شد و اینکه واژه یادشده در روایات مختلف، بسته به جایگاه و سیاق، معانی متفاوت دارد؛ در روایت ذیل این واژه مفهومی عالی داشته و به روش جری و تطبیق، در سیاق سوره مبارکه قصص به امامان، بعد از رسول خدا(ص) تطبیق داده شد: « مفضّل بن عمر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله نظرى به علىّ و حسن و حسین افکند و گریست، و فرمود: شما مستضعفان‏ بعد از وفات من هستید، مفضّل گوید: عرض کردم یا ابن رسول اللَّه معنى آن چیست؟ فرمود: یعنى شما امامان بعد از من هستید، چون خداوند مى‏فرماید: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ (و مى‏خواهیم بر آنان که در زمین خوار و زبون گرفته شده‏اند تفضّل نمائیم، و آنان را پیشوایان گردانیم، و نیز وارث حکومت حقّ سازیم- قصص 28: 5).»[112]

به روش جری و تطبیق، آیه مندرج در سوره مبارکه انبیاء که سخن از «موازین قسط» در روز قیامت به میان آورده است؛ در کلام امام صادق(ع)، به پیامبران و جانشینان آنها مطابقت شده است: «هشام بن سالم گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم تفسیر قول خداوند عزّ و جلّ وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً (و ما ترازوهاى عدل را در روز قیامت خواهیم نهاد، به هیچ شخصى ستم نخواهد شد- انبیا: 47) چیست؟ فرمود: منظور پیامبران و جانشینان بحقّ آنان است.»[113]

شایان ذکر است که، بمانند همه دوره های قبل و بعد، بخش عمده ای از روایات اهل بیت(ع) به موضوع مهدی(عج) و خصوصیات و قیام او اختصاص دارد که البته دوره امام صادق(ع) مشحون از گزاره های متفاوت و متنوع با انواع سبک و سیاق هایی است که به توصیف مهدی(عج) پرداخته است؛ اینکه چرا در این دوره و گفتمان فکری و اجتماعی آن، موضوع مهدی(عج) چنین برجستگی استثنایی یافته است، پرسشی است که می توان احتمالات مختلفی را در پاسخ به آن مطرح کرد. یکی از این احتمالات می تواند فرصت و مجال کافی امام صادق(ع) نسبت به دوره های دیگر باشد. شاید قیام عباسیان و سوء استفاده ای که از این موضوع تحت عنوان «الرضا من آل محمد(ص)» داشتند و گاهی این اصطلاح را به «مهدی من آل محمد(ص)» نیز تعمیم می دادند، دلیل طرح و طبعاً احساس نیاز به بسط موضوع بوده است؛ نکته اخیر پاسخ به خلأ در همان چیزی بود که منجر شد، برخی از بنی الحسن(ع) دچار توهم شوند و خود را مهدی(عج) معرفی کنند؛ به طبع، امام(ع) چاره ای جز توجه ویژه بشکلی استثنایی و بی نظیر به موضوع یاد شده نمی دیدند؛ البته منحرفین شیعه ای که بعد ها بدلیل سوء برداشت از روایات مهدی(عج) موجبات خبط و خطا در جانشینی امام صادق(ع) را فراهم آوردند، و فرقه هایی نظیر اسماعیلیه را بنا کردندبی تأثیر در این معرکه نبودند، چرا که قطعاً خطر و زمینه های تولدشان، در عرصه گفتمان فکری و اجتماعی از چشم امام صادق(ع) مخفی نبود و همین امر موجبات حساسیت و تأکید ایشان در موضوع مهدی(عج) می شد. ضمن اینکه اهل بیت (ع)همیشه و در هر فرصتی موضوع مهدی را بعنوان امنیه ی رسول خدا (ص)  و غایت و تحقق بخش وعده حکومت جهانی الهی معرفی می کردند و بدین نحو، هم جلوی مواضع سیاسی و نظامی کور شیعیان را می گرفتند و هم چتری امن بواسطه آرامش خیال حکّام حد اقل تا چند نسل بعد، مهیا می کردند تا براحتی در ذیل پوشش آن زیرساخت های اعتقادی، سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و حتی نظامی آن قیام را فراهم کنند.  روایت ذیل یکی از صدها روایتی است که با تبار قرآنی اش، مهیا کننده حیاتی طیبه برای شیعیانی است که خود را برای مهدی(عج) و انقلاب او آماده می کنند: «ابو بصیر گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: طوبى بر آن کس ارزانى باد که هنگامى که قائم ما از نظرها بدور است امر (ولایت) ما را محکم نگهدارد، و دلش بعد از هدایت به انحراف کشیده نشود، عرض کردم: قربانت گردم، طوبى چیست؟ فرمود: درختى است در بهشت که ریشه‏اش در خانه حضرت على علیه السلام قرار دارد، و مؤمنى نیست که شاخه‏اى از آن درخت، در خانه او نباشد، و فرموده خداوند است: طُوبى‏ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (خوشا بر احوال آنان و مقام نیکویشان- رعد 13: 29).»[114]

در روایت ذیل نیز که تبار قرآنی آن به سوره مبارکه کهف باز می گردد، حکمت غیبت مهدی(عج) به بحث گذاشته شده است: « از عبد اللَّه بن فضل هاشمى نقل است که گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که مى‏فرمود: براى صاحب الأمر غیبت ناگزیرى است که در آن هر باطل‏جویى به تردید مى‏افتد، عرض کردم: قربانت گردم، براى چه؟ فرمود: به جهت امرى که ما اجازه نداریم آن را آشکار سازیم، گفتم: چه حکمتى در آن غیبت است؟ فرمود: حکمت غیبت او همان حکمت در غیبت حجّتهاى الهى پیش از او است، و وجه حکمت غیبت او پس از ظهورش آشکار خواهد شد، همان طور که وجه حکمت اعمال خضر علیه السّلام؛ از شکستن کشتى و قتل پسر و بپاداشتن دیوار بر حضرت موسى علیه السّلام روشن نبود تا آنکه وقت جدایى و فراق آن دو فرا رسید. اى پسر فضل این امر، امرى از امورى خداوند متعال، و سرّى از اسرار خدا و غیبى از غیوب پروردگار است، و هنگامى که پى بردیم که خداوند حکیم است، پذیرفته‏ایم که تمام کردار او حکیمانه است هر چند وجه انکار آن ظاهر نباشد.» [115]

در روایت ذیل که استثنایی ترین روایت در موضوع مربوط به مهدی(عج) در تمام دوره های گفتمانی محسوب می شود، ضمن توصیف حکمت غیبت مهدی(عج) و تشریح پیچیدگی ها و ابهامات فکری ناشی از آن، نگاهی جامعنگر بعنوان عملی که بتواند مایه نجات از سختی های فکری یاد شده باشد، معرفی می شود و آن، بر خلاف عرف رایج، مداومت بر دعایی است به بنای اعتقادات از بالا به پایین پرداخته است؛ بدین نحو که اعتقاد صحیح توحیدی، خودبخود اعتقاد سالم در خصوص نبوت و معرفت رسول(ص) را نتیجه دهد و این اعتقاد سالم زمینه اعتقاد صحیح در خصوص موضوع حجت و امام شناسی شود و نهایتاً امام و حجت شناسی، به شناخت دین بیانجامد.  لطف این نوع معرفت، مبانی محکم و البته انسجام بخش و وحدت آفرین آن حتی میان مسلمان با غیر مسلمان دارای زمینه های مثبت و نیز فرق مختلف اسلامی است؛ چرا که اصلی ترین و مورد توافق ترین موضوع، یعنی توحید، زیربنای استدلال و معارف بعدی می شود: «احمد بن محمد بن عیسى از زرارة بن اعین روایت کرده که از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود: قائم قبل از اینکه قیام کند غیبتى خواهد داشت گفتم: چرا؟ فرمود: براى اینکه از دشمنانش میترسد- حضرت در این هنگام به شکم خود اشاره کردند- سپس فرمود: اى زراره او کسى است که مردم انتظارش را خواهند داشت، و او همان است که ولادتش از انظار مردم مخفى خواهد بود، گروهى میگویند او هنوز متولد نشده، جماعتى اظهار میکنند: وى از انظار مردم نهان است، بعضى می گویند: او هنوز در شکم مادرش هست، دسته ای خواهند گفت: او دو سال قبل از فوت پدرش وفات کرده است. در حالى که وى نمرده و در پشت پرده غیبت در انتظار اذن خداوند است تا فرمان خروج او را بدهد، و لیکن پروردگار با غیبت او می خواهد شیعیان را بیازماید، در غیبت ولى عصر اهل باطل گرفتار شک و تردید می گردند و در حیرت و سرگردانى فرو می روند، زراره گوید: عرض کردم: قربانت گردم: اگر من آن زمان را درک کردم چه عملى انجام دهم؟ فرمود: اى زراره هر گاه آن عصر را درک کردى به قرائت این دعا مداومت کن:  «اللهم عرّفنى نفسک، فانک ان لم تعرّفنى نفسک لم أعرف رسولک، اللهم عرّفنى رسولک فانک ان لم تعرّفنى رسولک لم أعرف حجتک، اللهم عرّفنى حجتک فانک ان لم تعرّفنى حجتک ضللت عن دینى» پس از این فرمود: اى زراره در مدینه کودکى کشته خواهد شد، گوید عرض کردم: قربانت گردم مگر لشکریان سفیانى او را نخواهند کشت فرمود: خیر، او را لشکریان بنى فلان می کشند، او وارد مدینه می گردد و مردم نمی فهمند از کدام طرف رفت و سپس آن کودک را می گیرد و می کشد، هنگامى که این کودک از روى ظلم و ستم کشته شد پروردگار آنها را مهلت نمی دهد و شما در این هنگام در انتظار فرج باشید.»[116]

 ظاهراً ادبیات مورد تأ کید برای گفتمانی که به گفتمان عصر غیبت معروف است و به شکل مبسوط در عصر امام صادق(ع) در حال طرح و تشریح است، ادبیات دعاست؛ پیش از این در خصوص این ادبیات و قابلیت های آن، در عصر امام زین العابدین(ع) سخن گفتیم و نسبت آن را با قرآن مشخص کردیم؛ به هر حال دعایی که از امام صادق(ع) بعنوان دعای «عهد» معروف است، یک تحلیل و معرفت نسبت به توحید، نبوت و امام شناسیِ منتهی به دین شناسی است؛ با زاویه نگاه جامعنگرانه، که تبار آن مستقیم و غیر مستقیم به بسیاری از سوره های قرآن باز می گردد: « سید بن طاوس از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: هر کس چهل بامداد این- دعاى- عهد را بخواند، از یاوران قائم خواهد بود، و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد خداوند (هنگام ظهور) او را از قبر بیرون آورد؛ و با هر کلمه این دعا؛ هزار ثواب به او عطا فرماید و هزار گناه از نامه عمل او محو کند:  اى خداوندى که خداى نور بزرگ و تخت رفیع  و خداى دریاى خروشان هستى، و تورات و انجیل و زبور را  فرو فرستادى، و اى خداى سایه و شعاع آفتاب، و اى خدائى که قرآن عظیم را نازل فرمودى و اى خداى فرشتگان مقرب و پیغمبران مرسل! من تو را بقدرت کامله و نورانیت آثار صنع و سلطنت قدیمت میخوانم! اى‏ خداى حى قیوم! تو را بآن نامت که آسمان‏ها و زمینها با آن روشن گشت میخوانم. اى زنده‏اى که پیش از هر زنده‏اى بوده‏اى! گواهى میدهم که جز تو خدائى نیست. خداوندا! من از جانب مردان و زنانى که ایمان بتو آورده‏اند و در شرق و غرب زمین دشتها و کوه‏ها و خشکى‏ها و دریاها بسر میبرند، و از جانب من و پدر و مادرم باندازه وزن دستگاه سلطنت و ذرات آفرینش و آنچه علمت بدان احاطه دارد میخواهم که درود و رحمت خود را بر آقا و امام ما «هادى مهدى» راهنمائى که او را خود راهنمائى کرده‏اى و کسى که دین مقدست بدو پایدار است، برسانى! خداوندا! من بامداد امروز که در آن بسر میبرم و هر بامدادى تا زنده‏ام عهد و پیمان خود را با امام خویش تجدید میکنم، و بیعت او را بگردن میگیرم و هیچ گاه آن را از نظر دور نمیدارم و از یاد نمى‏برم. خداوندا! مرا از یاوران و مدافعین او و آنها که سعى در انجام مقاصد او دارند و از پشتیبان‏هاى وى و کسانى که در ارادت بحضرتش سبقت گرفته‏اند و آنان که در رکابش شهید مى‏شوند، قرار بده! پروردگارا! اگر مرگ را که براى بندگانت یک امر حتمى قرار داده‏اى میان من و آن حضرت جدائى انداخت، مرا از قبرم بیرون آور تا در حالى که کفنم را پوشیده و شمشیرم را از غلاف درآورده و نیزه‏ام را بدست گرفته‏ام در میان آنها که در شهر حاضرند یا آنان که کوچ مى‏کنند، قرار گیرم و دعوت‏کننده آن حضرت را اجابت کنم. خداوندا! آن طلعت رعنا و آن صورت زیبا را بمن بنما و با نگاهى که بوى میکنم دیدگانم را روشن گردان. خدایا او را زود برسان و آمدن آن حضرت را آسان کن و راه آمدنش را هموار گردان و مرا از راهى که او میرود، راه بر! حکمش را نافذ و کارش را روبراه کن. پروردگارا! شهرهاى خود را بوسیله او آباد کن  و بندگانت را زنده گردان زیرا خود گفته‏اى و گفته‏ات راست است. ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ  آرى فساد اخلاق مردم در دریا و خشکى آشکار گشته است. خداوندا! ولى خود و فرزند دختر پیغمبرت را که همنام پیغمبرت میباشد، ظاهر گردان تا بهر باطلى که میرسد، آن را بهم زده از میان ببرد، و حق را بر جاى خود استوار و آشکار سازد. پروردگارا! او را پناه بندگان ستمدیده‏ات و یاور مردمى که جز تو یاورى ندارند قرار ده! او را بفرست تا احکام تعطیل شده کتابت (قرآن) را تجدید و آثار دینت و سنت‏هاى پیغمبرت را محکم کند و او را از خطر وجود دشمنان، در پرتو لطف خود نگاهدار! پروردگارا! پیغمبرت محمد صلّى اللَّه علیه و آله و کسانى را که بواسطه پذیرش دعوت وى از پیروان او گشته‏اند، بدیدن وى شاد گردان و به بیچارگى که ما بعد از پیغمبر پیدا کرده‏ایم رحم کن! خدایا! این غم و اندوه را (که بر اثر غیبت او بما رسیده) با حضور او برطرف نما و در ظهور او شتاب کن، دشمنان ما ظهور آن حضرت را بعید میدانند ولى ما آن را نزدیک مى‏دانیم. یا صاحب الزمان بظهورت شتاب کن! شتاب کن!»[117]

افقی که دعای فوق در پیش چشم ترسیم می کند،  افقی است جامع؛ که تحلیل همه عالم در آن به اتّکای ادبیات قرآنی مشهود است. کلید واژگان این دعا شامل: صبح، نور، حیات، قبل، بعد، عقد، عهد، بیعت، امر، نصرت، قضا، حق، عباد، بلاد، رأی، قریب و بعید است. صبح بستری است برای عهدی که هر شخص با مهدی(عج) می بندد. البته این واژه در قرآن مثلاً در سوره مبارکه هود، نماد وعده عذاب یا نجات است؛ طلوعی که مظهر اراده خداست و کسی را یارای جلوگیری و متوقف کردن آن نیست. گویا تناسب مفهوم صبح با موضوع مهدی(عج) حکایت از ظهور و انقلابی دارد که اراده حتمی خداوند بر وقوع آن تحقق یافته است. نور در این دعا و در قرآن، بعنوان مظهر هدایت و طهارت و حیات، در سوره مبارکه نور و دیگر سوره های قرآن، برای تفهیم معارف بلند توحیدی بکار رفته است. بحث برخاستن از قبر و شرکت در  قیام مهدی(عج) تبار قرآنی اش به تمام سوره ها و آیاتی باز گشت دارد که به موضوع قیامت و زنده شدن دوباره مردگان اشاره دارند؛ مثلاً سوره مبارکه نازعات. آیه مستقیمی که حکایت از ظاهر شدن فساد در خشکی و دریا دارد، سهم مهمی در ترسیم عصر غیبت دارد و این متن عمیق را به سوره مبارکه روم و فضای مبتنی بر فطرت و دین و قوانین تکوینی گره می زند. و اینکه ظهور مهدی در نگاه مخالفان بعید می نماید، در حالی که ما آن را نزدیک می دانیم، تبارش، سوره مبارکه معارج است.

نتیجه اینکه: پاسخ های امام صادق(ع) در موضوع امامت و مباحث مربوط به اهل بیت(ع) عمدتاً با روش جری و تطبیق، با قرآن تلاقی پیدا می کنند؛ البته انواع قالب های دیگر روایی همچون استناد و استشهاد به آیات و نیز روش قرآن به قرآن که شامل ترکیب گزاره های مندرج در آیات و سوره های مختلف می شود، در موضوع یادشده مورد استفاده بوده اند؛ گذشته از موادّ و نکات بظاهر جزئی در خصوص امامت که عمدتاً در قالب تفسیر آیات و به روش جری و تطبیق بیان می شد، روایاتی نیز بطور ویژه، به بررسی فضایل امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه زهراء(س) و مهدی(عج) پرداخته اند؛ در خصوص قیام مهدی(عج) نگاه ویژه ای که از سوی امام صادق(ع) مطرح می شد، تأکید بر تحکیم مبانی اعتقادی از بالا به پایین بود؛ بگونه ای که از خلال توحید نبوت ثابت شده و از قِبَل نبوت حجت خدا اثبات شود و از عمق مفهوم حجت، دین و تعیین گمراه یا هدایت یافته، مشخص شود؛ چنین رویکردی که مشابهش در دعای عهد نیز قابل بررسی است؛ نگاهی جامع با قالبی قرآنی ایجاد می کرد و ضمن دارا بودن استحکام لازم، زبانی مشترک با غیر شیعیان و حتی غیر مسلمانان ایجاد می کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل سوم: پاسخ های امام صادق(ع)به موضوعات وسؤالات اجتماعی

1-3. علم و اجتهاد

   به دلایل عدیده، علم در این زمان گسترش ویژه ای یافت و این مهم از خلال انبوه روایاتی که در علوم مختلف کلام و فقه و اصول و تاریخ و حدیث و حتی طبّ و علوم پایه، از امام صادق(ع) رسیده است، پیداست. در واقع، چالش عمده ای که گفتمان فکری و اجتماعی عصر امام صادق(ع) با مواد غالب این علوم، مواجه بود، شناخت شناسی و روشی بود که در بین نخبگان رایج بود و بیش از هرچیز کلام و فقه را تهدید می کرد و آن، عدم جامع نگری و رویکرد شدید به سمت استنباط با محوریت تمثیل بود؛ که در قاموس روایات به قیاس معروف است؛ این مسأله خطرات بسیاری داشت و این را می توان از حساسیت ویژه امام صادق(ع) به موضوع یادشده دریافت؛ خطر مزبور استحاله ای بود که هویت و ماهیت اسلام را بدلیل دخالت استنباط های جاهلانه، تهدید می کرد؛ البته سردمداران معتقد به قیاس، در چرایی رویکرد خود، استدلال ها و توجیهاتی داشتند که در نگاه اوّل، منطقی بنظر می رسیدند؛ از جمله نقص و خلأ در روایات رسول خدا(ص) که اولاً به حد کافی و به میزانی که مسایل عادی را پاسخگو باشد وجود نداشت – چه رسد به مسایل مستحدثه و جدید- ثانیاً آن مقدار موجود نیز قابل اعتماد نبود و دستخوش تغییرات و تبدیلات بسیاری شده بود. توجیهات یادشده،  هم زیربنای جهتگیری فقها را بسوی قیاس و استحسان سبب می شد؛ و هم بدلیل سطح ملموس و محسوس علم فقه با زندگی مردم، همه شئون مادی و معنوی ایشان را تحت تأثیر خود قرار می داد؛ به عامل یادشده در موضوع ترویج و بسط و گسترش مشرب و منهج قیاس در گفتمان اجتماعی و فکری عصر مورد بررسی، یک پدیده و عامل تشدید کننده دیگر را نیز باید افزود و آن، ابتنای روش بحث زنادقه بر قیاس و تمثیل است؛ این پایگاه اجتماعی مرموز و پیچیده، از آن جهت که شبهاتشان در موضوع توحید و احکام،  همه لایه های مردمی را تحت تأثیر خود قرار می داد، می توانست عاملی مهم و اساسی در گسترش روش قیاس در گفتمان، محسوب شود. در پاسخ به چنین هجمه ای، امام صادق(ع) دست به طرح چند موضوع کردند که از جمله آن می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

1) اعلام موجود بودن روایات کافی و وافی از رسول خدا(ص)، به استناد میراث مکتوب و غیر مکتوبی که در طول تاریخ، پدران آن امام،-که همگی از ائمه شیعه و اصلی ترین نزدیک ترین افراد به رسول خدا(ص) محسوب می شدند – حفظ کرده و در اختیار امام جعفربن محمد(ع) گذاشته بودند.

2) ارائه استدلال های گویا و استناداتی محکم در ردّ و جرح روش قیاس و توجه دادن به ناکارآمدی آن. 3) گسترش و توسعه علوم پایه و طبّ به مدد جهتگیری های ملهم از قرآن و مشاهدات عینی و تجربی، در جهت ردّ قیاس های عوامانه زنادقه، که دلیل برداشت های غلطشان، کم اطلاعی و عدم توجه ایشان به مباحث متقن و قابل دفاع طبیعی بود.

4) ترویج رویکرد تفسیری ویژه، که نوعاً زاویه ورودش به مباحث، خارج از قلمرو قیاس می نمود.

دو مورد اخیر، اجمالاً در مباحث فکری گفتمان تشریح شد و روایات متضمّن آنها مورد بررسی قرار گرفت؛ اما دو مورد ابتدایی، نیاز به بسط بیشتری دارد؛ روایات دلالت کننده بر وجود میراث مکتوب، نزد امام جعفر صادق(ع) و موضعگیری ایشان در قبال رویکرد فقهی مبتنی بر قیاس، اجزای این بررسی هستند:

همانطور که در بخش دوم از این نوشتار اشاره شد، میراث مکتوبی که در نزد اهل بیت(ع)، وجود داشت، که علم و اجتهاد منبعث از مکتب ایشان را استثنایی می کرد.[118] این میراث، حجم وسیعی از پاسخ هایی را شامل می شد که امام صادق(ع) در گفتمان اجتماعی و علمی آن زمان مطرح می فرمود: «امام صادق علیه السلام می فرمود: همانا نزد ما نوشتجاتى است که با وجود آنها نیازى بمردم نداریم (که از آنها چیزى بپرسیم) ولى مردم بما احتیاج دارند، نزد ما کتابیست باملاء پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و خط على علیه السلام، دفتریست که هر حلال و حرامى در آنست، شما راجع به کارى نزد ما مى‏آیید (و کسب تکلیف می کنید) سپس ما می فهمیم که شما به آن عمل می کنید یا عمل نمی کنید.»[119] این میراث و اعلام موجودیت آن، در گفتمان عصر مذکور، بقدری در تاریخ بدیهی است که حتی مدعیان دروغینی نیز داشته است؛ بگونه ای که امام صادق(ع) در قبال آن ادعا ها، واکنش نشان می داد: « امام صادق علیه السلام فرمود: همانا در جفرى که (پیشوایان زیدیه) یاد می کنند (و مدعى هستند که نزد آنهاست) چیزهائى است که ایشان را ناپسند آید، زیرا آنها بحق قائل نیستند، در صورتى که حق در آن جفر است (در آن نوشته است که از ایشان کسى بامامت نمیرسد و اجازه خروج و جنگیدن ندارد) و باز اگر راست میگ ویند، قضاوتهاى على علیه السلام و احکام میراثى را که فرموده است (و در جفر نوشته است) بیرون آورند، راجع به میراث خاله‏ها و عمه‏ها از ایشان بپرسید (اگر توانستند جواب گویند و باز اگر راست میگویند) مصحف فاطمه علیها السلام را که وصیتش در آن و سلاح پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نیز همراه آنست، بیرون آورند (وصیت فاطمه علیها السلام ایشان را تکذیب میکند و سلاح پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نزد ماست نه نزد ایشان).خداى عز و جل فرماید (3 سوره 46) «اگر راست میگوئید، کتابى پیش از این قرآن یا اثرى از علم براى من بیاورید.»[120] مهمترین بخش از روایت فوق، اشاره به استنادی قرآنی است؛ که وجود چنین کتابی به واسطه آن، از نظر امام صادق(ع) اثبات شده است. به آیه یاد شده، احتمالاً می توان مستندات قرآنی دیگری نیز اضافه کرد؛ از جمله آیه آخر سوره رعد که اشاره مستقیم به شخصی در کنار رسول خدا(ص) به عنوان شاهد دارد که علم کتاب نزد اوست؛ شخص مذکور به شهادت مفسران شیعه و سنّی، علی(ع) است[121] و شاید کتاب مورد اشاره نیز، همین میراث یاد شده باشد. در روایت ذیل، به اقسام کتب و نوشتجاتی که نزد امام صادق(ع) وجود داشت، اشاره شده است:

 «ابو عبیده گوید: یکى از شیعیان از حضرت صادق علیه السلام راجع به جفر پرسید، حضرت فرمود: جفر پوست گاویست پر از علم، عرضکرد: جامعه چیست؟ فرمود: طوماریست به طول هفتاد ذراع و عرض‏ یک پوست مانند ران شتر فربه که تمام احتیاجات مردم در آن نوشته است، (یعنى نوشته‏ها در آنست نه آنکه روى خود آن پوست نوشته باشد- مرآت) همه قضایا حتى جریمه خراش در آنجا هست، عرضکرد: مصحف فاطمه چیست؟ حضرت مدتى سکوت کرد و سپس فرمود: شما از آنچه می خواهید و نمی خواهید بحث می کنید (یعنى بعضى از پرسشهایت بقصد فهمیدن نیست یا بدردت نمی خورد) همانا فاطمه بعد از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله هفتاد و پنج روز در دنیا بود و از فراق پدر اندوه بسیارى داشت و جبرئیل علیه السلام مى‏آمد و او را در مرگ پدر تسلیت می داد و خوشدل می ساخت و از احوال و مقام پدرش خبر می داد و سرگذشت اولادش را پس از او برایش می گفت و على علیه السلام اینها را می نوشت و آن نوشته‏ها مصحف فاطمه علیها السلام است.»[122] پیش از این گفته شد که یکی از مهمترین پاسخ های امام صادق(ع) به رویکرد ناصواب قیاس در علوم مختلف بویژه فقه، طرح استدلال هایی است که در طی آن، نقاط ضعف و اشکالات آن مشخص شود؛ عمده روایات ناظر بر نکته یادشده، مربوط به مکالمه حضرت با ابوحنیفه است که بعنوان مهمترین مروج بکار گیری قیاس، در علم فقه و احکام، مطرح بود؛ روایت ذیل و روایات بعدی نمونه ای از موارد یادشده است؛ تبار عمده این روایات، به تمام قیاس های باز می گردد که یا ابلیس و یا مخالفان انبیاء و منکران قیامت، به استناد آن لجاجت می ورزیدند: «نقل است که امام صادق علیه السّلام در بدء ورود أبو حنیفه بدو فرمود: تو کیستى؟ گفت: أبو حنیفه. فرمود: همان مفتى أهل عراق؟ گفت: آرى  فرمود: با چه چیزى به مردم فتوا مى‏دهى؟ گفت: با قرآن. فرمود: آیا به تمام قرآن از ناسخ و منسوخ تا محکم و متشابه آن عالمى؟ گفت: آرى.  فرمود: مراد خداوند در آیه: «و در آنها آمد و شد را به اندازه کردیم [و گفتیم:] در آنها شبها و روزها ایمن و بى‏بیم رفت و آمد کنید- سبأ: 18»، کدام موضع است؟ أبو حنیفه گفت: آن میان مکّه و مدینه است، با این جواب امام صادق علیه السّلام روى به جانب أهل مجلس کرده و فرمود: شما را به خدا قسم آیا تا حال شده که میان مکّه و مدینه سیر کنید و بر جان و اموال خود در امان باشید؟ همگى گفتند: نه، بخدا همین است که شما مى‏فرمایید. پس امام علیه السّلام فرمود: واى بر تو اى أبو حنیفه، خداوند جز حقّ را نگوید، بگو ببینم مراد خداوند در آیه: «و هر که در آن درآید ایمن است- آل عمران: 97» کدام مکان است؟ گفت: آن بیت اللَّه الحرام است. امام علیه السّلام روى به جانب أهل مجلس کرده و فرمود: شما را بخدا قسم مگر عبد اللَّه بن زبیر و سعید بن جبیر با داخل شدن به بیت اللَّه الحرام از قتل محفوظ ماندند؟ همگى گفتند: بخدا همین طور است که شما مى‏گویید. فرمود: واى بر تو اى أبو حنیفه، خداوند جز حقّ نگوید. أبو حنیفه گفت: من علمى به قرآن ندارم، بلکه عالم به قیاس مى‏باشم. فرمود: با رجوع به علم قیاس خود بگو نزد خدا [گناه‏] قتل عظیمتر است یا زنا؟ گفت: بلکه قتل. فرمود: پس چگونه خداوند در قتل به دو شاهد اکتفا فرموده ولى در زنا جز به چهار شاهد رضا نداده؟ سپس فرمود: نماز افضل است یا روزه؟ گفت: بلکه نماز افضل است. فرمود: بنا بر قیاس تو بر حائض قضاى نمازهایى که نخوانده واجب است نه روزه، حال اینکه خداوند متعال قضاى روزه را بر او واجب فرموده نه نماز. امام صادق علیه السّلام به أبو حنیفه فرمود: نجاست بول بالاتر است یا منى؟گفت: بول نجس‏تر است. فرمود: بنا بر قیاس تو غسل بر بول واجب است نه بر منى، حال اینکه خداوند متعال غسل را بر منى واجب فرموده است نه بر بول. أبو حنیفه گفت: من صاحب رأى مى‏باشم. فرمود: نظر تو در باره مردى که برده‏اش هر دو در یک روز [با دو زن‏] ازدواج مى‏کنند و در همان شب با زنانشان همبستر مى‏شوند، سپس هر دو به سفر رفته و همسران خود را در خانه‏اى قرار مى‏دهند، پس از مدّتى دو همسر هر کدام دارى پسرى مى‏شود، دست بر قضا سقف خانه ریخته و دو زن کشته شده و دو فرزند مى‏مانند، بنا به رأى تو کدامیک از آن دو غلام برده است و دیگرى مالک، و کدام وارث است و کدام موروث؟ گفت: من تنها در حدود واردم. فرمود: نحوه اقامه حدّ در باره فرد کورى که چشم مرد سالمى را در مى‏آورد، و فرد دست بریده‏اى که دست مردى را قطع مى‏کند، در این موارد چگونه است؟گفت: من تنها به بعثت انبیاء عالمم. فرمود: بگو ببینم خداوند در آیه‏اى که خطاب به موسى و هارون هنگام بعثتشان به فرعون فرمود: «شاید که پند پذیرد یا بترسد- طه: 44» این «لعلّ» بنظر تو شکّ است؟ گفت: آرى. فرمود: و آن از جانب خدا شکّ بود که گفت: «شاید»؟ أبو حنیفه گفت: نمى‏دانم. حضرت فرمود: تو پندارى بر اساس کتاب خدا فتوا مى‏دهى در حالى که از أهل آن نیستى، و پندارى که صاحب قیاسى، حال اینکه نخست فرد قیاسگر ابلیس ملعون بود، و دین اسلام بر پایه قیاس بنا نشده، و پندارى تو صاحب رأى و نظرى و تنها رأى رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله صواب و درست است، و جز آن خطاب و نادرست مى‏باشد، زیرا خداوند متعال فرموده: «پس میان آنان بدان چه خداوند نشانت داده حکم کن»، و این را به غیر او نفرمود، و پندارى که تو صاحب حدود مى‏باشى، و کسى که قرآن بر او نازل شده شایسته‏تر است به علم حدود از تو، و پندارى که تو عالم به مبعث انبیاء مى‏باشى، و خود خاتم الأنبیاء بیش از تو بدانها واقف است، و اگر نبود که مى‏گفتند: بر زاده رسول خدا وارد شد و از او سؤالى نکرد از تو هیچ نمى‏پرسیدم، قیاس کن اگر أهل قیاسى. أبو حنیفه گفت: دیگر بعد از این مجلس به رأى و قیاس در دین خدا کلامى نگویم. فرمود: هرگز، بى‏شکّ حبّ ریاست تو را رها نخواهد ساخت، همان طور که‏ پیشینیان تو را رها نساخت.»[123]

روایت فوق حایز نکات فراوانی است که از جمله مهمترین آنها، این کلام امام صادق (ع) است که فرمود: دین اسلام بر قیاس بنا نشده است و اولین قیاسگر [به استناد قرآن] ابلیس ملعون بوده است؛ همچنین امام صادق(ع) دیگر ادعاهای ابو حنیفه را هم زیر سؤال بردند. در روایت بعدی نیز که می تواند بخشی از مکالمه پیشین در قالب عباراتی دیگر محسوب شود، تبار قرآنی مخالفت امام صادق(ع) با روش قیاس در استنباط احکام، به چالش کشیده شده است: « از عیسى بن عبد اللَّه قرشى نقل است که: روزى أبو حنیفه بر امام صادق علیه السّلام وارد شد، حضرت بدو فرمود: به من گفته‏اند که تو قیاس مى‏کنى. گفت: آرى. فرمود: قیاس مکن زیرا نخست فرد قیاسگر ابلیس ملعون بود وقتى که گفت: «مرا از آتش آفریدى و او (آدم) را از خاک- اعراف: 12»، او میان آتش و خاک قیاس کرد، و اگر نورانیّت آدم را با نورانیّت آتش قیاس مى‏کرد امتیاز میان دو نور و پاکیزگى یکى را بر دیگرى در مى‏یافت.»[124] روایت ذیل نیز به ملاقات و مکالمه ای دیگر میان امام صادق(ع) و ابوحنیفه اشاره دارد که در طی آن رویکرد ابو حنیفه نسبت به قیاس، جرح شده است: «از حسن بن محبوب از سماعة بن مهران نقل است: روزى أبو حنیفه به امام صادق علیه السّلام گفت: فاصله میان مشرق و مغرب چقدر است؟ حضرت فرمود: مسیر یک روزه خورشید بلکه کمتر از آن. راوى گوید: أبو حنیفه منکر این جواب شد. پس حضرت فرمود: اى عاجز، براى چه منکر این هستى که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب در کمتر از یک روز غروب مى‏کند؟!»[125] اما صرف نظر از روش سلبی که امام جعفربن محمد(ع) در مواجهه با فقهایی نظیر ابوحنیفه -که، قیاس را محور فتواهای خود قرار می دادند،- تعریف فقیه و فقه و آموزش روش صحیح فقاهت و نیز ارائه نمونه هایی از نظرات و فتاوای فقهی که بتوانند ملاک و بستر و مادّه استنباط های دقیق و مبتنی بر قرآن، در آینده قرار گیرند، عمده پاسخ های امام صادق(ع) را در عرصه گفتمان اجتماعی عصر یادشده و در موضوع علم و اجتهاد تشکیل می داد. در روایت ذیل، امام صادق(ع) فقیه را از زبان امیرالمؤمنین(ع) تعریف کرده اند: «امام صادق(ع) به نقل از امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: آیا از آنکه به حقیقت فقیه است به شما خبر ندهم؟ او کسى است که مردم را از رحمت خدا ناامید نکند. و از عذاب خدا ایمن نسازد. و به آنها رخصت (مجوز) گناه ندهد. و قرآن را از روی اعراض ترک نکند  و  به چیز دیگر متوجه شود. همانا در علمى که فهم نباشد خیرى نیست.همانا در قرائتی که تدبر نباشد خیرى نیست. همانا در عبادتى که تفکر نباشد خیرى نباشد. و در روایت دیگریست: همانا در علمى که فهم نباشد خیرى نیست. همانا در قرائتی که تدبر نباشد خیرى نیست. همانا در عبادتی که فقه نباشد خیرى نیست. همانا در راه و روشی که در آن پرهیزکارى نباشد خیرى نیست.»[126] از آنجا که فهم و بررسی دقیقتر این روایت، می تواند برای ادامه مباحث راهگشا باشد، شایسته است شرح مبسوط تری نسبت به آن داشته باشیم؛ ظاهراً واژگان کلیدی این روایت را- که کلیدواژگان قرآنی نیز محسوب می شوند- به شرح ذیل قابل تعریف است: فقه به معنای فهمی است که با دقت و تامل همراه باشد؛ و فهم به معنای درک کردن چیزی بواسطه تعقل است. علم به معنای احاطه بر چیزی است؛ و فکر به معنای انتقال به مجهولات بوسیله رجوع به معلومات است. تدبر به معنای عاقبت اندیشی است و فهم چرائی و غایت امری است. قرائت به معنای خواندن چیزی است که با فهم معانی که با مشاهده نوشته ای حاصل می شود سر و کار دارد. عبادت نیز، به معنای تسلیم و تذلل در مقابل اوامر و نواهی مولی است. نسک به معنای عملی مشخص برای انجام عبادت خداست. ورع به معنای توقف در محارم الهی است.[127] واژگان یادشده که همگی هم اجزای روایت فوق را تشکیل می دهند و هم اصلی ترین کلیدواژگان قرآنی را شامل هستند، وقتی اهمیت مضاعف پیدا می کنند که به استناد همان روایت، قرآن بعنوان محور فقاهت مطرح می شود؛ نمودار روایت یادشده بخوبی می تواند نقش قرآن را در تعریف فقاهت از منظر امام صادق(ع) مشخص نماید:

 

                      

                شناخت رحمت

 


  و امیدوار به رحمت خدا

 

 

           شناخت عذاب

          

و خائف از عذاب

 

          شناخت گناه 

     شناخت مفاهیم قرآن

    

 

امیدوار کننده به رحمت خدا

 

ترساننده نسبت به عذاب

مجوز گناه ندادن

دوری نکردن از قرآن

 

 

 

          فقیه

 

 

علم               فهم

 

عبادت           فقه

قرائت            تدبر

عبادت         تفکر

 

 

نسک          ورع

 

 

در روایت ذیل نیز، ضمن بازگرداندن قول معروف رسول خدا(ص) که فرمود: اختلاف امّت من رحمت است؛ به آیه ای از قرآن که اتفاقاً تبار موضوع فقاهت و الزام اشتغال عده ای به فقاهت تلقّی می شود، کلمه اختلاف به آمد و شد، تعبیر شده است: « عبد المؤمن انصارى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: گروهى روایت کرده‏اند که پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله فرموده است: «اختلاف امّت من رحمت و احسان است» فرمود: راست گفته‏اند، عرض کردم: اگر چنین باشد، پس یک رأى بودن و اجتماعشان عذاب است! فرمود: آن طور که تو و آنان پنداشته‏اید نیست، بلکه مقصودش فرموده خداى عزّ و جلّ است: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (پس چرا بجهاد نروند از هر طایفه ایشان گروهى، تا قوانین و آداب دین را بقیه فراگیرند و بیم دهند قوم خود را، هر گاه که برگردند به سوى ایشان تا شاید آنان خدا ترس شده واز نافرمانى حذر کنند- توبه 9: 122) خداوند به آنان فرمان داده است به سوى پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله عازم شوند و به خدمتش آمد و رفت کنند و احکام را بیاموزند، بعد به سوى خویشان خود برگردند و آنچه را فرا گرفته‏اند به آنان یاد دهند، جز این نیست که رفت و آمدشان را از سرزمینها اراده فرمود، نه اختلاف در دین خدا، زیرا بى‏تردید دین بیش از یکى نیست.»[128] در دو روایت گذشته، می توان، به تصویری روشن از تعریف فقیه از منظر قرآنی امام صادق(ع) دست یافت. روایت ذیل نیز در همان راستا، اهمیت اشتغال عده ای به فقاهت، مورد تأکید قرار می گیرد: «منقول از امام حسن عسکرىّ علیه السّلام که: امام صادق علیه السّلام فرموده: علماى شیعه ما همچون مرزداران، مانع یورش ابلیس‏ به شیعیان ناتوان شده، و جلوى غلبه ناصبان شیطان صفت را مى‏گیرند. پس بدانید هر که این گونه در مقام دفاع از شیعیان ما برآید فضیلتش از جهادکننده با روم و ترک و خزر، هزار هزار بار بیشتر است، زیرا آن از کیش پیروان ما دفاع مى‏کند و این از جسم آنان.»[129] امام صادق(ع)، در روایت ذیل که از معروفترین روایات ایشان در موضوع فقاهت است، ضمن اثبات و الزام ولایت فقیه در جوامع شیعی، روش شناسی تشخیص روایات و احکام صحیح را از میان احکام دیگر، آموزش می دهد: « عمر بن حنظله گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: دو نفر از أصحاب خودمان‏ راجع به وام یا میراثى نزاع دارند و نزد سلطان و قاضیان وقت به محاکمه مى‏روند، این عمل جایز است؟ فرمود: کسى که در موضوعى حقّ یا باطل نزد آنان به محاکمه رود چنانست که نزد بت و طغیانگر- نهى شده از آن- به محاکمه رفته باشد، و آنچه طغیانگر برایش حکم کند اگر چه حقّ مسلّم او باشد چنان است که عمل حرامى را مى‏گیرد، زیرا آن را به حکم طغیانگر گرفته است، در صورتى که خدا امر فرموده است به او کافر باشند، خداى تعالى فرماید: (مى‏خواهند داورى به طاغوت- سرکش- برند و حال آنکه فرمان یافته‏اند که به آن کافر شوند- نساء: 60)عرض کردم: آن دو چه کنند، اختلاف دارند؟! فرمود: نظر کنند به شخصى از خود شما که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما نظر افکند و احکام ما را بفهمد، به حکمیت او راضى شوند همانا من او را حاکم شما قرار دادم، اگر طبق دستور ما حکم داد و یکى از آنان او را نپذیرفت همانا حکم خدا را سبک شمرده و ما را ردّ کرده است و آن که ما ردّ کند خدا را ردّ کرده و این در مرز شرک به خدا است. گفتم: اگر هر کدام از آن دو یکى از اصحابمان (از شیعیان) را انتخاب کرده، به نظارت او در حقّ خویش راضى شد و آن دو در حکم اختلاف کردند و منشأ اختلافشان؛ اختلاف حدیث شما بود؟.فرمود: حکم درست آن است که عادلتر و فقیه‏تر و راستگوتر در حدیث و پرهیزکارتر آنان صادر کند و به حکم آن دیگر اعتنا نشود. گفتم: اگر هر دو عادل و پسندیده نزد أصحاب باشند و هیچ یک بر دیگرى ترجیح نداشته باشد، چه کنند؟ فرمود: توجّه شود به آنکه مدرک حکمش حدیث مورد اتّفاق نزد أصحاب باشد به آن حدیث عمل شود و حدیث دیگرى که تنها و غیر معروف نزد أصحاب است رها شود، زیرا آنچه مورد اتّفاق است تردید ندارد و همانا امور بر سه قسمند: 1- امرى که درستى و هدایت آن روشن است و باید پیروى شود، 2- امرى که گمراهیش روشن است و باید از آن پرهیز شود، 3- امرى که مشکل و مشتبه است و باید در یافتن حقیقت آن به خدا و رسول ارجاع شود، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرموده: حلالى است روشن و حرامى است روشن و در میان آنها امورى است مشتبه (پوشیده و نامعلوم)، کسى که امور مشتبه را رها کند از محرّمات نجات یابد و هر که مشتبهات را اخذ کند مرتکب محرّمات هم گردد و ندانسته هلاک شود. گفتم: اگر هر دو حدیث مشهور باشد و معتمدین از شما آن را روایت کرده باشند؟ فرمود: باید توجّه شود، هر کدام مطابق قرآن و سنّت و مخالف عامّه باشد اخذ شود، و آنکه مخالف قرآن و سنّت و موافق عامّه باشد رها شود. گفتم: قربانت گردم، به من بفرمایید اگر هر دو فقیه حکم را از قرآن و سنّت بدست آورده باشند، ولى یکى از دو خبر را موافق عامّه و دیگرى را مخالف عامّه بیابیم، به کدامیک اخذ شود؟ فرمود: آنکه مخالف عامّه است حقّ همان است. گفتم: قربانت گردم، اگر هر دو خبر موافق دو دسته از عامّه باشد؟ فرمود: نظر شود به خبرى که حاکمان و قاضیان ایشان بیشتر توجّه دارند ترک شود و آن دیگر اخذ شود، گفتم: اگر حاکمان عامّه به هر دو خبر با توافق نظر دهند؟ فرمود: چون چنین شد صبر کن تا امام خود را ملاقات کنى، زیرا توقّف در نزد شبهات از افتادن به مهلکه بهتر است، و خداوند متعال مرشد و راهنما است.»[130] روایت فوق رنگ و روح سیاسی فوق العاده ای دارد و جامعیت آن بقدری است که توانسته است یکی از پایه ها و مبانی نظریه ولایت فقیه و تشکیل حکومت بر اساس فقاهت در قرن حاضر باشد. اما در روایت ذیل، در ادامه نکات مربوط به آموزش روش صحیح استنباط، فقاهت به آموزش گذاشته شده است: « روایتى است از حارث بن مغیره از امام صادق علیه السّلام که فرمود: اگر از اصحابت حدیثى شنیدى و همه ایشان موثّق بودند، در انتخاب آنها مختارى تا زمانى که امام قائم علیه السّلام را دریافته و آنها را بدو ردّ کنى.»[131] روایت پیش رو نیز، به وجهی دیگر مسأله یادشده را دنبال می کند: « محمّد بن علىّ مرفوعاً از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: پرهیز کنید از دروغ ساخته شده و شاخ‏دار، عرض شد: دروغ ساخته شده چیست؟فرمود: این است که مردى حدیثى را برایت بگوید، و تو آن حدیث را از غیر آن مردى که به تو گفته روایت نمائى.»[132] پیداست که در روایت فوق، امام(ع) سعی داشتند دقّت و حساسیت فقها را نسبت به اسناد روایات تحریک و تقویت کنند.

روایت ذیل با صراحت معیار صحّت یک نقل را مطابقت با قول قرآن و سیره رسول خدا(ص) معرفی می کند: « هرگاه با حدیثی مواجه شدید و شاهدی بر صحت آن از کتاب خدا و قول و کلامی از رسول خدا(ص) یافتید[آن را بپذیرید] در غیر این صورت، این حدیث مال همان کسی باشد که آن را نقل کرده است.»[133] در همین سیاق و راستا از ایشان روایت دیگری نیز موجود است که گویای پاسخ امام صادق(ع) به گفتمان علم و اجتهاد با رویکرد تربیت نخبگان شیعی و آموزش ملاک های پذیرش ویا ردّ روایات است: «حدیثی که کتاب خدا آن را تأیید نکند، باطل است.»[134] حضرت در جایی نیز فرمودند: «حدیثی که مطابق با قرآن نباشد، زخرف و نادرست است»[135] سه روایت فوق، هر کدام می توانست در مقابل رویکرد انحرافی که سنّت را مقدم بر قرآن می دانست؛ و نیز تفکرات غالیانه که بر مبنای خلاف ظاهر قرآن بنا شده بود، ایستادگی نماید.

اما روایات مستقیمی که از امام صادق(ع) نقل شده است، همچون روایاتی که از ایشان در خصوص موضوع تفسیر قرآن، مورد بررسی قرار گرفت، جهتگیری فتواها به سمتی است که، خودبخود معلوم می شود، قیاس و استحسان، کمترین کاربردی در روش خاص امام(ع)برای صدور احکام، نداشته اند: « بزنطىّ از شخصى که خود او را یاد کرده، از امام صادق علیه السّلام روایت‏ نموده که در تفسیر فرموده خداوند عزّ و جلّ: فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ (پس آن کس که ناچار گشته، نه ستمگر باشد و نه تجاوزکار- بقره 2: 173 و انعام 6:145) فرمود: «باغی» (فاعل بغی بمعنى کسى که از حقّ سرپیچى کند) یعنى شخصى که علیه امام شورش نماید، و «عادى» (اسم فاعل از عدا بمعنى تندروى، تجاوز، ستمگرى) دزد میان راه است که در وقت اضطرار خوردن مردار بر او جایز نیست.و روایت شده است «عادى» دزد است، و «باغى» شکارچى است که خواندن نماز شکسته در سفر و همچنین خوردن گوشت مردار در صورت ناچارى، بر آنان جایز نیست.»[136] ملاحظه می شود که مسیر قیاس هرگز نمی تواند دو واژه «عادی» و «باغی» را، آنگونه که در روایت فوق معنی شده اند، تبیین نماید؛ همچنانکه تعریف مفهوم «کلاله» از سوی امام صادق(ع)، چنین خصوصیتی را داراست: « محمّد بن أبی عمیر با یک واسطه از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: «کلاله» کسى است که از دنیا برود، در حالى که پدر و پسر ازخود باقى نگذارد.»[137] روایت پیش رو نیز مشخص کننده تبار قرآنی فتاوای امام صادق(ع) است؛ بگونه ای که هر کمیّتی نیز به مدد آیات، تعریف شود: « اسماعیل بن مسلم سکونىّ گوید: شخصى از امام صادق علیه السّلام در این مورد که مردى وصیّت مى‏کند سهمى از مالش به فلان مصرف برسد، پرسید: سهم چه مقدار است؟ فرمود: سهم از هشت تا یکى است، به دلیل فرموده خداى عزّ و جلّ إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ، وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ (جز این نیست که زکات واجب براى بینوایان، بیچارگان، و مأمورین جمع آورى زکات، و قومى که اسلام آورده باشند امّا در دلهایشان هنوز خالص و راسخ نشده‏اند؛ یا هر کس که به این وسیله بتوان دلش را به اسلام مایل کرد، و در آزاد کردن بردگان، و بدهکاران، و در راه خدا، و رهگذرى که از مال خود دور مانده و چیزى نداشته باشد که به شهر خود برگردد- توبه 9: 60)»[138] به مانند روایت فوق که مفهوم «سهم» از خلال آیه ای از قرآن تعریف شد، واژه «کثیر» نیز به استناد آیه ای دیگر در کنار نقلی تاریخی، تبیین شده است: « محمد بن أبى عمیر از یکى از اصحاب ما از امام صادق علیه السّلام روایت نموده، در باره مردیکه نذر کرده است مال «کثیرى» را خیرات کند، فرمود:  «کثیر» هشتاد به بالا است، بدلیل قول خداوند تبارک و تعالى لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ (همانا خداوند یاریتان کرد در جاهاى فراوان- توبه 9: 25) و آن هشتاد جا بود.»[139]  اما صرف نظر از برتری محسوس مکتب فقهی و کلامی امام صادق(ع) در روش و مبانی نسبت به مکاتب و نحله های رنگارنگی که در گفتمان اجتماعی عصر ایشان وجود داشت، برخی نخبگان، متوجه برتری و مزیّت دیگری نیز در مکتب علمی امام صادق(ع) بودند؛ و آن اقناع معنوی، از قِبَل علوم و معارف آموختنی و غیر آموختنی بود؛ امام صادق(ع) بمانند تعریف متفاوتی که از فقه و فقیه ارائه کردند، برای علم و عالم نیز تعریفی مشابه داشتند؛ تعریفی که می توانست اقناع معنوی در طلاب علم بوجود آورد و آنها را همیشه با نشاط نگه داشته و هرگز سرخورده و دلزده نسبت به علم، نکند. در روایت ذیل، تصویری دقیق، با جزئیاتی استثنایی، در زمینه یاد شده ترسیم شده است؛ که دقت در ظرائف آن برای درک گفتمان اجتماعی در تاریخ مورد بررسی، از منظر و تبار قرآنی، بسیار مفید است: « عنوان بصری پیرمرد مسنّی بود که هفتاد وچهارسال از عمرش می گذشت. او خود نقل کرده است که من سالها نزد مالک بن انس، آمد و شد داشتم هنگامی که جعفربن محمد(ع) به مدینه آمد، دوست داشتم همانند مالک از او نیز علم بیاموزم پس روزی به من گفت: من مردی هستم که تحت نظرم و در هر ساعتی از روز وشب برنامه ای برای اوراد [وعبادت]دارم. مرا از ورد[وعبادتم]باز مدار و از مالک علم بیاموز همانگونه که با او آمد وشد داشتی.من[در نتیجه این فرمایش ها]مغموم شدم و از نزد او رفتم وبا خودم گفتم اگر در من خیری می یافت، من را از آمد وشد با خود نمی راند پس داخل مسجدالنبی شدم وسلام بر رسول خدا(ص) دادم.سپس فردای آن روز هم به روضه مسجدالنبی رفتم ودو رکعت نماز خواندم وگفتم ای خدا از تو می خواهم قلب جعفر(ع) را به من معطوف کنی واز علم او روزی ام کنی از آنچه که مرا به صراط مستقیمت هدایت کند. و اندوهناک بازگشتم به خانه ام در حالی که بدلیل سیراب شدن قلبم از محبت جعفر(ع) به نزد مالک نرفتم. از خانه خارج نمی شدم مگر برای نماز واجب. تا اینکه صبرم لبریز شد پس هنگامی که سینه ام به تنگ آمد، کفش پوشیدم و ردا انداختم وقصد جعفر(ع)نمودم و زمان بعد از نماز عصر بود پس هنگامی که بر در خانه اش حاضر شدم.اذن ورود خواستم.پس خادم اوگفت حاجت تو چیست؟ گفتم: برای عرض سلام به «شریف». گفت: او به نماز ایستاده است.پس جلوی خانه اش نشستم. مدت کمی که گذشت، خادم خارج شد وگفت: داخل شو در برکت خدا.پس داخل شدم وسلام کردم وجواب سلامم را داد وگفت: بنشین خداوند مورد مغفرتش قرارت دهد. پس متفکرانه سرش را پایین انداخت وسپس سرش را بلند کرد وگفت: «ابو کی؟» گفتم ابو عبدالله[هستم] خدا تورا بر کنیه ونامت ثابت بدارد و توفیق دهد. ای ابو عبدالله مشکل تو چیست؟ با خود گفتم اگر از زیارت وعرض ادب به او غیر این دعا هم نصیبم نشود، باز هم خیلی است. سپس سرش را بلند کرد و گفت: مشکل تو چیست؟گفتم: از خدا خواستم قلبت را به من معطوف نماید واز علمت روزی ام کند وامید دارم خدای تعالی اجابتم کند آنچه را که در مورد «شریف» از او خواستم. پس فرمود: ای ابا عبدالله علم با تعلّم بدست نمی آید.علم منحصراً نوری است که خداوند تبارک وتعالی در قلب هرکس که بخواهد هدایت کند قرار می دهد.پس اگر طالب علم هستی، اول باید در خودت حقیقت بندگی وعبودیت را طلب کنی. وعلم را به استعمال وبکار گیری اش طلب کن وبخواه که خداوند بفهماندت تا به تو بفهماند.گفتم ای شریف! گفت بگو ای ابا عبدالله.گفتم ای ابا عبدالله حقیقت عبودیت چیست؟ فرمود: سه چیز: اول اینکه بنده در آنچه که خداوند به او عطا نموده برای خود مالکیتی نبیند؛ زیرا برای  زیرا برای بندگان مالکیتی نیست و مال را مال خدا می بیند و آن را در مواردی که خداوند دستور داده مصرف می کنند دیگر آنکه بنده برای خود تدبیری نکند و تمام کوشش او در چیزی باشد که خدای تعالی به آن امر کرده و از آن نهی فرموده. پس هرگاه که بنده در آنچه که خداوند در اختیار او قرار داده، برای خود مالکیتی قایل نباشد، انفاق نمودن در راهی که خداوند به او امر نموده آسان خواهد شد و هنگامی که بنده تدبیر خویشتن را به مدبّرش واگذارد، مصیبت های دنیا بر او آسان گردد و هرگاه بنده به اموامر و نواهی خداوند مشغول شود، فرصت خودنمایی و مباهات بر مردم را نمی یابد. پس هنگامی که خداوند بنده خود را به این سه چیز گرامی داشت، دنیا و ابلیس و مردمان در نظر او خوار حقیر می گردد و دنیا را برای افزون طلبی و فخر فروشی طلب نمی کند و آنچه را که نزد مردم است برای کسب عزّت و برتری جویی نمی خواهد. و روزگار خویش را باطل نمی گذارد. پس این اولین درجه پرهیزگاری است. خدای تعالی می فرماید: «آن سرای آخرت است که آن را برای کسانی که قصد برتری طلبی و فساد ندارند قرار می دهیم. و سرانجام کار به نفع پرهیزکاران است.»گفتم: ای ابا عبدالله به من سفارش کن.فرمود تو را به نه چیز سفارش می کنم زیرا این نه چیز سفارش من است به تمام کسانی که طالب طریق الی الله هستند و از خدا می خواهم تو را در بکار بستن این امور توفیق دهد. سه چیز از آنها در مورد ریاضت نفس است؛ وه چ دربره حلم و بردباری است و سه چیز به علم مربوط می شود. این سه را به خاطر بسپار و برحذر باش از اینکه در مورد آن سستی کنی. عنوان گفت: قلب خود را برای آن سخنان فارغ و متمرکز کردم. پس فرمود : اما آنچه که مربوط به ریاضت است: بپرهیز از اینکه چیزی را به آن اشتها نداری بخوری که موجب حماقت و ابلهی می شود. و جز بوقت گرسنگی نخور و هرگاه می خوری، حلال بخور و نام خدا را ببر. و یاد آور حدیث رسول خدا(ص) را که فرمود: آدمی ظرفی را که بدتر از شکمش باشد، پر نمی کند. پس یک سوم آن را برای خوراک، یک سوم را برای نوشیدنی و ثلث آن را برای نفَس قرار بده. اما آنچه در مورد حلم است: هرکه به تو گفت: اگر یکی بگویی ده تا می شنوی، به او بگو اگر ده تا هم بگویی یکی نمی شنوی. و هرکه به تو ناسزا بگوید به او بگو: اگر در آنچه که می گویی، راست گفته باشی، از خدا می خواهم که مرا ببخشاید؛ و اگر در آنچه که می گویی دروغ گفته باشی، از خدا می خواهم که تو را مورد مغفرت قرار دهد. و هرکه تو را به ناسزا گویی وعده داد، تو او را به خیرخواهی و رعایت وعده بده.و اما آنچه در مورد علم است: آنچه را که نمی دانی از علما بپرس و برحذر باش از اینکه بخاطر آزار رسانی یا آزمودن چیزی بپرسی. و بپرهیز از اینکه به رأی خود عمل کنی و در تمامی آنچه که راهی برای آن می یابی، احتیاط کن. از فتوا دادن بگریز مانند گریختن از شیر درنده. و گردن خود را پل برای مردم قرار مده. حال ای اباعبدالله از نزد من برخیز که تو را نصیحت کردم. و ذکر و ورد مرا بر من تباه مکن. زیرا من مردی هستم که بر نفس خویش بخیلم. و  سلام و درود بر کسی که از هدایت پیروی کند.»[140]

اما پیش از این اشاره شد که امام صادق(ع)، به ترویج علوم پایه، طبّ و تاریخ وغیره نیز اشتغال داشتند؛ چرا که پیشرفت این علوم، ضمن فوایدی که می توانست برای بهبود کیفیت زندگی افراد داشته باشد و نوعی خدمت به خلق محسوب شود، برای مقابله با سفسطه های زنادقه که یا از ضعف اطلاعات حریفان خود سوء استفاده می کردند و یا اوهام شبه علمی خود را دستمایه انکار خداوند قرار می دادند، لازم بود. در ذیل، به نمونه ای از پاسخ های گفتمانی امام صادق(ع) در زمینه علم ستاره شناسی، اشاره شده است: « و از ابان بن تغلب نقل است که گفت: من نزد امام صادق علیه السّلام بودم که مردى از اهالى یمن بر آن حضرت وارد شده و سلام کرد، آن حضرت جواب سلام وى را داده و فرمود: مرحبا اى سعد، آن مرد گفت: مادر مرا به این اسم نامیده، و کمتر کسى آن را مى‏داند! امام علیه السّلام فرمود: راست گفتى اى سعد المولى، مرد گفت: قربانت گردم! این لقب من است. امام علیه السّلام فرمود: هیچ خیرى در لقب نیست، خداوند تبارک و تعالى در قرآن فرموده: «و یک دیگر را به لقبها مخوانید. بد نامى است نام کردن [مردم‏] به بدکردارى پس از ایمان آوردن [آنها]- حجرات: 11) کارت چیست اى سعد؟ گفت: قربانت گردم، ما خاندانى ستاره‏شناس و منجّم هستیم، و داناتر از ما در این علم در سرزمین یمن نیست. امام علیه السّلام فرمود: میزان افزایش نور خورشید بر نور قمر چند درجه است؟ گفت: نمى‏دانم. فرمود: درست است. بگو چند درجه نور قمر بیشتر از نور مشترى است؟ گفت: نمى‏دانم. امام فرمود: راست گفتى.فرمود: میزان افزایش نور مشترى بر نور عطارد چند درجه است؟ گفت: نمى‏دانم. امام صادق علیه السّلام فرمود: راست گفتى. فرمود: میزان افزایش نور عطارد بر نور زهره چند درجه است؟ گفت: نمى‏دانم.حضرت فرمود: راست گفتى. فرمود: نام ستاره‏اى که اگر طلوع کند شتر تحریک مى‏شود چیست؟ گفت: نمى‏دانم. امام صادق علیه السّلام فرمود: راست گفتى. فرمود: نام آن ستاره چیست که اگر طلوع کند؛ گاو تحریک مى‏شود؟ گفت: نمى‏دانم. امام فرمود: راست گفتى. فرمود: نام ستاره‏اى که اگر طلوع کند سگان تحریک شوند چیست؟ گفت: نمى‏دانم. امام علیه السّلام فرمود: در کلام نمى‏دانم راست گفتى. ستاره زحل میان ستارگان چه جایگاهى دارد؟گفت: ستاره‏اى نحس است. فرمود: این حرف مگو، زیرا آن ستاره أمیر المؤمنین علیه السّلام است و آن ستاره اوصیاء علیهم السّلام مى‏باشد، و آن همان نجم ثاقبى است که خداوند در قرآن فرموده. مرد یمانى گفت: ثاقب یعنى چه؟ فرمود: محل طلوع آن در آسمان هفتم است، و آن ستاره‏اى است که پرتو نورش پس از گذشت از اینها به آسمان دنیا مى‏رسد، پس خداوند بدین خاطر نامش را ستاره درخشان نامیده است. سپس فرمود: اى برادر عرب، آیا نزد شما عالمى هست؟ گفت: آرى قربانت گردم، در یمن گروهى هستند که علمشان مانند باقى مردم نیست. حضرت فرمود: از علم آنان چه مى‏دانى؟ گفت: عالم یمن مرغ را در سبقت پرواز باز مى‏دارد، و در آن واحد بقدر مسیر یکماه راکب سیر نماید و اثرى از او نماند. امام علیه السّلام فرمود: پس بدرستى عالم مدینه از عالم یمن برتر است، یمانى گفت: از علم او به شما چه رسیده؟فرمود: بى‏شکّ علم عالم مدینه به آنجا ختم مى‏شود که وقوف بر اثر راکب مرکب نماند و بى‏آنکه مرغ را در سبقت پرواز باز دارد در آن واحد مسیر یک دور خورشید را مى‏داند، از دوازده برج مى‏گذرد و دوازده خشکى و دوازده دریا و دوازده عالم. یمانى گفت: فکر نمى‏کنم کسى این همه علم را بداند، و کنه آن را دریابد. راوى گفت: سپس یمانى برخاسته و خارج شد.»[141] آنچه در روایت فوق مشهود است، ادبیات قرآنی است که امام صادق(ع)، از آن بهره جسته اند. مهمترین شاخصه این ادبیات، نفی خرافات و کشانیدن بستر علوم، به موضوعات مفید و واقع بینانه است.

نتیجه اینکه: علم با شاخه ها و رشته های مختلفش در این زمان پیشرفت قابل ملاحظه ای یافته بود؛ اما این مسأله خالی از چالش و اشکال نبود؛ چرا که ابتنای بیشتر این یافته ها به قیاس و تمثیل و دوری از منهج و شناخت شناسی قرآنی، عملاً دانش را دستخوش برداشت های عوامانه می کرد و استحاله معارف را سبب شده و تهی از هرگونه جامعنگری لازم بود. در پاسخ چنین هجمه ای، امام صادق(ع)، به طرح چند موضوع پرداختند: اعلام موجودیت روایات کافی و وافی از رسول خدا(ص)، به استناد میراث مکتوب و غیر مکتوبی که در  اختیار امام جعفربن محمد(ع) وجود داشت. همچنین ارائه استدلال های گویا و استناداتی محکم در ردّ و جرح روش قیاس و توجه دادن به ناکارآمدی آن. و نیز، گسترش و توسعه علوم پایه و طبّ به مدد جهتگیری های ملهم از قرآن و مشاهدات عینی و تجربی، در جهت ردّ قیاس های عوامانه زنادقه، که دلیل برداشت های غلطشان، کم اطلاعی و عدم توجه ایشان به مباحث متقن و قابل دفاع طبیعی بود. و دست آخر، ترویج رویکرد تفسیری ویژه، که نوعاً زاویه ورودش به مباحث، خارج از قلمرو قیاس می نمود.

2-3.گروه ها و پایگاه های اجتماعی

    در برخی نقل های تاریخی،  تعداد شاگردان امام صادق(ع) حدود چهار هزار نفر تخمین زده شده است؛ صرف نظر از اینکه تا چه میزان این تخمین واقعی باشد، یک چیز یقینی است و آن طیف وسیع از نخبگانی است که با امام صادق(ع) مرتبط بودند. ممکن است از این موضوع و نیز قراین دیگر بتوان این نتیجه را گرفت که، بخش عمده ای از اهتمام های امام صادق(ع) در بازه ای وسیع از ایام امامتشان، چه آن وقتی که با محدودیت های امنیتی و سیاسی شدیدی مواجه بودند و چه آن زمان که آزادی عمل بیشتری داشتند، مصروف نخبگان می شد. حال ممکن بود نخبگان یادشده از جرگه مخالفان آن حضرت باشند و یا طیف شیعیان را در بر بگیرد. اما اثبات این نکته چندان مشکل نبوده و  بدیهی بنظر می رسد که، تربیت نخبگان شیعی، بیش از هرچیز برای امام صادق(ع) اولویت داشته است. و در مقابل، تعامل حضرت با نواصب، غلات، زنادقه و برخی مشرب های فکری که منشأ عیار پیشگی محسوب می شوند و دیگر فرق و پایگاه های اجتماعی، درجات بعدی اهمیت را، در واکنش ها و پاسخ های امام صادق(ع) داشتند.

روایات پیش رو، ابتدا مربوط به جامعه شیعی و پایگاه مهم آن در اجتماع می شود و نگاه به ایشان را از منظر امام صادق(ع) با تعیین اولویت های احتمالی ایشان تحلیل  می کند و بعد در ادامه هریک از پایگاه های یادشده را به تفکیک مورد بررسی قرار خواهد داد؛ در این خصوص، اولین روایت، حکایتگر کرامتی است که حضرت در تناسب اهل بیت رسول خدا(ص) و شیعیانشان، با قرآن قایل هستند، تبار عمومی روایت می تواند به سوره های واقعه، ق و بروج باز گردد؛ ضمن اینکه آیاتی از سوره های آل عمران و بقره و تمام سوره حمد، موضوع بررسی مفهوم روایت در قالب تمثیلی عمیق است: «حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون خداى عز و جل باین آیات (که در آخر حدیث بیاید) فرمان داد که بزمین فرود آیند، آنها بعرش در آویختند و گفتند: پروردگارا بکجا ما را فرو می فرستى؟ بسوى‏ خطاکاران و گنه‏کاران؟ پس خداى عز و جل به آنها فرمود: فرود شوید که به عزت و جلال خودم سوگند که هیچ کس از آل محمد (علیهم السلام) و شیعیان آنها شما را در هر روز دنبال نماز واجبش نخواند جز اینکه بنظر مخصوصى در هر روز هفتاد بار به او نظر کنم و در هر نظر هفتاد حاجت او را برآورم، و او را با آنچه گناه دارد بپذیرم و آن آیات عبارت است از ام الکتاب (یعنى سوره مبارکه حمد) و آیه: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ» (سوره آل عمران آیه 18) و آیة الکرسى، و آیه ملک قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ ... آیه 26 از سوره آل عمران).»[142] روایت فوق، یک فضای کلّی و جامع را، از زاویه نگاه ویژه امام صادق(ع) به شیعیان مشخص می کند؛ اما همانطور که گفته شد، دغدغه اصلی امام صادق(ع) برای ایجاد مبانی و ساختار ی که بتواند زمینه مناسبی را برای ادامه حیات شیعه و در نگاهی وسیعتر جامعه بشری فراهم کند، تربیت نخبگانی بود که ضمن وفاداری به روش مبتنی بر قرآن امام صادق(ع) در بررسی و پاسخگویی به موضوعات گفتمان، رویه ای متفاوت از جریان حاکمِ قیاس محور، در پیش بگیرند و در فرایندی تاریخی، جنبشی  اصیل و قابل اتّکا را ایجاد کنند.  

در روایت ذیل رشد و بالندگی یکی از شیعیان آنچنان برجسته است که اعتقاداتش به تعبیر امام صادق(ع) حکم شاقولی را پیدا می کند  که مخالفت و مغایرت با آن، مترادف با بی دینی است: « حمزه و محمّد دو فرزند حمران گفته‏اند: با گروهى از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السّلام در محضر مقدّسش بودیم و حمران بن أعیَن هم در میان ما بود، ما سخت سرگرم مناظره و بحث بودیم و حمران ساکت بود و هیچ نمى‏گفت، امام صادق علیه السّلام به او فرمود: حُمران چه شده است که سخنى نمى‏گویى؟ عرض کرد: سرورم، من با خود عهد کرده‏ام در انجمنى که شما حضور داشته باشید سخن‏ نگویم (تا استفاده بیشترى برم). امام صادق علیه السّلام فرمود: من بتو اجازه مى‏دهم که بگوئى، شروع کن (بگو)! آنگاه حُمران گفت: گواهى مى‏دهم که نیست معبود بر حقّى جز خدا، او یگانه است و شریکى ندارد، نه همسرى گرفته و نه فرزندى دارد، و از دو حدّ خارج است: یکى؛ نبودن، و دیگرى شبیه بودن به موجودى، و در افعال بندگان سخن حقّ بین این دو گفته است (جبر و تفویض) نه جبر است و نه تفویض (یعنى اختیار است)، و گواهى مى‏دهم که محمّد صلى اللَّه علیه و آله بنده و پیامبر اوست، که فرستاده است وى را همراه با هدایت (که قرآن، محض هدایت است) و به دین درست (که اسلام آئین حقّ است) تا آشکار سازد و غالب گرداند آئین خویش را بر همه دینها، و احکام آنها را (پاره‏اى را از جهت اصل و پاره‏اى را از جهت کیفیّت) منسوخ سازد، هر چند مشرکان مایل نباشند، و گواهى مى‏دهم که بهشت حقّ است و آتش جهنّم حقّ، و بر انگیخته شدن پس از مرگ حقّ است، گواهى مى‏دهم که یقینا علىّ علیه السّلام حجّت خداست بر مخلوقش، مردم نمى‏توانند آن را نادیده بگیرند و پس از او حسن علیه السّلام، و بعد از او حسین علیه السّلام سپس علىّ بن الحسین بعد محمّد بن علىّ، و بعد تو، اى سرور من پس از ایشان، وقتى سخنش به اینجا رسید حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مقیاس حقّ مقیاس حمران است، آنگاه‏فرمود: اى حمران «مطمرى» بین خودت و جهان کشیدى. گفتم: آقاى من «مطمر» چیست؟ فرمود: شما آن را (شاقول یا) ریسمان بنّایى مى‏نامید، پس هر کس که تو را در این امر مخالفت نماید، بى‏دین است. حمران گفت: و اگر چه نژاد او به حضرت علىّ علیه السّلام و فاطمه سلام اللَّه علیها رسد؟ امام علیه السّلام فرمود: و حتّى اگر تبارش محمّدى و علویّ و فاطمیّ باشد.»[143] روایت پیش رو، دو وجه ممتاز و استثنایی دارد: یکی استدلال هایی است که یاران امام در موضوعات مورد نظر و برجسته گفتمان فکری می کنند و دیگری که وجه اجتماعی آن مهم بوده و شامل حواشی این روایت می شود، تصویری است که تداعی میدان آموزش، برای نخبگان شیعه را زیر نظر تیز بین امام صادق(ع) در عرصه مناظرات می نماید: «از یونس بن یعقوب نقل است که گفت: روزى نزد امام صادق علیه السّلام بودم که مردى از أهل شام بر آن حضرت وارد شده و گفت: من مردى وارد به کلام و فقه و فرائض مى‏باشم، خدمت شما براى مناظره با اصحابت رسیده‏ام.حضرت بدو فرمود: این کلامى که مى‏گویى ریشه در کلام رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دارد یا از خودت مى‏باشد؟ گفت: برخى از سخنان نبوىّ و برخى از جانب خود من است. فرمود: پس تو شریک پیغمبرى؟ گفت: نه، فرمود: از خداى عزّ و جلّ وحى شنیده‏اى؟ گفت: نه، فرمود: چنان که اطاعت پیغمبر را واجب مى‏دانى اطاعت خودت را هم واجب مى‏دانى؟ گفت: نه.حضرت روى بمن داشته و فرمود: اى یونس، این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود خودش را محکوم کرد (زیرا گفته خودش را حجّت دانست بى‏آنکه دلیلى بر حجّیّتش داشته باشد(، سپس فرمود: اى یونس اگر علم کلام خوب مى‏دانستى با او سخن مى‏گفتى، یونس گوید: من گفتم: واى و افسوس! قربانت گردم من شنیدم که شما از علم کلام نهى مى‏نمودى، و میفرمودى: واى بر أصحاب علم کلام، زیرا مى‏گویند این درست مى‏آید و این درست نمى‏آید، این به نتیجه مى‏رسد [و آن نمى‏رسد]، این را مى‏فهمیم و این را نمى‏فهمیم!!. فرمود: من گفتم: واى بر گروهى که گفته‏ام را رها کنند و دنبال خواسته خود بروند.

سپس به من فرمود: برو بیرون و هر کس از متکلّمین را دیدى بیاور. یونس گوید: من حمران بن اعین و احول و هشام بن سالم را که علم کلام خوب مى‏دانستند همراه با قیس ماصر که به عقیده من در کلام بهتر از آنان بود و علم کلام را از علىّ بن حسین علیهما السّلام آموخته بود را آوردم، چون همگى در مجلس حاضر شدیم، آن حضرت سر از خیمه بیرون کرد- و آن خیمه‏اى بود که در کوه کنار حرم براى حضرت مى‏زدند که چند روز قبل از حجّ آنجا تشریف داشت- چشم حضرت به شترى افتاد که به دو مى‏آمد، فرمود: قسم به ربّ کعبه که این هشام است!. ما فکر کردیم مقصود حضرت؛ هشام از اولاد عقیل است که او را بسیار دوست مى‏داشت، که ناگاه هشام بن حکم وارد شد و او در آغاز روئیدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بودیم، امام صادق علیه السّلام برایش جا باز کرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست، سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. پس او وارد بحث شد و بر شامى غلبه کرد، سپس فرمود: اى طاقى (مؤمن الطّاق أبو جعفر احول) تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد، سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو کن، او با شامى برابر شد و کارشان به تعارف کشید و پیروز و غالبى نداشت، سپس امام صادق علیه السّلام به قیس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو، او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آن دو مى‏خندید زیرا مرد شامى گیر افتاده بود پس بمرد شامى فرمود: با این جوان- یعنى هشام بن حکم- صحبت کن، گفت: حاضرم، سپس شامى به هشام گفت: اى جوان در باره امامت این مرد از من بپرس، هشام (از این بى‏ادبى) آنچنان به خشم آمد که مى‏لرزید، پس هشام گفت: اى مرد، آیا پروردگارت به مخلوقش خیر اندیش‏تر است یا مخلوق به خودشان؟ شامى: بلکه پروردگارم نسبت به مخلوق خود خیر اندیش‏تر است، هشام: در مقام خیر اندیشى براى مردم چه کرده است؟ شامى: براى ایشان حجّت و دلیلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الفت دهد و ناهمواریهاى ایشان را هموار سازد و آنان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام: او کیست؟ شامى: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله است، هشام: بعد از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله کیست؟ شامى: قرآن و سنّت است، هشام: قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى: آرى، هشام: پس چرا من و تو اختلاف کردیم و براى مخالفتى که با تو داریم از شام به اینجا آمدى؟! و تو پندارى که رأى و نظر راه دین است و تو خود معترفى که رأى و نظر بر یک قول واحد مختلف جمع نمى‏گردد! مرد شامى در حالت تفکّر و اندیشه خاموش ماند، امام صادق علیه السّلام به او گفت: چرا سخن نمى‏گویى، گفت: اگر بگویم اختلاف نکرده‏ایم ستیزه و جدل کرده‏ام، و اگر بگویم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مى‏کند باطل گفته‏ام زیرا عبارات کتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است، ولى همین استدلال بسود من و زیان هشام است! حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى که سرشار است. پس شامى به هشام گفت: اى مرد، چه کسى به خلق خیر اندیش‏تر است؛ پروردگارشان یا خودشان؟!. هشام: پروردگارشان از خودشان خیر اندیش‏تر است.

شامى: آیا پروردگار شخصى را بپا داشته است که ایشان را متّحد کند و ناهمواریشان را هموار سازد و حقّ و باطل را به ایشان بازگوید؟ هشام: آرى. شامى: او کیست؟ هشام: در ابتداى شریعت؛ رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله بود أمّا پس از او عترت آن حضرت مى‏باشند. شامى: عترت پیامبر کیست که قائم مقام او و حجّت مى‏باشد؟ هشام: امروز یا در گذشته؟ شامى: امروز کیست؟ هشام (با اشاره به امام صادق علیه السّلام) گفت: همین شخصى که بر مسند نشسته و از اطراف جهان بسویش رهسپار گردند، به میراث علمى که از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمین را براى ما بازگوید. شامى گفت: من چگونه مى‏توانم آن را بفهمم؟ هشام گفت: هر چه خواهى از او بپرس. شامى گفت: عذرى برایم باقى نگذاشتى، بر من است که بپرسم. امام صادق علیه السّلام فرمود: اى شامى، می خواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود. شامى با سرور و خوشحالى مى‏گفت: راست گفتى، اکنون به خدا اسلام آوردم. امام علیه السّلام فرمود: نه، بلکه اکنون به خدا ایمان آوردى، اسلام پیش از ایمان است، بوسیله اسلام از یک دیگر ارث برند و ازدواج کنند و بوسیله ایمان ثواب برند. شامى عرض کرد: درست فرمودى؛ من نیز شهادت مى‏دهم که جز اللَّه هیچ معبودى شایسته عبادت نیست و محمّد (صلّى اللَّه علیه و آله) رسول خدا است و تو جانشین اوصیایى. سپس امام صادق علیه السّلام رو به حمران کرده و فرمود: تو سخنت را دنبال حدیث مى‏برى (سخنانت مربوط است) و به حقّ مى‏رسى، و به هشام بن سام متوجّه شده و فرمود: تو در پى حدیث مى‏گردى ولى قدرت تشخیص ندارى (قصد دارى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‏توانى)، پس رو به احوال نموده و فرمود: تو بسیار قیاس مى‏کنى، از موضوع خارج مى‏شوى، مطلبى باطل را به باطلى ردّ مى‏کنى و باطل تو روشنتر است. سپس رو به قیس ماصر کرده و فرمود: سخن تو بگونه‏اى است که هر چه خواهى به حدیث پیامبر نزدیکتر باشد دورتر شود حقّ را به باطل مى‏آمیزى با آنکه حقّ اندک از باطل بسیار بى‏نیاز مى‏کند، تو و احول از شاخه‏اى به شاخه‏اى مى‏پرید و با مهارتید. یونس گوید: بخدا من فکر مى‏کردم آن حضرت نسبت به هشام همتاى آنچه در باره آن دو گفت مى‏فرماید، ولى فرمود: اى هشام تو به هر دو پا به زمین نمى‏خورى (یعنى طورى که جوابى برایت نباشد) تا خواهى بزمین برسى پرواز مى‏کنى (یعنى بمحض شکست خود را نجات مى‏دهى)، همچو تویى باید با مردم سخن بگوید، خود را از لغزش نگه دار، شفاعت ما در پى آن- به خواست خداوند- مى‏آید.»[144] انتهای روایت فوق، بسیار خوب می تواند مشخص کننده نقطه مطلوب امام صادق(ع) در هدف پیش گفته تلقّی شود؛ زیرا در آنجا، امام(ع) به نقد و برشمردن نقاط قوت و ضعف یارانشان در فنّ و روش استدلال پرداختند. گفتنی است، تبار قرآنی این روایت، صرف نظر از آیات مورد استناد در متن، اقسام استفهام هایی است که در قرآن، برای احتجاج بکار رفته اند.

روایت زیبای پیش رو نیز، حکایتی دیگر از مناظرات یاران امام صادق(ع) را در دستور کار دارد؛ در این روایت نوع خاص استدلال هشام بن حکم، و نیز واکنش امام(ع) به آن، ترسیمگر خوب و مناسبی، از موضوع یادشده،-یعنی اهتمام امام صادق(ع) به تربیت نخبگان شیعی- است؛ گفتنی است تبار روایت ذیل به جهت شکلی، هم می تواند به سوره مبارکه یاسین باز گردد و هم با سوره انفطار قابل تطبیق است؛ سوره های نجم و اعلی نیز بی ارتباط با موضوع یادشده نیستند: « و از یونس بن یعقوب نقل است که گفت: روزى جمعى از أصحاب و یاران که‏ حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیّار در میانشان بودند خدمت امام صادق علیه السّلام جمع شده و گروه دیگرى در اطراف هشام بن حکم که تازه جوانى بود گرد آمده بودند، امام صادق علیه السّلام رو به هشام بن حکم کرده فرمود: اى هشام، گفت: لبّیک اى زاده رسول خدا، فرمود: آیا گزارش نمى‏دهى که با عمرو بن عبید (در مباحثه) چه کردى و چگونه از او پرسش نمودى؟ عرض کرد: جلالت شما مرا مى‏گیرد و شرم مى‏دارم و زبانم نزد شما بکار نمى‏افتد! امام علیه السّلام فرمود: چون به شما امرى نمودم بجاى آرید. هشام گفت: وضع عمرو بن عبید و خبر مجلس مسجد بصره او بمن رسید. بر من گران آمد، پس بسویش رفته و روز جمعه‏اى وارد بصره شده و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسیارى را دیدم که حلقه زده و عمرو بن عبید در میان آنان بود، جامه پشیمنه سیاهى به کمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مى‏کردند، از مردم راه خواستم، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم، آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله‏اى بپرسم؟ گفت: بپرس، گفتم: شما چشم دارید، گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را که مى‏بینى چگونه از آن مى‏پرسى؟! گفتم: سؤال من همین طور است. گفت: بپرس پسر جانم، اگر چه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرمایید. گفت: بپرس. گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: آرى،: با آن چکار مى‏کنید؟: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بینم،: بینى دارید؟: آرى،: با آن چه مى‏کنى،: مى‏بویم.: دهان دارید؟: آرى،: با آن چه مى‏کنید؟: مزه را مى‏چشم،: گوش دارید؟: آرى،: با آن چه مى‏کنید؟: با آن صدا را مى‏شنوم،: شما دل دارید؟: آرى،: با آن چه مى‏کنید؟: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم درآید تشخیص مى‏دهم. گفتم: مگر با وجود این اعضاء از دل بى‏نیازى نیست؟ گفت: نه، گفتم: چگونه؛ با آنکه اعضاء صحیح و سالم باشد (دیگر چه حاجت به دل دارى)؟ گفت: پسر جانم هر گاه اعضاى بدن در چیزى که ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید کند، آن را بدل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل کند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازم است و گر نه اعضاء را یقینى نباشد. گفت: آرى. گفتم: اى أبا مروان (کنیه عمرو بن عبید) خداى تبارک و تعالى که اعضایت را بدون امامى که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقّن کند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سرگردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى که در تردید و سرگردانى خود به او رجوع کنند قرار نداده؛ در صورتى که براى اعضاى تو امامى قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهى؟!! او ساکت شد و جوابى نداد، سپس متوجّه من شده و گفت: آیا تو هشام بن حکمى؟ گفتم: نه، گفت: از همنشینهاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: أهل کجایى؟ گفتم: أهل کوفه. گفت: پس تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفته و بجاى خود نشانید و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت.حضرت صادق علیه السّلام خندید و فرمود: این را چه کسى به تو آموخت؟ عرض کردم: اى زاده رسول خدا بر زبانم جارى شد.حضرت فرمود: بخدا سوگند این مطالب در صحف إبراهیم و موسى مکتوب است.»[145] حکایت ذیل نیز که متضمّن مناظره مؤمن الطاق(ره) -معروف به احول- با زید بن علی(ع) است؛ ضمن در بر داشتن تعبیر و تفسیر زیبای مؤمن الطاق از سوره مبارکه یوسف، تبارش به سوره های احزاب(آیه 6) و انفال(آیه75) -که عبارت «اولوالارحام بعضهم او لی ببعض» را دارا هستند،- باز می گردد:  « از أبو جعفر احول نقل است که گفت: زید بن علىّ بن- حسین علیهما السّلام زمانى که متوارى و پنهان بود مرا خواست، نزدش رفتم، بمن گفت: اى أبا جعفر اگر از ما خانواده کسى نزد تو آید (و یارى بخواهد) چه پاسخ میدهى؛ آیا با او به کارزار جنگ مى‏روى؟ به او گفتم: اگر پدرت یا برادرت مرا بخواهند با او خارج مى‏شوم. زید گفت: من مى‏خواهم به جنگ این قوم (بنو امیّه) بروم با من بیا!. گفتم: نمى‏آیم؛ قربانت گردم. زید گفت: آیا جان خود را بر من ترجیح مى‏دهى؟ گفتم: من یک نفرم اگر در روى زمین امامى جز تو باشد، هر کس از تو کناره گیرد نجات یافته و هر کس با تو آید هلاک گشته و اگر براى خدا امامى روى زمین نباشد، کسى که از تو کناره کند با آنکه همراهیت کند برابرست، بمن گفت: اى أبا جعفر من با پدرم سر یک سفره مى‏نشستم، او پاره گوشت چرب را برایم لقمه مى‏کرد و لقمه داغ را از سر محبّت به من سرد مى‏کرد، تا چه رسد به حرارت آتش دوزخ که برایم دلسوزى نکرده باشد! از روش دیندارى به تو خبر داده و بمن خبر نداده؟! گفتم: قربانت گردم، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى کرده خبرت نداد، زیرا مى‏ترسید که تو نپذیرى و از آن جهت به دوزخ روى، ولى بمن خبر داده که اگر بپذیرم نجات یابم و اگر نپذیرم از دوزخ رفتن من باکى بر او نباشد، سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهترید یا پیغمبران؟ فرمود: البتّه پیغمبران. گفتم: یعقوب به یوسف مى‏گوید: «اى پسرک من، خواب خود را به برادرانت بازمگو، که [از روى حسد] در باره تو بداندیشى مى‏کنند»، او خوابش را نگفت و پنهان داشت که برایش نیرنگى نریزند، همچنین پدر تو مطلب را از تو پنهان کرد زیرا بر تو بیم داشت. زید گفت: اکنون که چنین گوئى بدان که مولایت در مدینه به من خبر داد که: من کشته مى‏شوم و در کناسه کوفه بدار روم، و خبر داد که کتابى نزد اوست که کشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است. احول گوید: من به حجّ رفتم و گفتگوى خودم را با زید به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم، حضرت فرمود: تو که راه پیش و پس و راست و چپ و پایین و بالا را بر او بستى و نگذاشتى به راهى قدم نهد!!.»[146] گفتنی است روایت فوق در جایی دیگر و از حیث سیاسی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

پنج حکایت نیز در روایت ذیل وجود دارد که همگی به مناظرات و حاضر جوابی های مؤمن الطاق باز می گردد، تبار اولین حکایت، بیشتر به سوره مبارکه برائت مربوط می شود؛ ضمن اینکه در آن استناد به آیاتی از سوره های دیگر، از جمله سوره نساء و بقره  قابل مشاهده است. شایان ذکر است که سوره مبارکه برائت و حواشی و شأن نزول آیات آن، برای شیعیان امام صادق(ع) فوق العاده بوده و نسوج کوبنده ترین مناظراتشان را تشکیل می داد. این مسأله به توصیه امام صادق(ع) انجام می شد چرا که امام(ع) قرائت این سوره و سوره انفال را در برنامه ماهانه شیعیان، توصیه کردند و اثر و نتیجه آن را، با شیعه امیرالمؤمنین(ع) بودن، مرتبط می دانستند.[147] حکایات بعدی نیز برخی اشاره به حوادث تاریخی بعد از رحلت رسول خدا(ص) دارد و برخی تبارش به سوره های نازعات و حجر باز می گردد: « اعمش گوید: گروهى از شیعیان با خوارج نزد أبو نعیم نخعى آمدند و أبو جعفر احول نیز حاضر بود، پس ابن أبى حذره زبان گشوده و گفت: من همراه شما اى گروه شیعه اقرار مى‏کنم که أبو بکر بنابه چهار خصال که کسى قادر به دفع آن نیست از علىّ و تمام صحابه برتر بود: او در کنار پیغمبر مدفون است، او با پیغمبر در غار بود، هنگام وفات پیغمبر آخرین نماز را او اقامه کرد، و او دومین صدّیق این امّت است. احول گفت: اى ابن أبى حذره، ما نیز همراه تو اعتراف مى‏کنیم که علىّ علیه السّلام از أبو بکر و تمام صحابه با همان خصالى که شرح دادى افضل و برتر است و آن موجب رسوایى صاحب تو شده و تو را ملزم به طاعت علىّ علیه السّلام خواهد کرد از سه جهت: وصف قرآن، حدیث رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله، و اعتبار دلیل عقلى. و إبراهیم نخعى و أبو اسحاق سبیعى و اعمش بر این مطلب اتّفاق کردند. احول گفت: اى ابن أبى حذره بگو ببینم رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله چگونه بیوت خود را ترک کرد؛ همانها که خداوند همه را به خود اضافه فرموده و مردم را از دخول بى‏اجازه در آنها نهى ساخته، آیا میراث أهل و فرزندانش بود یا بصورت صدقه براى تمام مسلمین بجاى نهاد؟ هر چه مى‏خواهى بگو. ابن أبى حذره از جواب ماند و به خطاى خود پى برد. احول گفت: اگر آنها را بعنوان میراث براى فرزندان و ازواج خود قرار داده، آن حضرت از نه همسر وفات یافته، و به عایشه دختر أبو بکر فقط یک نهم یک هشتم این خانه مى‏رسد، همان بیتى که صاحبت (أبو بکر) در آن دفن است، و با این تقسیم حتّى یک ذراع در یک ذراع هم به عایشه نمى‏رسید،  و براى همین مطلب بود که محمّد بن أبى بکر در خبر عجیبى این شعر را به عایشه گفت: به جمل سوار شدى به قاطر سوار شدى و اگر زیست کنى؛ فیل سوار شوى .حقّ تو از ارث یک نهم از یک هشتم بود حال اینکه همه را تصاحب نمودى. و اگر صدقه بوده بلایش عظیمتر و بزرگتر است زیرا حقّ او از بیوت به اندازه کوچکترین فرد مسلمان مى‏شود، پس داخل شدن به بیوت آن حضرت در حیات و پس از وفات جز براى علىّ بن ابى طالب علیه السّلام و فرزندانش معصیت است، زیرا خود خداوند آنچه براى پیامبر مباح ساخته براى ایشان نیز حلال نموده است. سپس به آنان گفت: شما نیک مى‏دانید که شخص پیامبر دستور فرمود تمام درهاى منتهى به مسجد بسته شود جز در خانه علىّ علیه السّلام، و درخواست أبو بکر مبنى بر بازکردن پنجره‏اى براى دیدن مسجد را نیز نپذیرفت، و عبّاس عموى پیامبر از این مطلب به خشم آمد تا اینکه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله خطبه‏اى خواند و فرمود: خداوند تبارک و تعالى به موسى و هارون دستور داد که براى قوم خود در مصر خانه‏هایى آماده سازید، و اینکه در مساجدشان هیچ فرد جنبى نخسبد، و نزدیکى با زنان جز براى موسى و هارون و نسل این دو براى دیگران ممنوع بود، و منزلت علىّ نزد من همچون هارون است براى موسى، و نسل او مانند نسل هارون مى‏باشد، و براى کسى‏ مجامعت در مسجد رسول خدا و خوابیدن جنب در آن جز براى علىّ و ذرّیّه او جایز نیست . همگى گفتند: همان طور است. احول گفت: یک چهارم دینت اى ابن أبى حذره از دست رفت، و آن فضیلتى براى آقاى من بود که هیچ کس آن را ندارد، و رسوایى و ننگى براى صاحبت. و امّا اینکه گفتى: او دومین فرد در غار بود، بگو ببینم آیا خداوند در جایى غیر از غار براى مسلمین سکینه خود را نازل فرموده؟ گفت: آرى. احول گفت: حال اینکه یار تو را در غار از سکینه خارج ساخته و موصوف به حزن فرموده، و مکان علىّ در آن شب بر فراش رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و جانفشانى او براى آن حضرت افضل از مکان یار تو در غار است. همه مردم گفتند: راست گفتى!!. احول گفت: اى ابن أبى حذره، نصف دینت از دست رفت. و امّا اینکه گفتى «او دومین فرد صدّیق در این امّت است»، حال اینکه خداوند بر یار تو استغفار از علىّ بن ابى طالب را واجب فرمود در این آیه: «و نیز کسانى که پس از آنان آمدند مى‏گویند: پروردگارا، ما و آن برادران ما را که به ایمان بر ما پیشى گرفته‏اند بیامرز- تا آخر آیه 10، سوره حشر»، و آنچه تو ادّعا مى‏کنى نامیدن مردم است، و نامگذارى قرآن و شهادت به صدق و تصدیق او از نام نهادن مردم اولى و سزاوارتر است. و حال اینکه خود حضرت علىّ علیه السّلام بر منبر بصره گفته بود: منم صدّیق اکبر، پیش از أبو بکر ایمان آورده و پیش از او پذیرفته و تصدیق نمودم. مردم گفتند: راست گفتى. احول گفت: اى ابن أبى حذره، سه چهارم دینت از دست رفت. و امّا اینکه گفتى او آخرین نماز را بر مردم اقامه کرد، فضیلتى براى صاحب و رفیقت قائل شدى که آن را کامل نکردى، زیرا آن مطلب به تهمت نزدیکتر است تا به فضیلت، زیرا اگر آن به امر پیامبر بود هرگز او را از این نماز عزل نمى‏کرد، مگر نمى‏دانى وقتى أبو بکر جلو ایستاد که نماز بخواند پیغمبر رسیده او را عزل نمود و خود نماز را بر مردم اقامه فرمود؟! و این نماز از دو حال خارج نیست: یا نیرنگى از جانب خود او بوده، و هنگامى که رسول خدا آن را دریافت با داشتن بیمارى با شتاب خود را رسانده او را از امامت جماعت کنار زد تا نکند پس از وفات آن حضرت بر امّت به این کار احتجاج کند و جاى عذرى براى مردم باقى نماند.  و یا اینکه خود آن حضرت بدان دستور داده بود، مانند داستان تبلیغ سوره برائت، که جبرئیل نازل شده و گفت: تبلیغ جز از جانب تو یا علىّ نباید صورت پذیرد، آن حضرت نیز علىّ را بدنبال او فرستاد، او نیز أبو بکر را از این مقام خلع و خود مأمور بدان شد، همان طور است داستان نماز، و در هر دو حالت ذمّ و سرزنش فقط و فقط متوجّه أبو بکر است زیرا مطلبى از او روشن شده که قبلًا پوشیده بود، و در این کار دلیلى واضح است که او شایسته خلافت پس از پیامبر نبود و در هیچ یک از امور دینى هم مأمون نیست. پس مردم یکپارچه گفتند: راست گفتى. احول گفت: اى ابن أبى حذره، تمام دینت از دست رفت، و از همان جا که مدح کردى رسوا شدى. مردم به احول گفتند: دلایل ادّعایت بر طاعت علىّ را بیاور. پس ابو جعفر احول گفت: و امّا وصف قرآن در صدّیق بودن علىّ یکى این آیه است: «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خداى پروا کنید و با راستگویان باشد- توبه: 119»، پس ما همگى علىّ- علیه السّلام- را مطابق وصف قرآن دیده‏ایم در این آیه: [بویژه‏] شکیبایان در بینوایى و تنگدستى و رنج و سختى به هنگام کارزار، آنانند که راست گفتند و آنانند پرهیزگاران- بقره 177»، پس به اجماع امّت علىّ علیه السّلام از همه به این امر سزاوارتر بود، زیرا از هیچ صحنه نبردى فرار نکرد بر خلاف افرادى که در چندین موضع از جنگ گریختند. پس مردم گفتند: راست گفتى. احول گفت: و امّا نصّ حدیث رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله این است که فرموده: «من میان شما دو چیز گرانقدر را ترک مى‏کنم، که در صورت تمسّک به آن دو هرگز پس از من گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و عترتم؛ أهل بیتم، که آن دو از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من درآیند»، و نیز این فرمایش: «هر آینه مثل أهل بیت من میان شما همچو کشتى نوح است، هر که سوار آن شود نجات یابد، و هر که آن را وانهد غرق شود، و هر که از آن پیشى گیرد [از دین‏] خارج مى‏شود، و هر که ملزم بدان شود ملحق گردد»، پس به شهادت خود آن حضرت کسانى که دست بدامن أهل بیت رسول خدا شوند هادى و هدایت شده‏اند، و متمسّک به غیر آن دو گمراه و گمراه‏کننده است. پس مردم گفتند: راست گفتى اى أبو جعفر. احول گفت: و امّا دلیل عقلى این است که تمام مردم مطیع فرمان عالم مى‏باشند، و ما اجماع امّت را بر این یافتیم که علىّ اعلم تمام صحابه است. و مردم از او مى‏پرسیدند و بدو نیازمند بودند، و علىّ علیه السّلام از تمامشان بى‏نیاز بود، و آن از شاهد، و دلیل آن از قرآن این آیه است: «آیا کسى که به حقّ راه مى‏نماید سزاوارتر است که پیروى شود یا آن که خود راه نیابد مگر آنکه او را راه نمایند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه حکم مى‏کنید؟!- یونس:35[راوى گوید:] پس هیچ پیش آمدى نیکوتر از آن روز نبود، و بواسطه این پیروزى مردمان بسیارى در این مذهب (تشیّع) وارد شدند. و أبو جعفر أحول با أبو حنیفه نیز مناظرات بسیارى دارد، مثلًا یک روز أبو حنیفه به أبو جعفر مؤمن الطّاق گفت: آیا شما معتقد به رجعت مى‏باشید؟ گفت: آرى. أبو حنیفه گفت: پس حالا هزار درهم بمن بده من آن را پس از رجعت بتو مى‏دهم. أبو جعفر گفت: از براى من ضامنى بیاور که چون بدنیا برگردى به صورت انسان مراجعت خواهى کرد نه به شکل خوک!!. و روزى دیگر أبو حنیفه بدو گفت: اگر علىّ بن أبى طالب را حقّى بود چرا پس از وفات رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله آن را مطالبه نکرد؟ أبو جعفر در پاسخش گفت: ترسید که اجنّه او را بکشند! همان طور که سعد بن عباده را به تیر مغیرة بن شعبه کشتند. و در روایتى: به تیر خالد بن ولید!!. و روزى أبو حنیفه با مؤمن الطّاق در یکى از خیابانهاى کوفه راه مى‏رفت، ناگاه فردى ندا سر داد «چه کسى مرا به کودکى گمراه راهنمایى مى‏کند»؟ مؤمن الطّاق گفت: امّا کودک گمراه ندیده‏ام، و اگر پیر گمراهى را مى‏خواهى این را بگیر- و اشاره به أبو حنیفه نمود-. و پس از وفات امام صادق علیه السّلام أبو حنیفه به مؤمن الطّاق برخورده و بدو گفت: امام تو مرد. احول  گفت: آرى، ولى امام تو (شیطان) از مهلت داده‏شدگان تا روز قیامت است.»[148] روایت ذیل نیز، منعکس کننده ورزیدگی های استثنایی برخی دیگر از یاران امام صادق(ع) بخصوص در موضوع فضیلت امیرالمؤمنین(ع) و مطاعن خلفاست. ظاهراً تبار استدلال فضّال بن حسن، در این روایت، آیات مربوط به احکام ارث در سوره نساء بود: « روزى فضّال بن حسن بن فضّال کوفىّ به أبو حنیفه برخورد که جماعتى انبوه مواردى از فقه و حدیث را بر ایشان املاء مى‏کرد، فضّال به دوست همراه خود گفت: تا أبو حنیفه را خجل نکنم هیچ جایى نروم. دوست همراهش بدو گفت: أبو حنیفه کسى است که تو خود به حالش واقفى و دلیل و حجّت او آشکار و عیان است. گفت: واگذار! مگر حجّت فردى گمراه بر حجّت مؤمن مى‏چربد؟ سپس بدو نزدیک شده و با هم سلام و علیک کردند، و حاضران همگى جواب سلامش را دادند، پس گفت: اى أبو حنیفه، یکى از برادران من مى‏گوید: بهترین مردم پس از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله علىّ بن أبى طالب است و من مى‏گویم: أبو بکر بوده و پس از او عمر. نظر شما چیست خدا رحمتت کند!.  پس أبو حنیفه مدّتى سر بزیر انداخته سپس گفت: آرامگاه آن دو کنار رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از هر کرم و فخرى بسنده مى‏کند، مگر نمى‏دانى که آن دو کنار آن حضرت مدفونند، دیگر چه حجّتى واضحتر از آن است؟ فضّال گفت: من همین را به برادرم گفتم و او گفت: اگر آن خانه فقط براى رسول خدا بود آن دو با دفن در موضعى که حقّى در آن نداشتند مرتکب ظلم و ستم شده‏اند، و اگر براى آن دو بوده و به پیامبر بخشیدند باز هم در پس گرفتن آن کار بسیار بدى کردند، زیرا از بخشش خود صرف نظر کرده و عهد خود را فراموش کردند. أبو حنیفه ساعتى سر بزیر انداخته فکر کرد سپس گفت: نه مخصوص او نه آن دو بوده، بلکه از قسمت سهم الإرث عائشه و حفصه مستحقّ دفن در آن مکان شدند. فضّال گفت: من نیز همین را بدو گوشزد کردم ولى او گفت: تو خود مى‏دانى رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله با داشتن نه زوجه وفات یافت، اگر حساب کنیم براى هر کدام از زوجات آن حضرت یک نهم از یک هشتم مى‏افتد، سپس در یک نهم یک هشتم نگاه کردیم دیدیم مى‏شود یک وجب در یک وجب، با این حساب چگونه آن دو مرد مستحقّ بیشتر از آن شدند، و بعد اینکه چطور عائشه و حفصه از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله ارث برند ولى فاطمه دخت گرامى او از میراث منع گردد؟! أبو حنیفه گفت: اى قوم، او را از من دور کنید، که او رافضى مذهب خبیث است!!.»[149] آنچه که از مجموع چند روایت گذشته می توان نتیجه گیری کرد، ورزیدگی و مهارت اعجاب انگیزی است که نخبگان شیعی از آن بهرمند بودند، این نکته حکایت از یک فرایند حساب شده در تربیت نخبگان و نیروی کار آمد انسانی  دارد که از جانب امام صادق(ع) مدیریت و هدایت می شد. شاخصه عمده این افراد زیرکی، شجاعت و جامعنگری بود؛ که آبشخور مهارت هایشان را از قالب و محتوای قرآن جستجو می کردند. 

اما، بنا بر برداشتی که از مفهوم و منطوق روایت ذیل می توان داشت، پایگاهی اجتماعی، با مرام و مسلکی ویژه، در این زمان در شرف ولادت بود تا در سالها و قرون آینده مجال عرض اندام و بروز یابد. گروه یادشده، موسوم به «عیّاران» هستند؛ که دزدی از ثروتمندان را برای کمک به فقرا توجیه می کردند. ظاهراً  اگر روایت ذیل را با نضج مرام مشابه و از سنخ ایشان مرتبط بدانیم، به این فرضیه قوت بخشیده خواهد شد که شکل گیری و گسترش مرام و پایگاه و مسلک یادشده، منبعث و برخاسته از کج فهمی و سوء تعابیر از  برخی معارف قرآنی است: « یوسف و محمّد از پدران خود از امام حسن عسکرى علیه السلام نقل کرده‏اند که آن حضرت در تفسیر قول خداوند عزّ و جلّ اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ (هدایت کن ما را به راه راست- حمد: 5) فرمود: توفیقى را که در گذشته و حال به ما داده‏اى که به سبب آن فرمانبردارى تو را کردیم، پایدار بدار تا بتوانیم همچنان در زندگى آینده‏مان هم سر بر آستان فرمانت بسائیم. و «صراط مستقیم» دو تاست: راهى در دنیا و راهى در عقبى؛ امّا صراط دنیا آن است که انسان خدا را از غلوّ (تجاوز کردن از حدّى که در شرع براى وى معیّن گردیده است) خود را پائین‏تر ببیند، و از حدّ کوتاهى کردن و سستى‏ورزیدن پا فراتر نهد، و چنان در ادامه راه راست پایدار باشد. که به هیچ باطلى مایل نگردد، و صراط دیگر در آخرت و راه مؤمنان به بهشت است، و آن راهى است مستقیم از جهنّم به سوى بهشت و غیر آن؛ که جز راه جنّت راه دیگرى در پیش نگیرند. سپس گفتند: امام ادامه داده  فرمود: حضرت صادق علیه السلام در تفسیر اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ فرمود: خدایا! ما را به راه راست هدایت فرما، و راهنمائیمان کن که راهى را برگزینیم و پیوسته در آن باشیم تا ما را به سر منزل مقصود محبّت و دین تو برساند، و ما را از پیروى هواى نفس خود باز دارد، تا پوچ و تباه نگردیم، راهى که مانع گردد تا بر طبق خواسته خود عمل کنیم و در گرداب نیستى دچار گردیم، و سپس فرمود: بى‏تردید هر کس که پیرو خواهشهاى نفسانى خود شده یا شگفت زده أفکار و نظریات خویشتن گردیده است، مانند همان شخص است که شنیده بودم: مردم ساده لوح بسیار او را مى‏ستایند و به بزرگى از او یاد مى‏کنند، و من مشتاق گشتم تا از نزدیک او را ببینم، امّا بگونه‏اى که مرا نشناسد تا شخصیّت او را ارزیابى کنم. اتفاقا روزى او را در مکانى دیدم که جمعیّت زیادى از عوام گردش جمع گشته‏اند، چهره‏ام را پوشاندم، و بطور ناشناس به میان آنها رفتم تا نظاره‏گر او و مردم پیرامون او باشم. پیوسته به اطوار و نیرنگ مردم را فریب مى‏داد، سپس براه افتاد و مردم به دنبالش رفتند تا به جایى رسید که از مردم جدا شد، مردم برگشته و پى کار خود رفتند، اما او دیگر برنگشت و همچنان مى‏رفت، بدنبالش رفتم، در بین راه به دکّان نانوائى رسید در آنجا توقّف کرد، به محض آنکه نانوا به کارى مشغول گردید دو عدد نان دزدید و راه افتاد من تعجب کردم، ولى با خود گفتم: شاید با نانوا داد و ستدى دارد، آنگاه به شخصى رسید که انار داشت او را هم غافلگیرکرده و سپس دو عدد انار برداشت، این عملش نیز تعجّبم را برانگیخت  امّا با خود اندیشیدم که شاید با یک دیگر حسابى دارند. با خود گفتم: چه نیازى او را وادار به دزدى کرده است؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مى‏دید چنین کارى انجام مى‏داد، همچنان به دنبال او رفتم، به بیمارى رسید، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاد و رفت، منهم به دنبالش رفتم تا در نقطه‏اى از بیابان ایستاد.خود را به او رساندم و گفتم: اى بنده خدا آوازه نیکى تو را شنیده و مایل بودم که از نزدیک ببینمت حال به دیدارت آمدم، ولى کار عجیبى از تو مشاهده کردم که فکرم را پریشان ساخته است. از تو مى‏پرسم که برایم توضیح دهى تا خیالم آسوده شود، گفت: چه دیدى؟ گفتم: تو را که به نانوائى رسیدى و از او دو نان دزدیدى! و از انار فروش گذر کردى از او نیز دو انار بسرقت بردى؟! امام فرمود: در پاسخ من گفت: پیش از هر چیز به من بگو تو کیستى؟گفتم: یکى از فرزندان آدم علیه السلام از امّت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله. بار دیگر گفت: از چه کسانى؟ گفتم: فردى از دودمان پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله. پرسید: در کجا زندگى مى‏کنى؟ گفتم: مدینه.گفت: شاید تو جعفر بن محمّد فرزند علىّ بن حسین بن على بن أبى‏طالب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: ولى این شرافت خانوادگى برایت سودى نخواهد داشت با این ناآگاهیت به آنچه مایه شرافت تو است، علم جدّ و پدرت را کنار گذاشته‏اى، اگر چنین نبود چگونه عملى را که انجام دهنده‏اش شایسته ستایش و سپاسگزارى است آن را ناپسند شمارى؟ گفتم: آن چیست؟پاسخ داد: کتاب خدا، قرآن. گفتم: چه چیز آن را ندانسته‏ام.گفت: فرموده خداوند را مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها (هر کس که عمل نیکى انجام دهد پاداشش ده برابر است و هر کسى که به کردار زشتى دست یازد، کیفرش یک برابر است- أنعام 6:162) چون دو نان دزدیدم دو گناه بود، و براى دزدیدن دو انار دو گناه، (4 2+ 2) پس این شد چهار گناه. چون هر یک از آنها را در راه خدا صدقه دادم چهل ثواب خواهم داشت، از چهل حسنه در برابر چهار سیّئه چهار تا کم مى‏شود و سى و شش حسنه برایم باقى مى‏ماند.گفتم: مادرت به عزایت بنشیند، تو کتاب خدا را نفهمیده‏اى، مگر نشنیده‏اى که خداى عزّ و جلّ مى‏فرماید: إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (خدا فقط کار پرهیزگاران را مى‏پذیرد- مائده 5: 31) یقینا چون دو نان دزدیدى به دو گناه دچار گردیدى و جهت سرقت دو انار هم دو گناه دیگر، و چون مال مردم را بجاى اینکه به خودشان بازگردانى بدون رضایت آنان به دیگرى دادى، بى‏شک چهار گناه بر آن افزودى و چهل حسنه به چهار گناه نیفزودى. و در حالى که با نگاه تندى به من نگریست، بر گشتم و رهایش ساختم. امام فرمود: با این گونه تفسیرهاى زشت و عوام پسندانه گمراه مى شوند و دیگران را هم به گمراهى مى‏کشانند و این همانند تأویل نابجائى است که معاویه پس از کشتن عمّار یاسر- رحمه اللَّه- وقتى متوجّه شد که قتل عمّار لرزه بر دل بسیارى از مردم انداخته، و این فرمایش پیغمبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله بر سر زبانها افتاده است که: «عمار را جمعیّت تجاوز پیشه مى‏کشند»، عمرو عاص به ملاقات معاویه رفت و گفت: اى امرکننده مؤمنین مردم به هیجان آمده و پریشان خاطر گشته‏اند، پرسید براى چه؟ گفت: به جهت کشته شدن عمّار. معاویه سؤال کرد: کشتن عمّار را چگونه باید توجیه کرد؟ عمرو عاص گفت: مگر نه اینست که پیامبر خدا فرمود:  «فئه باغیه» عمار را مى‏کشند. معاویه به او گفت: در گفتارت کم لطفى مى‏کنى آیا ما او را کشتیم، جز این نیست که چون علىّ بن ابى طالب او را میان تیر و سرنیزه‏هاى ما افکند کشته شد؟ چون این خبر به حضرت على علیه السلام رسید فرمود: اگر چنین است پس (پناه به خدا) باید بگویند پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله هم قاتل حمزه است که او را در میان سرنیزه‏هاى مشرکان انداخت. بعد امام صادق علیه السلام سخن خود را چنین ادامه داد: خوشا به حال آنانى که مصداق فرموده پیامبر خدایند، بار علم را دادگران هر نژادى بدوش مى‏کشند تا تحریف غلوّکنندگان و سرقت باطل‏گرایان و تأویل نادانان را از آن دور سازند.»[150] ملاحظه می شود که کج فهمی مذکور، برداشتی مسخ شده از مفهوم جوانمردی بود که در طی آن، دزدی و تعرض به اموال دیگران، وجاهت بظاهر شرعی می یافت. شایان ذکر است، به استناد آیاتِ بکار رفته در روایت فوق، می توان تبار این روایت را به سوره های  حمد، انعام و مائده  باز گرداند.

گروه و پایگاه دیگری که بعنوان بازیگر عرصه گفتمان اجتماعی در این زمان مطرح هستند، و سابقه فعالیتشان به سالیان پیش باز می گردد، نواصب هستند که در دشمنی با اهل بیت(ع) معروف بودند؛ در ذیل تعریفی متفاوت و دقیق از این گروه و از زبان امام صادق(ع) نقل می شود. گفتنی است تبار چنین وجه تسمیه ای به سوره مبارکه غاشیه بازگشت دارد: « معلّى بن خنیس گوید: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود: ناصبى (در عرف اخبار، اهل تسنّن متعصّب مى‏باشند و غیر ناصب مستضعف است و در بسیارى از موارد ناصب به مستضعف تفسیر شده، و گاهى نیز به مخالف، نه به دشمن اهل بیت) کسى نیست که با ما خاندان جملگى دشمنى ورزد، چون نمی توانى فردى را پیدا کنى که آشکارا بگوید: «من با محمّد و آل محمّد دشمن هستم»، و لکن «ناصب» کسى است که در مقابل شما قد علم کند، در حالى که میداند شما دوستداران ما هستید و یا دشمن دشمنان ما می باشید، و امام علیه السّلام فرمود: شخصى که شکم یکى از دشمنان ما را سیر گرداند چنان است که یکى از دوستان ما را کشته باشد.»[151] گفتنی است تبار چنین روایتی با سوره مبارکه «ممتحنه» قابل تطبیق است.

به نظر می رسد آغاز  شکل گیری منسجم و قوی، از پایگاهی اجتماعی- اعتقادی، موسوم به غلات را، باید مربوط به این دوره و عصر دانست؛ هرچند برخی این مسأله را تا زمان امیرالمؤمنین(ع) و فتنه ای تحت عنوان فتنه «عبدالله بن سبا» تبارشناسی کرده اند، اما تحقیقات جدید، حکایت از افسانه بودن نقل های مربوط به عبدالله بن سبا داشته، و اصلاً برای او حیثیت خارجی قایل نبوده و یکسره  وجود چنین فردی را غیر واقعی می داند.[152] آن دسته از روایات نیز که دلالت بر وجود جریانی از غلات در عصر امام سجاد(ع) دارد، بدلیل تناقضات و اضطراب موجود در متن آنها، نمی تواند پذیرفتنی و قابل اعتماد باشد.[153] پس فقط عصر امام صادق(ع) است که برخی نقل ها و گزاره های گفتمانی آن، حکایت از نضج و شکل گیری قابل توجه این گروه دارد. ظاهراً تبار قرآنی حکایتِ چنین انحرافی را باید مربوط به همان آیات و سوره هایی که خبر از عقیده ناحق الوهیت مسیح(ع) و عزیر(ع) و برخی روحانیون یهودی و مسیحی می دهند بدانیم. مثلاً سوره مبارکه توبه، نمونه ای از سوره های یادشده در این خصوص است و سوره های دیگری نیز در قرآن چنین وضعیتی را دارند. گفتنی است که غلات، خود را شیعه معرفی می کردند اما در عین حال آنچنان عقایدی داشتند که دوری و برائت شیعه نسبت به آن بیش از برائتی است که نسبت به اعتقادات اهل سنّت دارد. این گروه مقامی خدایی برای اهل بیت قایل می شدند و با جعل روایات بسیاری دست به ترویج اباحه گری و نیز عقیده تناسخ و دیگر اعتقادات منحرف می زدند؛ ضرری که از ناحیه ایشان متوجه تشیع بود به مراتب از هر چیزی خطرناکتر بود؛ چرا که همزمان، هم دیگران را نسبت به شیعه بدبین می کرد و هم موجبات انحراف برخی شیعیان را فراهم می نمود. در روایت ذیل، دغدغه و نگرانی امام صادق(ع) و نوع آسیبی که غلات متوجه اسلام می کردند، منعکس است: « مردم ولع در دروغ بستن به ما دارند... من برای یکی از آنها حدیث نقل می کنم و او از نزد من بیرون نرفته، آن را بر غیر تأویل درست، تأویل می کند. آنها قصدشان از طلب حدیث و دوستی ما، خداوند نیست؛ بلکه در پی دنیاطلبی خویش هستند.»[154] در روایت دیگری، مشخص می شود که طیف احادیثی که در زمان حیات امام صادق(ع) جعل می شد  وبه ایشان نسبت داده می شد، آنچنان وسیع و گسترده بود که حضرت راهی جز آموختن معیارهای کلی و جامعنگر، از جمله مطابقت با قرآن نمی دیدند: «آنچه را که از ما روایت می کنند، جز آنکه موافق قول خدا و رسول بوده و یا شاهدی از سخنان پیشین ماداشته باشد، نپذیرید. مغیرة بن سعید که خداوند او را لعنت کند، در کتب پدرم احادیثی را وارد کرد که هرگز از پدرم نبود. از خداوند بترسید و آنچه را که از ما نقل کرده و مخالف قول خدا و پیامبر ماست، نپذیرید. ما وقتی حدیثی نقل می کنیم می گوییم: خداوند یا رسول او فرموده است.»[155] در روایتی دیگر، امام (ع)مطالب نادرست مندرج در کتب اصحاب پدرشان را، ناشی از وارد شدن مطالبی می دانستند که توسط مغیرة بن سعید صورت گرفته بود. امام در این باره می فرمود:« او [به بهانه خواندن] کتاب ها[ی مزبور] را به خانه برده و احادیثی در کفر و زندقه وارد آن کرده، به پدرم نسبت می داد و سپس آنها را به اصحاب باز می گرداند.»[156] در نقل دیگری، اشاره به نامه ای از امام صادق(ع) به یکی دیگر از سران غلات(ابوالخطاب) شده است؛ امام در آن نامه فرمودند: «شنیده ام که گفته ای: زنا، خمر، نماز، روزه و فواحش، مردانی به این نام ها هستند. اینگونه نیست که تو می گویی، ما اصل حق بوده و فروع حق طاعت خداست؛ دشمنان ما اصل شر، و فروع آنها همان فواحش و زشتی هاست.»[157] همانطور که ملاحظه شد، واکنش امام (ع) در مقابله با اقدامات غلات شامل مکاتبه و نیز افشاگری و اطلاع رسانی به شیعیان می شد. در روایتی آمده است که حضرت در مورد ابوالخطاب فرمودند: « لعنت خدا و ملائکه و مردم بر ابوالخطاب باد. من شهادت می دهم که او کافر فاسق مشرک است.»[158] در جایی دیگر نیز وقتی خبر به امام(ع) رسید که غلات روایتی از ایشان نقل کرده اند مبنی بر اینکه، «هرکس امام را شناخت، هر کاری را بخواهد می تواند انجام دهد.» امام فرمود: « من گفتم وقتی امام را شناختی، آنچه از اعمال نیک کم یا زیاد، انجام بده چرا که سبب قبولی اعمال تو می شود.»[159]  در جایی دیگر امام(ع) مفضل را که نماینده ویژه امام در برخورد با غلات بود، توصیه فرمود که با آنها نشست و برخاست نکنید و با آنها هم غذا نشوید، چیزی ننوشید و مصافحه نکنید.[160] در جایی نیز در مورد جوانان هشدار دادند که مبادا در دام ایشان بیافتند؛ در این روایت اشاره شده است که غلات بدترین خلق خدا هستند عظمت او را کوچک می پندارند و برای بندگان خدا ربوبیت قائلند.[161] تبار روایات فوق به سوره بقره(آیه 75) و سوره های دیگر، از جمله نساء(آیه46) و مائده(آیات13و41) و حکایتی که خداوند از تحریف کتب های آسمانی توسط برخی از اهل کتاب باز می گردد؛ و ظرائفی که این سوره ها و آیات آن مورد توجه قرار داده اند، می تواند اطلاعات مبسوطی را از اقدام غلات در عصر امام صادق(ع) نیز تشریح و تحلیل کند.

 در روایتی نیز که حکایت از ادعای گزاف غلات مبنی بر آوردن دین جدید و مبانی غیر از کتاب خدا و اسلام، توسط ائمه(ع) دارد، امام پاسخی کوبنده و جامع می دهند: « بنا به نقل شهرستانی، سدیر صیرفی نزد امام(ع) آمد و گفت: جانم بفدای تو! شیعیان شما در باره شما اختلاف کرده اند، برخی اظهار می کنند که در گوش شما سخن گفته می شود؛ بعضی می گویند به شما وحی می شود؛ برخی می گویند به قلب شما الهام می شود؛ بعضی می گویند در خواب می بینید؛ بعضی می گویند به کتب آباء خویش فتوا می دهید. کدام یک را باید اخذ نمود؟ امام(ع) فرمود: آنچه را که می گویند رها کن! ما حجت خدا و امناء او هستیم بر بندگانش، حلال ما و حرام ما، از کتاب خداست.»[162] بر اساس روایت فوق، ظاهراً نکاتی که در خصوص ماهیت علم امام(ع) و اقسام آن مطرح بوده و از ایشان نقل شده بود، مورد کج فهمی غلات واقع می شد و القاء آوردن مبانی جدیدی غیر از کتاب خدا وسیره رسول او را در نزد امام صادق(ع) می کرد. که البته همانطور که مشاهده شد، امام(ع) سدیر صیرفی، را متوجه این نکته کردند که نکات یادشده، بشکلی که مورد سوء برداشت واقع شده اند، پذیرفتنی نیست. گفتنی است، اعتقاد به مهدویت امام باقر(ع)[163] و نبوت امام صادق(ع) و بعضاً ادعای الوهیت در مورد ایشان در این زمان و در نزد پایگاه اجتماعی غلات مطرح بود که شدیداً از سوی آن حضرت ردّ می شد.[164]

گروه و پایگاه دیگری که جنجال آفرینی و حساسیت زایی فوق العاده و مؤثری در این زمان داشتند، زنادقه هستند که برخی ایشان را پیروان مانی می دانستند که بظاهر در سلک مسلمین در آمده به طرح شبهات در خصوص مطالب مختلف بویژه توحید می پرداختند. در بخش مربوط به مباحث توحیدی و نیز موضوع انس و تفسیر و مباحث کلّی قرآن، بشکلی مبسوط اعتقادات و روش و شناخت شناسی ایشان مورد بررسی و تحلیل قرار گرفت. آنچه لازم به یاد آوری است، نه تکرار عقاید ایشان، بلکه دقت بر ساختار و خاستگاه اجتماعی ایشان است تا در سایه آن پاسخ هایی که از جانب امام صادق(ع) در واکنش به مواضع آنها ایراد شد، بهتر بتواند در درک ما از تاریخ مورد بررسی کمک نماید. روایت ذیل ضمن در برداشتن واکنش علما نسبت به این گروه و نیز تحلیل رویکرد امام صادق(ع) به ایشان، حکایت از دو نکته دیگر نیز دارد: یکی بهره گیری وسیع آنها در ترویج اعتقاداتشان در ایام حج، و دیگری پیشینه رابطه و تعاملی که برخی از سران آنها با پایگاه های دیگری از جمله قدریه داشته اند. لازم به یاد آوری است که برخی سوره های قرآن، از جمله سوره مبارکه جاثیه بستر مناسبی برای تحلیل زنادقه و اعتقاداتشان دارند: « از عیسى بن یونس نقل است که گفت: ابن أبى العوجاء از شاگردان حسن بصرى بود و از یگانه‏پرستى برگشت، به او گفتند: چرا مذهب استادت را وانهادى و در وضعى درآمدى که اصل و حقیقتى ندارد؟ گفت: استادم یک نواخت نبود، یک بار قائل به قدر مى‏شد و بار دیگر معتقد به جبر، و من گمان ندارم بر سر عقیده‏اى بماند. بارى وارد مکّه شد و هدفى جز سرکشى و انکار حاجیان نداشت، به همین جهت علما از مجالست با او اکراه داشتند، روزى خدمت امام صادق علیه السّلام رسیده و با هم فکرانش نزد آن حضرت نشسته و گفت:  اى أبا عبد اللَّه، مجالس حکم امانت را دارد، و هر که پرسشى دارد باید بگوید، به من اجازه مى‏دهى سخن آغاز کنم؟ حضرت فرمود: هر چه خواهى بگو. ابن أبى العوجاء گفت: تا کى گرد این خرمن مى‏چرخید و به این سنگ پناه برید و پروردگار این خانه گلین را پرستید و چون شتر رم خورده دور آن دور زنید، هر که در این کار اندیشد و آن را اندازه کند داند که این قانون از غیر حکیم است و از جز صاحب نظر، جوابم را بگو که تو آقا و سرور این امرى و پدرت بنیاد و نظام آن بود!!. فرمود: هر که را خدا گمراه ساخته و دلش را کور نموده؛ حقّ بر او تلخ آید و آن را شیرین نداند، و در نهایت شیطان دوستش شده و او را به وادى فلاکت افکنده و از آنجا خارجش نسازد! این خانه‏اى است که خدا خلق خود را توسّط آن بپرستش واداشته تا فرمانبرى ایشان را بیازماید و به تعظیم و زیارت آن تشویق کند، خداوند کعبه را مرکز پیغمبران و قبله نمازگزاران ساخته، کعبه شعبه‏اى است از رضوان خدا و راهى است به آمرزش و غفران او، آن بر استوارى کمال و بنیاد عظمت برجا است، خداوند آن را دو هزار سال پیش از دحو (کشش) زمین آفریده، بنا بر این شایسته‏تر فردى که باید از آن فرمان برد؛ و از آنچه ممنوع ساخته و بازداشته باز ایستاد همان کسى است که جانها و کالبدها را آفریده است!.  ابن أبى العوجاء گفت: اینها که گفتى حواله به نادیده و غایب بود!. حضرت فرمود: واى بر تو! چگونه کسى که حاضر بر خلق خود است و از رگ گردن بدیشان نزدیکتر است، و کلامشان را مى‏شنود و اشخاصشان را بیند و بر اسرارشان واقف است؛ نادیده و غائب است؟ابن أبى العوجاء گفت: پس او در همه جا هست!؟ پس اگر در آسمان باشد چگونه در زمین خواهد بود و اگر در زمین باشد در آسمان جایى ندارد؟!! امام صادق علیه السّلام فرمود: تو وصف و شرح مخلوق و آفریده‏اى را نمودى که در انتقال از مکانى به مکان دیگر جایى را فراگیرد و جاى دیگر از او خالى شود و در جایى که آمد از جایى که بوده خبر ندارد که چه پیش آمد کرده، ولى خداى عظیم الشّأن و سلطان جزا بخش، نه مکانى از او خالى است و نه جایى او را فراگیرد، و به هیچ مکانى نزدیکتر از مکان دیگر نیست.»[165] همانطور که در روایت فوق ملاحظه می شود و پیش از این نیز در بخش های دیگر به آن اشاره کردیم، زنادقه بدلیل عدم رویکرد جامعنگرانه خود به موضوعات، انحرافات وسیعی را فراهم می آوردند که جبران آن، صرفاً در سایه تعالیم جامعنگرانه امام صادق(ع) ممکن بود؛ زیرا دیگر گروه ها و پایگاه های اجتماعی نیز، خواسته و یا ناخواسته تحت تأثیر نگاه جزئی نگر مشابه زنادقه قرار داشتند؛ همان زاویه و نگاهی که در حوزه فقاهت، قیاس و استحسان را ترویج می کرد.

گروه و پایگاه دیگری که در این زمان نفوذ قابل توجهی داشته و  بعدها در قالب و تحت عنوان معتزله، یکی از مؤثر ترین پایگاه های اعتقادی و اجتماعی در آمد و چالش ها و سؤالات و نظرات آن، حجم قابل توجهی از فضای گفتمان این عصر و اعصار بعدی را بخود اختصاص داد، قدریه بودند. روایت ذیل اگر چه به وجوهی خاص از اعتقادات قدریه می پردازد، اما بدلیل تبارشناسی که از انحراف این گروه دارد و نیز بعلت محوریتی که برای تحلیل مواضع و اعتقادات ایشان برای سوره قمر قایل است، بسیار گویا و راهگشاست: «حدیث کرد ما را على بن سالم از حضرت صادق (ع) که گفت آن حضرت را سؤال‏کردم از افسونها که آیا از قدر چیزى را دفع میکنند فرمود که آنها از جمله قدرند و حضرت (ع) فرمود که قدریه مجوس این امت‏اند و ایشان آنانند که خواستند که خدا را بعدلش وصف کنند پس او را از سلطنتش بیرون بردند و این آیه در شأن ایشان نازل شده که یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ  إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ یعنى روزى که کشیده شوند گناهکاران در آتش دوزخ بر رویهاى خود یعنى ایشان را بر روى انداخته بکشند و بدوزخ افکنند و در نزد آن حال بایشان گویند که بچشید سودن دوزخ یعنى حرارت آتش و الم آن را و در بیان عدل خود و می فرماید که بدرستى که ما هر چیزى را آفریده‏ایم باندازه‏.»[166]

اما آخرین پایگاه اجتماعی که اجمالاً مورد بررسی قرار خواهد گرفت، گروهی از شیعیان، موسوم به زیدیه هستند که بعد از شهادت زید، عمدتاً در رأس این گروه افرادی از خاندان امام حسن مجتبی(ع) قرار داشتند؛ -و یا دستکم مشابهت های زیادی بین ایشان در موضعگیری ها وجود داشت.- اشتغال عمده ایشان، در این زمان مصروف تحرکات نظامی و سیاسی در مقابل بنی امیه و بعد ها بنی عباس می شد. در یکی از روایاتی که ذیل موضوع تربیت نخبگان شیعه آورده شد، به گفتگوی مؤمن الطاق با زیدبن علی(ع) کسی که در قیام علیه هشام بن حکم به شهادت رسید، اشاره کردیم و تحلیل مواضع و اعتقادات او، برغم اختصار، گویای نکات قابل توجه زیدیه و استدلال هایشان هست. در روایت مذکور، زید این دلیل که امام زین العابدین(ع) در باره امامت برادرش اشاره صریحی به او نکرده است را مستند اعتقاد به عدم امامت ایشان و امام صادق(ع) می داند؛ در جواب او مؤمن الطاق به استناد سوره مبارکه یوسف، پاسخی محکم می دهد؛ بگونه ای که زیدبن علی(ع) نمی تواند آن را ردّ کند.[167] لازم به یادآوری است که در تحلیل روایت مذکور، اشاره به دو سوره احزاب و انفال بعنوان تبار قرآنی نوع استدلال های مؤمن الطاق شد.

نتیجه اینکه: دغدغه اصلی امام صادق(ع) برای ایجاد مبانی و ساختار ی که بتواند زمینه مناسبی را برای ادامه حیات شیعه و در نگاهی وسیعتر جامعه بشری فراهم کند، تربیت نخبگانی بود که ضمن وفاداری به روش مبتنی بر قرآن امام صادق(ع) در بررسی و پاسخگویی به موضوعات گفتمان، رویه ای متفاوت از جریان حاکمِ قیاس محور، در پیش بگیرند و در فرایندی تاریخی، جنبشی  اصیل و قابل اتّکا را ایجاد کنند.  

گفتنی است زنادقه بدلیل عدم رویکرد جامعنگرانه خود به موضوعات، انحرافات وسیعی را فراهم می آوردند که جبران آن، صرفاً در سایه تعالیم جامعنگرانه امام صادق(ع) ممکن بود؛ زیرا دیگر گروه ها و پایگاه های اجتماعی نیز، خواسته و یا ناخواسته تحت تأثیر نگاه جزئی نگر مشابه زنادقه قرار داشتند؛ همان زاویه و نگاهی که در حوزه فقاهت، قیاس و استحسان را ترویج می کرد.

3-3. اقتصاد 

   در ساختار مدبّرانه و جامعنگری که امام صادق(ع) قصد بنای آن را داشتند، تا بواسطه آن گفتمان فکری و اجتماعی عصر مذکور را جهت و سامان دهند، اقتصاد جایگاه ویژه ای داشت؛ چرا که به هرحال نوع نگاه به آن و سلامت و یا عدم سلامتش بی تأثیر در شکل گیری اجزایی که تاریخ این دوره را می ساخت نبود.

نظام اقتصادی مبتنی بر قرآنی که امام صادق(ع) ترویج می کرد و مورد نظر ایشان بود، بمانند هر دوره ای، خمس را بعنوان اصلی ترین گزاره و کلیدواژه پیوند دهنده میان امام با مردم می شناخت و از خلال آن می شد سرنخی از تمام عقاید و فروع دین را شناسایی کرد. کشاورزی و دامداری آن هم از نوع ویژه اش با تعیین مصادیق، که با ابزار قیاس، کشف ارتباطش با قرآن ممکن نبود، در کلام امام صادق(ع) براحتی و در منطقی ترین شکل، با قرآن پیوند می خورد و تولید گزاره ای از گفتمان های فکری و اجتماعی می کرد. 

عمده روایاتی که متضمّن منظر اقتصادی امام صادق(ع) در گفتمان اجتماعی دوره امامت ایشان هستند، ناظر بر یک اصل جامع هستند و آن ترغیب بر پرداخت مال و درهم به امام، بقصد صرف شدن در مؤثرترین و پر اولویت ترین هزینه هایی است که جامعیت آن بتواند مشکلات مختلف را برطرف کند؛ چرا که وقتی مالی در دست شخصی است، الزاماً هزینه ای که از آن صرف امور خیر می شود، مهمترین و ضروری ترین هزینه نیست. روایات ذیل هرکدام به بیانی این موضوع را بررسی کرده اند: « امام صادق علیه السلام میفرمود: کارى نزد خدا محبوبتر از رسانیدن دراهم بامام نیست. همانا خدا درهم امام را در بهشت مانند کوه احد قرار میدهد (یعنى ثواب آن را از اعمال خیر دیگر بزرگتر و بیشتر میدهد، و این تشبیه معقول بمحسوس است.) خداى تعالى در کتابش میفرماید «کیست که بخدا وامى نیکو دهد تا خدا وام او را بسیار چند برابر سازد- 244 سوره بقره» امام فرمود: بخدا این وام خصوص صله امام است.»[168] روایت ذیل نیز که تبارش می تواند به سوره مبارکه حدید نیز باز گردد ناظر به همان مطالبی است که در روایت فوق مورد اشاره قرار گرفت: « امام صادق علیه السلام فرمود: خدا که آنچه را در دست مخلوقش هست بقرض خواسته، براى احتیاجش بآن نبوده، و هر حقى که خدا دارد، از آن ولى او است.»[169]

تعبیر مندرج در روایت ذیل نیز مؤید نکات پیش گفته است: «حسن بن میاح گوید: امام صادق علیه السلام بمن فرمود: اى میاح: یک درهم که بامام برسد، از کوه احد سنگین‏تر است‏»[170] در روایت ذیل با صراحتی ویژه اهمیت رسانیدن مال به امام، مورد تأکید قرار گرفته است: « امام صادق علیه السلام فرمود: یک درهم که به امام برسد. بهتر است از دو میلیون درهمى که در راه خیر دیگر صرف شود.»[171] روایت ذیل به وجهی دیگر از مسأله پرداخته است و آن تأثّر تربیتی است که فرد در اثر پرداخت مال به امام حاصل می کند: « ابن بکیر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام می فرمود: من از یکنفر از شما پول درهم میگیرم، در صورتى که از همه اهل مدینه متمول ترم، فقط مقصودم اینست که شما پاکیزه شوید.»[172] موضوع فوق با صراحت و تفصیلی بیشتر در روایت پیش رو مورد اشاره قرار گرفته است: « امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که معتقد باشد که امام بآنچه در دست مردم است احتیاج دارد کافر است. بلکه مردم نیازمندند که امام (خمس و سهم و سایر وجوه را) از آنها بپذیرد، خداى عز و جل فرماید: «از اموال آنها زکاة بگیر تا آنها را بوسیله آن پاک و بى‏آلایش سازى- 104 سوره توبه».»[173]

روایت ذیل، که تبارش به سوره های مختلفی از جمله انفال، حشر و غیره باز می گردد، مسأله تعلّق داشتن انفال را به امام، مورد بررسی قرار داده است: « امام صادق علیه السلام فرمود: انفال آنست که: اسب و شتر بر آن رانده نشود (با جنگ و غلبه بدست نیاید) یا اموال مردمى است که (با مسلمین) سازش کنند یا مردمى که با دست خود بپردازند و هر زمین خراب و ته رودخانه‏ها از پیغمبر است و پس از او از آن امام است، بهر راه خواهد بمصرف رساند.»[174] در روایت عجیب پیش رو، امام(ع) رابطه مسأله اقتصادی خمس را با طیّب بودن ولادت، بررسی کرده اند: « امام باقر یا صادق علیهما السلام فرمود: سخت‏ترین حالى که مردم در قیامت دارند اینست که: صاحب خمس بپا خیزد و بگوید: پروردگارا! خمس من، و ما آن را براى شیعیان خود حلال ساختیم تا ولادتشان حلال و پاک باشد.:»[175] روایت ذیل نیز ضمن متضمن بودن آیه ای از قرآن در آن، موضوع فوق را مورد تأکید قرار داده است: « ابن عیسى گوید: از امام صادق علیه السلام در باره قول خداى تعالى، «بدانید هر چه غنیمت گیرید پنج یک آن از خدا و پیغمبر و خویشاوندان است» پرسیدم، حضرت دو آرنج را بر زانو گذاشت و با دست اشاره کرد و فرمود: بخدا که آن استفاده روز بروز است (که باید خمس آن را داد) جز آنکه پدرم شیعیان خود را حلال کرد تا آلوده نباشند.»[176] در روایت پیش رو با صراحت، موضوع منافی اخلاق زنا، به عدم پرداخت خمس مرتبط شده است؛ حد وسط استدلال موجود در روایت بعدی قابل پیگیری است: «ضریس کناسى گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: از چه راهى مردم گرفتار زنا میشوند؟گفتم: نمیدانم، قربانت گردم. فرمود: از راه خمس ما اهل بیت (که نمیپردازند) مگر شیعیان پاکزاده ما که خمس براى آنها حلال گشت تا حلال زاده بدنیا آیند.»[177] در روایت پیش رو، به استناد تفسیر واژه «سحت» که کلیدواژه ای قرآنی در سوره مائده است، یکی از مصادیق آن، خیانت در اموال امام عنوان شده است: « عمّار بن مروان گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم «غلول» یعنى چه؟فرمود: هر چیزى که در آن به امام خیانت شده باشد، آن «سحت» است، و خوردن مال یتیم «سحت» است (حرام و کسبى که موجب ننگ و عار شود چون جاسوسى و رباخوارى و رشوه ...) و «سحت» انواع فراوان دارد؛ از جمله مالى است که از کارگزارى والیان ستمکار بدست مى‏آید، و دیگر دستمزد قاضیان و مزد زنان فاحشه، و بهاى فروش شراب و بهاى شراب خرما و جو و آبى که از چوب و غیره گیرند که مستى آورد، و رباخوارى پس از اینکه بفهمد حرام است، اى عمّار! امّا رشوه گرفتن در داوریها همانا کفرورزیدن به خداى بزرگ و پیامبر اوست.»[178] گفتنی است که این مصادیق، به استناد دو روایت قبلی، با یکدیگر مرتبط هستند.

اما دسته ای دیگر از روایات امام صادق(ع) که در حکم منعکس کننده بخشی از محتوای گفتمانی اجتماعی عصر مذکور در موضوع اقتصاد است، ناظر بر اصلاحاتی است که ریشه کنی فقر را در دستور کار داشت و از عصر تنزیل تا زمان امام صادق(ع) از سوی ائمه شیعه(ع) پیگیری می شد: « اسماعیل بن أبى زیاد گوید: امام صادق علیه السّلام از پدرش از پدرانش علیهم السّلام روایت نموده که از پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله سؤال شد: کدام ثروت بهتر است؟ فرمود: زراعتى که صاحبش آن را بدست خود کشته و بثمر رسانده، و زکاة آن را بپردازد، عرض شد: پس از کشاورزى کدام دارائى بهتر است؟ فرمود: گلّه‏دارى که خود گوسفندانش را در چراگاههاى باران‏گیر مى‏چراند و نماز مى‏خواند و زکاة مى‏دهد. عرض شد: پس از گوسفند کدام مال بهتر است؟ فرمود: گاودارى که بامداد و شامگاه به صاحبش خیر مى‏رساند و شیر مى‏دهد. عرض شد: پس از گاودارى کدام ثروت بهتر است؟ فرمود: درختان بلندى که در گل و لاى ریشه دارند و قد برافراشته‏اند و با وجود کم رسیدن باران به آنان میوه مى‏دهند، و در خشکسالى خوراک مردم را فراهم مى‏کنند (منظور نخل خرما است). سپس فرمود: چه چیز خوبى است درخت خرما، هر کس آن را بفروشد بهایش مانند خاکسترى است که در قلّه مرتفعى باشد، و در روز طوفانى تند بادى بر آن وزد و آن را پراکنده نماید، مگر اینکه به بهاى آنچه فروخته نخل دیگرى بنشاند، عرضه داشتند: اى پیامبر خدا پس از درخت خرما چه دارائى بهتر است؟ حضرت سکوت فرمود، مردى عرض کرد: پس چرا در باره شتر چیزى نفرمودید؟ فرمود: بدبختى، و بدخوئى، و رنج و آوارگى، در شتردارى است که صبح و شام نگون بختى آورد (بخاطر کم سود بودن نسبت بمخارجش و مرگ و میر زیادش) و خیرى ندهد مگر از آن سوى که بدیمن‏تر است، مردمان بخت برگشته تبهکار از آن دست برندارند. »[179] نکته برجسته در روایت فوق، گذشته از تأکید بر کشاورزی و دامداری، نفی اشتغال به شتر داری بدلیل آماج بودن آن در مواجهه با فقر و آفات است. گفتنی است فضای تحلیلی این روایت و دیگر روایات مشابه، به آیات و سوره هایی باز می گردد که کلیدواژه فقر و شقاوت در آنها موجود است.

روایت ذیل نیز مشابه روایت فوق به بررسی موضوع پرداخته است؛ البته یک نکته را می بایست در مورد این روایت توجه داشت و آن تلاش رسول خدا در عصر تنزیل و ائمه(ع) از جمله امام صادق(ع) مصروف زدودن مدل زندگی بدوی بود؛ چرا که ملازمت آن با فقر می توانست تبعات اعتقادی نیز داشته باشد؛ البته زندگی بدوی مزایایی هم داشت که قطعاً سوی برّنده کلمات اهل بیت(ع) متوجه آن مزایا نبوده است:«عمرو بن ابى مقدام گوید: امام صادق علیه السّلام از پدران بزرگوارش از حضرت علىّ علیه السّلام روایت نمود که پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله فرمود: گوسفند دارى هر گاه روى آورد، کار گوسفنددار رو به رونق است، و چون پشت کند باز هم آمد کار اوست، و اگر گاودارى رو کند، ترقّى کار گاودار است، و چون پشت نماید زیان وى است، و شتر مهار شیاطین است، هر گاه رو کند اشتردار در پستى افتد، و چون پشت کند نیز اشتردار زیان بیند، و خیرى از آن نرسد، جز از سوئى که بدیمن‏تر است .عرض شد: یا رسول اللَّه! به این ترتیب چه شخصى بعد از این اشتردارى نماید؟ فرمود: پس بدبختان نابکار کجایند؟!»[180] در روایت ذیل، ابتدائاً امام صادق(ع) مفهوم مالکیت را در مصداق عبد(برده) و مولا، بررسی کرده و امویان را بدلیل اینکه طاغوت محسوب شده و حق مالکیت در چیزی ندارند، ذی حق در تملک اسرا نمی داند؛ ظاهراً در ادامه روایت بنا به ملاحظات سیاسی و رعایت اصل تقیّه، امام مجبور به انکار مسأله در پرسش کنندگان بعدی شدند: «عبد العزیز بن نافع گوید: (با جماعتى از اصحاب) از امام صادق علیه السلام اجازه خواستیم و بحضرت پیغام دادیم، او پیغام داد که: دو نفر دو نفر بیائید، پس من با مردى دیگر خدمتش رفتیم، من‏به آن مرد گفتم: دوست دارم تو از حضرت اجازه سؤال گیرى، گفت: بسیار خوب، سپس عرض کرد: قربانت گردم، پدر من از اسیران بنى امیه بوده و شما مى‏دانید که بنى امیه حق نداشتند حرام کنند یا حلال کنند و هر مال کم و زیادى که در دست داشتند از آنها نبود، بلکه بشما تعلق داشت، و من هر گاه بخاطر مى‏آورم که باید آنچه را دارم برگردانم، حالتى بمن دست میدهد که نزدیکست دیوانه شوم، امام باو فرمود: آنچه از آنها دارى براى تو حلال است و هر کس هم حالش مثل تو باشد، پس از من بر او حلال است.راوى گوید: ما برخاستم و بیرون شدیم.معتب (دربان امام صادق علیه السلام) پیش از ما خود را بجماعتى که در انتظار اجازه امام صادق علیه السلام نشسته بودند، رسانید و بآنهاگفت: عبد العزیز بن نافع بمقصودى رسید که هرگز کسى مانند او بدان نرسیده است، باو گفتند: چه بود؟ او براى آنها توضیح داد، پس دو نفر برخاستند و خدمت حضرت رسیدند یکى از آن دو عرضکرد: قربانت گردم، پدر من از اسیران بنى امیه بوده و شما میدانید که بنى امیه چنین حقى نداشتند، نه کم و نه زیاد و من دوست دارم که شما مرا در حلیت قرار دهى، فرمود: مگر این کار با ماست؟! ما چنین حقى نداریم، ما نمیتوانیم چیزى را حلال کنیم و نه چیزى را حرام نمائیم، آن دو مرد بیرون رفتند و امام صادق علیه السلام خشمگین شد، در آن شب هر کس خدمتش رسید، پیش از آنکه چیزى بپرسد، میفرمود: از فلانى تعجب نمیکنید؟! نزد من مى‏آید و از کارى که بنى امیه کرده‏اند حلیت میخواهد!! خیال میکند این کار بدست ماست، و در آن شب جز دو نفر اول هیچ کس سودى نبرد، تنها آن دو نفر بمطلب خود رسیدند.»[181]

نتیجه اینکه: نظام اقتصادی مبتنی بر قرآنی که امام صادق(ع) ترویج می کرد و مورد نظر ایشان بود، بمانند هر دوره ای، خمس را بعنوان اصلی ترین گزاره و کلیدواژه پیوند دهنده میان امام با مردم می شناخت و از خلال آن سرنخی از تمام عقاید و فروع دین را شناسایی می کرد. کشاورزی و دامداری آن هم از نوع ویژه اش با تعیین مصادیق، که با ابزار قیاس، کشف ارتباطش با قرآن ممکن نبود، در کلام امام صادق(ع) براحتی و در منطقی ترین شکل، با قرآن پیوند می خورد و تولید گزاره ای از گفتمان های فکری و اجتماعی می کرد. عمده روایاتی که متضمّن منظر اقتصادی امام صادق(ع) در گفتمان اجتماعی دوره امامت ایشان هستند، ناظر بر یک اصل جامع هستند و آن ترغیب بر پرداخت مال و درهم به امام، بقصد صرف شدن در مؤثرترین و پر اولویت ترین هزینه هایی است که جامعیت آن بتواند مشکلات مختلف را برطرف کند؛ چرا که وقتی مالی در دست شخصی است، الزاماً هزینه ای که از آن صرف امور خیر می شود، مهمترین و ضروری ترین هزینه نیست.

 

4-3. مواضع، مبانی و روش سیاسی

   معمولاً دو موضوع در دوره مورد بررسی و در گفتمان سیاسی آن، مورد توجه مورخان بوده است، و دو  دسته از نقل های موجود در این سر فصل، تحلیل ها را معطوف به خود کرده است؛ یکی آن دسته از تحلیل ها و نقل هاست که متضمّن موضعگیری های حضرت در قبال آل ابی طالب(ع) و علویان است که شامل برخورد های امام با موضوع قیام زیدبن علی(ع) و نفس الزکیّه می شود و دیگری ناظر بر واکنش های حضرت در مقابل  عبا سیان، اعم از وزرا و سرداران و خلفای ایشان می شود. البته موضع امام در مواجهه با امویان به دلیل حساسیتش در کنار دو عامل یادشده مطرح می شود. ما  در این بخش ضمن بررسی موارد یادشده، موضوع را با تبارشناسی قرآنی مورد بررسی قرار خواهیم داد.

روایت ذیل ضمن تأکید بر محوریت قرآن  ، پاسخی است به گفتمان اجتماعی  عصر یاد شده، در موضوع سیاست؛ البته بنظر می رسد این روایت در زمان حکومت امویان ایراد شده باشد: «امام صادق علیه السّلام فرمود: نه بخدا سوگند این امر خلافت هرگز در دودمان ابو بکر و عمر باز نگردد، و نه هرگز در بنى امیه، و نه در فرزندان طلحه و زبیر باز آید، براى آنکه اینان قرآن را به یکسو نهادند، و سنتها را باطل کردند، و احکام (الهى) را تعطیل کرده (و مهمل گذاردند).و رسول خدا (ص) فرموده است: قرآن راهنماى گمراهى است و بینائى از هر کورى است، و سبب گذشت از لغزشها است، و روشنى در هر تاریکى است، و در پیشامدها (و بدعتها) پرتوى است، و نگاهدارنده از هر هلاکتى است و ره‏جوئى در هر گمراهى است، و بیان‏کننده هر فتنه و اشتباهى است و انسانى را از دنیا (ى پست بسعادتهاى) آخرت رساند، و در آنست کمال دین شما، و هیچ کس از قرآن رو گردان نشود جز بسوى دوزخ.»[182]

شاید لازم به توضیح نباشد که در روایت فوق، بنوعی، مبانی مشرو عیت سیاسی بیان و تشریح شده است؛ مشروعیتی که ملاک آن قرآن است. در روایت پیش رو نیز موضوع رویا رویی با امویان بگونه ای تحلیل شده است که گویا دشمنی میان بنی امیه و اهل بیت پیامبر(ص) در سقوط حکومت امویان ختم نشده و ادامه دار خواهد بود: «حکم بن سالم از قول شخصى، از امام صادق علیه السّلام روایت نموده: که فرمود: ما و فرزندان أبو سفیان أفراد دو خانواده هستیم، دشمنى ما با هم در راه خداست، ما مى‏گوئیم: خدا راست گفته، ولى آنان مى‏گویند: خدا دروغ گفته است، ابو سفیان با پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله جنگید و معاویه با علىّ بن ابى طالب پیکار نمود، و یزید پسر معاویه با حسین بن علىّ علیهما السّلام جنگید و او را بشهادت رسانید و سفیانى با قائم آل محمّد علیه السّلام خواهد جنگید.»[183]تبار روایت فوق به سوره مبارکه اسراء، بویژه آیه 60 باز می گردد؛ در این سوره، وقایع عالم و تفصیل تاریخ، از منظر یک پیامبر به معراج رفته، تشریح شده است؛ واژگان «رأی» و «قرائت» و «شاکلة» و «اسماءالهی» و «بنی اسرائیل» و« مقام محمود» و«وکیل» و «شکر» و غیره از کلید واژگانی محسوب می شوند که حکایت و فرایند سیر زندگی انسان ها و تاریخ را در قرائت نیکو ترین اسماء خداوند و زمینه های این قرائت و مفهوم عینی و عملی و اجتماعی آن و موانع و آسیب های آن و کمال آن را مورد بررسی قرار می دهد.[184] طرفه آنکه این سوره در روایات با مهدی(عج) و قیام او مرتبط دانسته شده است.[185] گفتنی است که مهدی(عج) و قیام او در طول حیات امامت، بعنوان اصلی ترین گزاره سیاسی و اعتقادی مطرح بوده است؛ و امام صادق(ع) و دیگر ائمه(ع) در طول دوره های مختلف و گفتمان های اجتماعی و فکری آن، بویژه در گفتمان سیاسی، از این مفهوم-یعنی مهدویت- بعنوان سپر  وکنترل کننده حساسیت حکومت ها استفاده می کردند؛ بگونه ای که لا اقل برای چند نسل، معلوم بود که استراتژی اهل بیت(ع) تحرکات نظامی نیست؛ ضمن اینکه بیم ناشی از این قیام در بین حکوم های یادشده جهت دیگر این سیاست بود که جنبه تهاجمی این گزاره را تقویت می کرد.

در روایت ذیل که مفهوم و کلید واژه قرآنی «هاویة» در سوره قارعة مورد بررسی قرار گرفته، جهتگیری های لازم سیاسی که جامعه نیازمند آن بود، تفهیم و تشریح شده است؛ شرح یاد شده همه سوره را می تواند بعنوان اجزای یک تحلیل جامع سیاسی، که «کوبندگی» و «ثقل میزان » و «عیشة راضیة» و «هاویة» کلید واژگان آن هستند، قرار دهد؛ گفتنی است که بر این اساس اگر چه سوره یاد شده به تشریح قیامت از زاویه خاص خود پرداخته است؛ اما به کمک روایت مزبور می توان گفت که، زندگی بر مبنای رضایت و یا عدم رضایت –که مورد اخیر به هاویه، بعنوان نوعی آتش تعبیر شده،- و نیز سنگینی و وزن اعمال و کیفیت قابل ارزش آن، همگی به نسبت و تعامل و موضعگیری که افراد نسبت به حق یا حکومت ظالم دارند، بازگشت دارد؛ این ملاک همان تقوای الهی است؛ اما نه صرفاً در قالب شئونات فردی اش، بلکه در عرصه اجتماع و  عرصه های اجتماعی آن: « سهل حلوانىّ گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: هنگامى که حضرت عیسى صلى اللَّه علیه و آله در سفر خود به سیاحت پرداخته بود، به روستائى رسید، دید مردم آنجا همه مرده‏اند و کالبدهاى بیجانشان در میان راه و خانه‏ها افتاده است، امام فرمود: وقتى که عیسى این منظره را نگریست، گفت: بى‏تردید مرگ آنان طبیعى نبوده بلکه به سبب خشم خدا است، و اگر چنان نبود یک دیگر را بخاک مى‏سپردند، فرمود: همراهیان عیسى گفتند: دوست داریم ماجراى آنان را بفهمیم؟ و به آن حضرت گفته شد: اى روح خدا آنان را صدا بزن! پس عیسى صدا زد: اى مردمان شهر! امام فرمود: یکى از مردگان در پاسخش گفت: بلى، اى روح اللَّه. فرمود: حال و داستان شما چه بوده است؟ گفتند: در تندرستى و رفاه صبح کردیم، و شب را در «هاویه» بسر بردیم. گوید: فرمود: «هاویه» چیست؟ پاسخ داد: دریائى از آتش، که کوههائى از آتش در آن است. فرمود: و چه چیز شما را به چنین روز سیاهى‏ نشانده که مى‏بینم؟ گفت: دنیا دوستى و سر تسلیم فرود آوردن در برابر ظالمین.فرمود: دوستیتان بر دنیا به چه اندازه رسیده بود؟ پاسخ داد: همچون دوست داشتن کودک مادرش را، که هر وقت به او روى آورد خرسند گردد، و چون پشت نماید اندوهگین شود. فرمود: فرمانبریتان از ظالمین به چه اندازه رسیده بود؟گفت: هر وقت آنها دستورى براى ما صادر مى‏نمودند، فرمانبرشان بودیم، فرمود: چگونه از میان ایشان تو پاسخ مرا دادى؟ گفت: آنها به دهان بند آتشین لگام زده شده‏اند، و فرشتگان خشن سخت گیر برایشان گماشته شده‏اند، و من گر چه در میان ایشان بودم، ولى با کردارشان موافق نبودم، چون عذاب به ایشان رسید، من هم با ایشان به عذاب گرفتار شدم، پس من به موئى بر کنار جهنّم آویزانم و ترس دارم که در جهنّم بیفتم. امام فرمود: پس حضرت عیسى به همراهان خود فرمود: خوابیدن در آشغالدانى و خوردن نان جو بهتر است، در صورتى که دین سالم بماند.»[186] روایت ذیل نیز متضمن دو نکته است: یکی میزان فشار و تهدیدی که از هر جهت متوجه امام صادق(ع) بود و دیگری رویا رویی و مبانی که دو طرف را مقابل هم قرار می داد؛ ظاهراً در این زمینه موضوع علایم و میراث امامت -که تبار قرآنی اش به سوره مبارکه بقره (آیه 248) باز می گردد ؛- بشکلی بسیار جدی مطرح بوده است : « از سعید بن سمّان نقل است که گفت: روزى نزد امام صادق علیه السّلام بودم که دو تن از زیدى مذهبان خدمت او رسیده و به امام گفتند: آیا در میان شما امامى که اطاعتش واجب باشد هست؟ فرمود: نه، آن دو به امام علیه السّلام گفتند: افراد موثّق و مطمئنّى به ما خبر داده‏اند که تو به آن عقیده دارى، و کسانى این مطلب را به ما گفته‏اند- یکى یکى نامشان را برده- که همه مردمى با تقوا و کوشا در عبادتند و دروغ نبندند!!. امام به خشم آمده و فرمود: من به ایشان چنین دستورى نداده‏ام! چون آن دو نفر آثار خشم را در چهره آن حضرت مشاهده کردند خارج شدند .امام به من فرمود: این دو را شناختى؟ گفتم: آرى اینان أهل بازار ما هستند و از طایفه زیدیه مى‏باشند، و آن دو فکر مى‏کنند که شمشیر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله نزد عبد اللَّه بن- حسن است.حضرت فرمود: خداى لعنتشان کند، دروغ مى‏گویند، به خدا که عبد اللَّه بن حسن هرگز آن را ندیده؛ نه با یک چشم و نه با دو چشمش، پدرش هم آن را ندیده، جز اینکه ممکن است آن را نزد علىّ بن حسین دیده باشد، اگر راست مى‏گویند چه علامتى در دسته آنست؟ و چه نشانه و اثرى در لبه تیغ آنست؟ همانا شمشیر پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نزد من است، همانا پرچم و جوشن و زره و خود پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نزد من است، اگر راست مى‏گویند در زره پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله چه علامتى است؟ همانا نزد من است پرچم ظفر بخش پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله! نزد من است الواح و عصاى موسى!، نزد من است انگشتر سلیمان بن داود! نزد من است طشتى که موسى قربانى را در آن انجام مى‏داد! نزد من است آن اسمى که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله چون (در کارزار جنگ) آن را میان مسلمین و کفّار مى‏گذاشت؛ هیچ تیرى از کفّار به مسلمین نمى‏رسید! و داستان سلاح در خاندان ما همان داستان تابوتست در بنى اسرائیل بر در هر خاندانى که تابوت پیدا مى‏شد، نشانه اعطاء نبوّت بود و سلاح به هر کس از ما خانواده رسد امامت به او داده مى‏شود، و آنها همه نزد من است، همانا پدرم زره رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله را پوشید و دامنش اندکى بزمین مى‏کشید و من آن را پوشیدم همچنان بود گاه به زمین مى‏کشید و گاه نمى‏کشید و اختلاف محسوسى نداشت، و قائم ما کسى است که چون آن را پوشد- به خواست خداوند- به اندازه قامتش باشد.»[187]

در روایت ذیل نیز، استدلالی محکم از جانب زراره در حضور امام صادق(ع) مطرح شده و زیدبن علی(ع) مقهور می شود؛ نوع استدلال زراره بسیار فنّی و دقیق است:«زرارة بن أعین گوید: روزى نزد امام صادق علیه السّلام بودم که زید على بن علىّ به من گفت: اى جوانمرد، در باره مردى از آل محمّد که از تو طلب یارى کند نظرت چیست؟ گفتم: اگر واجب الاطاعه باشد یاریش نمایم، و گر نه در انجام وعده انجام مختارم. وقتى زید خارج شد امام صادق علیه السّلام به من فرمود: بخدا سوگند آنچنان راه را از همه طرف بر او بستى که هیچ راه گریزى برایش باقى نگذاشتى!!»[188] اصولاً سیاست امام صادق(ع) و اولویت های مدّ نظر ایشان، مقابله نظامی با امویان و عباسیان نبود، و به نظر می رسد تلاش محققینی که سعی کرده اند بنوعی امام (ع) را دخیل در برخی قیام ها نشان دهند، چندان پایه و مبنای قابل استناد و اتّکا نداشته باشد؛ استراتژی امام صادق(ع)، آماده سازی بسترهای فرهنگی بود که برغم رنگ و لعاب و محتوای قوی سیاسی، تحرک نظامی را موکول به قیام مهدی(عج) می کرد؛ نکته یادشده منافات با دلسوزی های حضرت و بعضاً یاری کردن بازماندگان قیام های یادشده ندارد و همچنین یاری و مدد رسانی مزبور، منافاتی با مخالفت صریح و انتقادهای ایشان نسبت به علویانی که دست به چنین قیام هایی می زدند، نداشت: «به امام صادق علیه السّلام عرض شد: این چه کارى است که دائماً یکى از شما أهل بیت قیام کرده و کشته مى‏شود و جماعت زیادى را با خود به کشتن مى‏دهد؟!. امام علیه السّلام براى زمانى طولانى سر بزیر انداخته سپس فرمود: بى‏شکّ در میان ایشان متّهم به دروغ گفتن است و در میان غیر اینان أهل تهمت و دروغ بستن است.»[189] موضعگیری های صریح امام (ع) و حسّ حسادت برخی علویان، بعضاً دشمنی آنها را نسبت به امام جعفربن محمد(ع) بر می انگیخت: « از امام صادق(ع) نقل است که فرمود: هیچ فردى از ما نیست جز آنکه دشمنى در میان خانواده‏اش دارد. یکى گفت: مگر اولاد امام حسن حقّ را نمى‏شناسند؟ فرمود: مى‏شناسند ولى حسد مانعشان مى‏شود.»[190] حسادت یاد شده، گاه منجر به برخورد های توهین آمیزی می شد که برخی از علویان با یاران امام صادق(ع) روا می داشتند: « از ابن أبى یعفور (که از حواریون حضرت است) نقل شده که گفت: روزى من با معلّى بن خنیس به حسن بن حسن بن علىّ بن أبى طالب برخوردیم ، او بمن گفت: اى یهودى، بگو بدانم جعفر بن محمّد در باره ما چه مى‏گوید؟ پس آن حضرت فرمود: بخدا که او به یهودى شایسته‏تر از شما دو نفر است، یهودى کسى است که شراب مى‏نوشد!!!.»[191] دو واژه یهود و حسد، حکایت از صفاتی دارد که جمع آن در سوره مبارکه بقره و آیه 109 قابل تحلیل است. تحلیل دقیقتر امام(ع) در این مورد، در روایت ذیل مشهود است: «امام صادق علیه السّلام مى‏فرمود: اگر حسن ابن حسن بر زنا و ربا و نوشیدن مسکر بمیرد بهتر از این حالى است که بر آن مرد.»[192]

روایت ذیل، ناظر به رو یارویی عده ای از مسلمانان، از جمله معتزله است؛ که درست مقارن بر افتادن حکومت بنی امیه قصد داشتند موضعگیری مؤثر سیاسی کرده و محمدبن عبدالله بن حسن را بعنوان خلیفه برگزیده و حکومتی به زعم خود، برای اجرای احکام الهی تأسیس کنند؛ چند نکته در خصوص این روایت جالب و مهم است؛ یکی، نوع تفکر سیاسی است که معتزله در این زمان داشته اند، دیگری اقراری است که آنها نسبت به نفوذ امام صادق(ع) و تعداد زیاد شیعیانش داشتند و سوم کلمات امام صادق(ع) است که دو خلأ را معین و مشخص نمود: خلأ تفکر سیاسی لازم در عصر مورد بررسی، که ناشی از دور افتادن از سیره رسول خدا(ص) و روی آوردن به بدعت های متزلزل خلفا بود و نیز خلأ و فقری که در احکام بوجود آمده بود و باز بدلیل سابق- یعنی دور شدن از سیره رسول خدا(ص)- کمترین انطباق را با قرآن داشت.

نهایت امر نیز یک جمله نتیجه استدلال امام صادق(ع) شد و آن این گزاره سیاسی منقول از رسول خدا(ص) بود که فرمود: « هر که بر مردم شمشیر کشیده و ایشان را سوى خود بخواند، در حالى که میان مسلمانان داناتر از او باشد، یک چنین فردى گمراه است و زورگو.» مشروح این گفتگو می تواند در بردارنده نکات دیگری نیز باشد: «از عبد الکریم بن عتبه نقل است که گفت: روزى در مکّه نزد امام صادق علیه السّلام بودم که گروهى از معتزله نزد آن حضرت آمدند، در میانشان عمرو بن عبید بود و واصل بن عطاء و حفص بن سالم و جماعتى از رؤوسایشان، و این زمانى بود که ولید (خلیفه بنى مروان) به قتل رسیده و میان أهل شام اختلاف افتاده بود، پس این گروه به سخن پرداخته و خطبه خواندند و کلام را به درازا کشاندند. پس آن حضرت علیه السّلام بدیشان فرمود: سخن بسیار گفتید و کلام را طولانى ساختید، یکى از میان خود انتخاب کنید تا با همان حجّت شما با کلامى موجز سخن گوید. پس عمرو بن عبید انتخاب شده و مطلب را با اطناب در کلام رساند، و از مطالبى که گفت یکى این بود: أهل شام خلیفه خود را کشتند، و خدا برخى از ایشان را بدست دیگرى مضروب ساخت و کارشان را به اختلاف و تشتّت کشاند، در این موقعیّت ما مردى را یافتیم که برخوردار از دین و عقل و جوانمردى و معدنى براى خلافت است، او کسى نیست جز محمّد ابن عبد اللَّه بن حسن، و قصد آن داریم بر او گرد آمده و بیعت کنیم، سپس کار خود را با او ظاهر کنیم، و مردم را بسویش بخوانیم، پس هر که با او بیعت کرد ما با اوییم و او از ما است، و هر که ما را ترک کند، دست از او برداریم، و هر که علیه ما شمشیر کشد بر ستمى که کرده با او به جنگ و جهاد پردازیم تا او را به حقّ و أهل آن بازگردانیم، و ما بسیار مایلیم که آن را بر شما عرضه کنیم، زیرا ما بسیار به شما نیازمندیم، و آن بجهت فضل شما و بسیارى شیعیانتان مى‏باشد. پس وقتى کلامش به پایان رسید امام صادق علیه السّلام فرمود: آیا رأى همه شما همان است که عمرو گفت؟ گفتند: آرى، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى گفته و بر رسول خدا صلوات فرستاد آنگاه گفت: ما تنها زمانى به خشم آییم که معصیت خدا شود، پس در صورت اطاعت خداوند ما راضى و خشنودیم، اى عمرو به من بگو ببینم اگر امّت قلّاده حکومت خود را بر گردن تو انداخته و تو را بى‏هیچ خونریزى و مشکلى حاکم کرده و بگوید: «هر که را که خواهى به ولایت رسان» تو چه کسى را انتخاب مى‏کنى؟ عمرو گفت: من خلافت را در شورایى میان مسلمین قرار مى‏دهم. فرمود: آیا میان تمام امّت؟ گفت: آرى.فرمود: میان فقیهان و أهل خیرشان؟ گفت: آرى. فرمود: میان قریش و غیر آنان؟ میان عرب و عجم؟ گفت: آرى. فرمود: بگو ببینم اى عمرو، آیا أبو بکر و عمر را مى‏پذیرى یا از آن دو تبرّى مى‏جویى؟گفت: مى‏پذیرم. فرمود: اى عمرو اگر تو فردى بودى که از این دو تبرّى مى‏جستى براى تو مجاز بود که خلافشان رفتار کنى، و گر نه با آن دو مخالفت کرده‏اى، زیرا عمر بدون هیچ مشاوره‏اى خلافت را به أبو بکر داده و با او بیعت نمود، سپس أبو بکر نیز بدون مشورت عهد خلافت را بدو داد، سپس عمر آن را به شورا میان شش نفر نهاد. و احدى از انصار جز این شش نفر از قریش را در آن راه نداد، سپس سفارشى میان مردم کرد که من فکر نکنم نه تو و نه اصحابت از آن خوشتان بیاید، گفت: چه کرد؟فرمود: به صهیب  دستور داد تا سه روز نماز را بر مردم اقامه کند، و فقط این شش‏ نفر مشاوره کنند، جز عبد اللَّه بن عمر که حقّ مشاوره با او را دارند ولى او رأى و نظر ندارد، و به جماعت حاضر از مهاجر و انصار گفت: اگر پس از گذشت سه روز آن شش نفر از کار فارغ نشدند همه را گردن زنید، و اگر چهار تن از ایشان پیش از گذشت سه روز اجماع کردند و دو نفر مخالف بود، گردن دو نفر زده شود. آیا شما جماعت حاضر راضى به این کار هستید که امر خلافت را بنا به رأى عمر این گونه به شورا میان مسلمین قرار دهید؟ گفتند: نه حاضر نیستیم. فرمود: اى عمرو، دست از این کار بردار، فکر مى‏کنى اگر با اینکه گفتى (محمّد بن- عبد اللَّه بن حسن) بیعت کنى و تمام امّت بر این کار اجماع کنند، و پس از آن کارتان به مسأله مشرکین نامسلمانى که جزیه نمى‏دهند بکشد، آیا نزد تو یا صاحبت علمى هست که همانند سیره رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در باره مشرکین در جزیه رفتار کنید؟ گفتند: آرى. فرمود: پس چه مى‏کنید؟ گفتند: ابتدا ایشان را به اسلام مى‏خوانیم، و گر نه آنان را امر به پرداخت جزیه مى‏کنیم. فرمود: و اگر مجوس و أهل کتاب بودند چه؟ گفتند: هر چند مجوس بوده و أهل کتاب باشند، فرمود: و اگر بت پرست و بندگان آتش و حیوانات بوده و أهل کتاب نبودند چه؟ گفتند: فرقى نمى‏کند همه یکسانند. فرمود: بگو ببینم آیا از قرآن خبر دارى؟ گفت: آرى. فرمود: در آیه: «با کسانى از کتاب داده‏شدگان (جهودان و ترسایان) که به خداى و روز واپسین ایمان نمى‏آورند و آنچه را که خدا و پیامبر او حرام کرده‏اند حرام نمى‏شمارند و دین حقّ را نمى‏پذیرند کارزار کنید تا آنگاه که به دست خود جزیه دهند در حالى که خواران (أهل تسلیم و خضوع) باشند- توبه: 29» خداوند استثناء قائل شده و أهل کتاب را مشروط ساخته، با این حال آیا اینان و کسانى که کتابى ندارند یکسانند؟ گفت: آرى. فرمود: از که این مطلب را گرفته‏اى؟ گفت: از مردم شنیده‏ام که آن را مى‏گویند. فرمود: آن را رها کن، اگر جزیه ندادند و تو بر ایشان غالب شدى با غنیمت چه مى‏کنى؟ گفت: خمس آن را خارج و بقیّه چهار پنجم را میان جنگجویان تقسیم مى‏کنم. فرمود: آیا همه را فقط میان جنگجویان تقسیم مى‏کنى؟ گفت: آرى. فرمود: با این کار با کردار و سیره رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مخالفت نموده‏اى، و میان من و تو فقیهان مدینه و مشایخ ایشان حاکم، از هر کدام بپرسى بى‏هیچ اختلاف و منازعه‏اى خواهند گفت که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله با اعراب مصالحه کرد بشرطى که آنان را در سرزمینهاى خودشان رها سازند و اینان نیز هجرت نکنند، و در صورت جنگ به کمک آن حضرت آمده و همراه او بجنگند، و هیچ غنیمتى بدیشان نرسد، و تو مى‏گویى میان همه‏اشان تقسیم مى‏کنم، با این سخن با شیوه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در باره مشرکین مخالفت کرده‏اى، این را رها کن، بگو ببینم نظرت در مورد صدقه (زکات) چیست؟ راوى گوید: عمرو این آیه را: «همانا صدقه‏ها (زکات) براى نیازمندان و درماندگان و کارکنان بر آن و ... است- توبه: 60» تا آخر تلاوت کرد، حضرت فرمود: آرى ولى چگونه آنها را تقسیم مى‏کنى؟ گفت: آنها را هشت قسمت مى‏کنم، و هر قسمت را به گروهى مى‏دهم. حضرت فرمود: اگر تعداد گروهى ده هزار نفر بود و گروهى دیگرى فقط یک نفر داشت، یا دو یا سه نفر بودند چه، نکند همان مقدار که براى این یک نفر تخصیص مى‏دهى همان را براى آن ده هزار نفر قرار مى‏دهى؟ گفت: آرى. فرمود: با صدقات أهل شهر و بادیه‏نشینان چه مى‏کنى؛ آیا همه را یکسان و مساوى قرار مى‏دهى؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: با سیره رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در تمامى موارد مخالفت کردى، آن حضرت را عادت بر این بود که صدقه بادیه‏نشینان را در همان جا و مال أهل شهر را در شهر تقسیم مى‏فرمود، و بطور مساوى میانشان پخش نمى‏کرد، بلکه تعدادشان را در نظر داشت، و آنچه مى‏دید و همان تعداد که حاضر بودند. اى عمرو اگر در سینه‏ات مطلبى است مخالف آنچه مى‏گویم؛ تمام فقیهان أهل مدینه و مشایخ آنان بدون هیچ اختلافى همه تأیید مى‏کنند که سیره پیامبر همین بود که گفتم. سپس روى بجانب عمرو نموده و فرمود: اى عمرو، از خدا بترس، و شما نیز اى جماعت از خدا بترسید! زیرا پدرم مرا حدیث کرد- و او بهترین أهل زمین و داناترینشان به قرآن و سنّت نبوىّ بود- که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: هر که بر مردم شمشیر کشیده و ایشان را سوى خود بخواند، در حالى که میان مسلمانان داناتر از او باشد، یک چنین فردى گمراه است و زورگو».[193]

روایت فوق، نکته بارز دیگری را نیز در بر دارد؛ و آن همچنانکه مشخص شد، این است که، حتی معتزله نیز چندان حسن نیتی نسبت به بنی الحسن نداشتند؛ این مسأله در ایشان منحصر نبود؛ امثال ابوسلمه خلال و نیز ابومسلم خراسانی که دو سردار عباسیان در سرنگونی بنی امیه بودند، همین عدم حسن نیت را نسبت به اربابان خود داشتند؛ و به دلیل یادشده، نامه هایی را خطاب به امام صادق(ع) نوشتند؛ که در آن، از ایشان دعوت شده بود خلافت را بپذیرد؛ امام(ع) با علم به عدم حسن نیت آنها نسبت به خود، که می توانست ناشی از آشفتگی های ریشه ای در اندیشه سیاسی مسلمین باشد، دعوت آنها را ردّ کردند .

به شهادت تاریخ تحلیل امام(ع) از شرایط زمان و اشخاص، بسیار دقیق بود؛ چرا که تا تکلیف مبانی اعتقادی سیاسی و حکمی روشن نمی شد، ورود ایشان به عرصه سیاسی، بقصد حکومت کردن، نادرست بوده و به بازی بیشتر شباهت داشت. پس در اینجا یک سر فصل برجسته دیگر از قاموس سیاست مبتنی بر قرآن، اهمیت استثنایی داشت و آن مفهوم «تقیّه» بود که تا حاصل شدن حلقه های علمی و فرهنگی لازم، ضروری ترین گزاره محسوب می شد؛ تبار قرآنی این گزاره، به سوره مبارکه غافر باز می گشت؛ و روایت ذیل ناظر به نکات یاد شده است: « از امام حسن عسکرىّ علیه السّلام نقل است که فرمود: روزى فردى از مخالفین ما در حضور امام صادق علیه السّلام به یکى از شیعیان گفت: در باره آن ده نفر از صحابه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله چه مى‏گویى؟! شیعه گفت: سخن خیر و نیکویى که خداوند بواسطه آن گناهانم را بریزاند و درجاتم را رفعت بخشد. گفت: خدا را شکر که مرا از بغض و کینه‏ات نجات داد، من پنداشته بودم که تو رافضى مذهبى و به صحابه کینه مى‏ورزى. شیعه گفت: هر که به یک تن از آن ده نفر بغض ورزد خدا لعنتش کند! او گفت: نکند تو در کلام تأویل کردى، حال بگو در باره کسانى که در باره آن ده تن از صحابه کینه مى‏ورزند چه مى‏گویى؟ شیعه گفت: هر که به آن ده نفر از صحابه کینه بورزد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد. با شنیدن این سخن آن فرد از جا جسته و سر او را بوسیده و گفت: مرا بخاطر تهمتى که پیش از این در رافضى بودنت زدم ببخش. شیعه گفت: تو را حلال کردم و تو برادر من هستى. سپس آن فرد بازگشته و رفت. امام صادق علیه السّلام به او فرمود: عالى گفتى- تمام خیرت از خداست- همه فرشتگان از حسن توریه  و سخن نیکویى که تو را نجات داد بى‏آنکه لطمه‏اى به دینت برسد به شگفت آمده و مسرور شدند، خداوند در دل مخالفین ما غمى بر غمى افزود، و مراد محبّین ما را در قبولى محبّت به ما در تقیه‏اشان از مخالفین پوشاند. یکى از أصحاب گفت: اى زاده رسول خدا، ما از کلام او سر درنیاوردیم جز موافقت‏ با آن فرد خیره‏سر ناصب!. حضرت فرمود: اگر شما متوجّه منظور او نشدید ما بخوبى آن را فهمیدیم، و او مشکور خدا واقع شد، بى‏شکّ ولىّ ما با دوستانمان دوست است و با دشمنانمان دشمن. هر گاه خداوند او را به مخالفى از ما بیازماید، وى را توفیق جواب نیکویى دهد تا دین و آبرویش حفظ گردد، و خداوند بواسطه تقیّه ثوابش را عظیم گرداند. دوست شما گفت: هر که یکى از این ده نفر را عیب کند بر او لعنت خدا باد. یعنى: هر کى فقط یک تن از ایشان را عیب کند، و مرادش أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام بود. و در مرتبه دوم گفت: هر که ایشان را عیب کرده یا دشنام دهد لعنت خدا بر او باد، و راست هم گفت، زیرا لعن جمع آنان مشمول حضرت أمیر نیز مى‏شد زیرا یکى از ایشان است، پس وقتى علىّ را عیب و نکوهش نکرد هیچ کدامشان را ذمّ و عیب نکرده، و تنها برخى از ایشان را عیب گفته، و یک چنین توریه‏اى براى حزقیل پیامبر؛ با قوم فرعون وقتى از او نزد فرعون سعایت و بدگویى کردند رخ داد، حزقیل پیامبر، ایشان را به یکتاپرستى و نبوّت موسى دعوت مى‏کرد، و به برترى محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله‏ بر تمام انبیاء و خلایق مى‏خواند، و نیز تفضیل علىّ بن أبى طالب علیه السّلام و برگزیدگان از امامان بر سایر اوصیاى انبیاء، و مردم را به برائت و بیزارى از خدایى فرعون دعوت مى‏نمود، پس سخن‏چینان نزد فرعون از او سعایت و بدگویى کرده و گفتند: این حزقیل همه را به مخالفت شما مى‏خواند، و دشمنان را بر ضدّیت با شما یارى مى‏دهد. فرعون با اینان گفت: این حرفها در باره پسر عمو و جانشین پادشاهى‏ام و ولیعهد من است! اگر گفته شما در باره او درست باشد بر این کفران نعمت مستحقّ عذاب خواهد بود، و اگر سخن شما راست نباشد بخاطر تعجیل در این سعایت شدیداً عذاب شوید.پس حزقیل را همراه همان گروه ساعى نزد فرعون آورده و بى‏پرده گفتند: اى حزقیل تو منکر خدایى فرعون پادشاه شده و کفران نعمت او کردى؟!. حزقیل گفت: اى پادشاه، تا حال هیچ دروغى از من شنیده‏اى، گفت: نه. گفت: پس از اینان بپرس خدایشان کیست؟ گفتند: فرعون. گفت: بپرس خالقشان کیست؟ گفتند: این فرعون. گفت: و رازق و ضامن معیشت و زندگیشان کیست؛ همو که بدیها را از ایشان دفع مى‏کند؟ همگى گفتند: این فرعون. حزقیل گفت: اى پادشاه، شما و تمام حاضران را به شهادت مى‏گیرم که خداى اینان خداى من و خالقشان خالق من و رازقشان رازق من، و مصلح زندگیشان همو مصلح زندگى من است، من هیچ خدا و رازقى جز خدا و خالق و رازق آنان ندارم. و شما و تمام حاضران را به شهادت مى‏گیرم که من از هر خدا و خالق و رازقى جز خدا و خالق و رازق ایشان بیزارم، و کافر به ربوبیّت اویم. - معنى کلام حزقیل این بود که: خداى اینان اللَّه پروردگار من است، و نگفت آنچه که آنان خداى خود خواندند خداى من است، و این معنى بر فرعون و حاضران مجلس پوشیده ماند و همه به توهّم افتادند که مى‏گوید: فرعون خدا و خالق و رازق من است.- فرعون به آنان گفت: اى مردان بد و اى جماعتى که در ملک من بدنبال فساد هستید، و اى قاصدان فتنه میان من و پسر عمویم که بازوى من است، شما سزاوار عذاب من شدید، چون مى‏خواستید کار مرا بفساد کشانده و پسر عمویم را هلاک کنید و بازویم را بشکنید! سپس دستور داد تا میخهایى بر ساق و سینه هر کدامشان بکوبند و دستور داد شانه‏داران آهنین گوشت تنشان را پاره پاره کنند، و این همان کلام الهى است که فرموده: پس خدا او را از بدیها و سختیهاى آن نیرنگها که ساختند نگاه داشت- وقتى نزد فرعون سعایت کردند تا او را بکشد- و عذاب بد و سخت فرعونیان را فرو گرفت- غافر: 45» همان کسانى که بدگویى حزقیل بفرعون بردند و مستحقّ آنچنان عذاب شدند.»[194] گفتنی است، روایت فوق، بنوعی هم می توانست مبنای تنظیم روابط با نواصب برای جلوگیری از خطرات آنها باشد و هم جلوی تعرّض خلفای عباسی و اموی را بگیرد.

البته در نقل های تاریخی، کلمات صریح و درشتی نیز که میان امام صادق(ع) و منصور عباسی ردّ و بدل شده بود، ثبت شده است.

نتیجه اینکه:  اصولاً سیاست امام صادق(ع) و اولویت های جامعنگرانه و مبتنی بر قرآن ایشان، شامل مقابله نظامی با امویان و عباسیان نمی شد؛ بلکه استراتژی آن حضرت، آماده سازی بسترهای فرهنگی بود که برغم رنگ و لعاب و محتوای قوی سیاسی، تحرک نظامی را موکول به قیام مهدی(عج) می کرد؛ نکته یادشده منافات با دلسوزی های حضرت و بعضاً یاری کردن بازماندگان قیام های یادشده ندارد و همچنین یاری و مدد رسانی مزبور، منافاتی با مخالفت صریح و انتقادهای ایشان نسبت به علویانی که دست به چنین قیام هایی می زدند، نداشت. در برخی روایات، امام(ع)ملاک مشرو عیت سیاسی را قرآن معرفی کرده اند؛ در روایات دیگر، موضوع رویا رویی با امویان، بگونه ای تحلیل شده است که گویا دشمنی میان بنی امیه و اهل بیت پیامبر(ص) در سقوط حکومت امویان ختم نشده و ادامه دار خواهد بود و اساس این رویارویی بر محوریت و مدار قرآن است. به شهادت تاریخ، تحلیل امام(ع) از شرایط زمان و اشخاص، بسیار دقیق بود؛ و تا تکلیف مبانی اعتقادی سیاسی و حکمی روشن نشده بود، ورود به عرصه سیاسی، بقصد حکومت کردن را بیهوده و خطرناک می دانستند. لذا  مفهوم «تقیّه» تا حاصل شدن حلقه های علمی و فرهنگی لازم، ضروری ترین گزاره سیاسی -که امام قصد وارد کردن آن را در گفتمان سیاسی داشت،- محسوب می شد.

 

 

5-3. تأثیر پذیری فرهنگی

   موضوع کلیدی و قابل بررسی در این بخش، پاسخ هایی است که امام صادق(ع) در موضوع  زندگی و دنیا و رویکرد صحیح به آن و نیز معضلات ناشی از رویکرد ناصحیح نسبت به موضوع یاد شده، داده اند؛ پیداست که ایشان نگاه جامعنگری را -که در سرفصل های دیگر نیز شاهد آن بودیم- در این زمینه دنبال می کردند. وقتی در عبارتی کوتاه، آنچه که بعنوان رفاه مطرح است؛ تبیین و راه نیل به آن تشریح می شود؛ وقتی با تفسیر آیه ای، همه محکماتی که یک جامعه به جهت فرهنگی نیازمند آن است تا انسجام و قوام خود را حفظ کند، ترسیم می شود و وقتی شاخصه های حداقل های انسانی –که به مروت موسوم است- تبدیل به شاخصه های توحیدی با همان عنوان مروّت، مطرح می شود، و وقتی، زهد و ورع بعنوان گزاره های اصلی تشکیل دهنده فرهنگ مبتنی بر قرآن، بگونه ای تفسیر و تبیین می شود که به همه چیز ارتباط پیدا می کند و به سمت انزوا نمی گراید و وقتی مصادیق لهو و لعب و قول زور، که اصلی ترین عوامل دوری جامعه از حکمت است، مورد تأکید جدی قرار می گیرد، مفهومش یک چیز است و آن نگاه منطبق با صداقتی است که، از سوی یک رهبر فرهنگ ساز و فرهنگ شناس، در حال القاء شدن است؛ تا اصلی ترین و جامع ترین گزاره های فرهنگی در عرصه گفتمان اجتماعی، یک عصر تاریخ ساز و مرتبط با گذشته و آینده را رقم بزند.

روایت ذیل با جامعنگری استثنایی خود، تحلیلی دقیق از اندیشه و تفکر فرهنگی امام صادق(ع) را که تبار اجزایش همگی به قرآن باز می گردد ارائه می کند: «محمّد بن عماره به نقل از پدرش گوید: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: خواسته‏هاى مردم در این دنیاى فانى چهار چیز است: بى نیازى، و آسایش، و کمتر اندوهگین بودن، و گرامى شدن. امّا بى‏نیازى در قناعت (راضى شدن به اندک چیز) است و هر کس آن را در زیادى ثروت بجوید به آن نخواهد رسید، و امّا رفاه و آسایش زندگى در سبکبارى است و هر کس به زیر بار گران رود روى آسایش را نخواهد دید، و امّا کمتر اندوهگین بودن در کم شغلى است و هر کس آن را در داشتن کار زیاد بجوید، نخواهد یافت، و امّا عزّت در فرمانبردارى از آفریدگار است و هر شخصى آن را در فرمانبرى از مخلوق بجوید به آن نخواهد رسید.»[195]

روایت یاد شده سبدی از نیازهای اساسی یک جامعه را، به همراه راه نیل و رسیدن به آن، بیان می کند؛ همان که حکومت ها از آن بعنوان شاخصه های رفاه یاد می کنند. تبار روایت فوق، به سوره های منافقون، تغابن و دیگر سوره های قرآن باز می گردد.

در روایت ذیل، که امام صادق(ع)، مستقیماً آخرین آیه سوره مبارکه آل عمران را تفسیر فرموده اند، ضروری ترین و و اولویت دار ترین، شاخصه های لازم فرهنگی، تبیین شده است: « أبو بصیر گوید: از امام صادق علیه السّلام تفسیر فرموده خداى عزّ و جلّ یاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (اى کسانى که به یگانگى خدا و نبوّت پیغمبر و معاد و عقاید حقّه ایمان آورده‏اید بر مشقّتها شکیبا باشید و در تمام کارها بردبارى کنید، و آماده باشید براى پیکار- آل عمران 3: 200) را پرسیدم، فرمود: یعنى صبر کنید بر مصیبتها: و با تقیّه، شدائد دشمنان را تحمّل نمائید، پیوند دهید خود را به کسى که اقتدا مى‏نمائید به او (ائمّه)، و براى آنکه در دنیا و آخرت رستگار شوید، از خدا بترسید و تقوى پیشه سازید.»[196] روایت فوق از این جهت اهمیت دارد که گزاره هایش تضمینگر ادامه حیات یک فرهنگ و جامعه است.

گزاره مروّت و جوانمردی، فطری ترین گزاره فرهنگی است که، تقریباً همه جوامع، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، آن را بعنوان ارزش می شناسند؛ پس تعریف و ترویج این گزاره در این زمان، بمانند هر زمانی، بخوبی می تواند، درکی حداقلّی از انسانیت را در جامعه ایجاد نماید؛ کاری که امام صادق(ع) با تعریف خود از این واژه کرده اند، کشانیدن این مفهوم، در بستری بالا تر است تا، جامعه اسلامی، سطح حداقل هایش، از سطح حداقل های جوامع و فرهنگهای غیر اسلامی بالاتر رود: « عبد اللَّه نهدى گوید: پدرم گفت: که امام صادق علیه السّلام فرموده: «مروّت و جوانمردى» دو قسم است؛ جوانمردى در وطن (اقامتگاه)، و جوانمردى در سفر، که مردانگى در وطن، خواندن قرآن و حضور در مساجد، و همنشینى با نیکوکاران و نظر دقیق در مسائل شرعى و احکام دینى است.اما جوانمردى در سفر آنست که: از توشه‏اى که همراه دارد به همسفران ببخشد، و شوخى نمودن به آنچه مورد خشم خدا نباشد، و کمتر مخالفت کردن با همراهان و رفتار نکردن بر خلاف میل آنان، و پس از جدائى (بازگشت) در باره همسفران سخنى که به زیان ایشان باشد، نگفتن!.»[197] این مفهوم در سطح عالی تر خود، احتمالاً می تواند به کلید واژه «ابرار» و نیز «مقرّبین» ارتقاء یابد و در این صورت تبارش به سوره های مختلفی از جمله سوره مطففین، باز خواهد گشت.

همیشه ترویج زهد و نفی دنیاگرایی مطلق، از جانب اهل بیت(ع) بعنوان شاخصه ای مهم و اصیل، از موضوعات فرهنگی و پاسخ هایی که ایشان نسبت به این سرفصل داشتند، محسوب می شد؛  موضوع زهد، در هر دوره ای، با افراط و تفریط ها و سوء برداشتها، مواجه بود؛ لذا امام صادق(ع) با طرح روایاتی مشابه روایت ذیل خطی را در این خصوص ترسیم کردند که از عصر تنزیل تا عصر تأویل، امتداد داشت؛ و زهد را با خلوص و تفکر پیوند می داد: « ابو بصیر گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السّلام از پدرش از اجدادش علیهم‏السّلام روایت کرده فرمود: روزى پیامبر به یاران خود چنین فرمود: کدامیک از شما همه عمر روزه‏دار هستید؟ سلمان- رحمة اللَّه علیه- گفت: یا رسول اللَّه من.سپس پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: چه شخصى از شما تمامى شبها شب زنده‏دار است؟سلمان جواب داد: اى پیغمبر خدا من. فرمود: کدامیک از شما هر روز همه قرآن را از آغاز تا پایان مى‏خواند؟ سلمان گفت: یا رسول اللَّه من. یکى از اصحاب آن حضرت با لحنى خشن گفت: اى رسول خدا سلمان مردى فارسى زبان است و قصد دارد بر ما عربها ببالد، در جواب سؤالتان که کدامیک از شما تمامى عمرش روزه دار است؟ گفت: من، با این که بیشتر روزها غذا مى‏خورد، و فرمودید کدامیک از شما همه شب براى عبادت بیدار مى‏ماند، گفت: من، در صورتى که بیشتر شبها خواب است و فرمودید: چه کسى از شما هر روز یک قرآن مى‏خواند، گفت: من، با اینکه بیشتر روزش خاموش است. پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: خاموش باش اى مرد! تو را چه با همانند لقمان حکیم؟ از خودش بپرس تا آگاهت سازد، آن مرد به سلمان گفت: اى بنده خدا، تو نگفتى همه روز روزه دارى؟ جواب داد: آرى. گفت: ولى من تو را دیده‏ام که بیشتر روزها غذا مى‏خورى! پاسخ داد: چنان‏ نیست که تو گمان بردى من در هر ماه سه روز روزه مى‏گیرم و خداى عزّ و جلّ فرماید: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (شخصى که عمل نیکى انجام دهد ده برابر آن ثواب خواهد داشت- انعام 6: 160) و روزه ماه شعبان را به ماه رمضان پیوند مى‏کنم و این روزه همه عمر مى‏شود. گفت: تو خیال نکردى که همه شب بیدارى؟فرمود: بلى، افزود: (ولى) بیشتر شبها در خوابى! سلمان در جوابش گفت: چنان نیست که تو پنداشته‏اى، من از دوستم پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس با وضو بخوابد چنان است که همه شب را شب زنده‏دار بوده و من همواره با وضو مى‏خوابم. گفت: آیا گمان نبردى هر روز همه قرآن را مى‏خوانى؟ فرمود: آرى.گفت: امّا بیشتر روز را خاموشى! سلمان گفت: چنان نیست که تو فهمیده‏اى، من از دوستم رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله شنیدم که به علىّ علیه السّلام فرمود: «یا أبا الحسن مثل تو در امّتم همانند «قُلْ هُوَ اللَّهُ» است که هر کس آن را یک بار بخواند یک سوم قرآن را خوانده، و هر کس دو بار بخواند، دو سوم قرآن را تلاوت کرده، هر کس سه مرتبه بخواند همه قرآن را خوانده است. (اى علىّ) آن کس که تو را به زبانش دوست‏ بدارد یک سوم ایمان، و آنکه با زبان و دلش به تو مهر ورزد دو سوم ایمان را دارد، و کسى که نه تنها به زبان و دل علاقمند باشد بلکه با دست خویش یاریت دهد ایمانش کامل است، اى على قسم به آنکه مرا به حقّ فرستاده اگر تمامى اهل زمین تو را دوست داشته باشند، چنان که اهل آسمان تو را دوست مى‏دارند، خدا هیچ فردى را در جهنّم عذاب نمى‏کند» و من هر روز سه بار «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را مى‏خوانم. آن مرد معترض همچون کسى که سنگ در دهانش نهاده باشند (و نتواند حرف بزند) از جا برخاست.»[198]

روایت ذیل نیز بنوعی تصویر گر آسیب ریا و خود نمایی موجود در عصر امام صادق(ع) است؛ ایشان به استناد آیه ای از قرآن پاسخ و واکنش به معضل یاد شده داده اند: « جمیل بن درّاج گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم که: تفسیر فرموده خداوند عزّ و جلّ فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ (پس خودستائى نکنید؛ خدا داناتر است به آن کس که پرهیزکار گردد و در عمل اخلاص داشته باشد- نجم 53:32) چیست؟ فرمود: آن است که انسان بگوید: دیشب نماز شب خواندم، و دیروز روزه‏دار بودم، و مانند اینها، بعد امام علیه السّلام فرمود: گروهى هستند که چون صبح بیرون آیند، مى‏گویند: دیشب نماز خواندیم و دیروز روزه گرفتیم. پس حضرت علىّ علیه السّلام فرمود: لکن من شب و روز مى‏خوابم و اگر میان روز و شب زمانى مى‏یافتم، در آن هم مى‏خوابیدم.»[199] روایت ذیل یک روایت استثنایی و چند لایه و ذی وجوه در  موضع جامعنگر امام صادق(ع) نسبت به مقوله زهد و ورع در فرهنگ و اجتماع محسوب می شود؛ که محوریتش پرهیز از شبهات است و به زیبایی، گرایش به شبهه را با همجهتی و همسویی با ظالمان تحلیل می کند و در بستر سوره مبارکه شعراء روحیه جامعه ای را ترسیم می نماید که مردم آن به دلیل روحیه هایِ مشابهِ روحیه  شاعرانه- از نوع مسخ شده اش- توجیه گر ظلم و پذیرای آن هستند: « فضیل بن عیاض گوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: انسان باورع کیست؟ فرمود: آن کس که از محرّمات الهى دورى گزیند، و از شبهات و آمیزش با مخالفان ما اجتناب ورزد. و هر گاه کسى از امور مشتبه پرهیز نکند نادانسته و ناخودآگاه گرفتار حرام گردد، و چون کار زشتى را ببیند در حالى که توانائى جلوگیرى از آن را داشته باشد، اقدام نکند، به این معنى است که مایل است از خداوند نافرمانى شود، و کسى که دوست دارد فرمان خدا برده نشود آشکارا به دشمنى خدا برخاسته، و شخصى که پایدار ماندن ستمکاران را دوست داشته باشد، قطعا مى‏خواهد معصیت خدا رایج باشد، و خداوند تبارک و تعالى بر هلاک نمودن ستم پیشگان خود را ستوده، و فرمود: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (پس بریده شد دنباله آن گروه که ستم کردند «بر خود»، و شکر و سپاس، مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است در هلاک نمودن ظالمان انعام 6:45).»[200]

روحیه یاد شده در روایت فوق از زاویه ای دیگر، در روایت ذیل تحلیل شده است: « احمد بن أبى عبد اللَّه از پدرش به اسناد خود که تا امام صادق علیه السّلام رسانده، نقل نموده که آن حضرت به یکى از صحابه خود فرمود: از افراد إمّعه گو (مخفّف انا معه) مباشید که مى‏گوید: «من با مردم هستم و من مانند یکى از مردم مى‏باشم» هر طور که دیگران بشوند، من هم خواهم شد، (پس خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو!).»[201]

روایت ذیل حکایت از بی انصافی و بی ملاحظگی و عدم ملاطفتی دارد که عرصه فرهنگ عصر یاد شده را آلوده ساخته بود: « حمّاد بن عثمان گوید: حضرت صادق علیه السّلام از مردى پرسید: فلانى! میان تو و برادر دینیت چه ماجرایى بود؟ عرض کرد: قربانت گردم چیزى از او طلب داشتم، تا آخرین ریال حقّم را از او گرفتم. امام علیه السّلام به او فرمود: مرا آگاه ساز از فرمایش خداوند عزّ و جلّ: وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ (و از سختى جزاى حسابرسى مى‏ترسند- رعد 13: 21) آیا بگمان تو ترسشان از این است که به آنان ستم گردد یا بر خلاف عدالت با آنان رفتار شود!؟ (نه) بلکه ایشان مى‏ترسند که در حسابشان خرده‏گیرى و نهایت دقّت و موشکافى انجام شود.»[202]

روایت ذیل حکایت از حساسیتی دارد که امام نسبت به ظاهر افراد جامعه، بویژه نزدیکانشان داشتند و مفهوم این حساسیت، اهمیت ظاهر انسان ها در رویکرد جامعنگر قرآنی است: « احمد بن أبى عبد اللَّه از پدرش مرفوعا روایت نموده که گفت: امام صادق علیه السّلام مردى را دید که از گرمابه بیرون آمده، و دو دست خود را به خضاب رنگین ساخته بود. حضرت به او فرمود: چنانچه خداوند دستانت را به این رنگ مى‏آفرید، خوشحال بودى؟ گفت: به خدا قسم، نه! و این کار را فقطّ بدان جهت کردم که حدیثى از شما به من رسید که مضمونش این است: (شخصى که به گرمابه رود باید اثرش بر او هویدا باشد، یعنى حنّا بسته باشد) حضرت فرمود: چنان نیست که تو پنداشته‏اى، بلکه معنى آن این است که هر گاه یکى از شما با تندرستى از حمّام بیرون آید، باید به شکرانه آن نعمت دو رکعت نماز (شکر) بخواند.»[203] روایت فوق، رسوخ قیاس را نیز، در توده های مردم نشان می دهد.

روایت ذیل، حکایت از نا امنی موجود در اجتماع یاد شده دارد که تبار قرآنی اش به سوره بقره و مائده و اسراء و هر سوره ای که قتل نا حق را محکوم و نکوهش کرده است؛ باز می گردد: « جمیل بن درّاج گوید: شنیدم که امام صادق علیه السّلام مى‏فرمود: خدا لعنت‏کند شخصى را که در مدینه حادثه تازه‏اى پدید آورد، یا حادثه آفرینى را پناه دهد! گفتم: آن پدیده چیست؟ فرمود: قتل.‏»[204]

در روایت پیش رو که هشداری است از رسول خدا(ص) به نقل از امام صادق(ع)؛ افقی از عصر تنزیل تا عصر تأویل ترسیم شده و  به مشکلات فرهنگی در این افق اشاره می شود، که ناشی از غلبه بر اقوام و سرزمین ها بوده و آفتی اخلاقی بنام تکبّر را که ملازم اشرافی گری است، در عصر مورد بررسی تصویر می کند؛ تبار این روایت و روایات مشابه آن، به سوره هایی مانند اعراف و غیر آن ارتباط پیدا می کند؛ چرا که در این سوره، مفهوم لباس و زینت در کنار تکبر و کلیدواژگان هم سنخ دیگر، تعریف شده است:

« عمرو بن جمیع گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود پدرم از پدرش از جدّش علیهم السّلام برایم بازگو نمود که پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله فرمود: هر گاه امّتم با تکبّر و ناز فروختن راه بروند، و پارسیان و رومیها خدمتکار ایشان شوند، به جان هم افتند، و با یک دیگر در افتند، «مطیطا» با خود نمائى و برازندگى راه رفتن، و کشیدن دو دست در وقت راه رفتن است.»[205] در روایت ذیل نیز، که بمانند روایت قبل، مستقیماً میراث عصر تنزیل بوده و آینده نگری رسول خدا(ص) را به نقل از امیرالمؤمنین(ع) و امام صادق(ع) شامل است، گزاره هایی فرهنگی از مکروه و حرام، مورد اشاره قرار گرفته اند؛ ذکر چنین روایتی در عصر یاد شده نمی تواند بی ارتباط با موارد مشابه مورد ابتلا باشد: «حلبى از امام صادق علیه السّلام روایت نموده: که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله مرا نهى کرد از بدست کردن انگشتر طلا، و از پوشیدن لباس قسى، و از زین پوشهاى ارغوانى قرمز رنگ، و از لحافها و روپوشهاى بسیار سرخ، و از خواندن قرآن در حال رکوع. »[206]  گفتنی است «القسی» لباسى بود که از مصر آورده مى‏شد و در بافت آن ابریشم به کار رفته بود.

در روایت پیش رو به نکته ای اشاره شده است که بسیار محل تأمل است و آن اینکه تأثّر و تأثیر پذیری ظاهری که می تواند آراستگی، و لباس و امثال آن را شامل شود، زمینه تحولات بعدی است و این همگرایی و هم شکلی، در صورتی که به سمت و سوی فرهنگ غیر مسلمانان با شد، تبعاتش در جزئیات خلاصه نشده و جامعیت پیدا خواهد کرد: « علىّ بن غراب گوید: بهترین شخصى که نامش جعفر است- جعفر بن محمّد- از پدرش از نیاى بزرگوارش علیهم السّلام برایم بازگو نمود که پیامبر خدا (ص) فرمود: موى سبیل را کوتاه کنید و موى ریش‏ها را بگذارید بلند شود و خود را شبیه گبرها نسازید.! »[207] روایت فوق می تواند تبارش به سوره مبارکه اعراف بازگردد.

در روایت پیش رو، عمق تأثیر پذیری فرهنگ مسلمین از غیر مسلمانان پیداست. این روایت حاوی کلید واژگان و آلات و ابزاری است که یک مسلمان در عصر یاد شده خود را در انتخاب یا عدم انتخاب آنها مواجه می دیده است؛ تبار روایت یاد شده در روایت بعدی قابل پیگیری است: « أبو ربیع شامىّ گوید: شخصى از امام صادق علیه السّلام در باره «نرد» (بازى تخته نرد که اسباب آن شبیه شطرنج و مرکّب از تخته و 30 مهره و دو طاس مى‏باشد) و «شطرنج» (بازى قمارى که به فارسى شطرنگ خوانند، و به معنى اندام چهارگانه سپاه است یعنى فیل و اسب و عرّاده و پیاده) پرسید، فرمود: به آنها نزدیک نشو! عرض کردم: پس «سرود» (آواز طرب انگیز) چطور؟ فرمود: خوب نیست، انجام ندهید. عرض کردم: «نبیذ» چطور؟ فرمود: پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله نهى فرمود: از هر چیز مستى‏آور، و هر چیز مست‏کننده حرام است. گفتم: پس ظرفهایى که در آن ساخته مى‏شود، چه؟ فرمود: پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله از «دبّاء» و «مزفّت» و «حنتم» و «نقیر» نهى نموده است. عرض کردم: اینها چه باشند؟فرمود: «دباء» پوست کدو و «مزفّت» خمره است و «حنتم» کوزه سفالین که گفته مى‏شود: سبوى سبز رنگى است، و «نقیر» کندوست، چوبى که مردم جاهلیّت میان آن را گود مى‏نمودند تا چند فرورفتگى در آن پیدا مى‏شد، و در آنها شراب مى‏ساختند (و شراب آن تند و تیز مى‏باشد).»[208] روایت پیش رو نیز به استناد تفسیر آیه ای از قرآن، مصادیقی از ابتلایات فرهنگی را در عصر امام صادق(ع) معرفی می کند: « عبد الأعلى گوید: از امام صادق علیه السّلام در باره تفسیر فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (: پس اجتناب کنید از پلیدى بتها، و از گفتار باطل (مانند دروغ و سخنان لهو و غنا) دورى گزینید- حج 22: 30) پرسیدم، فرمود: پلیدى از اوثان، شطرنج است، و گفتار زور، غنا و آوازه‏خوانى است.عرض کردم: معنى قول خداوند: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ ... (از مردم کسى است که داستان‏ها و سخنان لغو و باطل را بدست مى‏آورند تا مردم رابه جهالت از راه خدا (قرآن) باز دارند- لقمان 31: 6) چیست؟ فرمود: غنا یکى از مصادیق آن مى‏باشد.»[209] آنچه در روایت فوق اهمیت دارد غلبه غنا و آوازخوانی بعنوان عامل نگرانی امام صادق(ع) است که از نظر قرآن و به استناد گزاره های موجود در سوره مبارکه لقمان، بعنوان جریانی خلاف حکمت و خرد معرفی شده است. در روایت ذیل نیز نکته یاد شده مجدد مورد تأکید قرار گرفته و مصداق قول زور بعنوان کلید واژه ای قرآنی، آفرین گفتن به مطربان معرفی می شود:  «حمّاد بن عثمان گوید: از امام صادق علیه السّلام در باره معنى وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ پرسیدم: فرمود: از جمله قول زور آنست که شخص به کسى که غنا مى‏خواند، بگوید: (احسنت) آفرین.»[210]

گویا عصر امام صادق(ع) عصر بناهای بلندی است که، تحت شرایطی بعنوان مظاهر طاغوت مطرح هستند؛ و جاری شدن مفاهیم آیة الکرسی، می توانست زمینه ساز فرهنگی شود که در نقطه مقابل رویکرد و رویه مذکور قرار گیرد: « مردى به آن حضرت شکایت کرد اهل زمین خاندان و عیالش را ببازى گیرند، فرمود: بلنداى سقف خانه‏ات چند است؟ گفت: ده زراع. فرمود: هشت ذراع گز کن دور تا دور خانه و آیه الکرسى بر آن بنویس زیرا هر خانه بلندیش از هشت ذراع بیشتر باشد محتضر باشد پریان آیند و در آن نشینند.»[211]  صرف نظر از اشاره ای که روایت فوق، به موجوداتی تحت عنوان جن -که از نظر قرآن وجود آنها قطعی است- دارد، منطوقی حاصل می شود که گویای بلند شدن و ارتفاع یافتن سقف خانه ها در عصر یادشده است؛ که می تواند حکایت از پیچیده تر شدن زندگی ها و بیرون آمدن آن از فضای ساده و ابتدایی آن باشد. یک نکته در این  خصوص حایز اهمیت است و آن اینکه آیه مبارکه موسوم به «آیة الکرسی» حاوی معارفی نظیر اجتناب از طاغوت-حاکم و ولی که خدا او را به رسمیت نمی شناسد- و پیروی از ولایت خدا و نیز مفهوم نور و معرفت در مقابل ظلمت و ظلم و جهالت، بعنوان نتیجه انتخاب ولایت هریک، است؛ مفهوم چنین محتوایی از آیه یاد شده و نسبت و ارتباط آن با سقف خانه ها، وارد کردن گزاره هایی لازم در فرهنگ و اجتماع، از سوی امام صادق(ع) است.

نتیجه اینکه:   در موضوع فرهنگ و تأثیر پذیری فرهنگی، هویت و جامعیت، اصلی ترین شاخصه روایات امام صادق(ع) بعد از تبار قرآنی آنهاست. امام صادق(ع)، موضوع  زندگی و دنیا و رویکرد صحیح به آن را با بررسی کلید واژگانی قرآنی، همچون زهد، ورع، لهو، لعب، قول زور، لباس، حکمت، مورد توجه قرار داده اند. ایشان در عبارتی کوتاه، آنچه که بعنوان رفاه مطرح است؛ تبیین و راه نیل به آن تشریح کرده اند. همچنین با تفسیر آیه ای، همه محکماتی که یک جامعه به جهت فرهنگی نیازمند آن است تا انسجام و قوام خود را حفظ کند، درکلام ایشان ترسیم شده است.  و نیز، شاخصه های حداقل های انسانی –که به مروت موسوم است- در نگاه جامعنگر امام(ع)تبدیل به شاخصه های توحیدی با همان عنوان مروّت شده است.

6-3. زن و خانواده

   عصر امام صادق(ع) عصری نبود که زنان در آن، جایگاه شایسته ای داشته باشند؛ چرا که همه چیز دست بدست هم داده بود تا، از زن هویت و کرامتی باقی نماند. عرصه بروز زنان یا در کنج تحقیر و اهانت مصیبت بارِ پوشیده در فقر خلاصه می شد و یا در قصر یکه تازی ها و توطئه ها و تجملات، بموازات سوء استفاده های از او، قابل مشاهده بود. همه این وضع رقّت بار آنگونه که بشکلی مبسوط در عصر امیرالمؤمنین(ع) تحلیل شد، ناشی از دوری زنان از نقشه جامعی بود که قرآن برای بالا و پایین و پیدا و پنهان جامعه توحیدی ترسیم کرده بود. تبار و توضیح مبسوط این نقشه، در سوره های گوناگون قرآن، از جمله سوره مبارکه نساء قابل ملاحظه است. در این عصر امام صادق(ع) با رویکرد جامعنگرانه خود، توجهی ویژه و استثنایی در راستای بالندگی زنان مبذول می داشتند و البته ثمره این توجه بخوبی در تربیت زنان فاضله عصر مذکور، قابل مشاهده است. روایت ذیل بخوبی گویای نکات یادشده خواهد بود: « داود رقّی نقل می کند که نزد [امام] ابی عبدالله صادق(ع) بودم، پس حبابه والبیه وارد شد؛ و او زنی خیّر بود و از مسایل حلال و حرام پرسش هایی [از امام صادق(ع)]کرد که ما از حُسن این پرسش ها تعجب کردیم در این هنگام[امام صادق(ع)] گفت: آیا مسایلی نیکو[و عالمانه]تر از سؤالات حبابه والبیه دیده اید؟ پس گفتیم: فدایت شویم شما این [مسأله] را در چشم و قلب ما وزین فرمودید. داود گفت در این هنگام اشک از چشمان [حبابه والبیه]جاری شد؛ امام صادق(ع) بلافاصله فرمود: چه شده که چشمانت را اشکبار می بینم؟ گفت: ای فرزند رسول خدا! به مرضی از انواع مرض های خبیثه که انبیاء و اولیاء به آن مبتلا می شوند، ابتلاء یافته ام. نزدیکان و خانواده ام می گویند: [حبابه والبیه]دچار مریضی خبیثه شده در حالی که مدعی است [امام]و صاحب او واجب الاطاعة است؛ اگر اینگونه بود، برایش دعا می کرد و خدا مریضی اش را برطرف می کرد. این درحالی است که بخدا سوگند از این مسأله ناراحت نیستم و می دانم این بیماری برای تمحیص و کفاره است و از [سنخ] بیماری های صالحین است. پس امام صادق(ع) از او پرسید: آنها گفته اند تو دچار خبیثه شده ای؟ گفت: آری ای پسر رسول خدا(ص). داود می گوید: لبان امام به گفتن چیزی تکان خورد و من متوجه نشدم چه دعایی خواند. بعد آن فرمود: برو به اتاق خانم ها، تا بدنت را ببینی. داود گفت: [حبابه] داخل شد و لباسش را در آنجا در آورد و سپس ایستاد و در سینه و بدنش، چیزی[از بیماری] باقی نمانده بود. بعد امام صادق(ع) به او فرمود: الان برو به نزد آنها(خانواده ات) و به ایشان بگو این است کسی که بواسطه امامت او- یعنی امام صادق(ع)- به خداوند تقرّب می جوید.»‏[212] روایت فوق، از چند جهت قابل ملاحظه بوده و برجسته است: یکی پختگی و فضل حبابه والبیه است که در نوع پرسش هایش، پیدا بود؛ تا جایی که هم راوی از این موضوع شگفت زده شد و هم امام صادق(ع) به این مسأله مباهات کرد. این مسأله صرف نظر از نکته گفته شده حکایت از یک دریافت بدیهی دارد و آن اینکه زنان با امام صادق(ع) رابطه علمی، آن هم در ممتاز ترین سطح داشته اند. نکته دیگر، که باید مورد توجه قرار بگیرد؛  بُعد دیگری است از علم و پختگی این زن برجسته در عصر امام صادق(ع) و آن اظهار نظری است که در تقسیم بندی بیماری ها می کند و آنها را به دو نوع بیماری های صالحین که انبیاء و اولیاء هم دچار آن می شوند – و حبابه آن را مایه کفاره خود تلقی می کرد.- و بیماری هایی که مخصوص صلحا نیستند و نوعی عذاب الهی محسوب می شوند. نکته دیگر که مورد غفلت واقع شد تعبیری است که راوی روایت- داود رقّی- از حبابه و در معرفی او می نماید و آن اتلاق خیّر به حبابه است که، حکایت از فعالیت های وسیع خیرخواهانه او در اجتماع دارد. و دست آخر اینکه، عمق عقیده حبابه به امام صادق(ع) و نیز رابطه معنوی او با ایشان، حکایت از زنی دارد که برای بیماری اش نه بخاطر خود، بلکه بخاطر طعنه بر امامت امام صادق(ع) از جانب خانواده اش، متأثر می شود. همه نکات یاد شده در یک چیز قابل خلاصه شدن است و آن اینکه حبابه بعنوان نماد یک زن تربیت یافته توسط امام صادق(ع) شایسته مباهات امام بوده است. گفتنی است روایت فوق تصویر گر جامعی از پاسخ قرآنی امام صادق(ع) به موضوع زن است. واقعیت این است که طیف زنان در این عصر، برغم محرومیت های فکری و اجتماعی، مزیّن به چهره های ممتاز علمی و معنوی بودند، هر چند در ظاهر حافظه تاریخ چندان سخاوتی در طرح و معرفی آنها بروز نداده است؛ اما مگر می شود مردان ممتاز و موفقی را در آسمان این عصر رصد کرد، بدون اینکه مادر، خواهر، همسر، عمه، خاله و جدّه و دخترانشان را در این درخشش بی تأثیر دانست؛ پس باید در نظر داشت که، اساساً تقسیمبندی هایی که بیشتر ناظر به وجوه و صفات زنان در زمینه خانواده و نکاح هستند، هرگز سطحی نبوده و برغم سادگی، اساسی ترین خصلت های تعیین کننده از یک زن در جامعه را ترسیم می کنند؛ خصلت هایی که حتی بررسی آنها می تواند، گویای صفات به اصطلاح پیچیده تر باشد؛ و از یاد نباید برد که چه در مورد زن و چه در مورد مرد، مهمترین کار و رسالت، که فقط در صورت نگاه جامع قابل درک است، ادامه نسل و تشکیل خانواده محسوب می شود. این مسأله به دلیل لوازم معنای ویژه اش برای زنان، اولویت و برجستگی بیشتری دارد؛ ادامه نسل برای نوع بشر، اگرچه حداقلّی و ساده بنظر برسد، لکن برغم این سادگی، هیچ رسالت دیگری به پای آن نمی رسد؛ لذا ما در این بخش عمده روایات مورد بررسی را، آن روایاتی قرار داده ایم که، جهت همسر بودن زنان را مورد بررسی قرار داده است؛ چرا که این جهت و زاویه جامعنگرانه ترین زاویه ممکن است. روایت ذیل با زاویه یادشده به تقسیمبندی از زنان عصر امام صادق(ع) پرداخته است؛ پر واضح است که وقتی روایت مذکور، روایتی به نقل از امام صادق(ع) و از قول رسول خدا(ص) باشد، جامعیتش عصر تنزیل و تأویل قرآن را یکجا در بر گرفته است:  «سکونىّ گوید: امام صادق علیه السّلام از پدر بزرگوارش از پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله روایت نموده که آن حضرت فرمود: زنان چهار گونه‏اند: «جامع مجمع» و «ربیع مربع»و «کرب مقمع»و «غلّ قمل». »[213] ظاهراً منظور از «جامع مجمع» زنى است که پر روزى و با خیر و برکت است، و «ربیع مربع»نیز، به زنى اتلاق می شود که کودکى در آغوش دارد و فرزندى نیز در شکم، و «کرب مقمع» زنى است که با شوهر خود بد اخلاقى می کند، و «غلّ قمل» زنى است که مانند طوق پر از شپش، گردن گیر مرد باشد. تقسیمبندی یاد شده از چهار دسته زنان، دو دسته را مثبت و خوب و دو دسته را نا مناسب معرفی می کند؛ منطوق چنین تعبیری این است که در منظر قرآنی امام صادق(ع) صرف زن بودن، و طبیعت زنانه، با چنین صفاتی قابل تقسیمبندی است. این یعنی حتی اگر زنی ویژگی خیر و برکت در روزی و یا توان فرزند دار شدن داشته باشد، قابل احترام بوده و دلیلی کافی برای همسر بودن دارد.

 در روایت ذیل، تقسیمبندی سه گانه ای از زن، در موضوع انتخاب همسر صورت گرفته است؛ ضمن اینکه جایگاه و اهمیتی که یک زن در زندگی مشترک برای همسرش می تواند داشته باشد، بوجهی دقیق مورد اشاره امام صادق(ع) قرار گرفته است: « ابراهیم کرخى گوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: همسرم که همدم خوبى برایم بود مرده است، و تصمیم گرفته‏ام بار دیگر ازدواج کنم، فرمود: دقّت کن جانت را در کجا مى‏نهى، و چه کسى را در اندوخته‏ات شریک مى‏سازى، و بر دین و راز و امانتت آگاه مى‏سازى، اگر مجبور به زناشوئى هستى پس گرفتن دوشیزه مناسب‏تر است به خیر و نیکى، و به خوش اخلاقى.آگاه باش! خانمها متفاوت آفریده شده‏اند، برخى از آنان همچون مالى هستند که بى‏زحمت بدست آمده و پاره‏اى هنگام قدم نهادن بخانه شوهر چون ماه شب اوّلند وقتى جلوه کند و بعضى از آنها مایه هلاک و عذابند، و پاره‏اى دیگر چون تاریکى اوّل شب هستند، پس هر کس زنى شایسته از آنان را بدست آورد کامیاب شده، آن کس که فریب خورد و زیان دید نمى‏تواند انتقام از کسى کشد. و آنان بر سه گونه‏اند: یکى آنکه فرزند آور و با محبّت است، و همسرش را در زندگى یارى مى‏دهد و براى دنیا و آخرتش سودمند است، و نمی گذارد که او در زندگى متضرّر گردد. دیگر آنکه زنى است نازا که نه زیبائى دارد و نه خوش خلقى، و در امور خیر شوهرش را یارى نمى‏دهد، و سومى زنى است پر سر و صدا و جیغ و فریاد و بد زبان، و پر رفت و آمد، و بسیار عیب‏جو، که فراوان را اندک شمارد و چیز کم را نپذیرد.»[214] در روایت ذیل تصویری از وضعیت زنان جامعه عرضه می شود که، گویای واقعیتی تلخ در عدم صحت اعتقادات و احتمالاً عدم ملازمت بر پاکدامنی هاست؛ بگونه ای که کسی مانند زراره، سالها رغبت به ازدواج نداشت؛ البته رویه ای که امام صادق(ع) در این موضوع اتخاذ کردند، بسیار تعیین کننده و راهگشا بود؛  ایشان به استناد آیات سوره تحریم و ازدواج نوح(ع) و لوط(ع) با زنانی که مخالفت با ایشان داشتند و نیز سیره ای که رسول خدا(ص) در این زمینه، چه در ازدواج خود و چه در ازدواج دو دخترش با عثمان اتخاذ فرمودند، مسیر معقولی را پیش پای زراره باز کردند. به هر حال صرف نظر از بحثی که امام با زراره داشتند، منطوق روایت ذیل، آینه ای از وضعیت رقّت بار زنان در این دوران خواهد بود: « ابن رئاب نقل می کند که: زراره به نزد امام صادق(ع) آمد؛ بعد امام به او فرمود: ای زراره آیا متأهّل هستی؟ پاسخ داد که نه. فرمود: چه چیز مانع ازدواج تو شده است؟ گفت من نمی دانم ازدواج با اینان، [یعنی، زنان موجود در این دوره] مطلوب است یا نه. فرمود: چگونه صبر می کنی در حالی که جوان هستی؟گفت: کنیز می خرم. فرمود: پس به چه دلیل نکاح با کنیزان را مطلوب می دانی؟ گفت: اگر به کارهای کنیز مشکوک شدم، او را می فروشم. فرمود: این را نپرسیدم؛ پرسیدم که برایم بیان کن بچه دلیل او را بر خود حلال میدانى؟ گوید: من جوابى (و پاسخى) نداشتم که بآن حضرت عرض کنم.  (زراره گوید): پس بآن حضرت عرضکردم: چه فرمائى (بالاخره) ازدواج کنم (یا نه)؟ فرمود: من باکى ندارم که ازدواج کنى، عرضکردم: این که فرمودى: من باکى ندارم که ازدواج کنى دو معنى دارد: یکى اینکه میفرمائى من باک ندارم تو گناهى مرتکب شوى بى‏آنکه من بتو دستور دهم (دیگر اینکه براى من جایز است؟) پس چه دستور دهى آیا بفرمان شما این کار را بکنم؟ فرمود: رسول خدا (ص) زن گرفت، و داستان زن نوح و زن لوط (را نیز که) میدانى چه بوده (که در سوره تحریم آیه 10 خداوند داستان آنها را بیان فرماید:) «و بودند در زیر سرپرستى (حباله نکاح) دو بنده از بندگان شایسته ما»؟ من عرضکردم: رسول خدا مانند من نبوده، همانا زن زیر دست او بوده: و بحکمش اقرار داشته، و بدین او اعتراف میکرده؟ گوید: بمن فرمود: در باره آن خیانت که در گفتار خداى عز و جل (در همان آیه است که فرماید): «پس خیانت‏ کردند آن دو زن» چه نظر دارى؟  (آیا خداوند) مقصودى جز فاحشه (یعنى زنا) ندارد؟ (این طور نیست بلکه مقصود از خیانت شرک و کفر باطنى است و آن دو پیغمبر، آنها را بزنى گرفته بودند) و رسول خدا (ص) بفلانى (یعنى عثمان) زن داد (در صورتى که مطلب در اینجا بعکس آنچه تو در باره خود رسول خدا و زنانش گوئى بوده)؟ گوید: عرضکردم: خداوند کار شما را به نیک گرداند- (بالاخره) چه دستورى بمن فرمائى؟آیا بروم و بدستور شما (از اینها) زن بگیرم؟ بمن فرمود: اگر این کار را میکنى بتو سفارش کنم که از زنهاى بى‏تمیز و ساده بگیرى، عرضکردم: زنهاى بى‏تمیز و ساده کیانند؟ فرمود: پرده‏نشینان پارسا. عرضکردم: آنکه بر کیش سالم بن أبى حفصه است؟ فرمود: نه؛ عرضکردم: آنکه بر کیش ربیعة الرأى است؟ فرمود: نه. (سالم بن أبى حفصه از رؤساى زیدیه است و در روایات حضرت صادق علیه السّلام او را لعن و تکذیب و تکفیر کرده، و ربیعه فقیه اهل مدینه بوده و چون برأى خود فتوى میداده او را ربیعة الرأى نامیده‏اند). (سپس فرمود:) ولى تزویج کن دختران جوانى که در تحت سرپرستى پدرانشان هستند و اظهار کفرى نکنند و اطلاعى هم از آنچه شما دانید (و اعتقاد شما بامامت ما) ندارند، عرضکردم: جز اینست که آن دختر هم یا مؤمن است و یا کافر؟ فرمود: او نماز میخواند و روزه میگیرد و از خدا میترسد ولى عقیده شما را نمیداند؟ عرضکردم: بتحقیق خداى عز و جل فرموده است: «او است آنکه شما را آفرید پس برخى از شما کافر است و برخى مؤمن» (سوره تغابن آیه 2- مقصود زرارة این است که مردم از این دو دسته خارج نیستند) نه بخدا سوگند کسى از مردم نیست که نه مؤمن باشد و نه کافر (و واسطه‏اى در بین نیست؟) گوید: حضرت باقر علیه السّلام فرمود: اى زراره گفتار خداوند از گفته تو راست‏تر است، آیا دیده‏اى گفتار خداى عز و جل را که فرماید: (سوره توبه آیه 102) «در آمیختند کردار نیک را با کردار بد امید است که خداوند توبه آنها را بپذیرد» (زراره گوید): همین که فرمود: «عسى»: امید است که» من عرض کردم: آنها هم نیستند جز مؤمن و یا کافر (یعنى زراره صبر نکرد تا امام علیه السّلام آیه را تمام کند و عقیده خود را تکرار کرد) گوید: پس فرمود: چه گوئى در گفتار خداى عز و جل: (سوره نساء آیه 98) «مگر مستضعفان (ناتوانان) از مردان و زنان و کودکانى که نه چاره توانند و نه راه برند، که بایمان رسند؟ عرضکردم: آنها هم نیستند جز مؤمن یا کافر، فرمود، بخدا، سوگند آنها نه مؤمنند و نه کافر، سپس رو بمن کرد و فرمود: چه گوئى در باره اصحاب اعراف؟ (اعراف نام دیوارى است میان بهشت و جهنم چنانچه از روایات و تفاسیر استفاده شود و پیش از این نیز گذشت) عرضکردم: آنها هم نیستند جز مؤمن و یا کافر، اگر ببهشت روند مؤمنند و اگر بدوزخ روند کافرند، فرمود: بخدا سوگند نه مؤمنند و نه کافر و اگر مؤمن بودند ببهشت میرفتند چنانچه دیگر مؤمنان ببهشت میروند، و اگر کافر بودند بدوزخ میرفتند چنانچه دیگر کافران بدوزخ روند، ولى آنها مردمى هستند که کارهاى نیک و کارهاى بد آنها برابر است، و کردار نیک آنها را (ببهشت) نرساند و حال اینها چنانست که خداى عز و جل فرموده. پس من عرضکردم: آیا ایشان از اهل بهشتند یا از اهل دوزخ؟ فرمود: آنها را واگذار همان جا که خدا واگذارده (یعنى کارشان با خدا است) عرضکردم: آیا کار آنها را بتأخیر اندازى (که خدا هر چه خواهد با آنها انجام دهد)؟ فرمود: آرى من هم بتأخیر اندازم چنانچه خداوند بتأخیر انداخته، اگر بخواهد بسبب رحمت خود آنها را ببهشت برد، و اگر خواهد بسبب گناهانشان بدوزخشان کشد و ستمى هم بآنها نکرده، عرضکردم: آیا کافرى ببهشت میرود؟ فرمود: نه، عرضکردم: آیا به جز کافر کسى به دوزخ رود، فرمود: نه، جز آنکه خدا بخواهد، اى زراره من میگویم آنچه خدا خواهد. (همان شود) و تو نمیگوئى آنچه خدا خواهد، هر آینه اگر تو بزرگ شوى از این حرف برگردى و خشمت (نسبت بمخالفان) فرو نشیند (یا عقده‏هاى دلت باز شود). »[215] در روایت پیش رو، صریحاً به دو صفت عدم پاکدامنی و نیز درّندگی-که این درّندگی با صفت واشره و مستوشره منطبق است،- برای طیفی از زنان که در عصر تأویل و تنزیل وجود داشته اند، اشاره شده است : «علىّ بن غراب گوید: نیکوترین جعافر (بهترین کسى که نامش جعفراست) جعفر بن محمّد، به نقل از پدرش از اجداد بزرگوارش تا علىّ بن أبى طالب علیهم السّلام، برایم چنین نقل کرد که: پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله هشت طایفه از زنان را لعن کرده است. که آنها عبارتند از:  «نامصه و منتمصه و واشره و مستوشره و واصله و مستوصله و واشمه و مستوشمه».[216]  گویا «نامصه» زنى است که موهاى صورت را(جهت اعمال نا مشروع) بند مى‏اندازد، و «منتمصه» زنى است که موى صورتش کنده مى‏شود. «واشره» زنى است که دندانهاى زن دیگر را مى‏برد و آن را نصف کرده و تیز مى‏نماید، و «مستوشره» زنى است که این عمل روى او انجام مى‏گیرد، و «واصله» آن زن را گویند زنا دهنده است، و «مستوصله» کسى است که مقدمات این عمل را فراهم می کند و واسطه است، و «واشمه» کسى را گویند که نگار و خال در دست یا جاى دیگر از بدن زنان بکوبد، و «مستوشمه» زنى است که خالکوبى مى‏شود.

در روایت ذیل نیز به دسته بندی دیگر، از منظری متفاوت به زنان نامناسب برای ازدواج، در عصر امام صادق(ع) اشاره شده است: «محمّد بن فیض گوید: از امام صادق علیه السّلام در مورد «متعه» (زنى را به نکاح موقّت در آوردن جهت انتفاع و لذّت بردن چند روزه) پرسیدم. فرمود: اشکالى ندارد اگر آن زن شناختى از ولایت ائمّه علیهم السّلام داشته باشد. گفتم: فدایت شوم اگر شناختى نداشت چطور؟ فرمود: مسأله (ولایت یا متعه) را بطور واضح بر او عرضه بدار اگر پذیرفت پس با او ازدواج کن و اگر به گفته تو راضى نشد با او کارى نداشته باش، و بر حذر باشید از «کواشف، و دواعی و بغایا، و ذوات الأزواج» عرض کردم: «کواشف» کدامند؟ فرمود: زنهاى رسوائى که خانه‏هایشان را مى‏دانند و براى زنا به نزد آنها مى‏روند. گفتم: «دواعی» چه کسانیند؟ فرمود: زنهائى هستند که مردان را بخود فرا مى‏خوانند و به فساد معروفه‏اند. عرضه داشتم: پس «بغایا» چه کسانى هستند؟ فرمود: فاحشه‏هاى معروفه به زنادادن. پرسیدم: «ذوات الأزواج» کیانند؟ فرمود: زنانى که بر غیر شریعت مقدّس طلاق داده شده‏اند.»[217]

نتیجه اینکه: پاسخ امام صادق(ع) به موضوع زن و خانواده در گفتمان اجتماعی عصر مذکور، همان چیزی است که در عصر امیرالمؤمنین(ع) نیز مطرح بود و آن، بازگرداندن نقش ها بر مبنای نقشه جامع قرآنی است که سوره نساء مهمترین بستر برای ترسیم چنین نقشه ای است. زنان در عصر امام صادق(ع) وضعیت یکسانی نداشتند اما در برآیندی عمومی، نقل های تاریخی حکایت از وضعیتی مناسب در مورد ایشان ندارد. برخی از زنان در دانش و فضیلت آنچنان برجسته بودند که اعجاب صحابی امام صادق(ع) را برمی انگیختند و مایه مباهات امام صادق(ع) می شدند؛ روابط این طیف با امام(ع) هم وجوه معنوی و هم جنبه های علمی را در بر می گرفت. عمده نقل های تاریخی در خصوص زنان در این عصر، بیشتر شامل تقسیم بندی های جامعی می شود که امام صادق(ع) از اقسام آنها داشته اند و خصوصیت مشترک همه این تقسیمبندی ها زاویه نگاه به زن از حیث همسر بودن اوست. زاویه و منظر یاد شده در عین داشتن ملاک های حداقلی برای تشکیل خانواده، حایز نوعی جامعیت بودند؛ چون، ادامه نسل در عین ظاهر ابتدایی و ساده اش، مهمترین و جامعنگرانه ترین ملاک های اجتماعی را شامل می شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل چهارم: تصویر کلی گفتمان

1-4. مفاهیم، احکام وگزاره های غالب

   عمده گزاره ها و احکام مطرح شده در این عصر، جهتگیری شان معطوف به دو مفهوم می شود؛ دو مفهومی که، در حکم بیّنه است؛ یعنی هم خود روشن و واضح است و هم می تواند روشنگر و وضوح بخش گروه ها و کتابها و مسلکها و موضوعات باشد؛ دو مفهوم یاد شده شامل، «صدق و کذب» و «جامعنگری» می شوند. اوّلی، کلیدواژه ای است که در ظلّ آن، عیار استنباط ها و اجتهادها و فتواها و نظرات، به کمک معانی و معارف قرآن نقد می شد؛ و در برگیرنده همه موضوعات گفتمان  فکری و اجتماعی بود. و دومین مفهوم، یعنی جامعنگری نیز، در خدمت این مطابقت-یعنی تعیین صدق و کذب گزاره ها- قرار داشت، و با مطرح کردن روشی تدبرمحورانه، و سوق دادن استقراء ها و تمثیل های ناقص

-که در عرف روایات به قیاس معروف است- به سمت نصّ، که قرآن و روایات نبوی و بدیهیات عقلی را شامل می شد، قصد تصحیح حرکت گفتمان عصر یاد شده را داشت و حرکت آن را به سمت کمال میسّر می کرد.

 امام صادق(ع)در مقابل رویکرد جزئی نگر و مبتنی بر ظنّ و قیاس زنادقه در تفسیر عالم هستی، به مدد قرآن، تفسیری منسجم و یکپارچه و تدبّر محور، از جهان آفرینش عرضه می کردند که در آن، اجزاء کوچک و بزرگ عالم هستی دلالت بر خالق و مدبّری حکیم می کرد. ایشان با همین رویکرد، انحراف مشابه و دور از جامعنگری را  که در میان فقهای آن زمان رواج داشت، به نقد می کشید.

 موضوع جبر و استطاعت نیز، با همین رویکرد، مطابقت با صدق و حقیقت پیدا می نمود؛ چرا که امربین الامرین، از یک بینش جامعنگر بر می خاست. امام صادق(ع) جامعنگری و مطابقت با صدق را در مورد موضوع مستقیم قرآن نیز، اعمال می داشتند، رویکرد یادشده، توصیه به قرائت های حداقلی روزانه تا تفاسیر و تعابیر دور و خارج از قلمرو قیاس را شامل می شد. ایشان در موضوع اهل بیت(ع) و امامت نیز، با تکیه بر وجود مقدس مهدی(عج)، هم جامعیت او را مورد تأکید قرار می دادند و هم روش مرتبط با آن وجود را در سیری مشتمل بر توحید تا نبوت و از نبوت تا حجت و از حجت تا دین، دنبال می کردند که ملازمت ویژه با جامعنگری داشت. همچنین رویکرد به مهدی(عج) با جامعیت ذاتی خود، خط مشی و موضعگیری های سیاسی این عصر را از جانب امام صادق(ع) جهت می داد.

 در خصوص اقتصاد نیز، مهمترین گزاره، رسانیدن مال و درهم به امام معصوم(ع) برای جامعترین هزینه های مورد رضای خداوند مورد تأکید قرار می گرفت و حتی موضوع زن نیز ضمن جهتگیری به سمت نقشه جامع قرآنی، تأکید بر وظیفه همسری زنان بعنوان جامعترین وظیفه، مورد توجه قرار داشت.   

گفتنی است که گزاره های کلیدی این دوره، همچون گزاره های فرعی دیگر، بخوبی پاسخگوی سه پرسش و فرضیه اصلی این نوشتار هستند؛[218] چرا که اولاً همانگونه که در متن مشاهده شد، تمامی کلمات امام جعفربن محمد(ع)، که یا عکس العمل های اجتماعی و فکری را منجر می شد و یا خود عکس العملی به اقتضائات و موضعگیری ها بوده است، همگی مستند به قرآن بود  و این مترادف با این نکته است که، از دوره یاد شده، می توان  بر اساس گفتمان غالب قرآنی، تحلیل داشت. ثانیاً با مشخص شدن گزاره های غالب  و دیگر گزاره ها که پیش از این استنادش به قرآن معلوم شد، بین سالهای 118تا148 هجری قمری، دوره ای تاریخی، با شاخصه غلبه گزاره های یاد شده، داشته ایم.

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2-4. بررسی عوامل مؤثر در شکل گیری گفتمان

   عوامل متعددی در شکل گیری گفتمان عصر امام صادق(ع)، که جامعنگری و مطابقت با صدق را شامل می شد، دخالت داشت. در ذیل، بخشی از عوامل یاد شده، بشکلی خلاصه و فهرستوار برشمرده شده است:

1)ضرورت های عصر گذشته و تمهیدات امام باقر(ع) که با تفصیل گزاره های اجمالی، فضای گفتمان را به سمت حرکت محسوسات به علم و از علم تا عمل جهت می داد، ایجاب می کرد که در ادامه این مسیر، نگاه جامعنگر را به موضوعات فکری و اجتماعی، مورد توجه ویژه قرار دهد. در واقع امام صادق(ع) کاری را انجام دادند که مقدمات آن در دوره قبل و دوره های پیش از آن فراهم شده بود.

2)نوع فعالیت های منحرفین، که شامل اقدامات زنادقه و فقهای عام می شد، آنچنانکه در دوره قبل و دوره بعد، تأثیرگذار در شکل گیری گفتمان فکری و اجتماعی بود، در دوره امام صادق(ع) نیز، قسمت عمده ای از موضوعات گفتمانی را به خود اختصاص می داد. هم فقها و هم زنادقه در یک موضع اشتراک روش داشتند و آن تکیه بر تمثیل ها و استقراءهای ناکافی و عوامانه بود.

3)فرصت استثنایی که لااقل امام صادق(ع) در بخشی از دوره امامت خود داشتند، ایجاب می کرد ایشان یکی از اساسی ترین مبانی لازم را که همان جامعنگری است دنبال کنند؛ که البته این کار بخوبی انجام شده و نتایجی موفقیت آمیز داشت.

4)پس از یک عصر پر آشوب و از هم گسیخته، با روی کار آمدن بنی عباس، به هر حال جامعه به سمت نوعی انسجام پیش می رفت؛ هر چند این موضوع دیری نپایید، اما در مسیر خود، نوعی عطش نسبت به نگاه جامعنگر و مطابق صدق را تشدید نمود و چون این هر دو-یعنی نگاه جامعنگر و انطباق موضوعات با صدق- منبعی قابل اعتماد را طلب می کرد  جعفر بن محمد(ع) و رویکرد او، آنچنان در کانون توجهات قرار گرفت که، خودبخود گفتمان فکری و اجتماعی عصر مذکور، تأثیرات قابل توجهی از اندیشه جامعنگر و منطبق با صدق را در دستور کار خود قرار داد.

 

 

 



[1] مفید، محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد، ترجمه وشرح رسولی محلاتی، سیدهاشم، ج2، ص174

[2] طقوش، محمدسهیل، دولت امویان، مترجم: جودکی جحت الله، ص253و همان، دولت عباسیان، ص13

 

[3]سؤالات مطرح شده در هر دوره، محصول نگاه گفتمانی به موضوعات فکری و اجتماعی بوده، و از  روایاتی استخراج شدند که، بعنوان گزاره تاریخی، در متن این نوشتار موجود هستند.

[4] محمدبن بابویه قمی، التوحید، ترجمه محمد علی اردکانی، باب30 ، ص253

[5] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص191

[6] همان، ج‏2، ص194

[7] سوره جاثیه، آیه 24

[8] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص259

[9] همان، ج‏2، صص253-203

 

[10] میرزایی، نجفعلی، ترجمه توحید مفضل، بیجا، بیتا، ص42

[11] قرآن کریم، سوره نحل، آیه89

[12] محمدبن بابویه قمی، التوحید، ترجمه محمد علی اردکانی، باب31 ، ص256

[13]طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص، 193

[14]  محمدبن بابویه قمی، التوحید، ترجمه محمد علی اردکانی، باب 29، ص196

[15] همان، باب 50، ص372

[16] همان، باب 50، ص371

[17] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص202

[18]صدوق، محمدبن بابویه قمی، التوحید، ترجمه محمد علی اردکانی، باب9 ، ص124

[19] همان، باب46 ، ص362

[20]همان، باب 12، ص145

[21] همان، باب12 ، ص145

[22] همان، باب15 ، ص157

[23] همان، باب 26، ص172

[24] همان، باب61 ، ص450

[25] همان، باب 57، ص400

[26] همان، باب52 ، ص376

[27] همان، باب 62، ص456

[28] همان، باب54 ، ص387

[29] همان، باب54 ، ص390

[30] همان، باب54 ، ص391

[31] همان، باب 54، ص392

[32] همان، باب 54، ص393

[33] همان، باب 56، ص397

[34] همان، باب57 ، ص400

[35] همان، باب 59، ص431

[36] همان، باب 62، ص460

[37] همان، باب 62، ص460

[38] همان، باب 62، ص457

[39] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص315

[40] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص408

[41] همان، ج‏4، ص406

[42] همان، ج‏4، ص417

[43] همان، ج‏4، ص412

[44] همان، ج‏4، ص422

[45] همان، ج‏4، ص422

[46] همان، ج‏4، ص399

[47] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص423

[48] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص436

[49] همان، ج‏4، ص442

[50] همان، ج‏4، ص400

[51] همان، ج‏4، ص419

[52]صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص307

[53]کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص419

[54] همان، ج‏4، ص400

[55] همان، ج‏4، ص417

[56] همان، ج‏4، ص429

[57] همان، ج‏4، ص430

[58] همان، ج‏4، ص431

[59] همان، ج‏4، ص434

[60] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج 2، ص34

[61] طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج18، ص107

[62] شیخ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج1، ص32

[63] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص47

[64] همان، ج1 ، ص45

[65] همان، ج2 ، ص294

[66] همان، ج1 ، ص248

[67] همان، ج1 ، ص366

[68] همان، ج1 ، ص383

[69] همان، ج1 ، ص333

[70] همان، ج1 ، ص330

[71] همان، ج1 ، ص335

[72] همان، ج1 ، ص335

[73] همان، ج1 ، ص340

[74] همان، ج1 ، ص340

[75] همان، ج2 ، ص31

[76] همان، ج2 ، ص16

[77] همان، ج1 ، ص386

[78] همان، ج1 ، ص401

[79] همان، ج1 ، ص417

[80] همان، ج1 ، ص423

[81] همان، ج2 ، ص63

[82] همان، ج2 ، ص63

[83] همان، ج2 ، ص56

[84] همان، ج2 ، ص36

[85] همان، ج2 ، ص56

[86] همان، ج2 ، ص77

[87] همان، ج2 ، ص66

[88] همان، ج2 ، ص68

[89] همان، ج2 ، ص93

[90] همان، ج2 ، ص303

[91] همان، ج2 ، ص 214

[92] همان، ج2 ، ص 364

[93] همان، ج1 ، ص356

[94] عیاشی، محمدبن مسعود، تفسیر عیاشی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بیتا، ج2، ص203

[95] مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج2، ص280

[96] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص 279

[97] همان، ج‏2، ص 279

[98]صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص331

[99] همان، ج2 ، ص142

[100] همان، ج1 ، ص261

[101] همان، ج1 ، ص307

[102] همان، ج1 ، ص262

[103] همان، ج1 ، ص310

[104] همان، ج1 ، ص321

[105] همان، ج1 ، ص69

[106] طبرسی، احتجاج، ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص311

[107]صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج ، ص 277

[108]طبرسی، احتجاج، ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص258

[109] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص253

[110] همان، ج1 ، ص221

[111] همان، ج1 ، ص282

[112] همان، ج1 ، ص189

[113] همان، ج 1، ص69

[114] همان، ج1 ، ص263

[115] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص311

[116] مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ترجمه دوانی،  ج13، ص922

 

[117] همان،  ج13، ص1217

 

[118] رجوع شود به بخش دوم ، ص48، از همین نوشتار.

[119] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى  ، ج‏1، ص350

[120] همان، ص348

[121] رجوع شود به کتب تفسیر، ذیل آیه مذکور.

[122]کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏1، ص350

[123] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص270

[124] همان، ص275

[125] همان، ص275

[126] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏1، ص45

[127] مصطفوی، سیدحسن، التحقیق هی کلمات القرآن الکریم، ذیل واژگان یادشده.

[128] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص356

[129]طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص336

[130] همان، ص263

[131] همان، ص266

[132] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص364

[133] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج1، ص69

[134] عیاشی، محمدبن مسعود، تفسیر عیاشی، ج1، ص9

[135] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج1، ص69

[136]صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص42

[137] همان ، ص156

[138] همان، ص47

[139] همان، ص51

[140] مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج‏1، باب 7، ص 227   

[141] طبرسی، احتجاج، ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، صص، 253-256

[142] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص425

[143] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص40

[144] طبرسی، احتجاج، ترجمه و تعلیق جعفرى‏، بهراد، ج2، صص 283-289

 

[145] همان، ص290

[146] همان، ص312

[147] صدوق، محمدبن بابویه قمی، ثواب الاعمال،ترجمه بندرریگى، ص225

[148] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص318

[149] همان، ص328

[150] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج1 ، ص69

[151]  همان، ج2 ، ص357

[152] جهت اطلاع بیشتر رک: عسکری، سید مرتضی، عبدالله بن سبا

[153] جهت دیدن روایات، رک، رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص267

[154] کوفی، محمدبن سلیمان، مناقب الامام امیرالمؤمنین(ع)، بیجا، بیتا، ج2، ص286

[155] همان، ص224

[156] همان، ص225

[157] مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج44، ص219

[158] همان، ص297

[159] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص464

[160] شیخ طوسی، محمدبن حسن، رجال کشی، تصحیح مصطفوی، مشهد، بیتا، حدیث525

[161] همان، امالی، ج2، ص264

[162] جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص339

[163] شیخ طوسی، محمدبن حسن، رجال کشی، تصحیح مصطفوی، ص300

[164] جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص340

[165] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص197

[166] محمدبن بابویه قمی، التوحید، ترجمه محمد علی اردکانی، باب 58، ص422

[167] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج‏2، ص312

[168]کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى  ، ج‏2، ص489

[169] همان

[170] همان

[171] همان

[172] همان

[173] همان، ص498

[174] همان، ص492

[175] همان، ص502

[176] همان، ص499

[177] همان، ص502

[178] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص38

[179] همان ، ص4

[180] همان، ص 265

[181] کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافى، ترجمه مصطفوى  ، ج‏2، ص500

[182] همان، ج‏4، ص401

[183] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص310

[184] ر،ک، طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 13، (با نگاه تحلیلی به سوره مذکور.)

[185] صدوق، مجمدبن بابویه قمی، ثواب الاعمال، ترجمه بندرریگى، ص229

[186] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص301

[187] طبرسی، احتجاج،ترجمه وتعلیق جعفرى‏، بهراد، ج2، ص301

[188] همان، ص308

[189] همان، ص309

[190] همان، ص309

[191] همان، ص309

[192] همان، ص310

[193] همان، ص276

 

[194] همان، ص296

[195] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص73

[196] همان، ص 364

[197] همان ، ص129

[198] همان ، ص85

[199] همان، ص99

[200] همان، ص117

[201] همان، ص 143

[202] همان، ص108

[203] همان ، ص 120

[204] همان ، ص140

[205] همان ، ص220

[206] همان ، ص222

[207] همان، ص202

[208] همان، ص62

[209] همان، ص317

[210] همان، ص317

[211] مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج16، ص94

[212] همان، ج47، ص121

[213] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص253

[214] همان، ص255

[215] مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج‏69، ص170

[216] صدوق، محمدبن بابویه قمی، معانی الاخبار، ترجمه محمدی، ج2 ، ص113

[217] همان ، ص65

[218] سؤالات یاد شده در صفحه13نوشتار حاضر: 1- آیامی توان بر اساس موضوعات قرآنی مطرح شده در سده های نخست تاریخ مسلمین، تحلیلی از اوضاع فکری و اجتماعی آن دوران داشت؟2-  پرسش ها یا موضوعات قرآنی که در حضور ائمه شیعه(ع)مطرح شده است، آیا می تواند بازتاب اوضاع سیاسی و اجتماعی عصر ائمه(ع) باشد؟3- با در نظرگرفتن گفتمان رایج قرآنی بین سالهای11تا260هجری قمری، آیا می توانیم دوره هایی تاریخی، با شاخصه هایی ویژه، به جهت اوضاع فکری و اجتماعی متصور شویم؟

 

 




:: برچسب‌ها:

 
Your screen elements are hidden from view. Press Esc or move pointer to the center of the screen to return to Mail. Press Esc or move pointer here to return to Mail.by on  by WineTake a look around. AllPhotoColor